تاریخ انتشار : ۲۳ تير ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۴  ، 
کد خبر : ۱۰۰۹۳۱

قلب سیاره تندتر مى‌زند

جیمزک.اولیور ترجمه: ع.فخریاسری اشاره: بیل کلینتون اصول بین المللى ساختارى لیبرالى را با گشودن درهاى کاخ و شهرش به روى بازار آزاد بنا نهاد. جورج بوش اما به نظر مى رسید تمایل داشت این کاخ را به قلعه اى نفوذناپذیر در ساختمانى جدید بر فراز شهر منتقل سازد. لیکن زمانى که خواست چنین قلعه اى را بنا نهد، مشکلات یکى پس از دیگرى رو کردند. از این رو، ناچار شد محدودیت هاى جدى و شاید غیرممکنى را روا دارد. هزینه ها افزایش یافتند و سرانجام نیز معلوم شد، معماران و سازندگانى که بر آن گمارده شده بودند، از پس انجام چنین وظیفه اى برنخواهند آمد. اکنون به نظر مى رسد، کسانى که درصدد پاسخ گویى به فریادهاى کمک طلبانه دولت بوش هستند، خود نیز شرایطى دارند. این خطر وجود دارد، کسانى که خود بنیان گذار این بنا بودند، سرانجام روزى دیگر نتوانند آن را بازشناسند. در تداوم و یک پارچگى این بنا هر دم خلل بیشترى وارد مى‌شود.

سال هاى پس از فروپاشى اتحاد شوروى و جنگ سرد براى سیاست خارجى ایالات متحده بسى بیشتر از آن چه که برخى در اوایل دهه 90 تصور مى کردند، با سرخوردگى همراه بود. در این مدت تنها دو رئیس جمهور ـ بیل کلینتون و جورج بوش ـ ناچار بودند از همان آغاز با چالش هاى حاصل از برترى ایالات متحده در زمینه اى از فرآیند جهانى شدن دست و پنجه نرم کنند. گرچه هنوز خیلى زود است که بخواهیم مقایسه اى بین دولت هاى دو رئیس جمهور به عمل آوریم، ولى نکاتى براى مقایسه بین سیاست هاى خارجى آنها وجود دارند. هر دو رئیس جمهور رویکرد استراتژیک به موضع بین المللى ایالات متحده اتخاذ کردند و هر دو خیلى زود دست به کار شدند. براى مثال از نظر بسیارى از ناظرین پیش از حوادث یازدهم سپتامبر، «یک جانبه گرى» وجه مشخصه دولت بوش به شمار مى رفت، لیکن با گام نهادن به عرصه مبارزه با تروریسم و جنگ با عراق، ناچار شد از نوعى «ائتلاف» بین المللى پشتیبانى کند.
از این رو سیاست خارجى نخستین بعدى است، که مى توان از آن منظر دو دولت پس از جنگ سرد را با یکدیگر مقایسه کرد. اما در این مقایسه سیاست خارجى تنها از اهمیت درجه دوم برخوردار است. مهم تر از آن طرز درک رئیس جمهور از ساختار و دینامیسم روابط بین المللى است، که تعیین کننده احساس و باور وى درباره محدودیت ها و فرصت هاى کشور در عرصه بین المللى است؛ این که مى خواهد به عنوان «بزرگ طراح» (معمار) عمل کند یا «مدیر» (بزرگ مقاطعه کار).
و بالاخره اهداف کوتاه و بلندمدتى وجود دارند، که دولت براى خویش تعریف مى کند: اهدافى که طبعاً همه ابزار و وسایل لازم براى رسیدن به آنها بسیج مى شوند. تعریف اهداف بزرگترین چالش تحلیل سیاست خارجى و ابزارى براى توجیه اقدامات در عرصه بین المللى در پیشروى هر دولتى در ایالات متحده است. با این حال در پاره اى موارد تلاشى براى تعریف طرح بزرگ یا «دکترین» راهبر سیاست گزارى ها با این توجیه که خود ماهیت سیستم ـ مثلاً اوضاع و احوال بى سابقه اى که حاصل جهانى شدن و/ یا خاتمه جنگ سرد است ـ مانع فرمول بندى هاى کلى است، صورت نمى گیرد. هر دو دولت تلاش کردند چارچوبى کلى براى سیاست هاى خارجى خویش تعریف کنند، هر چند که «استراتژى» در دولت کلینتون هیچگاه به «دکترین» نینجامید. از سوى دیگر ریچارد هاس مدیر اسبق اداره برنامه ریزى وزارت امور خارجه دولت بوش اصرار داشت، اگر قرار است سیاست خارجى برخوردار از «وضوح استراتژیک» باشد، وجود چنین دکترینى لازم است. محتوا و وضوح دیدگاه هاى استراتژیک دو دولت سومین نکته اى است که مى تواند مورد مقایسه قرار گیرد.
