نویسنده: شیدا امینی
نقد واقعیت زدایی جهان مدرن
یکی از مهمترین مشخصه های متفکران پسامدرن آن است که آنها منتقد واقعیت زدایی هستند. به نظر این متفکران یکی از تبعات مدرنیسم واقعیت زدایی بوده است. رهبران این رویکرد، کی یرکه گور، مارکس و نیچه هستند. به طور مثال کی یرکه گور جامعه مدرن را به عنوان جامعه ای در نظر می گیرد که شبکه ای از روابط که افراد را توده وار در نظر می گیرد، بر آن حاکم است.
این جامعه مدرن بر خلاف جامعه پیشامدرن براساس رسانه شکل می گیرد که این رسانه تنها عامل به هم پیوستن افراد است. بدین جهت، جامعه، محصول فکری انتزاعی می شود که به وسیله سخت افزارهای رسانه شکل می گیرد. به تعبیر دیگر، واقعیت به صورت بازسازی شده و نه به شکل عریان و خالص جلوی روی ما قرار می گیرد. با مارکس هم ما شاهد تحلیل مفهوم کالای مصرفی هستیم. اینجا جایی است که اشیا ارزش فی نفسه خود را از دست می دهند و به اشکالی توهمی و خیالی زیرعنوان ارزش مبادله تبدیل می شوند. این سرشت توهمی هم از سوی شبکه روابط اجتماعی تعیین می گردد. اینجا هم جایی است که ارزش اشیا مستقل از وجود مادی شان و با این روابط اجتماعی تعیین می گردند.
در این گستره خود انسانها واقعیت زدایی را تجربه می کنند، زیرا کالاها، محصولات کار آنها هستند. آنها نمی توانند استعدادهای خود را شکوفا کنند. آنها بیش تر محصول سازوکار تولید هستند تا اینکه سازنده ابزار تولید باشند. این نکات همه بعداً از سوی متفکران پسامدرن مورد توجه قرار می گیرند.
اندیشه پسامدرن و نقد رسانه مدرن
شاخص های جریان پسامدرن را می توان تردید در دستاوردهای علمی و تکنولوژی انسان جدید، تردید در جهانشمولی عقل جدید و علم جدید، تردید در افق مشترک معنایی میان مخاطب و مؤلف، تردید در سبک و سیاق زندگی جدید، تردید در نسبت میان رسانه و مخاطب و به صورت خاص تردید در نسبت هنرمند با مخاطب دانست. به طور مثال ما در اندیشه بودریار شاهد نقدی جدی به نظام رسانه ای دنیای مدرن هستیم.
نمونه اعلای این انتقاد در کتاب جنگ خلیج فارس اتفاق نیفتاده است خود را به ما نشان می دهد. او در صحت اخباری که از این جنگ به ما می رسد شک کرد. او در آثار دیگر خود هم دروغ گویی و بی عقلی رسانه های جمعی را زیر سؤال برد.
بودریار بر این نکته تأکید می کرد که رسانه ها، توده ها را با مجموعه ای از نشانه ها بمباران می کنند و افراد هم با رضایت کامل این موقعیت را می پذیرند. این رسانه ها سعی دارند گونه ای اقتدار غیرموجه را بر مخاطبان خود تحمیل کنند.
بودریار متأثر از اندیشه مارکس معتقد است که سرمایه داری همه امور را بر مصرف متمرکز کرده است و دانش و اطلاعات از این دریچه نگریسته می شوند. مصرف هم قدرت را تعیین می کند و هم گسترش نظارت بر تمامی شوون فرهنگی و اجتماعی.
متافیزیک حضور دریدا
به نظر دریدا اساس مابعدالطبیعه بر این فرض استوار است که معنا همیشه و همه جا حاضر است و ناشناخته ماندنش از ناتوانی ما برای یافتن راه درست ناشی است. دریدا این باور به حضور مستقیم معنا را، متافیزیک حضور می داند. او اما معتقد است سخن و متن مرکز معنایی ندارد و معنا همیشه به تأخیر می افتد. به همین دلیل متن ها همیشه با تفسیرها و تأویل های گوناگون روبه رو هستند.
به نظر وی در متافیزیک غربی همیشه معنایی برتر و معنایی فروتر در نظر گرفته می شوند. حقیقت در برابر دروغ، درست در مقابل نادرست، مرد در مقابل زن و اندیشه و نفس در مقابل ماده، گونه ای از این رابطه فراتر و فروتر هستند. به نظر وی اگر ما اعتقاد داشته باشیم که معنا حضور ندارد، کار اندیشه و پژوهش متوقف نمی شود، بلکه با شدت و حدت بیشتری ادامه می یابد. برعکس اگر ما معتقد باشیم که هنرمند از کاری هنری که صورت داده، نیتی داشته و ما می توانیم آن نیت را درک کنیم، کار پژوهش در زمینه اثر هنری زود پایان می پذیرد. اما اگر فرض کنیم که چنین نیتی موجود نیست و اگر باشد هم ما نمی توانیم بدان دسترسی داشته باشیم با حوزه ای هیجان انگیز در زیبایی شناسی روبه رو خواهیم بود.
به همین دلیل است که وی تصریح می کند نکته محوری و مرکزی ما این نیست که خودآگاه و ناخودآگاه مؤلف کدام است، بلکه این است که ناخوداگاه متن کجاست. او برای فهم متون و آثار هنری روشی را پیشنهاد می کند، که به شالوده شکنی معروف است. شالوده شکنی این بینش سنتی را رد می کند که فهم و نقد متن هنری و ادبی باید با معنای کامل و تعیین شده آن متن همراه باشد. تنها ما می توانیم تلاشی را برای یافتن معناهای پراکنده و گسسته انجام دهیم. معنا همیشه به تأخیر می افتد.
این جستجوی مداوم متن، ما را به متن های دیگر هم پیوند می زند. به نظر دریدا هر متنی، متن دیگر را می خواند. او با ساختارگرایان در این نکته اختلاف نظر دارد که ما حتی نمی توانیم بگوییم چه متنی ادبی و هنری و چه متنی غیرادبی و غیرهنری است. این انسانها هستند که معنایی را به متنی عطا می کنند. با تکیه بر این پیش فرضها او با هرگونه تقسیم هنر به هنر اصیل و غیراصیل مخالف است.
گویی همه این تقسیمها در صدد هستند، گونه ای ایدئولوژی پنهان را مطرح سازند. او حتی با تقابل هنر و فلسفه هم مشکل دارد و این دوگانگی را تصنعی می داند. فلسفه ای که می خواهد هنر شناسی کند، با آن هنر پیوندی نزدیک و دوسویه برقرار می کند و از آن جداناشدنی می شود. ما در یک اثر نمی توانیم دقیقاً مشخص کنیم چه اندازه هنر و چه اندازه فلسفه وجود دارد.
معنای هنر از دید دلوز
وقتی می گوییم هنر بیانگر نیست، سه معنا را مدنظر داریم. اول آنکه هنر شبیه ساز و مقلد واقعیتی خاص نیست. دوم اینکه برداشتی جدید از واقعیت ارائه می کنیم. و سوم اینکه هنر بیانگر احساسات و عواطف انسانی هم نیست. خیلی ها تصریح کرده اند هر اثر هنری تلاشی برای تعریف هنر است. همان طور که هر اثر فلسفی تلاش می کند به تعریف اصیل از فلسفه نزدیک شود.
در این میان دلوز تلاش بسیاری از خود نشان می دهد که با سنت اصلی فلسفی که از افلاطون شروع می شود، به مخالفت برخیزد. به نظر وی فلسفه باید به هنر نزدیک شود؛ هنری که بیانگر نیست و اصول خاص خود را دارد. به نظر وی دشواری در اینجاست که تفکر مدرن سخن علمی را اصل گرفته و همه سخنهای دیگر را به حاشیه رانده است.
او بر خلاف نظریه بیان گری در هنر، معتقد است هر اثر هنری نه با شباهت هایش با آثار هنری دیگر که با تمایزهایش با آن آثار شناخته می شود. بیانگری بیش از آنکه به ابداع بها دهد، به اصلی بها می دهد، که بیرون از ذهن هنرمند وجود دارد. یعنی هنرمند در این جا اصولی را خارج از خود سرمشق اصلی قرار می دهد. اما کار ما نمی تواند این باشد. بلکه ما باید اندیشه ای را پایه ریزی کنیم که تمایزها را بشناسد. مشخص است که دریدا و دلور مانند بسیاری دیگر از متفکرانی که به عنوان متفکران پست مدرن شناخته می شوند، با سنت فکری ای که اساس تمدن جدید را شکل می دهد به مبارزه بر می خیزند.
آنها تاریخ تفکری را که با افلاطون شروع شده و در بسیاری از عرصه ها از جمله هنر رسوخ کرده تاریخی اشتباه و مبتنی بر پیش فرض هایی غلط می دانند. به نظر این افراد این تاریخ باید به گونه ای دیگر نوشته شود.