تاریخ انتشار : ۲۲ تير ۱۳۸۸ - ۱۲:۲۷  ، 
کد خبر : ۱۰۰۹۳۹
گفت‌وگو با دکتر سیدمرتضی مردیها درباره کتاب «مبانی نقد فکر سیاسی»

منتقد جریان مسلط روشنفکری چپ‌ام

بابک اکبری اشاره: گروه کتاب و اندیشه: مبانی نقد فکر سیاسی تازه‌ترین کتاب دکتر سیدمرتضی مردیها است. اثری که آن را می‌توان در تداوم آثاری چون دفاع از عقلانیت (انتشارات نقش و نگار)، و فضیلت عدم قطعیت (انتشارات طرح نو) دانست. با این تفاوت که در این کتاب اندکی به جوهره روشنفکری ایرانی و نقد آن صریح‌تر نزدیک‌تر شده است. برخی مباحث این کتاب به صورت کاربردی‌تر، پیشتر به اشکال مختلف سخنرانی، مقاله در مجلات علمی ـ پژوهشی دانشگاهی و نیز مقاله در مجلات سیاسی ـ فرهنگی در آمده بود و خود سبب‌ساز برخی نزاع‌های فکری شده بود. از جمله سخنرانی تحت عنوان «سنت روشنفکری» در موسسه پژوهش و معرفت، مقاله قران میمون در ماهنامه آفتاب، مقاله ناسیونالیسم در مجله پژوهشی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و موارد دیگر که همه در یک ویژگی مشترک بودند و آن تفسیری ناآشنا از امور آشنا. چندی است که شکل پیراسته این مباحث در کتابی با عنوان مبانی نقد فکر سیاسی از سوی نشر نی منتشر شده است. بر آن شدیم تا با مولف کتاب گفت‌وگویی در این باره داشته باشیم.

* با تشکر از شما، نخستین سوالم را به این شکل مطرح می کنم؛ ایده اولیه این کتاب چگونه شکل گرفت؟
** مدت ها بود درباره بعضی وقایع مهم در تاریخ ایران می اندیشیدم و این دغدغه را داشتم که در ذیل این عناوین مثلا مشروطه، کودتا، انقلاب، دقیقا چه اتفاقی افتاده است و چرا تفاسیر رایج از این وقایع مشکل گشا نیست. راستش ابتدا در مقام نقد جریان اصلاحات و بررسی علل شکست آن بودم، اما به تدریج حس کردم مسئله اصلاحات از سایر وقایع مهم سیاسی صدسال گذشته جدا نیست و این سیر بی سلوک بر مبانی مشترکی استوار بوده است. کم کم به این نتیجه رسیدم که از سال های ابتدایی دهه بیست و حتی تا حد کمتری از اوان مشروطه به این سو، رشته ای از بنیان های مشکوک ولی مقبول سیاسی، ارکان فکر روشنفکری مسلط ما را تشکیل داده که سهم عمده ای در ترسیم کژراهه های مکرر داشته است.
* ولی بحث را که از مشروطه شروع نکرده اید؟
** نه دقیقا. اصلا کتاب یک سیر تاریخی ندارد، جنس بحث بیشتر فلسفه سیاسی است. البته تا جایی که امکانات واقعا اجازه می داده سعی کرده ام به موارد تاریخی اشاره کنم. منظورم این بود که انگیزه اصلی من در نوشتن این کتاب وقایع مهم تاریخی ایران در قرن بیستم بود، ولی نه به این معنا که نگرشی تاریخی به این موارد داشته ام. آنها بهانه شدند تا من مبانی فکری و فلسفی را که پشت آنها پنهان بود، بکاوم.
* اگر لب مدعای کتاب را بخواهید در چند جمله خلاصه کنید، چه خواهید گفت؟
** بیان آن در چند جمله دشوار است ولی یک بحث، بحث روشنفکری ایران، دست کم در نیم قرن گذشته است که به گمان من، تا جایی که به گرایش غالب آن برمی گردد، نوعی آنارشیسم مخفی در جوف آن خزیده است و البته ریشه های آن هم در لیبرالیسم اولیه و مارکسیسم است. بحث دوم بحث تحول انقلابی است که به گمانم اکثر نظریه های کلاسیک و همچنین جدید انقلاب در توضیح و تبیین آن گمراه کننده است. لااقل این که نقش عناصر مهمی چون تصادف در آن کمتر ملاحظه شده است. من سعی کرده ام ماهیت این دو پدیده و ربط آن دو را با هم بررسی کنم و پندار های نادرست آن را توضیح دهم.
* اخیرا موضعگیری های انتقادی نسبت به روشنفکری و روشنفکران زیاد شده است، شما که خودتان از همین منتقدان هستید، چه توضیحی درباره آن دارید؟
** اولا من مطلقا منتقد کل جریان روشنفکری نیستم. منتقد جریان مسلط روشنفکری چپ بوده ام که خسارات زیادی داشته. تازه فقط هم منتقد این جریان نبوده ام. دلیل آن هم این که در انتقاداتم به غیر روشنفکران گاه حتی متهم به تندروی و رادیکالیسم هم شده ام. پس انتقاد از این موضع به لایه مسلط روشنفکری چپ با انتقادهای مرسوم بعضی حکومتیان و بعضی متولیان نهادهای سنتی به اساس روشنفکری، به کلی متفاوت است. شاید حتی بتوان گفت خود من از نگاه جامعه یک روشنفکر محسوب می شوم. اگر روشنفکر می تواند یا می باید نقد کند، خود روشنفکری و روشنفکران هم می توانند موضوع انتقاد قرار گیرند. اما راجع به سوالتان باید بگویم که عمری روشنفکران چپ خصوصا چپ رادیکال، گرایش های راست و حتی راست میانه را به استهزا گرفتند، از میدان به در کردند، و مبارزه برای استقلال، با امپریالیسم، علیه سرمایه داری، ضد حکومت و... را به گفتمان بلامنازع بدل کردند و شد آنچه شد. ما الان حق نداریم بعضی اشتباهات آنان را برملا کنیم؟ به بهانه تعابیری چون «خودزنی» یا «وقت ناشناسی» یا «آب به آسیای قدرت ریختن» و نظایر آن سعی می شود عبرت از گذشته انکار شود. آنها لااقل شجاعت این را داشته باشند که مسوولیت آنچه کردند را بر عهده بگیرند.
* بسیاری از افراد و جریان هایی که منظور شما هستند معتقدند کار آنها اشتباه نبوده، دیگران آن سازه را از مسیر خود منحرف کردند.
** خب، البته این تا حدودی درست است و انحرافاتی در مسیر کار به وجود آمد که همه اش تقصیر اینها نبود. اما چپ، خشونت را ترویج کرد، رادیکالیسم را تاکید کرد و تعابیری مثل استعمار و امپریالیسم و جهان سوم و ارزش هایی مثل خودکفایی، مساوات، مبارزه و... را مد روز کرد و توسعه و یکپارچگی انسانیت و طبقه متوسط و اصلاح... را تمسخر و تحقیر کرد. کسانی هم پیدا شدند سوار موج همین شعارها شدند و رفتند به سویی که رفتند. درست که مسیر کج تر شد، اما آن خشت های کجی که از ابتدا گذاشته شد، نمی شد نتایج خیلی متفاوتی از آن انتظار برد. تاکید بر این شعارهایی که اشاره کردم اشتباه بود و با آن مبانی سارتریست- لنینیستی، اگر کار در دست خود این دوستان هم می بود، جز در مواردی، نتیجه خیلی متفاوت از این نمی توانست باشد. بسیاری از این دوستان الان دیگر آن عقاید را دست کم به آن شدت ندارند، ولی از اعتراف به آن پرهیز می کنند.
* جوابی که معمولا به این حرف می دهند این است که این روش ها در آن زمان معمول و معقول بوده است. هر چیزی را باید با منطق زمان خودش سنجید.
** این سخن یک وجه درست دارد و یک وجه مغالطه که در کتاب امنیت در اغماء توضیح داده ام. به اجمال می گویم که تحلیل جای-گاهی (contextuel) وقایع، برای درک همدلانه آن است نه برای تصدیق صحت آن. تحلیل جایگاهی فقط به این درد می خورد که ساده دلانه گمان نکنیم، باید امور برای آنان در آن عصر به اندازه ای که اینک برای ما روشن است، روشن بوده باشد. اما این به معنای توجیه و تصدیق حرکت آنان نیست. اولا در همان زمان هم روشنفکران و مدیرانی بودند که آنطور فکر نمی کردند، اما قربانی جو تبلیغاتی و افشاگری چپ شدند. ثانیا با این معیار، هر کسی در هر زمانی هر کاری کرده درست بوده، چون فضای فکری مسلط همان را می طلبیده. توجه دارید که توالی فاسد چنین ادعایی تا کجاست؟ تنها چیزی که غلبه گفتمانی جایگاهی تایید می کند، این است که افراد مستغرق در آن فضا، تا حدود زیادی حق داشته اند که اشتباه کرده اند، زیاد بر آنها خرده نگیرید. اما (امائی مهم) اشتباه کرده اند. اگر به این اشتباه اعتراف نکردند و ذمه خود را بر عهده نگرفتند، می توان بر آنها عیب گرفت.
