«درگیری و آشوب در کردستان»
با خواندن این جمله قلبم فرو ریخت و اضطرابی وجودم را در بر گرفت. چون چند ماه بیشتر نبود که انقلاب اسلامی پیروز شده بود. با این پیروزی مردم فقیر و دستتنگ امیدوار شده بودند. که هرچه زودتر وضع زندگیشان بهتر شود و از فلاکتی که در زمان طاغوت کشیده بودند، راحت شوند. ولی این تیتر نشان از وضع بد و درگیریهای خونین میداد.
با آرنج، به پهلوی «کرم» زدم و با ایما و اشاره روزنامه را که دست آقای حسینی بود، نشان دادم، دهان گشادش را بیخ گوشم گذاشت و آهسته گفت: «جنابعالی خواب بودید که خواندمشان. وضع خیلی خراب است. اگر نیروی دولتی به کمکمان نیاید، واویلا است.»
با خیطیای که بالا آورده بودم، آهسته به دیوار تکیه دادم و زل زدم به سقف حصیری اتاق که از کهنگی، میان سیاهی و زردی پادرهوا مانده بود. فکر اینکه این خانهها با یک گلوله یکهو هوار شوند رو سر خانوادهها، تنم را لرزاند. چهار تا تیر چوبی و سقف حصیری که زمستانها آبباران و برف ازش چکه میکرد، تاب و توان انفجار را نداشت. دلم به حال خودم و همشهریهایم سوخت. هرچه فحش بلد بودم، نثار دمکراتها که ادعای انساندوستی و یکرنگی میکردند و دم از حمایت از مستضعفان میزدند، کردم. حزبی که خودش را همهکاره ملت کُرد میدانست و با این حیله هرروز به خاک سیاه مینشاندشان.
خوب بچهها چیزی که امروز باید به اطلاعتان برسانم این است که آشوبگران دمکرات و حزب چپ، بعد از حمله به پادگانهای مهاباد، سنندج، مریوان، بانه، سردشت و نقده که با قتل و غارت و تجاوز به دختران جوان همراه بود، به خواست خدا و حمایت ارتش ارومیه، پس از چهار روز خونریزی و جنایت شکستخوردهاند و حالا قصد گرفتن پاوه را دارند و هرلحظه امکان سقوط پاوه توسط این خونآشامان وجود دارد. تنها چیزی که در این وضع از شماها میخواهم، این است که هرچه زودتر خانوادههایتان را به جاهای امن ببرید تا به دست این جنایتکارها کشته نشوند.
شب که به خانه برگشتم، تمام حرفهای معلممان را برای مادر و پدرم مو به مو تعریف کردم. رگهای گردن پدرم از زور عصبانیت باد کرده بود و نزدیک بود بترکند. مادرم تند و تند اشکهایش را پاک میکرد و زیرلب دعا میخواند.
با این حال پدرم حاضر نشد شهر را ترک کند. او حتی به التماسهای مادرم و من هم توجهای نکرد. میگفت پاوه وطن من است و باید از آن حفاظت کنم. عقبنشینی و فرار کار بیدینان و نامردان است.
هوا از زور داغی و خشکی، چشمها را تار میکرد و گیجی خفهای را تو مغز و روح آدم میریخت. من و کرم و چندتا از بچههای دیگر، زیر سایة درختی که از شدت آفتاب برگهایش سیاه و خشک شده بودند نشسته بودیم، که یکدفعه یکی از بچههای محلة پایین، نفسزنان به طرف ما آمد و گفت: «عشایر باینگان» با یکعده از مردم شهر درگیر شده و زدهاند همدیگر را لتوپار کردهاند و اینطور که شنیدم، قصد حمله به شهر را دارند.»
با اینحرف همه ازجا کنده شدیم و به طرف خانههایمان رفتیم تا هرچه زودتر برای حفظ جان و ناموسمان کاری بکنیم. بیشتر مردم تصمیم گرفتند که به فرمانداری شهر بروند. پدرم هم موافقت کرد که خانوادة ما نیز همراه مردم برود. جلوی فرمانداری مثل مور و ملخ آدم ریخته بود. به یاد حرفهای آقای حسینی در مورد روز قیامت افتادم. مردم از فرماندار میخواستند که هرچه زودتر ارتش و سپاه را برای تأمین امنیت شهر به خدمت بگیرد و در همانجا دست به تحصن زدند.
