محمد ایمانی
پیکر عالم ربانی و فقیه عالی مقام آیت الله العظمی میرزا جوادآقا تبریزی دیروز با حضور کم نظیر مردم و علما پس از تشییع در تهران و قم به خاک سپرده شد. قشرهای مختلف مردم و فرهیختگان آمده بودند در زمره صدها هزار مشایعت کننده مردی باشند که در کنار تکیه بر مسند شامخ «مرجعیت عامه» سال های سال به تربیت شاگردانی فرهیخته همت گماشته و بر مدار پارسایی و مردم داری حرکت کرده بود.
مردم به قدرشناسی آمده بودند و جز این هم نمی توانست باشد. محبتی است میان عالمان دین و مردم که به هر بهانه ای خود را به رخ نگاه های پرسان و کنجکاو در جهان می کشد، آن هم در روزگاری که برخی تبلیغات سازمان یافته بین المللی و داخلی اصرار دارد چیرگی مدرنیته و تجدد را پایان دین و ایمان و روحانیت و مرجعیت قلمداد کند.
در همین سده اخیر هرچه پیش آمده ایم جریان تبلیغاتی ضد دین و روحانیت تلاش انبوه تری را سامان داده تا ادعا کند دین و مرجعیت به آخر خط در عصر جدید- عصر فناوری و ارتباطات و تنوع و دنیازدگی (این جهانی شدن) و لذت و انسان خدایی و عصیان و طغیان- رسیده و جایگاهی در حیات انسان ندارد. در همین یکی دو دهه ای که گذشت، آنها که به هزار و یک دلیل از انقلاب اسلامی و رهبری امام خمینی ضربات استراتژیک خورده بودند، کوشیدند با تجدید سازمان جریان تهاجم فرهنگی- سیاسی، «پایان دین» را اعلام و جشن غلبه الحاد و لائیسم و سکولاریسم را برپا کنند. صراحتاً گفتند که جای نهادهای «مرجع» عوض شده و دین کم فروغ گشته و بی اعتقادی به دینداری و دین مداری رونق یافته است. کوشیدند مرجعیت فکری و فرهنگی و سیاسی را به حوزه هایی خارج از دین بکشانند و با اتصال و ارتزاق از «دهکده جهانی» و محصولات و تولیدات آن، زعامت عمومی را به دست گیرند. اما حباب های کف روی آب بودند، پرطمطراق و در عین حال فانی و ناپایدار. از فراز جریان فرهنگ عمومی کنار زده شدند و حقیقت زلال باور و اعتقاد ملت دیگربار آشکار شد.
نام ملت ایران با ایمان و اعتقاد عجین شده است. ملتی باورمند و مؤمن که خط شکنی کرده و به مدد ایمان خود سدهای غیرقابل عبور را به زیر پا کشیده است. این همان ملتی است که 115سال پیش در حالی که انگلیسی ها در دنیا اربابی و سلطنت بی بدیل داشتند، با حکم یک خطی میرزای شیرازی بزرگ- الیوم استعمال تنباکو و توتون بأیّ نحو کان در حکم محاربه با امام زمان«عج» است- ارکان آن امپراطوری بین المللی را مثل زلزله تکان داد. و این همان ملتی است که شانه به شانه هم، به مرجعی بزرگ اقتدا کرد و طومار قدرت آمریکا را در منطقه و دنیا به هم پیچید. که این ملت باور داشته «علما، وارثان پیامبران و امانتداران رسولان الهی اند». یقین دارد که فقهای پارسا و پاکباخته و بی ریا، حجت امام عصر«عج» بر مردمان در هر عصری هستند و اطاعت از آنها واجبی عزیزتر از جان.
