*خانم دکتر شهشهانی، شما چطور متاثر از برادران خود نبودید که تحصیلات عالی خود را در رشتهء ریاضی ادامه دهید؟
**من دو برادر دارم که ریاضیدان هستند و من میخواستم کار جدیدی را شروع کنم. من همیشه از دنباله رو بودن، بدم میآمد، پس به سوی کاملاً متفاوتی کشیده شدم. من سال آخر دبیرستان را در آمریکا گذراندم و لیسانسام در رشتهء فلسفه بود. وقتی که دیدم انگار، فلسفهء غربی به پایان خودش رسیده، تحصیلاتم را در رشتهء انسانشناسی ادامه دادم.
*قبل از رفتن به آمریکا به چه حوزه علاقه داشتید؟
**فکر میکردم روانشناسی بخوانم. تصورم این بود که رشتهء روانشناسی، یک رشتهء خیلی جذاب است ولی وقتی دربهار سال 1956 به خارج رفتم، کمکم علایقم تغییر کرد.
*مگر چه تصوری از روانشناسی داشتید؟
**قبل از رفتن به آمریکا، عمدتاً با روانکاوی آشنا بودم و فکر میکردم که روانکاو خواهم شد.
*در ایران، آثار فروید - پدر روانکاوی- را مطالعه کرده بودید؟
**فکر کنم از طریق برخی مقالات و دایرهالمعارف فهمیده بودم که روانکاوی چه هست ولی وقتی که در آمریکا، آثاری بیشتر را مطالعه کردم، دیدم روانکاوی آن طور که دوست داشتم، جذاب نیست. در دانشگاه هم وارد رشتهء فلسفه شدم.در ترم اول که ترم تابستانه بود، فقط یک درس را گرفتم و آن هم کتاب جمهوری افلاطون بود.
*ورود به فضای جدید آموزشی ایالات متحده، راحت بود یا نه و چطور با فضای جدید سازگاری پیدا کردید؟
**فضای جدید برایم خیلی عجیب بود. در آنجا میدیدم که بچهها مثل ایران به درس خواندن اهمیت نمیدهند و در کنار درس به انواع و اقسام کلوپهای مختلف میرفتند. البته الان میفهمم که چقدر آن نوع فعالیتها برای پرورش جهات مختلف شخصیت یک انسان، ضروری است. در آنجا بچهها چند بعدی پرورش پیدا میکنند و بچهها به کلوپهای تئاتر، موسیقی، آوازخواندن و شعر میرفتند و وقت کمی را برای درس خواندن اختصاص میدادند.
*نمره گرفتن تا چه حد اهمیت داشت؟
**در آنجا پنج نمره کیفی A ، B ، C ، D و F داشتیم و برای آنها فرق نداشت که در یک درس، مثلاً A بگیرند یا B . دبیرستانی که من در آنجا درس میخواندم، یکی از دبیرستانهای خوب آمریکا بود و تعداد زیادی از آن دبیرستان، وارد دانشگاه میشدند. من باید روی زبان انگلیسی هم کار میکردم و عموماً در کتابخانه مشغول مطالعه بودم. هر ساله کتابی هم چاپ میشد که بچههای دبیرستان را معرفی میکرد. تصویری که از من چاپ شده بود، من را با انبوهی از کتاب نشان میداد.
*برادران شما از لحاظ روحی به شما کمک کردند که در آن سنین پایین با محیط جدید وفق پیدا کنید؟
**بله، برادرانم از لحاظ سنی از من بزرگتر بودند و من به آنها خیلی احترام میگذاشتم. چون به نظرم خیلی باهوش بودند. آنها در دانشگاه برکلی درس میخواندند و من در دبیرستان شبانهروزی آن شهر بودم. اما وقتی سال بعد وارد دانشگاه شدم به آنها نزدیک شدم.
*از نظر اجتماعی، چه موضوعاتی توجه شما را به خود جلب میکرد؟
**در همان دوره جنبش هیپیها شروع شده بود و درک کارهای آنها برای من سخت بود، وقتی میدیدم که آنها جامعهشان را نفی میکنند، موقع راه رفتن در خیابان کفش نمیپوشند و نوع لباس و وضعیت موی سر آنها با مردم تفاوت دارد. این یکی از شوکهای اولیه در سال اول اقامت من در ایالات متحده بود.
*ظهور آن جنبش باید شما را به سمت تحصیل در رشتهء جامعهشناسی میکشاند، نه؟
**حرف شما درست است ولی من هم ترم آخر، یک درس جامعهشناسی گرفتم و تحقیق من در مورد جامعهء هیپیها بود.
*بالاخره حرف هیپیها چه بود؟
**ظهور آن جنبش در زمان جنگ ویتنام بود و هیپیها مخالف حضور آمریکا در ویتنام بودند. هیپیها اعتقاد داشتند که جامعهء آمریکا باید به فکر انسانیت، بشریت، محبت و دوستی باشد و من سعی کردم بدانم که آنها چه پیام صلحی دارند.
لباسی هم که میپوشیدند رهاتر بود و راحت. اصلاً کلمهء راحت از آن موقع خیلی باب شد. حتی نوع پوشش هیپیها را بعداً در مدهای لباس مورد توجه قرار دادند.
*چگونه تصمیم گرفتید در رشتهء انسانشناسی درس بخوانید؟
**بعد از اخذ مدرک لیسانس فلسفه، به نیویورک رفتم و در کلاس یکی از معروفترین استادان انسانشناسی شرکت و به این رشته علاقهپیدا کردم. البته دپارتمان انسانشناسی دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، بسیار معروف بود ولی من در دورهء لیسانس به انسانشناسی علاقه نداشتم.
*فکر میکردید که انسانشناسی، حس کنجکاوی شما را ارضا کند؟
**بله، کاملاً. من وقتی در رشتهء فلسفه درس میخواندم، خیلی رمان میخواندم. وقتی به رشتهء انسانشناسی رفتم، مطلقاً رمان نمیخواندم. چون انسانشناسی به همهء خواستهای ذهنی، ادبی، انسان دوستانه و فلسفی من جواب میداد.
*تغییر رشته با چه هدفی صورت گرفت؟
**من فکر کردم انسانشناسی، بیشتر با زندگی روزمره و افرادی که با آنها زندگی میکنم سرو کار دارد و در این رشته، آنقدر در آسمان هفتم قدم نمیزنم.
*آیا به فکر تدریس در دانشگاههای ایران هم بودید؟
**زمان شاه به هیچوجه فکر نمیکردم به ایران بیایم ولی وقتی برای تحقیق زندگی عشایر ممسنی به ایران آمدم و بعد هم انقلاب شد، تازه متوجه شدم که دنیای ایران، چه دنیای عظیم و زیبایی است. یک دنیای فرهنگی بسیار غنی و پیچیده و به هر کجا دست میزنیم، باید یک دنیا کار انجام شود.
*نوع برخورد خانواده و دیگران با شما به عنوان کسی که در رشتهء انسانشناسی درس میخواند و تحقیق میکند، چیست؟
**اتفاقاً خانوادهام خیلی خوشحال بودند ولی معدودی در ایران به من میگفتند که مگر در ایران انسان هم پیدا میکنید. در حقیقت این افراد رابطهء منفی با فرهنگ خودشان دارند.
*آیا انسانشناسی کمک میکند که توانمندیهای هر جامعه معرفی شود؟
**انسانشناسی نسبت به یک جامعه شناخت میدهد. ممکن است توانمندیهای جامعه موضوع تحقیق باشد و یا اینکه کسی بخواهد ضعفها را نشان دهد.
*چرا زندگی عشایر ممسنی را انتخاب کردید؟
**تز من در مورد عشایر اسکان یافته ممسنی بود و الان هم ارتباطاتم را با آنها دارم و زندگی آنها را در شهر دنبال میکنم. در آن زمان در مورد لرهای ممسنی تحقیق نشده بود و همزمان با من خانمی هم در مورد آنها تحقیق میکرد.
پیش از آن در مورد لرهای لرستان، لرهای بختیاری و بویراحمدوکهگیلویه تحقیق شده بود.
*رفتن به مناطق روستایی و صعبالعبور جنوب با چه مشکلاتی همراه بود؟
**ما در رشتهء انسانشناسی تربیت میشویم تا پرواز کنیم به منطقهای که میخواهیم در آنجا تحقیق کنیم. کار تحقیق هم مشتاقانه انجام میشود. من تا قبل از آن تحقیق فقط زندگی در چند منطقهء شهری بزرگ دنیا مثل تهران، برکلی و نیویورک را تجربه کرده بودم. اما در این رشته چنان پرورش ذهنی پیدا میکنیم که با شوق زیاد به محل انجام تحقیق میرویم. سختی اصلاً برایم مهم و مطرح نبود.