از طرفی عدهای از عشایر گول خورده و مسلح، به تحریک حزب دموکرات همة راههای مشرف به شهر را بستند و در اختیار خود گرفتند. آنها حتی چند کامیون خواربار را که از کرمانشاه به پاوه آمده بود به تصرف خود درآوردند.
مردم گرسنه بودند و سرگردان، و ترس از حمله دموکراتها زن و بچهها را به لرزه انداخته بود.
برای جلوگیری از آشوب «سرهنگ کریمی» فرمانده هنگ ژاندارمری کرمانشاه به «قوری قلعه» رفت و خواستار حل مشکل از راه مذاکره شد. از طرف دیگر «محمد سپهرپور» استاندار کرمانشاه نیز که به پاوه آمده بود، از مردم خواست که دست از تحصن بردارند.
ولی هیچکدام از این فعالیتها و آمد و شدها، باعث نشد حزب دموکرات و عواملش، دست از محاصره شهر بردارند.
از لای پنجرة نیمهباز، سوز خشکی از طرف کوههای اطراف، تو اتاق میریخت و سر و صدای زوزهماندی را در فضا پخش میکرد. من لحاف دستدوز مادرم را تا زیر گلویم بالا کشیده بودم و به آسمان که از پشت شیشههای ترک برداشته و لکدار، سیاهتر از هرشب بهنظر میرسید، خیره شده بودم. یکهو صدای تیر و گلوله بود که زمین و زمان را به لرزه انداخت. پدرم از جا کنده شده و همانطور که با زیرپوش و زیرشلواری، به طرف کوچه دوید و من هم بهدنبالش. همه مردم به کوچهها و خیابانها ریخته بودند و با وحشت، به سر و صداهای اطراف شهر گوش میدادند. وسط کوچه با کرم روبهرو شدم که صورتش به سفیدی گچ شده بود و لبانش بیاراده میلرزید، عینهو خود من!
ـ خوب این هم نتیجة دست رو دست گذاشتن! خدا کنه از مرکز یکنفر برای نجات مردم بفرستند.
ـ اگه قرار بود بفرستند، تا حالا فرستاده بودند. باید خودمان دست به کار بشویم.
ـ با کدام اسلحه و کدام فرمانده؟ انگار عقلت پارهسنگ برداشته. جلوی این همه تیر و گلوله، فقط کشته میشویم و بس.
تا خود صبح همانطور تو کوچه ماندیم و نقشه کشیدیم. از اینور و آنور شنیدیم که پاسدارها بهعلت حملات شدید نیروهای دموکرات، به وسط شهر و خانههای خودشان عقبنشینی کردهاند، ولی همچنان درحال جنگیدن هستند.
به چشمان مردم که نگاه میانداختی، غمی یأسآلود در نگاهشان بود و ترس از دموکرات و جنایاتش، فلجشان کرده بود.
من و کرم برای پیدا کردن آقامعلم، به طرف خانهاش راه افتادیم. آفتاب تو کوچههای خاکی پهن شده بود و چشم را میزد. نرسیده به خانه آقامعلم او را قبراق و سرحال، در حالیکه تند و تند پایین میآمد، دیدیم.
ـ خوب! اینطرفها؟!
قبل از اینکه کرم دهان گشادش را باز کند و بوی گند معدهاش را بیرون بریزد، من گفتم: «آمدهایم شما را ببینیم و راهحلی برای فرار از این وضع پیدا کنیم.»
آقای حسینی جلوتر آمد و با خنده گفت: «خدا خودش فرشته نجاتمان را فرستاده. چندساعت پیش از طریق یکی از دوستانم شنیدم به آقای مصطفی چمران مأموریت داده شده که هرچه زودتر خود را به پاوه برساند. من میروم به پاسگاه ژاندارمری برای پیشوازش. او مرد بسیار شجاع و بزرگی است.»
نگاهم را به صورت کرم که با دهان باز به حرفهای آقای حسینی گوش میکرد انداختم و بلند داد زدم:«تو چهکار میکنی؟تو هم میآیی با آقا معلم برویم؟»
پیاده بهطرف پاسگاه راه افتادیم. از اینکه رفتنم را به خانوادهام اطلاع نداده بودم، دلشوره داشتم و خودم را سرزنش میکردم، ولی از طرفی دیدن دکتر چمران با آن همه تعریفی که آقامعلم از او کرده بود، آرامش خاصی را تو وجودم میریخت.
هلیکوپتر حامل دکتر چمران نزدیکیهای ساعت پنج بعدازظهر تو آسمان پاوه ظاهر شد. من و کرم از خوشحالی هورا کشیدیم و برای هلیکوپتر دست تکان دادیم، ولی در همین لحظه، باران گلوله بود که بهطرف هلیکوپتر باریدن گرفت.
با ترس خودمان را عقب کشیدیم و همانطور به هلیکوپتر که به اینطرف و آنطرف حرکت میکرد خیره ماندیم. بغضی بیخ گلویم را گرفته بود و داشت خفهام میکرد. برای آنکه جلوی اشکم را بگیرم، دندانهایم را روی لب پایینیام فشار دادم. طوری که خون از ترکهایش سرازیر شد.
هلیکوپتر با هر بدبختیای بود، در میان گرد و خاک، روی باند فرودگاه نزدیک پاسگاه پایین آمد، ولی گلولهها چند جایش را سوراخ سوراخ کردند و احتمال انفجارش وجود همة ما را به لرزه انداخت.
پیشانی پر چروک آقای حسینی خیس عرق بود و دندانهایش به هم کوبیده میشد. او دکتر چمران را از سالها قبل میشناخت و دوست نداشت ایشان را به این راحتی از دست بدهد. وقتی به یاد جنگهای چریکی دکتر چمران که آقامعلم برایمان تعریفش را کرده بود افتادم، مطمئن شدم که ایشان سالم به پاسگاه خواهد رسید. ولی با اینحال، یک لحظه دست از دعا کردن برنمیداشتم. با بازشدن در هلیکوپتر، دکتر چمران که من از نشانیهایی که آقامعلم داده بود او را شناختم، بههمراه چند نفر دیگر سینهخیز خودشان را به پشت دیوار شکستهای که در همان نزدیکیها بود رساندند. با دیدن این صحنه، قلبم از هیجان مثل بمب بهصدا درآمد. با کرم، پشتسرهم کف زدیم و هورا کشیدیم.
چتونه؟! مگر عقل از سرتون پریده؟
خجالتزده، دست و پایمان را جمع کردیم و خیره شدیم به دیوار شکسته. گلولهها که به دیوار میخوردند، احساس میکردم دارند تن من را سوراخ سوراخ میکنند.
چند لحظه بعد، دکتر چمران و همراهانش با حالت زیگزاگ، خودشان را به پاسگاه که دو برج بلند و محکم در دو گوشه ساختمانش بود و به همة منطقه سیطره داشت، رساندند.
حالا ما مانده بودیم که چگونه خودمان را به آنجا برسانیم. از خوششانسی ما برای چند دقیقه تفنگها از صدا افتادند و سکوتی ترسناک فضا را در خود فشرد. ما از این وقت استفاده کردیم و مثل باد خودمان را به پاسگاه که دیگر آن نظم سابق را نداشت رساندیم. جلوی در ساختمان نگهبان جلومان را گرفت، آقای حسینی کارت سپاهیاش را از جیب پیراهنش بیرون آورد و به نگهبان نشان داد. نگهبان نگاهی به سر و وضع ما انداخت و اجازه ورود داد. از اینکه نگهبان را خیط کرده بودیم، مثل بچههای هفت و هشت ساله به خودمان میبالیدیم.
اتاق ستوان «یوسفی» فرماندة پاسگاه، پر از نیروی سپاهی و ارتش بود. من و کرم برای اینکه جلوی دست و پا را نگیریم و بیرونمان نکنند، گوشهای ایستادیم و به دکتر چمران و بقیه زل زدیم. چشمان ستوان یوسفی از خوشحالی پر از اشک شوق شده بود و همهاش دور و بر دکتر چمران میگشت. از اینکه بقیه اینقدر خودشان را به دکتر چمران نزدیک میدیدند، حسودیم میشد. چندبار به سرم زد بروم جلو و سلامی به دکتر چمران بکنم، ولی ترس از بیرون انداختن، جلوام را گرفت.
صدای گلوله و تیر دوباره فضا را پاره پاره کرد و در و پنجرهها را بهصدا در آورد. چند دقیقه بعد، به درخواست دکتر چمران، همه، به جز چند نفر، عازم خانة پاسداران پاوه، در وسط شهر شدیم. برای رسیدن به آنجا باید از میان درهای که یکطرفش را درختان سر به آسمان ساییده پوشانده بود میگذشتیم. برای اینکه تو تیررس دشمن نباشیم، هم به تقلید از دکتر چمران، زیگزاگ زیر گلوله باران دشمن میدویدیم. از این دویدنها وجود من و کرم پر از هیجان و شادی شده بود. هرچند دقیقه یکبار، در جای امنی میایستادیم و از هوای خنک و سالم دره نفس تازه میکردیم و دوباره به راه میافتادیم. صورت دکتر چمران پر از خنده و شادی بود. حتی یک لحظه اخم را توی چهرهاش ندیدم. ولی در اعماق چشمانش، میشد درد را دید. بهش خیره شده بودم که نگاهش یکهو تو صورتم افتاد. لبخندی زد و به طرفم آمد و دستی به سرم کشید. با این کار دکتر چمران، بدنم داغ شد و خون یکهو تو صورتم دوید. باورم نمیشد مردی با این همه شجاعت و بزرگی و مقام، برای پسر بچهای با سر و وضع من ارزش قائل شود.
در خانة پاسداران پاوه محشری بهپا بود که حد نداشت. بیشتر زن و مردهای کُرد، برای فرار از دست دموکراتها به آنجا پناه برده بودند. هوای داخل خانه بوی مرگ و ترس و یأس میداد. غم و درد تو تمام چشمها دیده میشد و قلب هر بینندهای را به درد میانداخت. گوشهای از اتاق، زنها دور زن جوانی را گرفته بودند و زار میزدند. خم شدم و به صورت زن نگاه کردم، هیچ خونی را تو صورتش نمیتوانستی ببینی. از پهلوی راستش خون بیرون میزد و لباس سفیدش را که از پرستار بودنش خبر میداد، قرمز کرده بود. برگشتم و به چشمان دکتر چمران نگاه کردم چشمانش از زور اشک به کیسة خونی میماند که هرلحظه احتمال ترکیدنش بود.
وسط حیاط، پاسدار اصفهانی که از سر و دماغش خون جاری بود، با دیدن دکتر چمران که انگار میشناختش، فریاد زد: «چرا کسی به فکر پاوه نیست؟ اگر کمک نرسد، هزار تکهاش خواهند کرد؟ پس اسلحه و مهمات کو؟»
دکتر چمران او را بغل کرد و بوسید. چند لحظه بعد مرد ساکت به بقیه خیره شد. از اطلاعاتی که کرم به دست آورده بود، فهمیدم که از 60 پاسدار غیرمحلی، فقط 16 نفر باقی ماندهاند که آنها هم بیشترشان مجروح هستند.
یک هفته مقاومت، بیآبی و بیبرقی، هرکسی را از بین میبرد. دموکراتها تمام ارتفاعات شهر را به دست گرفته بودند. حتی بیمارستان شهر نیز در دست آنها بود.
دکتر چمران و چند نفر دیگر خود را به طبقه دوم که پلههایش در تیررس مستقیم دشمن قرار داشت رساندند تا با آقای «وصالی» فرماندة پاسداران پاوه، تشکیل جلسه بدهند.
من و کرم هم گوشهای را پیدا کردیم و منگ و گیج، به بقیه زل زدیم. تا خود شب، خانة پاسداران با گلوله کوبیده شد. دشمن هرلحظه نزدیکتر میآمد از اینکه خودم را تو هچل انداخته بودم، ترس برم داشته بود، ولی چهرة دکتر چمران که داشت با بیسیم از کرمانشاه کمک میخواست، دلم را آرام کرد.
صبح با صدای تیر و گلوله هلیکوپتر، کمک هم رسید. برای اینکه هلیکوپتر بتواند در جای امنی بنشیند، همراه دکتر چمران با سنگهایی که از اطراف جمع کرده بودیم حرف H را نوشتیم و با گچ پررنگش کردیم. بعد از چند ساعت، هلیکوپتر روی پشتبام نشست. زود مهمات را خالی و مجروحها را سوار کردیم. هلیکوپتر دوم هم ساعت چهار بعدازظهر رسید. آن نیز فقط مهمات و آذوقه آورده بود، در حالیکه ما به نیروی کمکی احتیاج داشتیم. از اینهمه بیتوجهی مرکز فرماندهی دکتر چمران عصبانی شده بود و زیر لب، تند و تند چیزهایی میگفت که من هیچکدامشان را نمیشنیدیم. از بخت بد و اضطراب خلبان، موقع اوج گرفتن، پروانة هلیکوپتر به تپه برخورد کرد و باعث سقوطش شد. از ترس به دیوار چسبیده بودم و هلیکوپتر را که مثل فنر به زمین میخورد و بلند میشد، نگاه میکردم. دکتر چمران به اطراف میدوید و مردم را کنار میزد. در این بین، تکه پروانة خرد شدهای، کاسة سر یکی از پاسداران را پراند. در عرض چند ثانیه، خون زمین خاکی را قرمز کرد. تمام تنم میلرزید. سرانجام هلیکوپتر، درست در کنار انبار مهمات، به تپهای خورده و درجا آرام گرفت و جسد نیمهجان دو خلبان از آن به بیرون آویزان شد. نفسها در سینه حبس شده و چشمها از حدقه بیرون زده بود. همه دیوانه شده بودند و شیون میکردند. حتی دکتر چمران بغضآلود و لرزان، به مردم و هلیکوپتر نگاه میکرد، ولی یکدفعه بر سر کسانی که تسلطشان را از دست داده بودند فریاد زد و گفت: «حالا موقع این کارها نیست. همگی به خدا توکل کنید و آماده شوید تا جلوی دشمن بایستیم.»
آقامعلم زیر بغل من و کرم را گرفت و گفت: «هرچی دکتر چمران دستور میدهد گوش کنید!»
زود اشکهایم را با سرآستین پیراهنم پاک کردم و سیخ ایستادم.
با دستور دکتر چمران به طرف مهمات که هر لحظه احتمال انفجارش میرفت دویدیم و با خود دکتر، صندوقها را از اطراف هلیکوپتر کنار کشیدیم. بعد اجساد را به داخل بهداری بردیم و کنار هم خواباندیم. باور کردنی نبود. همه این آدمها تا چند ساعت پیش نفس میکشیدند. دکتر چمران چنان آهسته شهدا را کنار هم میگذاشت که انگار عزیزترین کسانش بودند. چهرة شهدا و تن بیجانشان، از هم دریده شده بود و قلبم را میفشرد. چند ساعت بعد، فشار و سختی و گلوله باران دشمن باعث شد که عدهای اعتراض کنند و از دکتر بخواهند هرچه زودتر آنها را از این معرکه نجات دهد. دکتر برای اینکه جلوی آشوب را بگیرد، به فرماندة سپاهیان یعنی اصغر وصالی دستور داد که نیرویهای خودش را به خانة پاسداران برگرداند و تا دستور بعدی منتظر بماند.
رگبار گلوله مثل حشرات بالا و پایین میپریدند و در و دیوار و جانها را سوراخ سوراخ میکردند. روی آسفالت پاسگاه ژاندارمری، خطهای ریز و درشت خون خشکیده، دلها را آشوب میکرد و قلبها را میفشرد. به دستور دکتر، ستوان یوسفی فرماندة پاسگاه در انبار اسلحه و مهمات را باز کرد و بین جوانان اسلحه و مهمات تقسیم نمود. خود دکتر هم 15 نارنجک دستی را دور کمربندش بست. من و کرم هم اسلحه گرفته بودیم و مثل ندیدهها، زلزده بودیم به سوراخ لولهاش.
ـ فکر میکنی این اسلحه چند تا از دموکراتها را نفله کند؟
کرم گفت: «مانده به صاحبش که چقدر جربزه داشته باشد!»
دکتر، جوانی کوتاهقد و نحیف را به عنوان فرماندة پاسگاه گذاشت و خودش به همراه دیگران از سنگرها بازدید کرد. ناگهان صدای فریاد سربازی از برج غربی شنیده شد که میگفت: «چند نفر کرد در حال پیشروی به طرف پاسگاه هستند.»
دکتر با شنیدن این حرف، بهطرف برج دوید، من و کرم هم که انگار میترسیدیم از قافله عقب بمانیم، هول و دستپاچه بهدنبالش.
چندنفر در حالیکه پرچم سفیدی را بالای سرشان گرفته بودند، بهطرف پاسگاه میآمدند. با اشارة دکتر شلیک گلولهها خفه شد.
من با قنداق تفنگم به پهلوی کرم زدم و گفتم: «شاید آمدهاند صلح کنند. پرچمشان را نگاه کن، سفید است.»
کرم چشمانش را تنگ کرد و گفت: «باورم نمیشود.»
دکتر، آقای حسینی را برای مذاکره، به بیرون از پاسگاه فرستاد. با آنکه پرچم سفید را میدیدم، دلشوره وجودم را آزار میداد. هرلحظه منتظر حادثهای بودم. حرف کرم هم این دلشوره را صدچندان کرده بود. برای اینکه از این دلشوره خلاص شوم، به کانالی که نزدیک کارخانه برق قرار داشت خیره شدم. یکهو کردهای پرچم به دست با یک حرکت برقآسا، تو کانال پریدند و گلولههایشان را مثل تگرگ بهطرف پاسگاه و آقامعلم باراندند و همانجا سنگر گرفتند.
میخواستم فریاد بکشم، ولی نفس تو سینهام نیمهکاره حبس شده بود و بیرون نمیآمد. برگشتم به دکتر نگاه کردم. پردة اشک نمیگذاشت درست نگاهش کنم. چهرة دکتر خیلی تغییر نکرده بود. انگار انتظار چنین چیزی را داشت.
از همهطرف در محاصره بودیم. آسمان هم کمکم لک برداشته بود و رو به سیاهی میرفت. پاسدارها در خانة پاسداران منتظر بودند و ما هنوز درگیر بودیم. دکتر چمران آخرین نصیحتها را به فرماندة جدید کرد و زیر باران گلوله که صدای پوتینها و کفشها را خفه میکرد، بهطرف خانة پاسداران راه افتاد و من و کرم هم سایه به سایهاش. یکی از افراد با تیر سرگردانی که دنبال کسی میگشت، به زمین غلتید. هیچکاری از دستمان ساخته نبود. باید به راهمان ادامه میدادیم. شب پر بود از آواز تیرهای مرگ.
زیر سایه دیوار خانه پاسداران روی زمین پهن شده بودم و در ذهن درب و داغانم، چهرة آقامعلم و لحظه شهادتش را به تصویر میکشیدم که کرم هول و دستپاچه پیدایش شد. با اولین نگاه به چهره درهم رفتهاش، فهمیدم که حامل خبر بدی است.
ـ شنیدی؟
ـ چیرو شنیدم؟ مگر خبری شده؟
کرم آبدهان خشکشدهاش را به زور قورت داد و اسلحهاش را لای پاهایش گذاشت و آهسته طوری که کممانده بود از اینهمه حوصلهاش فریاد بکشم، گفت: «میگن ریختن تو بیمارستان پاوه و هرچی زخمی پاسدار و غیرپاسدار بوده به تیر بستهاند. حتی بعضیها را سر بریدهاند؛ درست مثل گوسفند.»
