“از آغاز ارتباط و تعامل ما با غرب،عمدتا دو دیدگاه درباره نسبت جامعه با “تجدد”، مطرح بوده است. یکى غربى شدن بدون قید و شرط که از سوى روشنفکرانى چون تقى زاده اعلام شد، و دیگرى دیدگاه “تفصیل و تفکیک” بین وجه مادى و مکانیکى تجدد با وجه فرهنگى و معنوى آن؛ بدینمعنى که اخذ وجه مادى و ابزارها و ساختارهاى معیشتى تمدن غرب را مفید و بلکه لازم مىداند اما وجه اعتقادی،فرهنگى و اخلاقى آن را مردود مىشمارد. این دیدگاه با مرحوم سیدجمالالدین اسدآبادی، آغاز و تا به امروز همچنان از سوى عموم اندیشمندان و متفکرین مسلمان،بر آن پاى فشرده مىشود. دیدگاهى که نمىپذیرد تجدد و تمدن غرب را به عنوان یک مجموعه مرتبط و کلیتى با روح واحد،مورد بررسى و مطالعه قرار دهد.
اما علاوه بر دو دیدگاه یاد شده،تلقى دیگرى از تمدن جدید وجود دارد که در مقام تحلیل نظری،قایل به تفکیک و تجزیه تمدن جدید نیست و آن را کلیتى با روح و جان واحد مىبیند،و تخطئه وجوهى وتصویب وجوهى دیگر از تجدد را،غیر واقعى واشتباه مىداند این دیدگاه،نسبت بین اسلام و تجدد را تعارض به نحو کلى و ماهوى مىبیند و صرف تشابه جزیى درپارهاى از امور را، دلیل وحدت و حتى تفاهم بین این دو نمىداند.”(1)
پس از این تقسیمبندى که بىطرفانه نبوده و داراى اندکى جهتگیرى است نویسنده خود را مدافع نظریه سوم معرفى مىکند:
“نگارنده این دفتر،در پى دفاع از دیدگاه اخیر و نقد نظریه غالب،با کتاب و سنت است. و چکیده مدعایش این است که :
تجدد و تمدن جدید با همه ابعادش ورهآوردهایش،محصول خود بنیادى بشر غربى وانحراف تمام عیار او از آموزههاى وحیانى است و با فرض حضور حاکمیت دین - به معناى جامع و حقیقى آن- هرگز تمدنى از نوع جدید،ظهور نخواهد کرد. به بیان روشنتر، اگر حاکمیت اسلامى با حضور معصوم(علیهالسلام) و بسط ید او، تحقق وتداوم پیدا مىکرد و حاکم اسلامى در مقام تمدن سازى برمىآمد،محصول آن،تمدنى از نوع تمدن جدید و مشابه آن نبود،همان گونه که با ظهور حضرت بقیهالله الاعظم(عج) و استقرار حاکمیت صالحان،نشانى از این نوع تمدن نخواهد بود.
نگارنده بر این باور است که تنها راه نجات از هیمنه و سیطره روز افزون غرب- حداقل در مقام نظر واعتقاد- رسیدن به چنین دیدگاهى است؛ و پافشارى بر دیدگاه “تفصیل وتفکیک”، روز به روز بر انفعال و خودباختگى در برابر غرب مىافزاید و آخرین مقاومتهاى سیاسى و فرهنگى جامعه را درهم مىشکند.”(2)
اینکه با حضور معصوم، تمدنى از نوع تمدن جدید ایجاد نمىشود،مطلبى است که معتقدین به نظریه “تفصیل و تفکیک” نیز بدان معتقدند چرا که آنها نیز بسیارى از دستآوردهاى تمدن غرب را به خلاف مصالح بشریت مىدانند اما این که با حضور حضرت امام زمان(عج) نشانى از این تمدن باقى نخواهد ماند و هر صنعت و تکنولوژى که بوجود آمده از بین خواهد رفت واینکه تفکیک دستاوردهاى مدرنیسم کارى منفعلانه است،ادعاهایى نیستند که به آسانى بتوان پذیرفت که انشاءالله به نقد برخى از ادلههاى این دیدگاه خواهیم پرداخت.
سیرکلى طرح بحث و اثبات مدعا در کتاب “اسلام و تجدد”
سیرى که نویسنده براى اثبات ادعاى خود استفاده نموده است، بصورت زیر است:
ابتدا در فصل اول فرضیه تکامل و پیشرفت خطى بشر را نقد نموده،سپس نظراسلام را حول مبحث، با توجه به قرآن و حدیث و تاریخ ،در فصل دوم، تبیین نموده است. در فصل سوم توفیقى بودن علوم معاش را مطرح کرده و اینکه هر آنچه که لازم بوده، بهصورت لقمه جویده شده و کاملا آماده، توسط وحى در اختیار بشر قرار گرفته است. در فصل چهارم با مطرح کردن تعارض بین فلسفه اومانیستى غرب و جهانبینى اسلامی،علوم به وجود آمده در غرب را کاملا به خلاف مصلحت بشریت معرفى نموده و امکان هرگونه استفاده صحیح از این علوم را رد مىنماید و بعد در مورد ماهیت علم مورد توصیه اسلام بحث مىکند. در فصل پنجم که به نظر اسلام پیرامون توسعه اختصاص دارد، نویسنده سعى نموده است آیات و احادیثى را که پیرامون توصیه به دنیا، نفى فقر و رهبانیت،آموختن علم ... را با کمک آیات واحادیثى دیگر، آن گونه قرائت نماید که برآن معتقد است.
در فصل ششم با اشاره به روایاتى که از معجزات هنگام ظهور خبر مىدهند،بر این مدعاست که حکومت امام زمان،تماما با امور غیرمادى و ماورایى مانند سفر برروى ابرها،طى الارض،مکاشفه و ... تداوم خواهد یافت و دیگر از علم و تکنولوژى کنونى خبرى نیست. فصل هفتم حاوى استناداتى دیگر براى تعارض اسلام و تجدد است. در این فصل با اشاره به آیات و احادیثى پیرامون مذمومیت دستکارى در آفرینش،نوآوری،تشبه به کفار و ضرر واضرار این آیات و احادیث را براهینى براى مدعاى خود مىشمارد.در فصل هشتم شاهد پاسخهاى نویسنده به چند استدلال پیرامون مطلوبیت علوم و فنون جدید هستیم که تا حدى همان ادامه فصل چهار و پنج است.
و بالاخره آخرین فصل جهت ارایه راهکارى عملى پس از تفکیک کامل مقام عمل و نظر به تبیین جداگانه نتایج نظرى وعملى مىپردازد که در مقام عمل حرفى براى گفتن ندارد. سه پیوست نیز بر این کتاب افزوده شدهاند که به ترتیب پیرامون مدح گذشتگان و توانایى کافى آنان در امور مختلف زندگی، بحران سازى تجدد و نفى بىطرفى تکنولوژى و عدم قابلیت آن براى استخدام به نفع دین است. در پایان،کتاب با چکیدهاى فشرده- اما با مطالبى جدید که در خود بحث برهانى براى آنها اقامه نشده پایان مىیابد که اختصارا به نقد هرکدام از فصول و مباحث خواهیم پرداخت.
بررسى بخش اول (نقد نظریه ترقى و تکامل تاریخ)
در این بخش نویسنده فرضیه تکامل ژنتیکى انسان (داروینیسم) را در کنار نظریه سیرتکاملى ابزارها بهعنوان “سیر تکامل خطى جوامع انسانی” که غرب بدان معتقد است، مطرح مىکند:
“انسان برآمده از پرورش و تحولى طولانی، یا فرآورده فرجامین فراگردى است که عرصه دورانهاى زمینشناسى بسیارى را پیمود و پدید آمدن رشتهاى پیاپى از آفریدگان انسانوار، نمودار مرحلههایى است که بدان،صورت آدمى تحول یافت...
انسان نئاندرتال آخرین حلقه تکاملى میمون به انسان کنونى است:
گوریل - انسان جاوه- انسان نئاندرتال- [انسان ابزارساز-] هوماساپینس
انسان هوماساپینس یعنى انسانى که افزون بر ابزارسازی، توانایى اندیشیدن و تامل داشت.”(3)
“نامگذارى دورانهاى مختلف تکامل اجتماعى بشر اینگونه انجام مىشود:دیرینه سنگی،میانه سنگی، نوسنگی، مفرغ،آهن و بالاخره عصر جدید که وجه مشخصه آن، اختراعات عصر جدید به ویژه ماشین بخار و ماشین چاپ است.”(4)
پس از مطرح کردن عقاید غرب پیرامون تکامل،به بررسى نتایج حاصل از پذیرفتن “سیر تکامل خطى جوامع انسانی” مىپردازد که این نتایج را مىتوان به دو قسمت تقسیم نمود که به خلاصهاى از هر قسمت اشاره مىکنیم
1- نتایج حاصل از اعتقاد به تکامل ژنتیکی
“قایل شدن مبدئى حیوانى براى انسان و نفى ابعاد معنوى و روحانى وی،راه را براى حاکمیت نفس اماره انسان که قوام سیاسی، فرهنگى و اقتصادى تمدن جدید به چنین حاکمیتى است، مىگشاید و بستر روحى و روانى مناسب و مساعدى را براى محصور شدن انسان به خواب و خور و خشم و شهوت فراهم مىکند و در چنین فضایی،حاکمیت سرمایه و سرمایهسالارى که از ممیزات و مقولات تمدن غرب است به خوبى محقق مىشود.
نتیجه مهمتر القا و ترویج این نظریه،هموار شدن راه الحاد و حذف خداوند از ذهن جوامع بود..”(5)
2- نتایج حاصل از اعتقاد به سیر تکامل ابزارها
“اما دستاوردهاى نظریه “تکامل و سیر خطى پیشرفت جوامع انسانی” براى تمدن غرب،در اینجا به پایان نمىرسد و نتیجه مهم دیگر آن تثبیت سیادت و کمال یافتگى غرب تحت عنوان مهد پیشرفت و ترقى است که اکنون شرق و دیگر جوامع را در سیر تکامل بشرى پشت سیرگذاشته و بر اریکه آقایى جهان تکیه زده است و دیگر جوامع در سر تکامل چارهاى جز حرکت در طریقى که غرب آن را طى کرد و به نقطه کنونى رسید،ندارند؛ در غیر اینصورت باید همیشه داغ عقبماندگى را بر جبین خود داشته باشند!”(6)
در مورد نتایج حاصله از داروینیسم (تکامل ژنتیکى انسان) ذکر این نکته مفید است که حتى در میان متفکرین اسلامى هستند کسانى که پذیرفتن داروینیسم را در تنافى با آموزههاى دین اسلام نمىدانند. لیکن بحث ما بیشتر در مورد قسمت دوم که به علوم، ابزار آلات و تکنولوژى مطرح مىشود است. نتیجهاى که در قسمت دوم مطرح شده است شاید نتیجهاى باشد که غرب از فرضیه تکامل ابزارها مىگیرد. اما در بینش اسلامى پذیرفتن تکامل ابز ارها در طول تاریخ؛ هرگز به اثبات سیادت غرب منجر نمىشود زیرا همانگونه که استاد مطهرى در کتابهاى خود مطرح مىنمایند، انسان یک موجود دو بعدى و داراى دو جنبه نفسانى و روحانى است و پیشرفت در جنبههاى معیشتى و نفسانى واقعا سیادت نمىآورد. زیرا که (ان اکرمکم عندالله اتقنکم) و این پیشرفتها زمانى ارزش دارند که در خدمت بعد متعالى انسانى قرار گیرند. پس براى رد سیادت غرب حتما لازم نداریم که نظریه تکامل را رد نماییم.
مابقى فصل اول در پى بررسى نظریه تکامل، به این نتیجه مىرسد که این نظریات تنها بر روى حدس و گمان بنا شدهاند. و این نظریه توسط بورژوازی،جهت انهدام دین مسیحیت قرون وسطى و تامین منافع اقتصادى جعل شده است. که در این مقاله قصد بررسى ادلههاى داروینیسم واثبات صحت و سقم آن را نداریم اما در مورد تکامل ابزارها در بررسى بخش دوم اشاراتى خواهیم داشت.
بررسى بخش دوم (نظریه تاریخى اسلامی)
در این فصل ابتدا با آیات و روایاتى مبنى بر اینکه پدر تمامى انسانها حضرت آدم(ع) است. نظریه تکامل ژنتیکى انسان رد شده است. پیرامون این مسئله کتابها و مطالعات فراوانى وجود دارد که آیا نظریه تکامل داروین با نظریه اسلام قابل جمع است یا خیر. اینجا آنچه براى ما مهم است این است که آیا با قائل شدن به داروینیسم مىتوان خدا و معنویتى متصور شد یا خیر که باید گفت خود داروین به وجود خدا اعتقاد داشته است. سپس به قسمت دوم نظریه تکامل (تکامل ابزارها) پرداخته مىشود و در قسمت (پیامبران، معماران تمدنها) مىخوانیم:
“براساس آیات قرآن و روایات فراوان ، همانگونه که خداوند، آموزگار و راهبر انسان در امور دینى واخروى با واسطه انبیا بوده و او را به تدبیر و تجربه شخصىاش واگذار نکرده است، در عرصه معاش و حیات مادىاش نیز چنین بوده است واز جزیىترین و سادهترین امور معیشتى تا پیچیدهترین آن را از طریق انبیا و رسولان خود، به انسانها آموخته است. منشا تمدن- البته تمدنى متعادل، عارى از اسراف و تبذیر و تجاوز و فزون طلبى که بسترى هموار براى عبودیت انسان باشد- و نه تجربه شخصى انسانها که مستقلا دست به کشف علوم و اختراع حرف و صناعتها زده باشند.”(7)
در این قسمت دو ادعا بیان شده است. اول اینکه پایه گذار تمدنها پیامبران بودهاند (منشا وحیانى علوم) و دوم اینکه پیامبران تمام مسایل را “از جزیىترین و سادهترین امور معیشتى تا پیچیدهترین آن” به انسان آموختهاند. (توقیفى بودن علوم معاش.) در ادامه فصل دوم اثبات ادعاى اول یعنى منشا وحیانى علوم پرداخته شده است و چند اشاره مختصر نیز به توقیفى بودن علوم معاش دارد. لیکن اثبات توقیفى بودن علوم معاش یک فصل مستقل را نیز به خود اختصاص داده است.
پیرامون ادعاى اول بحثى نیست و معتقدین به نظریه “تفکیک و تفصیل” نیز بدان معتقدند. اما پیرامون ادعاى دوم- که در بررسى فصل بعد کاملا به آن خواهیم پرداخت- در حد پاسخ به براهین آورده شده در فصل دوم ذکر جملاتى مفید است:نویسنده در قسمتى از فصل دوم مىگوید علمى که پیامبران در اختیار بشر قرار دادهاند فقط کلیات و اصول کلى نیست و هیچگونه نیازى به استفاده از عقل در کنار نقل نمىبیند:
“دراینجا باید به این نکته مهم اشاره کنیم که از آیات و روایات مذکور همچنین استفاده مىشود که خداوند و انبیاى الهی، علوم و فنون معاش را به نحو اتم و اکمل- براى ساخت یک تمدن متعادل- به انسان آموختند و نه در حد هستههاى اولیه و بخشهایى از آنها را، که واژه “علم” ظهور در آموختن کامل دارد و بدون تصریح به اینکه آموزش، ناقص و یا تنها شامل بخشى از مسایل بوده- است، نمىتوان چنین نتیجه گرفت که خداوند وانبیا تنها هستههاى اولیه و کلیاتى را به انسانها آموختهاند، و در هیچ آیه یا روایتی، چنین تصریح و یا قرینهاى وجود ندارد.”(8)
این سخن صراحتا به “کفایت نقل” اشاره دارد؛ باب تفقه در دین را مىبندد و یا حداقل آن را تبدیل به یک فقه اخبارى مىنماید که عقل در آن از حداقل توانایى براى فهم درک احکام برخوردار است. و نمىتواند حجت باشد. در اینجا مناسب است نظر دوتن از متفکرین بزرگ اسلامى را نیز بدانیم. آیتالله جوادى آملى پیرامون جایگاه عقل و نقل در دین مىفرمایند:
“اگر مىگوییم دین پاسخگوى همه نیازها در همه زمانها و همه زمینهها است، این سخن به معنى نظریه “کفایت نقل” نیست واگر مىگوییم عقل در تغییرات زندگى کاربرد دارد، به معنى نظریه “کفایت عقل” نیست. هم عقل کاربرد دارد و هم نقل، نه عقل از نقل بىنیاز است و نه نقل از عقل.”(9)
شهید مطهرى نیز پیرامون جایگاه عقل در دین مىفرمایند:
“... آن جا که حکم صریح عقلى پیش مىآید ما به آن تمسک مىکنیم و مىگوییم: “کل ما حکم به العقل حکم به الشرع”و دیگر تابع فرم در شکل صورى نمىشویم و حتى اگر در جایى ظاهر یک دلیل نقلى را مخالف حکم صریح عقل دیدیم، باز به حکم عقل تمسک مىکنیم و کلا عقل را به عنوان یک راهنما در درک صلاح و فساد احکام واعمال مختلف، خواهیم پذیرفت.”(10)
حال به آیه مورد استناد کتاب برمىگردیم. نویسنده از آیه “و علم آدم الاسماء کلها” چنین استفاده کرده است که از ابتدا تمام چیزهایى که براى بوجود آوردن یک تمدن متعادل لازم بوده در اختیار آدم(ع) قرار گرفته است. باید پرسید پس دلیل آمدن انبیاى بعدى چیست؟ آیا همه آنهافقط مذکر و یادآورى کننده بودهاند؟ پس تکلیف انبیاى اولوالعزم که صاحب شریعت بودهاند چه مىشود؟ در ثانى از واژه “اسماء” تاکنون تفاسیر مختلفى شده است که تنها یکى از آنها علوم معیشتى مورد نیاز انسان است که این نظر از چندان قوتى برخوردار نیست. نکته دیگرى که ذکر آن مفید به نظر مىرسد این است که نویسنده در این فصل خود استناداتى آورده است از کتب تاریخ که باید پرسید شما که در فصل اول تمامى سخنان و شواهد تاریخى موجود پیرامون نظریه تکامل انسان وابزار را به علت عدم قطعیت رد نمودید، چگونه هم اکنون به کتب تاریخ استناد مىکنید؟
بررسى بخش سوم (توقیفى بودن علوم معاش)
در قسمت اول این فصل، نویسنده به محدودیت قواى ادراکى انسان اشاره دارد:
“اساسا قواى ادراکى انسانها، ناتوان از آن بوده است که مستقل از وحى و تعالیم انبیا، به کشف واستنباط علوم و اختراع ساز و کارهاى زندگى نایل شود. دانشى که انسانها مىتوانند به طور مستقل بدان نایل شوند، دانشى که انسانها مىتوانند به طور مستقل بدان نایل شوند، عمدتا پیش معلومات بدیهى حسى و عقلى نیست، و تجربه و تفکر شخصى بدون ابتناى بر معلومات قبلی، نمىتواند منشا کشف واختراع شود.
اگر انبیا، هدایت معیشتى انسانها و تعلیم علوم و فنون را عهدهدار نمىشدند، قطعا انسانها نمىتوانستند به حیات خود ادامه دهند و اساسا جوامع انسانی، شکل نمىگرفت.”(11)
مطلب فوق، مطلب صحیحى است لیکن نمىتوان از آن استنباط کرد که انسان حق ندارد در مورد علوم معاش، خود دست به اختراع کشف بزند. خود نویسنده مىگوید که تجربه و تفکر شخصى بدون ابتناى بر معلومات قبلى نمىتواند منشاء کشف واختراع شود پس قابلیت به دست آوردن و استنباط علوم جدید را مبتنى بر معلومات قبلی، انکار نمىکند. باید پرسید که از کجا این امر را قبیح و نادرست و برخلاف مصالح بشریت مىداند؟ احادیث، روایات و سخنانى که در این فصل آمده است همه پیرامون اثبات منشاء وحیانى براى علوم است و هیچکدام عدم جواز آزمایش و تفکر و اختراع را نمىرساند. نویسنده در خلاصهاى که در انتهاى کتاب آورده است در خلاصه فصل سوم پس از اعتراف به قدرت انسان براى کشف و اختراع، آن را “امرى خودسرانه” و “خارج از مدار مصلحت” معرفى مىکند.
بررسى بخش چهارم
دین و علوم جدید
این فصل اینگونه آغاز مىشود:
“ظهور تمدن جدید و گسترش روزافزون اقتدار علمى و تکنیکى غرب، دیگر جوامع و متفکران آنها را دچار شیفتگى و یا لااقل ، انفعال روحى و فکرى نمود. جوامع اسلامى نیز از این آفت برکنار نماندند. بسیارى از اندیشمندان مسلمان، بدون توجه به مبانى فکرى و فلسفى تمدن جدید و متاثر از فضاسازىهاى غربىها و به خصوص مستثرقین، در کار سازش بین تمدن جدید- به خصوص مظاهر علمى و فنى آن- با دین برآمدند و با مفروض و مطلوب گرفتن چنین اقدامی، به تاویل و بازخوانى متون و آموزههاى دینى پرداختند. “تفسیر علمى قرآن”، “بىاعتبار دانستن روایاتى که بعضا در تعارض با علوم جدید بودند”، “ستایش از ترقى و پیشرفتهاى فنى و اسلام را دین ترقى دانستن”، “نثار همه ستایشهاى دینى از علم به علوم جدید”، “جستجوى ریشه پیشرفتهاى فنی، علمى و تکنیکى غرب در تمدن گذشته اسلامی” و ... از جمله تلاشهایى بود که دراین مسیر صورت گرفت و البته محصول این امر، علىرغم بسیارى از نیتهاى خالصى که پشت آن بود، چیزى جز انفعال بیشتر و منابع علمى و ذهنى مسلمین در برابر تمدن تکنولوژیک و مهاجم غربى نبود.”(12)
نویسنده براین مدعاست که این علوم استمرار و ادامه علوم طبیعى سنتى نیستند و ماهیتا چیزى متفاوتند:
“این اندیشمندان در یک تصور ابتدایی، علوم جدید را استمرار منطقى و وجه تکاملى علوم طبیعى دانسته و ... و صرف تشابه در پارهاى از موضوعات و مسایل را دلیل بر وحدت جوهرى و ماهوى آنها دانستند. در بررسى مبادى علوم جدید، باید قبل از هرچیز به این نکته اشاره نمود که مهمترین نقطه عزیمت علم جدید، که دستاوردهاى عظیم تکنولوژیک به همراه داشت، “میل به استیلا و تسلط بر طبیعت” بود که این خود، ناشى از مبانى جدیدى بود که در غرب پا گرفت و به ظهور مذهب اصالت انسان (اومانیسم)، انجامید”(13)
در یک تقسیمبندى کلى مىتوان علوم را به سه قسمت ریاضی، تجربى وانسانى تقسیم نمود. در علوم انسانی، نوع جهان بینى یک مکتب، تاثیرى کاملا محسوس بر روى سایر عقاید وى پیرامون چگونگى زندگی، اقتصاد، سیاست، فسلفه حقوق و ... مىگذارد و اگر مبانى جهان بینى یک مکتب با مکتب دیگر فرق داشته باشد، نمىتواند علوم انسانى را آن مکتب به عاریه بگیرد. لیکن در مورد علوم ریاضى و تجربى چنین نیست. یعنى در تمامى زمانها و در تمامى جهانبینىها دو ضرب در دو مساوى با چهار است و نمىتوان گفت که از نظر اسلام یک جواب دارد و از نظر غرب جوابى دیگر.یا اینکه نمىتوان گفت که در یک جهان بینى آب از اکسیژن و هیدروژن تشکیل شده و در یک جهان بینى دیگر از عناصرى دیگر. که اگر چنین ادعایى داشته باشیم یا باید بگوییم حقیقت وجود ندارد و یا حداقل باید نسبیت حقیقت را بپذیریم که هر دوى اینها در تعارض آشکار با اسلام قرار دارند. اما اگر منظور نویسنده چگونگى استفاده از این علوم براى پیشرفت و رسیدن به کمال باشد، این که خط مشى ما در این مورد با غرب و مشى غرب تفاوت دارد .