*اقامت چندین ماهه در آنجا دشواری نداشت؟
**زمانی که من به آنجا رفتم نه برق بود و نه آب و با هیزم غذا میپختند. از آب نهر به عنوان آب آشامیدنی استفاده میشد. بعد از یکی دو ماه راجع به خانوادهء من سوالاتی میکردند و بعد از مدتی من، مادرم را با خودم به آنجا بردم. البته مادرم عکسالعمل یک شهری را داشت و من شوکه شدم و مادرم یک روز بیشتر آنجا نماند چون نسبت به آب، بو، نم و پستی و بلندیهای زمین عکسالعمل منفی داشت.یادم هست وقتی برای اولین بار میخواستم به روستای مورد مطالعه بروم، باید از رودخانهای عبور میکردم. جریان آب سرعت داشت و من را چند متر با خود برد و کاغذهایی که همراه داشتم خیس شد. الان همان برگهها را دارم.
*انسانشناسی جوابگوی کنجکاویهای شما هست؟
**البته این رشته دیوانهکننده است! نمیدانید که چقدر توی آن مطلب هست مثلاً در حوزهء انسانشناسی پزشکی حدود سه ماه در موزهء گیاهان پاریس کار میکردم و مطالبی که در این حوزه منتشر شده بسیار زیاد است.
*شناخت انسان ایرانی چه کمکی به توسعه میکند؟
**انسان ایرانی خودش را محق میداند که به توسعه_ دست یابد و میداند چه جایگاهی در تاریخ داشته است و چه غنای فرهنگی دارد. اما چندین و چند بار کوشش او برای رسیدن به توسعه به نتیجه نرسیده است.
*به چه علت انسانشناسان و مردمشناسان نسبت به توسعهء توریسم فرهنگی با شک و تردید برخورد میکنند؟
**ما ردهبندیهای مختلفی از توریسم داریم. توریست اروپایی هست که میخواهد اماکن فرهنگی ایران را مشاهده کند. توریست طبیعی هم داریم و الان توریست عشایری هم پیدا کردهایم. ما میتوانیم محیطهایی ساختگی را ایجاد کنیم که زندگی عشایری را به توریستهای عشایری نشان دهیم و عشایر هم صنایع دستی خودشان را در چادرها _به فروش برسانند. این فرق دارد با این که شما بخواهید چهل نفر توریست را به خانهء عشایری ببرید و توریستها از تمام زوایای خانه عکس بگیرند. آیا خانوادههای تهرانی خودشان حاضرند فرضاً چهل نفر از خانهء آنها بازدید کند. اگر عشایر بتوانند از این موضوع، درآمد داشته باشند، من مخالف این کار نیستم ولی مخالف این هستم که یک آژانس توریستی فقط به درآمد خودش فکر کند.
*آرزوی شما در حوزه کاریتان چیست؟
**این که امکانات لازم در چارچوب دانشگاه باشد تا تحقیقات انجام شده را به نتیجه برسانیم و طرحهای تحقیقی دیگری را شروع کنیم. انجام این تحقیقات هم میتواند به توسعهء کشور کمک کند. مثلاً من به یک روستا میروم و میبینم که در آنجا آب لولهکشی هست ولی فاضلاب نیست. اگر این کارها با هم انجام شود، میتواند به توسعه کمک کند و یا اصلاً ما به زیباسازی و مسالهء جمعآوری زبالهء روستاها توجه نداریم.ما میتوانیم پیشنهادها و راهکارهایی برای بهبود وضعیت موجود ارایه بدهیم و کسانی که به فکر تغییر هستند و به فرهنگ این مرز و بوم علاقه دارند، میتوانند از اینها استفاده کنند. متاسفانه در جامعهء ما این تفکر هست که اول تخریب کنیم و بعد چیزی جدیدی را بسازیم. در حالی که میتوانیم از همان چیزهایی که هست به نحو احسن استفاده کنیم. جامعهء ایرانی با خودش تضاد دارد و ما انسانشناسان میتوانیم این موضوع را به خوبی به مردم نشان بدهیم و یک «آشتی با خود» ایرانی به وجود بیاوریم. ما اگر به شهرهای کوچک ایتالیا مثل «لوکا» برویم میبینیم که تمام دروازههای قدیمی آن را حفظ کردهاند.