اگر رحلت فرزانه ای از فرزانگان حریم فقاهت و مرجعیت آن چنان که دیروز مشاهده کردیم، شور و رستاخیز میان مردم برمی انگیزد، غریب و بی سابقه نیست. این مردم با همه تهمت هایی که خورده اند و بی انصافی هایی که از جانب مبلغان سکولاریسم و اباحه گری در حقشان شده، مرجعیت را قاموس زندگی پاک و عزتمندانه و شرافت آمیز می دانند و بس. برای هر ناظر منصف و بیطرفی مثل روز روشن است که این باور نه فقط در ایران بلکه در عراق و لبنان و دیگر کشورهای منطقه ریشه دوانده است، این اعتقاد که نجات از چنگ خودکامگان و طواغیت و مستکبران جز با پیروی از مرجعیت و روحانیت ممکن نیست. امروز به شهادت رسانه های آمریکایی و اروپایی آیت الله العظمی سیدعلی سیستانی، محبوب ترین و نافذترین شخصیت در میان ملت عراق است همچنان که سیدحسن نصرالله در میان ملت های لبنان، مصر و اردن. و اساسا مگر می شد غیر از این توقع داشت که خداوند برای هدایت اشرف مخلوقات امامانی برگزیند و در غیبت آخرین امام معصوم، امت های مؤمن را بی ملجأ و پناه رها کند.
آری می دانیم و فراموش نکرده ایم که وقتی چند سال پیش نام آیت الله سیستانی بر سر زبان ها افتاد، برخی از همین شبه روشنفکرهای وطنی -که برای ورود کابوی های وحشی به ایران روزشماری می کردند- تحلیل نوشتند و ادعا کردند که او برخلاف علما و مراجع در ایران، معارض ولایت و سیاست ورزی دینی است و عقیده به جدایی دین از سیاست دارد. اما سرانجام چه شد و واقعیت ها به کدام حقیقت شهادت داد؟ آیا جز این است که سیاستمداران و تحلیل گران ارشد آمریکایی اذعان کردند در کشوری که خیال می کردند در سیطره کامل آنهاست، از آیت الله سیستانی و تدبیرهای او شکست خورده اند. همین 3 هفته پیش بود که روزنامه آمریکایی واشنگتن پست نوشت: «آیت الله سیستانی نه تنها جرج بوش و هیچ یک از فرماندهان آمریکایی در عراق را به حضور نپذیرفت بلکه آنها را همچون عروسک خیمه شب بازی کنترل می کند درحالی که ما میلیاردها دلار هزینه کردیم، هزاران آمریکایی جان خود را از دست دادند و صدام ساقط شد که بیش از همه به نفع آیت الله سیستانی بود. اما مقامات سیاسی و نظامی آمریکا تازه متوجه شده اند که در سال های اخیر این مقام دینی به آنها اجازه ملاقات نداده است. سیستانی هم اکنون قدرتمندترین چهره در عراق است اما با وجود 2بار سفر بوش و وزرای خارجه او به عراق، هیچ یک از آنها را به حضور نپذیرفته است. چگونه ممکن است سران قدرتمندترین کشور جهان نتوانند با آیت الله سیستانی که بوش و امثال او را کافر می داند، دیدار کنند.»
بپسندند یا نه، مرجعیت و فقاهت، پناهگاه مردم است. می دانند -و از این دانستن به وحشت افتاده اند- که ولایت و مرجعیت دینی، تنها «تئوری انقلاب» و «مدل سیاسی حاکمیت» است که قابلیت معارضه با نظم ظالمانه حاکم بر جهان و لیبرال -دموکراسی سیطره جو را دارد. می دانند که خاورمیانه- و جهان- به تدریج به این آگاهی می رسد که تنها راه مقاومت پیروز در برابر مستکبران، چنگ زدن به دامان مردان الهی و دین شناس است که به جباران و سلاطین و سرمایه داران باج نمی دهند. بی دلیل نیست که با همه هزینه ها و تبلیغات، مرز تصنعی شیعه و سنی در خاورمیانه در حال فروریختن است. مرجعیت دینی- سیاسی که هرگز سر آشتی با ظلم نداشته، دیگربار سکه روز در دنیایی می شود که آن را به مدرنیته و تجدد و بی ایمانی می شناسانند. اگر چنین نبود مقام ارشد مصری در کشور فراعنه، مجبور نمی شد با برنامه زنده تلویزیونی که در حال پخش رشادت های حزب الله و دبیرکل رشید آن بود -و نفس پخش این برنامه به معجزه می ماند- تماس بگیرد و به اجبار بگوید که من از طرف رئیس جمهور مأمور شدم از طریق همین برنامه اعلام کنم که ما هم به مقاومت حزب الله افتخار می کنیم.
رحمت و رضوان بی منتهای الهی نثار مردان امانتداری باد که با پارسایی و فرزانگی، مشعل هدایت انبیا و اولیای الهی را برافروخته داشته و بر دوش کشیده اند.