* از نظر شما فایده چنین حرکتی در حال حاضر چیست؟
** سوال خوبی است. به گمان من، این صرفا یک تفنن علمی- تاریخی یا منازعه گروهی و مرامی نیست. اینطور نیست که ما از درد بیکاری مثلا یا مشکل ناشناسی به مطالعه گذشته و معارضه پیشکسوتان خود رو کرده باشیم. به نظر من، ما هنوز در بقایای همان عقاید غلط و دست و پا گیر سردرگم و تقریبا متوقفیم. علل ناکامی حرکت های اصلاحی اخیر، بنا به تحلیلی که در فصل سوم کتاب ارائه کرده ام، چندان دور از آن مبانی که سبب ناکامی حرکت های انقلابی شد، نیست. با اشاره به اینکه من ایدآلیست نیستم و به عنصر «ایده» و «آگاهی» نقش اول در جریان تغییرات اجتماعی را نمی دهم، بلکه این نقش را برای اقتصاد و تکنولوژی و امور بنیادینی از این دست قائلم، در عین حال، تاکید می کنم که در مواردی که (چه بسا از قضا) امور بنیادین فضای مساعد فراهم کرده باشد، آگاهی می تواند بسیار مفید و موثر باشد. اغلب روشنفکران سیاسی ما در مقابل سوال چه باید کرد؟ پاسخ درستی ندارند. سردرگم اند. و این به این دلیل است که هنوز گریبان خود را از رودربایست های غلط سابق رها نکرده اند، بلکه رودربایست های غلط دیگری که آنتی تز آنهاست، نیز اضافه شده است. نمی گویم آنان می بایست راه حل های عاجلی برای مشکلات داشته باشند، یا من دارم. بلکه سخنم این است که بسیاری از آنان حتی تحلیل علمی و تجربی امور و خط سیر کلی حال و آینده جامعه را هم بر مبانی درستی مبتنی نمی کنند. در آنچه به مردم، حاکمان، وطن، بیگانگان، انواع خاص گرائی، نسبت دین و دنیا، طبقات، قدرت، تولید و توزیع لذت و... راجع است، در آمیزه ای از باورهای قدیم و متعارض های جدید آن (مثلا انقلابیگری سرخ سرخ و و صلح طلبی سبز سبز)سردرگمند. برای بالا رفتن احتمال خروج نسبی از این سردرگمی، بازبینی مبانی فکر سیاسی ضرورت تام دارد. آنارشیسم، رمانتیسم، جهان سوم گرائی، طبقه سه گرائی، تقدم آزادی بر نظم، تقدم عدالت بر تولید، اصالت دادن به فرهنگ در مقابل اقتصاد، به محتوای ایدئولوژیک آموزه ها در مقابل مطلق آموزش و... مواردی است که به اعتقاد من، برای افزودن شانس برون رفت (میان و دراز مدت)از وضعیت فعلی، ضرورت تام باز بینی البته با نظر نامساعد دارد.
* به نظر شما چه کسانی یا گرایش هایی منتقد این کتاب هستند؟ و آیا تاکنون بازتاب هایی از آن را شاهد بوده اید؟
** علی القاعده کسانی که هنوز دل در گرو آموزه های سارتریست-لنینیستی دارند، باید در صف مقدم باشند. یعنی کسانی که وارونه کتاب مرا می توانند به عنوان مانیفست خود ارائه دهند. این را هم اشاره کنم که اخیرا در ایران چپ خالص و تیپیک، مثلا در فضاهای دانشجویی، رو به رشد گذاشته است که موضوع جالبی برای مطالعه است. در ردیف بعدی چپ معتدل قرار دارد که اتفاقا من خود از بعضی جهات فارغ از پاره ای دغدغه های آنان نبوده ام. بعضی از آنها معتقدند که این کتاب حتی نزدیک به مواضع لیبرال میانه هم نیست، بلکه راست افراطی است و بعضی دیگر این کتاب را نوعی نظریه پردازی برای محافظه کاری (به معنای فنی کلمه)می شمارند. حتی در میان گرایشات لیبرالی هم کسانی هستند که بدلیل مثلا سخن من درمورد آزادی و یوتیلیتارین دیدن آن در برابر این ایده موضع ناراضی گرفته اند.
از یک چشم انداز دیگر، بعضی مبارزان قدیمی که نه امکان فکری بازبینی رفتار و پندار گذشته خود را دارند و نه، با توجه به تنگنای فرصت باقیمانده، چندان آن را به صرفه می بینند، نگران این هستند که مبادا بر آن همه زحمات چوب حراج زده شود. البته بدون اینکه منتقدان رسمی را که این کتاب را در مقام زدن پنبه تمام بافته های خود می بینند فراموش کنم، اضافه کنم که با تمام این منتقدان به جز دسته اخیر می توانم همدلی کنم و نگرانی های آنان را گرچه به شکل جدی نمی توانم بپذیرم، اما درک کنم.
همواره سعی کرده ام در مواجهه با هر متفکری بیشتر به جنبه های مشترک فکر کنم و از تحقیر پرهیز کنم. همچنین معتقد نیستم که عیوب یا خطاهای احتمالی در این نوشته نیست. اما نکته اصلی این است که منتقد اگر جدیت بحث را بپذیرد، می توان بر متن و حواشی تاملات بیشتری روا داشت. اما اگر همچنان در مقابل اشعه لطیف آفتاب و ترنم صبحگاهی بلبل، با بی توجهی لحاف کهنه عقاید کلیشه شده اش را به روی سر بکشد، جز رقت احساسی در من نمی انگیزد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات