31 خرداد ، سالروز شهادت مصطفی چمران است. متن زیر، فرازهایی از چند نامهء منتشر نشدهء او به صادق طباطبایی (خواهرزادهء امام موسی صدر و دوست صمیمی شهید چمران) است که در پی میآید. این نامهها را دکترطباطبایی در اختیار «سرمایه» قرار دادند.
صادق من ، دوستم، مهربانم ، عزیزتر از جانم، سلام گرم و آتشین مرا بپذیر; سلامی که با اشک و خون آغشته است; سلامی که با عشق و غم آمیخته است سلامی که تاریخ پردرد شیعه را در طول 1400 سال ظلم و جنایت به همراه دارد; سلام دلشکستهای که جز عشق و محبت سرمایهای ندارد. فاطی و غزاله آمدهاند و چقدر ما را خوشحال کردند، جای تو خیلی خالیست. دل من خیلی برای تو تنگ شده است. از دور تو را میبوسم و صمیمانهترین درودها را تقدیمت میکنم.
از حال ما بخواهی، زندهایم در تب و تاب، در زد و خورد، در میان امواج بلا، در میان توفان حوادث، در جنگ با سرنوشت، در مبارزهای برای بود و نبود... آقای صدر حالشان خوب است و دو روز پیش به اردن نزد ملک حسین رفتند تا مگر به وسیله او، به «کمیل شمعون» فشار آورند تا دست از اذیت و آزار بردارد... .
از نامهای دیگر :
صادق عزیزم، قربانت گردم سلام گرم و آتشین مرا بپذیر. دلم خیلی برایت تنگ شده و این چند روزه همواره به یاد تو بودهایم. فاطی و نور چشمم غزاله اینجا هستند و آخرین لحظات سپری میشود گرچه فرصتی نداشتم آنها را به مقدار کافی ببینم. فقط یک بار آنها را به «نبعه» و «تل زعتر» بردم تا نمونههای وحشیگری عصر علم و تمدن را ببینند و برای دوستان خود به ارمغان بیاورند. راستی که اوضاع تل زعتر و نبعه گریهآور است. در تل زعتر، مقاومت میبینیم و مبارزه و سرسختی و شکست شرافتمندانه، در نبعه، حزن و غم مظلومیت، سرقت و تخریب از روی کینه و چقدر وحشیگری... دو نمونه که بیننده را میلرزاند و آدمیرا به گریه میاندازد... یک شب هم آنها به صور آمدند و مقداری مدرسه را تماشا کردند و بعضی اسلایدها را دیدند و خلاصه جای تو خیلی خالی بود.
لابد میدانی که مسیحیان دست راستی برای مبارزه با آقای صدر خیلی تلاش میکنند، حرکت محرومین را «حرکت مغبونین» مینامند. در دههای جنوبی که فتح کردند به دنبال «امل» میگشتند که بکشند زیرا فقط امل در جنوب به آنها ضربه زده است. راستی که فقط امل و امام صدر توانستهاند مسیر جنوب را عوض کنند. جنوب میرفت که زیر سیطرهء مسیحیان (به پشتیبانی اسراییل) درآید و بعد از سقوط طیبه دههای جنوب یکی بعد از دیگری به دست کتائب میافتاد ولی ایستادگی جوانان امل و شهادت پنج نفر از آنها، طایفه شیعه را تکان داد و بعد از انتقاد امام از حافظ اسد سوریه رسمائ موقف گرفت و ضد کتائب نیرو فرستاد و اتحاد مسیحیان و اسراییلیان شکسته شد...
...از حال من بخواهی بد نیستم، هنوز زندهام و این، خود معجزه است. کسی که همه روزه به دریای مرگ فرو میرود; کسی که زیر رگبار گلولهها زندگی میکند; کسی که دشمنان، به قتلش کمین کرده و همه جا دام افکندهاند... و باز هم این آدم زنده باشد، راستی که معجزهای است و گاهی احساس کردهام که من به سوی مرگ میتازم و مرگ از من میگریزد.
در کشمکش زندگی، فرصت ندارم فکر کنم چه میگذرد و این خود نعمت بزرگی است و راستی که نمیدانم خدای را چگونه شکر کنم که وقتی و فرصتی برای فکر کردن برای من نگذاشته است، زیرا دردها و غمها غیرقابل تحمل بود... اما در کوران زندگی و کشمکشهای حیات، گویی که خواب و خیال است گویی که چرخ فلک به سرعت میچرخد و در میان توفانها و رعد و برقها و شلوغیو پلوغی آدمی مات و مبهوت شده است و نمیداند چه میگذرد و چه میشود و به کجا میرود و سرنوشت، چه تیری به کمان کشیده است. فقط میبینم که تاریخها و سرگذشتها و فراز و نشیبها میآیند و میروند و ما همه را در خواب و خیال میبینیم... نمیدانم... شاید وقتی از این خواب و خیال برخیزیم که قدم به صحنهء مرگ بگذاریم و تازه حقایق را بفهمیم.
این هم نامهای دیگر:
صادق عزیزتر از جانم، سلام آتشین مرا بپذیر و اشتیاق بیش از حد و شور و شوق بیاندازه از کسی که تو را دوست میدارد و در دریایی از غم و درد و مشکلات غرق شده است که حتی فرصت نمیکند سر خود را از میان سیلابهها بیرون کشد و به آسمان بلند خدا بنگرد و یا به ستارگان زیبایش خیره شود و یا با ماه تابانش راز و نیاز کند... و این نامه، خود راز و نیازی است با تو که ماه منی و ستارهء منی و دوست منی که راز و نیاز مرا به آسمان بلند خدا میرسانی... .
چند روزی بود که آرامش برقرار شده بود و آتشبس جنوب حدود 10 روزی ادامه یافت، احساس راحتی کردم و آرزوی اینکه قلمیبه دست بگیرم و آتش درونم را بر روی کاغذ منتقل کنم، یا کتابی را برگیرم و بخوانم، یا فرصت کنم که با آسمان بلند خدا و ستارگانش راز و نیاز نمایم... اما قضا و قدر اجازه نمیدهد و آرامش روح مرا نمیپذیرد آسایش مرا دوست ندارد... دوباره انفجار شروع شد. جبهه شعبیه در «بنت جبیل» و «ناقوره» و «طیبه» به سمت اسراییل یا کتائب، راکت پرتاب کرد و اسراییل و کتائب نیز منتظر فرصت نشسته بودند و لذا دههای شیعه را زیر توپخانهء خود گرفتند و مردم بدبخت جنوب که تازه شروع به عودت کرده بودند، زیر انفجار راکتها دوباره مجبور به فرار شدند. دیروز در بنت جبیل، چهار نفر کشته و چند نفر زخمی شدند دو روز قبل، دو نفر کشته شدند، سه روز قبل یک نفر... و همه روزه تلفاتی به مردم بدبخت وارد میشود و چه دردناک است. این بدبختی و ذلت و کثافت همراه با خیانت و جنایت و توطئه و دسیسه و سیاستبازی با سرنوشت صدهاهزار آوارهء بدبخت و فلکزدهء شیعه! خدایا چه بگویم؟ درد تا چقدر و بدبختی تا چه اندازه؟