در سپتامبر 1993 آنتونى لیک مشاور امنیتى ملى کلینتون به تشریح ویژگى هاى پنهان دوران نوین از دید دولت کلینتون پرداخت. به عقیده وى، « قلب سیاره ما تندتر از پیش مى تپد» و همین خود موجب و مسبب فرآیند جهانى شدن پویا، پیچیده و درهم تنیده اى بود. به علاوه «انفجار منازعات قومى» به صورت منبع بى ثباتى خطرناکى براى دینامیسم جدید درآمده بود. با این حال، جاى نگرانى زیادى نبود، چه این تغییرات، همچون آبشارى از حوادث پیاپى سرنوشت ساز جملگى از مسیر سیستم «مفاهیم محورى آمریکا ـ دموکراسى و اقتصاد بازار ـ که بیش از پیش پذیرش جهانى یافته» مى‌گذرند.
به علاوه، هر طور که فکر کنیم و با هر مقیاسى ایالات متحده قدرت مسلط جهان بود. «واقعیت این است که ما صاحب بزرگترین نیروى نظامى و اقتصادى جهان و بالاتر از همه برخوردار از یکى از پویاترین جوامع چندقومى هستیم... به علاوه، با مسیر قهقرایى که روسیه در پیش گرفته، تا آینده اى دور هیچ تهدیدى موجودیت آمریکا را تهدید نمى کند.» در مجموع، این واقعیت استراتژیک محورى تا آینده اى قابل پیش بینى به تعبیر جوزف ناى در عین حال قدرت «سخت» و «نرم» ایالات متحده به شمار مى‌رفت.
هشت سال بعد دولت بوش به رغم رویدادهاى فاجعه بار یازدهم سپتامبر، به ارزیابى مشابهى از موقعیت استرتژیک ایالات متحده در برابر سیستم بین المللى رسید. این گونه بود، که در بهار 2002ریچارد هاس مدیر وقت برنامه ریزى سیاست ها اظهار داشت، ایالات متحده «تا آینده اى قابل پیش بینى، براساس معیارهاى نظامى، اقتصادى، سیاسى یا فرهنگى همچنان نیروى برتر جهان باقى خواهد ماند. ایالات متحده همچون گذشته، بیش از هر کشورى بر شکل گیرى روابط بین المللى تاثیرگذار خواهد بود.»
برجسته‌ترین تفاوتى که تحلیل گران بین دولت هاى بوش و کلینتون قائل اند، «چندجانبه گرى» دولت کلینتون و «یک جانبه گرى» به ویژه در اوایل دولت بوش بود. چنین به نظر مى رسید که دولت کلینتون بیشتر تمایل به شرکت در مذاکرات و تعهدات وسیع بین المللى و موضوعات و مباحث فراملى داشت. از سوى دیگر وجه بارز دوره نخست دولت بوش برخورد یک جانبه با متحدان و دشمنان بود، حال مى خواست موضوع دفاع موشکى بالا بردن توانایى سازمان ملل براى پایش موافقت نامه هاى منع سلاح هاى شیمیایى و بیولوژیکى کنترل گسترش اسلحه سبک، برنامه هاى جمعیتى گرم تر شدن کره زمین باشد یا فلان کنفرانس سازمان ملل درباره مسائل نژادى. از نظر دولت بوش «منافع ملى» چیزى سوا و متضاد با جهان گرایى پرشورتر دولت کلینتون بود. حتى چنین به نظر مى رسید، که بوش چندان بى میل نبود، که برخى از موافقت نامه ها و تعهداتى را که دولت هاى پیش از وى پذیرفته بودند، زیر پا گذارد.
بخشى از این یک جانبه گرى را مى توان، به تمایل روساى جمهور جدید و متمایز جلوه دادن سیاست هاى خویش از سیاست هاى کاخ سفیدنشینان پیش از خود، نسبت داد. و در این مورد خاص، این تمایل حتى مى توانست بالقوه تند و تیزتر هم باشد، چه جورج بوش به نوعى خود را ادامه دهنده راه دولت ناکام پدرش تلقى مى کرد. عملاً تمام وزرا و مسئولین عالى رتبه خارجه و دفاع دولت بوش پسر از جمله مقامات زمان بوش پدر (و دولت هاى پیش از آن، در زمان فورد و ریگان) بودند. اما زیاد هم به چشم ها مان اعتماد نکنیم. گاه دولت کلینتون بسى بیشتر از بوش یک جانبه رفتار مى کرد و رفتار دولت بوش با عقل سلیم سازگارتر مى‌نمود.
پس از ماجراى موگادیشو از شور و شوق دولت کلینتون براى همکارى هاى چندجانبه کاسته شد و بعدها نیز هیچگاه به حال نخست بازنگشت. در واقع، حتى پیش از نبرد هوایى فاجعه بار و کشته شدن 18کماندوى ایالات متحده و صدها تن از اهالى سومالى در سوم اکتبر 1993دولت کلینتون لفاظى را به کنارى گذاشته و دیگر علاقه اى به ایفاى نقش رهبرى در بالکان ابراز نمى کرد. و هم از این رو، نوعى تحریم تسلیحاتى به کلیه طرف ها تحمیل کرد. اقدامى که بیشتر از همه به نفع صرب ها (که تمام دارایى هاى ارتش سابق یوگسلاوى را در اختیار داشتند) تمام شد.
در تابستان 1993 کلینتون و آلبرایت حمایت صریح خود را از عملیات صلحبانى سازمان ملل دریغ داشتند. گرچه همکارى هاى گسترده اى با سازمان ملل در جریان بود، ولى بسیارى از اقدامات آمریکا در سومالى، به ویژه عملیات فاجعه بار 3 اکتبر، کاملاً از حیطه کنترل سازمان ملل خارج بودند. با حملات راست گراها به سازمان ملل و ملامت و متهم کردن آن به کوتاهى در موگادیشو، بخشنامه 25تصمیمات ریاست جمهور صادر و به دنبال آن سند سیاست دولت کلینتون در عملیات صلح چندجانبه منتشر شد، که ترک تدریجى سیاست هاى چندجانبه گرا را قانونى کرد.
زمانى که مداخله قطعى در بالکان در 1995و سپس در کوزوو در 1999شروع شد، این حملات هوایى بى امان به رهبرى ایالات متحده بودند، که در ضدیت با نیروهاى اسلوبودان میلوسویچ صورت مى گرفتند. در واقع در کوزوو دولت کلینتون به بهانه احتمال وتوى روس ها، صراحتاً با طرح موضوع در شوراى امنیت و گرفتن اختیارات از آن مخالفت ورزید. در عوض از پیش با به دست آوردن تعهد ناتو خود را آماده کرد که عملیات خالص آمریکایى را به انجام برساند. این که چنین اقداماتى به منزله زیر پا گذاشتن حقوق، قوانین و میثاق هاى بین المللى بودند، ظاهراً براى دولت کلینتون اهمیت نداشت.
از همان ابتدا سیاست هاى دولت بوش از جنگ هاى بى وقفه و متعاقب آنها ماموریت هاى دشوار دوردست ـ در افغانستان، عراق و فلسطین ـ رنج مى بردند. لیکن، یک جانبه گرى پرشور و شوق اولیه، به تدریج در پرتو حملات تروریستى یازده سپتامبر تعدیل شد. تصور عمومى این است، که پاسخ به این حملات کلاً با فکر و دست آمریکایى صورت گرفت، ولى دولت بوش اندک اندک به اهمیت برخوردار بودن از حمایت و کمک هاى بین المللى پى برد. هم از این رو بود که طرح و یادآورى ماده 5 میثاق تشکیل ناتو و پیشنهاد کمک هاى مادى متحدان اروپایى، از جمله آواکس هایى که خلبانانى از کشورهاى اروپایى آنها را به پرواز درمى آوردند، با روى گشاده پذیرفته شد. حال، دیگر آمریکایى ها در پى تصویب قطعنامه هاى شوراى امنیت بودند و جامعه بین الملل نقش بیشترى را در تبادل اطلاعات و نظارت بر سیستم مالى بین المللى با هدف مقابله با معاملات مالى القاعده، برعهده گرفت.