چشمانم از وحشت نزدیک بود بیرون بزنند. سرم به دوران افتاده بود و قلبم مثل طبل پارهای کوبیده میشد. نگاهم را به آسمان دوختم. دایرة بزرگی از کبوترها، که انگار به سر و صدای گلوله توپ و رگبار مسلسل عادت کرده بودند، بالای سر خانة پاسداران میچرخیدند. برای لحظهای از خدا خواستم کاش من هم یکی از آنها بودم.
دور تا دور دیوار خانة پاسداران را کیسههای شنی چیده بودند. گلولهها تو جان کیسههای شنی فرو میرفتند و خفه میشدند. من و کرم اسلحه به دست روی پشتبام پشت کیسهها، درازکش، جواب بعضی از گلولهها را میدادیم. در خیابان و کوچههای شهر، مردم وحشتزده به هر طرف میدویدند. با صدای دو بمب پیدرپی خانهای که تا چند لحظه پیش جلو روی ما بود، به تلی از خاک تبدیل شد و شعلههای سرخ و آبی به آسمان رفت. صدای شیون و زاری زنها و بچهها، از میان گلوله تیر و خمپاره، دل آدم را ریشریش میکرد. به یاد داستانی که معلممان در مورد حملة مغول تعریف کرده بود افتادم.
دموکراتها و چپیها با سلاحهای پیشرفته و مدرن، همان بلا و شاید بدترش را بر سر مردم بیدفاع میآوردند. صدای دکتر چمران که داشت با یکی از پاسدارها صحبت میکرد، توجهام را جلب کرد. سر و صورتش خاکآلود بود و رگهای گردنش به بزرگی انگشت دست بالا آمده بودند. میشد فهمید در وجودش چه میگذرد. کاغذی را روی زمین پهن کرده بود و داشت نقاطی را به پاسدار نشان میداد. صدایش خفه بود. شاید از صدای شیون زنها و بچهها بغضش گرفته بود. آخر دکتر خیلی دلرحم و مهربان بود. برای لحظهای صدای تیر و گلوله خفه شد و سکوت ترسناکی تمام شهر و آسمانش را در خود فشرد. ناگهان خرخر بلندگویی، آن سکوت وهمآور را شکست: «هرکس وفاداری خود را به حزب دموکرات اعلام کند، در امن و امان است، ما فقط آمدهایم که پاسداران و دکتر چمران را سرببریم!»
دکتر برای اینکه روحیه بچهها را بالا ببرد. خندید و گفت: «زیاد به حرفهایشان اهمیت ندهید. اگر خدا بخواهد و تا صبح دوام بیاوریم، کارشان را یکسره میکنیم.»
این کلمات با قدرت از گلوی خشک شده دکتر بیرون میریخت و وجود ما را گرم میکرد، نگاهی به آسمان انداختم. پر از ستاره بود. از ته دل از خدا خواستم این یک شب را به اندازة یک پلکزدن کوتاه کند و خورشید را جای ماه و ستارهها بنشاند. یک چشمم به آسمان بود و یک چشمم به یاغیهایی که هرلحظه به خانةپاسداران نزدیک میشدند. دکتر هر لحظه کنار یک عده میرفت و دستوراتی را صادر میکرد. خیلیوقتها هم پشت کیسهها سنگر میگرفت و مهاجمین را به رگبار میبست. صدای غرش دور ولی نافذ موتور هواپیمایی شنیده شد. دکتر سر به آسمان بلند کرد و در حالیکه لبخند میزد، خدا را شکر کرد. دو هواپیمای فانتوم خودی بودند که برای کمک آمده بودند. هنوز نگاهم تو آسمان به همراه نور تند فانتومها میچرخید که دو بمب پی در پی با صدای مهیبی منفجر شدند. همراه دکتر که پر از هیجان شده بود، فریاد اللهاکبر سردادیم.
شب هولناکی بود. تیر و گلوله چادر ضخیم شب را سوراخ سوراخ میکرد و به جان و دل مردم و پاسداران مینشست. بوی خون مثل بوی دود غلیظی هوا را که با نسیم خنکی جابهجا میشد، پر کرده بود. کرم در حالیکه تفنگش را لای دست و پاهایش گذاشته بود، به خواب رفته بود. دکتر در خانه پاسداران میچرخید و هرکسی را که از زور خستگی به خواب رفته بود با پتو و یا ملحفه و حتی اورکتش میپوشاند و به جایش، به سمت دشمن که صدایشان را به راحتی میشد شنید، شلیک میکرد. چشمان من هم از زور خواب و خستگی کج و معوج شده بودند، ولی جلو خواب را گرفته بودم. میخواستم تمام حالات مردانه و روحانی دکتر را در ذهنم ضبط کنم.
در میان هیاهوی یاغیانی که فضا را پر کرده بودند، صدای اللّهاکبر توجهام را جلب کرد و دکتر که پشت تیرباری نشسته بود و از پس سپیدی صبح، غارتگران را به عقب میراند، فریاد کشید: «این صدای اللّهاکبر برای چیست؟»
گوش تیز کردم. یکی از پاسداران فریاد زد: «امام خمینی فرماندهی کل قوا را به دست گرفته و به ارتش دستور داده در عرض 24 ساعت ضدانقلابیون را قلع و قمع کنند و پاوه را آزاد سازند.»
با شنیدن این حرف، دکتر نفس عمیقی کشید و در همان حال به سجده رفت. اشک در چشمانم حلقه بسته بود و بغضی بیخ گلویم را گرفته بود. لحظهای به شهر که در سپیدی صبح در میان دود و آتش محاصره شده بود، خیره شدم و بعد از زور هیجان، بالای سر کرم که هنوز در خواب بود رفتم و فریاد کشیدم: «پاشو که کمک و نیروی تازهنفس در راه است.»
هنوز چند ساعتی از فرمان امام خمینی نگذشته بود که ضدانقلابیون آهسته آهسته و تکتک، پا به فرار گذاشتند. نیروهای تازهنفس هم کامیون و هواپیما از کرمانشاه به طرف پاوه در حرکت بودند. بعضیها حتی با پای پیاده و بدون اسلحه برای کمک آمده بودند. پیرمردی دست در گردن دکتر چمران انداخته بود و التماس میکرد که او را به خط مقدم بفرستند. او میگفت من برای شهادت در رکاب شما آمادهام.
باورکردنی نبود. با یک فرمان، این همه نیروی تازهنفس که پر از موج احساسات و هیجان بودند، به شهر ما که شاید تا چند روز پیش حتی اسمش را هم کسی نمیدانست آمده بودند و پشت سر دکتر، با ضدانقلابیون و دموکراتها جنگ میکردند. جنگی که نظیرش را ندیده بودم. من و کرم هم، سایه به سایه دکتر میجنگیدیم و جلو میرفتیم. در عرض چند ساعت گروه پنج نفری پاسداران به فرماندهی اصغر وصالی، با چند نفر از کردها، بزرگترین پایگاه دشمن را که همان بلندترین کوه شهر به حساب میآمد، به تصرف خود درآوردند و شهر از هجوم توپ و گلوله و آر.پی.جی خلاص شد و نفس راحتی کشید.
حواسم به مردم و فرار ضدانقلابیون بود که فشار دستی را روی شانهام احساس کردم. برگشتم و چهرة خندان دکتر را که از عرق برق میزد، جلو رویم دیدم. از خجالت نفس تو سینهام بند آمده بود و مانده بودم چه بگویم که دکتر گفت: «من و مردم ایران به شما نوجوانها افتخار میکنیم.»
با سرآستین بلوزم اشکهایم را پاک کردم و به پوتینهای خونی و گرد و خاکی دکتر خیره ماندم، لکههای خون، خون شهدایی بود که دکتر به آغوششان کشیده بود و کنار دیوار خانه پاسداران گذاشته بودشان.