تاریخ انتشار : ۰۸ تير ۱۳۸۸ - ۱۳:۴۹  ، 
شناسه خبر : ۹۹۱۶۰

شیدا امینی
نظریه واقع گرایی در برابر آرمان گرایی، در حدود سالهای 1940 تا 1960، موضوع بحثهای بسیاری در روابط بین الملل شده و تا مدتها محوریت داشت. واقع گرایان در روابط بین الملل اعتقاد داشتند که نمی توان چندان خوش بینانه به تحولی بنیادی در نظام بین الملل
نگریست؛ زیرا نظام بین الملل از نیروهای زیادی تشکیل شده است که بسیاری از آنها قابل تغییر نیستند و در واقع نمی توان اشتراکی اساسی بین منافع کشورها در نظر گرفت؛ چون دولتها دارای منافع متفاوتی هستند و رقابت بین این هدفها ممکن است به جنگ بینجامد. واقع گرایان، دولتها را بازیگران اصلی روابط بین الملل دانسته و به وضوح سیاست داخلی را از سیاست خارجی جدا می کنند.
واقع گرایان، قدرت را دارای نقش محوری در روابط بین دولتها می دانند و بر این اعتقادند که قدرت دارای دو بعد نظامی و غیرنظامی است. عواملی چون تکنولوژی، جمعیت، محیط جغرافیایی و همچنین استراتژی و ایدئولوژی نیز می توانند بیانگر سطح قدرت یک جامعه باشند.
نظریه پردازان واقع گرا معتقدند که عواملی مانند جغرافیا و فرهنگ یک جامعه، می تواند نشان دهنده نحوه رفتار یک دولت در سطح جهانی باشد. آنها همچنین موقعیت مکانی یک دولت را بیانگر سیاست خارجی آن می دانند. واقع گرایان سرشت بشری را قدرت طلب و گناهکار می دانند؛ همچنین نمی توان میل جنگ طلبی انسانها را کاهش داد. آنها توازن قدرت را وسیله ای برای جلوگیری از بروز خشونت و همچنین جلوگیری از استیلای یک کشور بر دیگر ملتها می دانند.
همچنین، واقع گرایان براین نظرند که نمی توان در اقدامها و تصمیم های سیاسی اصول اخلاقی حاکم بر رفتار انسانی را مورد استفاده و استناد قرار داد. سیاستمداران در واقع در محیط خاصی به تصمیم گیری می پردازند که در سطح بین المللی کاملاً متفاوت از رفتارهای معیار و حاکم بر یک واحد ملی است. آنها بر رعایت معیارهای رفتاری در اداره امور روابط بین الملل تأکید کمتری دارند. اصولاً رفتارهای سیاسی که در داخل یک دولت مورد تأیید است، کاملاً با اصول اخلاقی حاکم بر افراد تفاوت دارد. دولت موظف به حمایت افراد در واحد سیاسی خود در برابر تهدیدهای خارجی است. حفاظت از یک دولت ملی در برابر دشمنان، سیاستمدار را ناگزیر از به کاربردن سیاستهایی می کند که ممکن است از نظر اخلاقی در بین افراد و گروهها مذموم و مردود شناخته شود. از این رو، از دیدگاه واقع گرایان، سیاست ملزم به رعایت اصول اخلاقی بین افراد نیست و واقع گرایان باید به دنبال ایجاد نوعی هماهنگی میان منافع کشورشان با دیگر کشورها باشند و در واقع این منافع ملی است که دارای رحجان و برتری بر دیگر آرمان عالی فوق ملی است.
واقع گرایان در بررسیهای سیاسی خود، از قدرت به عنوان عامل اصلی کنترل کننده منازعات بین المللی نام می برند. البته، قدرت یک دولت را می توان مرکب از تواناییهایی دانست که جنبه های مختلفی را در بر می گیرد منظور از این روشها، قدرت سیاسی نیست، زیرا مفهوم قدرت ماهیتی متحول دارد و موارد بسیاری را در بر می گیرد و می تواند شامل توان اقتصادی یک دولت و یا تکنولوژی، تجارت، منابع انسانی و نظامی آن باشد. قدرت معرفتی به معنای کنترل انسان برافکار و اعمال دیگر انسانهاست. قدرت از سوی دیگر سبب نفوذ و افزایش نوعی وابستگی متقابل می شود. قدرت را باید از زور متغایر ساخت، زیرا ممکن است حتی در موقعیتهایی که زور کاربردی ندارد، قدرت وجود داشته باشد. بنابراین، قدرت می تواند به کنترل روانی افراد بپردازد. البته، از دید برخی از نظریه پردازان روابط بین الملل، قدرت برحسب موقعیتها تعیین می شود. از دیدگاه «جفری» مهارت قدرت را می توان برحسب میزان کنترل یک دولت بر منابع و همچنین کنترلش بر بازیگران و از سوی دیگر میزان کنترلی که برحوادث و نتایج دارد، تعیین نمود. در روابط بین الملل، قدرت متناسب با هدفهایی در نظر گرفته می شود که برای به دست آوردن آن به کار گرفته شده است.
حتی در دیدگاه نظریه پردازان واقع گرای متأخر نیز قدرت به عنوان عنصر محوری سیاست مورد نظر است.
برخی از نویسندگان واقع گرا بر این اعتقادند که مشخصه رفتار سیاسی میان دولتها عموماً منازعه است. از این رو، دولتمردان برحسب منافعی که به نام قدرت شناخته می شود، دست به عمل می زنند. می توان گفت، هدف اولیه و اصلی تمامی دولتها در مرحله اول، تلاش برای حفظ بقاست و آن را درواقع قطعی ترین هدف سیاسی خود می دانند و در واقع توازن قدرت، مؤثرترین راه برای مهار قدرت در یک نظام بین المللی است که دولتها در آن به رقابت می پردازند.
از سوی دیگر، دیپلماسی همانند توازن قدرت نقش مؤثری در حفظ صلح دارد. کشورها معمولاً توانسته اند با استفاده از دیپلماسی، اختلافهای بین خود را تا حدی تعدیل نمایند و به نوعی حالت مسالمت آمیز در عرصه بین المللی دست یازند. واقع گرایان با تأکید بر قدرت به عنوان عامل اصلی رفتار سیاسی بین دولتها، خود را در معرض انتقادهای بسیاری قرار داده اند.
منتقدان بر این نظرند که در نوشته عالی واقع گرایان، واحد مشترکی که بتوان قدرت را با آن اندازه گیری نمود، وجود ندارد. همچنین، واقع گرایان به دلیل تأکید بسیاری که برقدرت دارند، تا حدودی سبب شده اند که دیگر متغیرهای مهم نادیده گرفته شود. اما با وجود تمامی انتقادهایی که بر این نظریه شده است، می توان چنین بیان داشت که واقع گرایی، مسائل متعددی را در رابطه با رفتار سیاسی مطرح می نماید و به مراتب بیش از پیشینیان خود تلاش کرده اند که از داده های تاریخی به دست آمده نظریه بسازند.