با عزم ایالات متحده به نابودى شبکه هاى بن لادن و القاعده معاهدات دوجانبه و چندجانبه در سراسر جهان آغاز شدند. سربازان افغان، انگلیسى، آلمانى و کانادایى در جنگ در افغانستان، که به نابودى طالبان و (ظاهراً) پراکنده شدن نیروهاى القاعده انجامید، شرکت جستند، هر چند که رهبرى و مهم ترین عناصر عملیاتى هر دو گروه اینجا و آنجا ـ در افغانستان، پاکستان و نقاط دیگر ـ همچنان پراکنده اند. پاکستان و دیگر حکومت هاى منطقه، با در اختیار گذاشتن پایگاه حق پرواز از فراز خاک کشورهاى شان و اطلاعات، در عملیات به رهبرى آمریکا شرکت جستند. به همین صورت، در جنگ عراق نیز هر چند که این بار قضیه بیشتر آمریکایى بود تا بین المللى ابعاد بین المللى بسیار جدى گرفته شد. دولت بوش نخست با اعلام عمومى خویش مبنى بر قصد براندازى رژیم صدام حسین تلاش کرد موافقت شوراى امنیت را جلب کند، هر چند که در نهایت ناکام ماند.
هنگامى که در بهار 2003جنگ آغاز شد، دولت بوش نیروهاى رزمنده در عراق را تحت عنوان «ائتلاف بین المللى» معرفى کرد، هر چند که (به استثناى بریتانیا) صحنه بیشتر صحنه رزم نیروهاى آمریکایى بود. در مجموع 23998نیرو در عملیات آزادسازى عراق شرکت جستند، که 93درصد نیروهاى حاضر در میدان جنگ را تشکیل مى دادند. لااقل 93درصد عملیات هوایى از سوى نیروى هوایى ایالات متحده صورت گرفت.
تونى بلر از همان زمان پیش از شروع جنگ، به صورت یکى از حامیان سرسخت جنگ و متحد پایدار دولت بوش درآمد. بریتانیا در مجموع 40906نیرو در عراق به ویژه در جنوب و حوالى بصره داشت. به علاوه، دولت بوش تلاش بسیارى براى جلب حمایت ترکیه به عمل آورد، که البته ثمرى نداشت. در عوض توانست پایگاهى از کویت، براى حملات از شمال عراق به دست آورد. کمک هاى نمادین دیگر، از جانب استرالیایى ها، کانادایى ها و لهستانى ها بودند.
صرف نظر از «ائتلاف بین المللى»، امتیازات مهم تر دولت بوش به اقتضائات چندجانبه گرى بیانیه اى بود که 3آوریل به عملیات بزرگ نظامى در عراق خاتمه داد. دولت بوش رسماً پایان جنگ را اعلام کرد و کمک هاى کشورهایى چون ترکیه، هند، روسیه، رومانى و حتى فرانسه و آلمان که در صف مخالفان با جنگ بودند و رهبرى مبارزه با ایالات متحده در شوراى امنیت را برعهده داشتند، با آغوش باز پذیرفت.
از این رو نه کلینتون و نه بوش هیچ کدام به نوبه خویش چندجانبه گرا یا یک جانبه گراى پیگیرى نبودند. ولى کاملاً اشتباه است تصور کنیم روش هاى عملى شان قابل تمیز از یکدیگر نیستند. میل ذاتى کلینتون به درگیر شدن در مذاکرات دوجانبه و چندجانبه در طول هشت سال ریاست جمهورى وى، به طیف گسترده اى از توافقات بین المللى انجامید. از سوى دیگر، موارد زیادى از عقب کشیدن ها و مردود دانستن توافقات و ترتیبات بین المللى در کارنامه بوش وجود دارد. به علاوه، اغلب به گله و شکایت ها، یا نصایح دیگران برخوردى توام با بى‌تفاوتى مى‌شد. در بهترین حالت، این اعتراضات ناشى از روحیه آرمان خواهى معترضان تلقى مى‌شدند.
* عظمت و محدودیت‌هاى آن
کلینتون در آغاز دوره دوم ریاست جمهورى خود، یک بار گفت: «... خط روشنى که زمانى سیاست هاى داخلى و خارجى را از یکدیگر جدا مى کرد، رفته رفته رنگ مى بازد. همه آن چیزهایى را که درباره سیاست هاى اقتصادى، سیاست هاى امنیتى، سیاست هاى محیط زیست و غیره مى گوییم، عیناً مى توانیم در بحث هاى مان پیرامون سیاست خارجى نیز بیان کنیم.» در مرکز این بحث ها، سیاست هاى اقتصادى قرار دارند و همین بحث ها بودند که از سال 1992وارد به اندیشه سیاست خارجى دولت کلینتون شدند. لازمه رویکرد بزرگتر شدن ایالات متحده در جهان پس از جنگ سرد، تقویت و تحکیم هسته سرمایه دارى دموکراتیک آن بود: اقتصادهاى لیبرال مبتنى بر بازار جهان که مرکز ثقل شان اقتصاد ایالات متحده تلقى مى شد و ارتباط و پیوند اقتصاد و تجارت بین الملل را به نوبه خویش معادل اتخاذ سیاست امنیتى مى‌دانستند.
کلینتون، خود شخصاً پیشگام امضاى موافقتنامه تجارت آزاد آمریکاى شمالى از سوى کنگره، دور اروگوئه موافقتنامه عمومى تعرفه و تجارت، سازمان تجارت جهانى و بحث و مناظره پیرامون همکارى اقتصادى آسیا-اقیانوس آرام بود. وى برخلاف سیاست دورى گزینى ایالات متحده طى سال هاى 1993تا 1995در بالکان و به رغم اعتراض نمایندگان اکثریت جمهورى خواه در مجلس نمایندگان و کاخ سفید، مداخله اى موثر در بحران اقتصادى و مالى مکزیک در 1995 - 1994 کرد. دولت کلینتون پیشگام مذاکرات با ژاپن در جهت تضعیف رهبرى آن در آسیاى شرقى به دلیل کندى سرعت رشد اقتصادى کشور و مشوق رهبران ژاپن به بازسازى بنیادى اقتصاد داخلى کشور و روابط تجارى گسترده تر با ایالات متحده بود. در هسته سیاست سازى دولت، ادارات سه گانه وزارت خارجه، شوراى امنیت ملى و وزارت دفاع که از دیرباز نقش غالب داشتند، جاى خود را به نمایندگان خزانه دارى، تجارت و اتاق بازرگانى و به ویژه شوراى تازه تاسیس اقتصاد ملى به رهبرى رابرت روبین دادند.
* عظمت فراتر از هسته سرمایه‌دارى دموکراتیک
لیکن وقتى که دولت کلینتون درگیر ماجراهایى فراتر از هسته سرمایه دارى دموکراتیک شد، این استراتژى به تدریج وضوح خود را از دست داد. مناطق جغرافیایى که واجد بیشترین اهمیت استراتژیک به شمار مى رفتند، عبارت بودند از روسیه، باقى مانده هاى امپراتورى سابق شوروى و چین. تعهد اقتصادى تنها بخشى از رویکرد کلینتون را تشکیل مى داد: نوع اقتصادها و موسسات سیاسى خطرناک روسیه و اروپاى مرکزى مانع ادغام آنها در این هسته مرکزى مى شد. از سوى دیگر دولت کلینتون به سرعت درصدد برآمد بخت خود را در چالش ها و فرصت هاى به وجود آمده در پى سقوط کمونیسم در اروپاى مرکزى و خاورى و نیز پیچیدگى هاى مثلث روابط چین ـ تایوان ـ ایالات متحده در آسیا بیازماید. روسیه و چین که در تمام طول جنگ سرد همواره در مرکز توجه بودند، همچنان توجه بیشترى را مى طلبیدند. از این رو عجیب نیست که این بار نیز کفه مباحث سیاسى و استراتژیک سنتى مانند کنترل تسلیحات، عدم تکثیر سلاح هاى استراتژیک، در استراتژى عظمت سنگینى می‌کرد.
روابط با چین به ویژه بسیار دشوار بود. مباحث تجارى و اقتصادى مرکز ثقل مناسبات با پکن را تشکیل مى دادند، ولى تعهد درازمدت دولت ایالات متحده به تایوان، مقابله هاى نظامى آزاردهنده اى را در پى داشت. از جمله مى توان به آزمایشات موشکى با هدف گیرى تایوان اشاره کرد که در پاسخ به ورود ناوگان نیروى دریایى ایالات متحده به آب هاى بین تایوان و سرزمین اصلى صورت گرفت. افشاگرى ها پیرامون مداخلات چین در انتخابات آمریکا و اتهام جاسوسى فناورى کلاهک هاى هسته اى ایالات متحده تنش هایى را بین دو کشور موجب شد که یادآور ماجراهاى دهه 1950 بود.
•از تعهد لیبرال بین‌المللى تا سلطه‌جویى
همان گونه که پیش از این متذکر شدیم، پیش فرض هاى بنیادى دولت بوش پیرامون موضع بین المللى ایالات متحده بسیار شبیه دولت کلینتون بودند ولى تفاوت هاى اساسى نیز بین آن دو وجود داشت که ریشه در دو نقطه نظر کاملاً متفاوت درباره آنچه که در رابطه با قدرت و موقعیت منحصر به فرد ایالات متحده مى توان و باید انجام داد، داشتند. این دو نقطه نظر به دو دیدگاه متفاوت از مفهوم امنیت در سده بیست ویکم و آنچه که در رابطه با حفظ آن ضرورى است، برمى گردند. در واقع، گرچه کلینتون و بوش از ابزارهاى مشابهى بهره مى بردند، ساختارهاى کاملاً متفاوتى را مبتنى بر اصول متمایز بنا نهادند.
دوران کلینتون که مصادف با دوران بلافاصله پس از جنگ سرد بود، با وابستگى هاى چندبعدى و جهانى شدن به عنوان دینامیسم غالب در روابط بین المللى مشخص مى شد. نگرانى هاى امنیتى سنتى همچنان وجود داشتند، ولى تا جایى که به نیروهاى اقتصادى فرآیند جهانى شدن مربوط مى شد، امنیت مجدداً و این بار در قالب تجارت و اقتصاد تعریف مى شد. از نگاه کلینتون پاسخ استراتژیک مناسب به این تحولات، سر در گریبان بردن و حالت تدافعى گرفتن نبود. برعکس از آن جا که این نیروهاى محرک جهانى شدن جملگى در واقع از پایه اى ترین ارزش هاى ایالات متحده، لااقل پس از خاتمه دومین جنگ جهانى نشأت گرفته بودند، کاملاً طبیعى مى نمود که با آغوش گشاده پذیرفته شوند.
مشاوران بوش لزوماً با این تحلیل استراتژیک مخالف نبودند. مثلاً به گفته ریچارد هاس: «هدف اصلى سیاست خارجى ایالات متحده در سده بیست ویکم، ادغام دیگر کشورها و سازمان ها در ترتیباتى خواهد بود، که حاصل جهانى شدن سازگار با منافع و ارزش هاى ایالات متحده و (نتیجتاً) توام با حداکثر صلح، رفاه و عدالت است.» دیک چنى معاون کنونى رئیس جمهور زمانى که در سال 1992وزیر دفاع بود، مفهوم «ناحیه دموکراتیک صلح» را مطرح کرد، که مرزهایش شانه به دریاچه «جامعه دموکراسى هاى عمده بازار» ـ مفهومى که دولت کلینتون به عنوان هسته اصلى سرمایه دارى دموکراتیک لیبرال مطرح مى‌کرد ـ مى‌سایید. با این حال، با وجود پذیرفتن چنین مفهومى از صلح و رفاه، به وضوح تمایل آشکارى به تاکید بر طرف تاریک تر تغییرات و نیروهایى، که به نظر مى رسید دولت کلینتون آنها را در اصول مى پذیرفت، وجود داشت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات