تاریخ انتشار : ۲۳ تير ۱۳۸۸ - ۱۱:۲۹  ، 
کد خبر : ۱۰۰۷۶۸

افول هژمونى آمریکا


وقتى تاریخ روابط بین الملل را از قرن 16به بعد مورد بررسى قرار دهیم، از سال 1648میلادى به عنوان نقطه عطفى در تحولات روابط بین الملل یاد خواهیم کرد. این مهم منجر به به وجود آمدن دولت هاى ملى به عنوان بازیگران جدید با مرزهاى مشخص در عرصه اروپا شد. از این زمان روابط بین الملل به صورت کلاسیک شکل گرفت.
مجموعه اى از عوامل رشد اقتصادى بین المللى، نیروهاى مولد ناشى از انقلاب صنعتى و پایدارى نسبى دولت هاى اروپا و نوسازى تکنولوژى نظامى و دریایى، در طول زمان وقوع جنگ ها، قدرت هاى اروپایى زاییده صلح وستفالیا(1648م) و کنگره وین (1815) را علیه کشورهاى توسعه نیافته باهدف در اختیار گرفتن مستعمرات و گسترش حاکمیت خود تشویق کرد. به طورى که اروپایى ها با زورگویى و سلطه طلبى فتوحات خود را به مرور زمان افزایش مى دادند.
انگلستان یکى از قدرت هاى مطلق قرن نوزدهم بود. بریتانیایى ها ترکیب ماهرانه اى از سیاست دریایى، اعتبار مالى، تخصص بازرگانى و دیپلماسى براى اتحاد با دیگران خلق کردند. انقلاب صنعتى اثر شگرفى در قدرتمند شدن انگلستان داشت. بریتانیا با در اختیار داشتن 2 درصد جمعیت جهان و 10درصد جمعیت اروپا در منابع جدید ظرفیتى برابر با 40تا 45درصد جهان و 55تا 60درصد امکانات اروپا را داشت.
از دیگر کشورهاى قدرتمند اروپا فرانسه و آلمان بودند که با تکیه بر تقویت نیروى دریایى خود در جرگه قدرتمندها قرار داشتند. زیرا نیروى دریایى قوى و توان نظامى بالا مى توانست مستعمرات آنها را افزایش دهد. استراتژى قدرت هاى بزرگ اروپایى گسترش حاکمیت و توسعه طلبى بود. چون این رویکرد قدرت مانور این کشورها را در سطح بین المللى ارتقا مى داد.
با این وجود با شرحى که در بالا ارایه شد قدرت هاى برتر قرن 19با شروع جنگ جهانى اول و دوم یکى پس از دیگرى در سراشیبى سقوط قرار گرفتند. این امر تا آنجا پیش رفت که بخاطر خطر افتادن در دام کمونیسم دست به دامن امریکا شدند و از آن قدرت یارى خواستند.
تاریخ به کرات یادآور این جمله است که توانایى نظامى با قدرت نظامى فرق دارد. ضعف عمده کشورهاى اروپایى در دوران جنگ جهانى، افول اقتصادى بود که در دهه 1930م نمود آشکارى پیدا کرد. سیاست توسعه طلبانه آنها براى تقسیم دنیا بین خودشان یکى از دلایل ضعف اقتصادى بود. نکته دیگر در فرایند افول قدرت هاى اروپایى تفاوت هاى سیاسى قدرت هاى برتر بود. زیرا صحنه بین المللى هر چه جلوتر مى رفت پیچیده تر و تهدیدآمیزتر از قبل مى شد و آنها مجبور بودند تغییرات بنیادى در خط مشى هاى خود بدهند. با بررسى تاریخ دیپلماسى، اتحادهاى ناپایدار هم یکى از دلایل افول قدرت هاى اروپایى بود.
مطمئنا تمام قدرت هاى در حال عروج، خواهان تغییر در نظم بین المللى هستند که قبلا به نفع قدرت هاى استقراریافته سر و سامان یافته بود. از نظر سیاست عملى این مبارزه طلبى و تغییر در نظم بین المللى توسط قدرت هاى بزرگ با موجى از مخالفت ها همراه است و این مخالفت ها مى تواند در آینده زمینه هاى سقوط یک قدرت را فراهم کند.
پس مى توان گفت با پایان یافتن جنگ جهانى دوم و جنگ سرد امریکا خود را به عنوان یک قدرت برتر و بلامنازع به نظام بین الملل معرفى کرد و با دو رویکرد یکجانبه گرایى و تک بعدى در جهت تغییر در نظم بین المللى که زمانى قدرت هاى اروپایى ترسیم کرده بودند گام برداشت. با توجه به تجربه تاریخى، مخالفت هاى شدیدى علیه سیاست هاى یکجانبه گرایى کاخ سفید شکل گرفته است.
با تشدید این مخالفت ها مى توان افول تدریجى هژمونى ایالات متحده را پیش بینى کرد.
ورود آمریکا به صحنه جهانى به عنوان قدرت برتر
با اعلام خبر ورود ایالات متحده امریکا به جنگ چرچیل نخست وزیر وقت انگلستان به دلایل بسیار بدیهى و آشکار، رضایت و خوشحالى خود را ابراز داشت و چنین توضیح داد: با این تصمیم امریکا سرنوشت هیتلر محتوم است زیرا واشنگتن توانسته بود با یک سیاست انزواطلبى خود را به یک ابرقدرت چند بعدى تبدیل کند و تمام مولفه هاى قدرت خود را ارتقا دهد. با ورود امریکا به جنگ به نفع متفقین و در ادامه با درخواست اروپایى ها از کاخ سفید براى مبارزه با کمونیسم، عملا واشنگتن ورود خود را به عرصه بین المللى به عنوان یک قطب در مقابل شرق معرفى کرد. ایالات متحده امریکا با طرح مارشال و دکترین ترومن خود را به عنوان رهبرى لیبرال دموکراسى درمقابل کمونیسم قرار داد و رقابت شرق و غرب شکل گرفت.
از نظر پل کندى جنگ سرد در مرحله اول تقسیم و بازسازى مزرهاى اروپا که آلمان آن را به هم زده بود در مرحله دوم مقابله باکمونیسم قرار داشت. در نهایت با برترى هایى که بلوک غرب با رهبرى امریکا نسبت به بلوک شرق به رهبرى شوروى داشت و تا حدودى هم سیاست هاى غلط گورباچف نظام دو قطبى بر چیده شد و کمونیسم فروپاشید. بدین ترتیب ایالات متحده خود را به عنوان تنها هژمونى برتر به دنیا معرفى کرد. به نظر مى رسد با مطالعه تاریخ و روابط بین الملل تجربه قدرت هاى اروپایى با ظهور از قرن ?? به بعد تا سقوط در جنگ جهانى دوم براى واشنگتن هم قابل تکرار باشد و همان روند ظهور و سقوط تدریجى براى کاخ سفید صورت پذیرد. حال این سوال پیش مى آید چه عواملى باعث مى شود قدرت و هژمون بلامنازع امریکا از زمان ورود به جنگ جهانى دوم و بعد جنگ سرد و در نهایت در دوران یک قطبى و یکجانبه گرایى رو به افول رود؟
امریکا همانند بریتانیا سال 1815بسیار عظیم محسوب مى شد. ابعاد واقعى قدرت امریکا از نظر مفهوم مطلق بى نظیر و بى سابقه بود. کاخ سفید با اتخاذ سیاست انزواطلبى توانست تعداد تاسیسات تولیدى در داخل کشورش را تقریبا 50درصد رشد دهد و بر تولید فیزیکى کالاها بیش از 50درصد افزوده شد. مع هذا در واقع در سال هاى 1940-1944 گسترش صنعتى ایالات متحده امریکا با گام هاى بلندى افزوده شد. در میان قدرت هاى بزرگ امریکا تنها کشورى بود که به علت جنگ به جاى فقیر شدن ثروتمندتر شد. این قدرت اقتصادى در توانایى نظامى ایالات متحده انعکاس یافت به طورى که در پایان جنگ 5/7 میلیون نفر را در ماوراى بحار در خدمت نیروهاى مسلح خود داشت. داشتن سلاح هاى جدید و بمب اتمى در این فرایند تاثیر بسزایى داشت.
براى کسانى که با تاریخ سیاسى بین الملل آشنا هستند قدرت امریکا با توجه به موقعیت فوق العاده و مطلوب استراتژیکى و اقتصادى آن کشور که از سال 1945 به بعد پیدا کرده بود شگفت انگیز نبود. با توجه به آنکه قدرت هاى سنتى در حال افول بودند ایالات متحده در خلایى که افول آن قدرت ها بوجود آورده بود گام به پیش نهاد و از اینکه قدرت اول شده بود دیگر نمى توانست خود را در محدوده سواحل یا حتى نیمکره خود محبوس نگه دارد. مطمئنا جنگ خود علت اصلى بیرون آمدن از محدوده نفوذ قدرت امریکا در جهان بود. بدین ترتیب امریکا در سال ،69- 1945 لشکر در اروپا و 26لشکر در آسیا و اقیانوس آرام داشت. این شرایط حضور واشنگتن را براى ایجاد نظم جدید در جهان آشکار کرد. پس طبیعى است امریکا براى ایجاد نظم جدید جهانى به نفع نیازهاى کاپیتالیسم غربى و البته بیشتر به نفع دولت خود گام بردارد. با پایان یافتن جنگ سرد و فروپاشى کمونیسم عملا دولتمردان کاخ سفید از موضع تنها هژمون برتر در نظام بین الملل موضوعات جهانى را دنبال کردند و در این فرایند اعتنایى به سازمان ها و نهادهاى بین المللى نداشتند.
ایالات متحده امریکا سیاست امپریالیستى نوین آشکار خود را بدون قدرت بازدارنده ایدئولوژیکى از دهه نود در منطقه مهم و استراتژیکى خاورمیانه آغاز کرد. این فصل جدید با ریاست جمهورى بوش پدر با حمله به عراق دوران دیکتاتورى صدام حسین در سال 1991آغاز گردید. کاخ سفید با داشتن پتانسیل بالا در تمامى مولفه هاى قدرت و تقویت آنها در دوران جنگ جهانى اول و دوم از طریق دکترین مونروئه و ناتوانى دیگر قدرتها توانست سیاست و استراتژى خود را بدون مزاحمت پیش برد.
تا اینکه باروى کار آمدن بوش پسر در سال 2000میلادى و حاکم شدن اندیشه رادیکال نومحافظه کار عاریت گرفته از لئو اشتراوس (رهبر معنوى نئو محافظه کاران) و در ادامه حادثه تروریستى 11سپتامبر امریکا سیاست یکجانبه گرایى افراطى خود را بدون اندک توجه به سازمانهاى بین المللى به اوج رساند. همین سیاست یکجانبه گرایى کاخ سفید که احترام به حقوق بین الملل و حقوق بشر در آن جایى ندارد موج مخالفتهاى جدیدى علیه امریکا به وجود آورده است. به نوعى این اندیشه مخالفت مى تواند نقش یک قدرت باز دارنده را در مقابل سیاستهاى یکه تازى امریکا بازى کند.
تنفر شدید ملتها، ایستادگى شدید آنها در مقابل سیاستهاى وحشیگرایانه کاخ سفید در تمام مناطق بخصوص منطقه خاورمیانه جدید حمایتهاى آشکار بوش از جنایتهاى اسراییل در فلسطین و لبنان و شکست پیاپى سیاستهاى کاخ سفید در خاورمیانه جملگى حکایت از افول تدریجى قدرت امریکا دارد. اندیشه مقاومت در خاورمیانه مهمترین چالش براى امریکا است. دیگر کاخ سفید در خاورمیانه بسان قدرت برتر و بى چون و چراى دوران جنگ سرد و دهه 90عمل نخواهد کرد.
خروج تدریجى آمریکا از صحنه جهانى به عنوان تنها هژمون برتر
کارشناسان روابط بین الملل معتقدند پایان پذیرفتن جنگ سرد و طراحى نظم نوین جهانى توسط بوش پدر را باید منشأ سلطه جویى و یکه تازى ایالات متحد امریکا دانست که در این فرایند محیط بحرانى و متشنج و انفعالى عمل کردن سازمانهاى بین المللى بهترین لوکیشن براى بازیگردان دولتمردان امریکا است. حتى اندیشمندان واقع گراى امریکا مثل هنرى کسینجر و برژسینکى معتقدند امریکا بعد از جنگ سرد تنها از یک دنیاى بحرانى و متشنج بهتر مى تواند بهره مند شود و بنابراین این نظم نوین جهانى نباید ضرورتا به مفهوم صلح و عدالت و دنیاى فارغ از جنگ و مناقشه تلقى شود.
اگر قرار باشد نظم نوین جهانى در راستاى منافع واشنگتن و دیگر قدرتهاى بزرگ صنعتى و اقتصادى شکل پذیرد طبعا زمینه مناقشه و بروز بحران وجود نخواهد داشت و گروهى که از وضع موجود ناراضى هستند مى کوشند اوضاع را به نفع خود تغییر دهند. کنت گلبرایت، اقتصاددان امریکایى معتقد است: اگر قرار باشد نظم نوین جهانى مفهوم و تاثیر داشته باشد باید از پرداختن به مناقشات و جنگ و ستیز و قتل عام فراتر رفته و به دنبال ریشه هاى این پدیده برود.
نوام چامسکى هم معتقد است امریکا مسایل جهانى و نظم مورد نظر خود را با ابزار نظامى پیش برد. این دو رویکرد بعد از حوادث 11سپتامبر چهره خشن ترى به خود گرفت و کاخ سفید با دکترین جنگ پیش دستانه براى مبارزه با تروریسم و دموکراتیزه کردن خاورمیانه با روش نظامیگرى وارد بحرانى ترین منطقه جهان شد. سیاستهاى متناوب کاخ سفید در خاورمیانه با نگرش سلطه گرى و امپریالیستى منجر به آن شد تا دولتها و گروههاى مختلف در خاورمیانه در مقابل این رویکرد قرار بگیرند تا اینکه کاخ سفید نتواند سیاستهاى خود را اجرا و عملى کند. سیاستهاى نظامیگرى و حمایتهاى بى حد و حصر کاخ سفید از تل آویو در خاورمیانه و ایستادگى مسلمانان در مقابل این نگرش زنگ خطر را براى هژمونى ایالات متحده به صدا در آورده است.
به عبارتى مى توان گفت ایستادگى و مقاومت بیدار شدن ملتها نسبت به سیاستهاى امپریالیستى کاخ سفید و همراه نشدن برخى قدرتهاى تاثیرگذار در نظام بین الملل از جمله چین و روسیه در همه ابعاد با سیاستهاى امریکا در خاورمیانه را مى توان خروج کاخ سفید از صحنه جهانى به عنوان تنها هژمون برتر ارزیابى کرد.
ناکامى ایالات متحده در پیاده کردن پروژه خود در خاورمیانه از جمله به قدرت رسیدن ائتلاف شیعیان در عراق حماس در فلسطین موفقیتهاى روز افزون حزب الله لبنان در مقابل رژیم صهیونیستى و از همه مهمتر سیاستهاى مستقلانه جمهورى اسلامى ایران و نهایتا به عنوان بازیگر فعال در جهان اسلام همگى منجر به افول تدریجى هژمونى امریکا در منطقه خاورمیانه خواهد شد.
بدین ترتیب جمهورى اسلامى ایران بعنوان دموکراتیک ترین کشور منطقه مى تواند بر موج دموکراتیزاسیون بومى در منطقه سوار شود و در آن واحد به سمت سه هدف حرکت کند:
1) مخالفت خود را با اسراییل نشان دهد (بیان نقض اصول دموکراسى توسط اسراییل).
2) زیرا گسترش و تعمیق دموکراسى در خاورمیانه با نظام و ماهیت انقلاب ایران سازگارى دارد و ایران مى تواند از این طریق به بازیگرى فعال تبدیل شود و الگو براى دیگر کشورهاى منطقه باشد.
3) نهایتا با گسترش دموکراسى در خاورمیانه امریکا در دامى که که خود پهن کرده گرفتار مى آید زیرا دموکراتیزاسیون با منافع کاخ سفید در منطقه هیچ انطباقى ندارد. در مجموع مشروعیت و قدرت امریکا افول پیدا خواهد کرد و با بازیگرى فعال جمهورى اسلامى ایران در خاورمیانه و جهان اسلام و چین و روسیه در نظام بین الملل مى توان شاهد یک نظام چند قطبى بود و در نتیجه امریکا را مجبور خواهد کرد براى اجراى سیاستهاى بین المللى به این بازیگران رجوع کنند.
سخن آخر
کاربرد قدرت امریکا براى ارتقاى دموکراسى و حقوق بشر در سایر کشورها رویکردى ایده آلیستى است. تا کنون سیاستهاى ایده آلیستى کاخ سفید در خاورمیانه پیامدهاى مساله سازى براى آن کشور داشته است. به عنوان نمونه پیروزى اخوان المسلمین در پارلمان مصر پیروزى حماس در فلسطین و به قدرت رسیدن شیعیان در عراق و پیروزى حزب الله در مقابل رژیم صهیونیستى به عنوان یکى از متحدین پروپا قرص کاخ سفید جملگى ناکار آمدى سیاستهاى واشنگتن را در مقابل جهان اسلام مى رساند. برخى کارشناسان سیاسى معتقدند دولت بوش با برهم زدن دیگ (خاورمیانه) مرتکب خطاى بزرگى شد و گزینه بدتر اتکاى ایالات متحده به دوستان مستبد سنتى اش در خاورمیانه بود.
با این وجود حاصل به کارگیرى دکترین نومحافظه کاران واشنگتن اینک کمتر از 5 سال این واقعیت را آشکار ساخته است که از جنگ نه دموکراسى به دست مى آید و نه عدالت تحقق پیدامى کند. هر جنگى چه منجر به شکست شود یا پیروزى پیامد عدم تعادل در تمامى وجود زندگى اجتماعى مردم اعم از اقتصاد سیاست و فرهنگ را در بر دارد.
نکته پایانى اینکه ایمانوئل والرشتاین پژوهشگرارشد دانشگاه بیل معتقد است دلایلى منجر به شکست ابر قدرتها مى شود از جمله این دلایل:
1) اگر مشخص شود قدرت ضعیف مى تواند قدرت نظامى قوى تر را به تعویق بیندازد یا حتى توانایى به گل نشاندن دشمن را دارد. براى نمونه جنگ اخیر حزب الله در مقابل اسراییل و گیر کردن نیروهاى نظامى امریکا در باتلاق عراق.
2) استحاله افکار عمومى نسبت به طول کشیدن جنگ از طرف ابر قدرتها.
3) نمایش ضعیف گونه نظامى از طرف ابر قدرتها نسبت به آنچه قبلا گمان مى کردند. (از دست دادن امتیاز اخلاقى از میان رفتن حمایتهاى داخلى و افزایش هزینه هاى نظامى ابرقدرتها).
نتیجه این مى شود که تمام موفقیت سیاسى ابرقدرت نظامى در جهان رو به زوال مى رود و گاهى این اتفاق برق آسا رخ مى دهد. در نهایت با اندکى تامل مى توان نکته فوق را براى ایالات متحده امریکا از زمان ورودش به خاورمیانه پیش بینى کرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات