عرفان، مسئولیتستیزی و شکاکیت
عرفان اسلام، نه چون عرفان بودایی (به خصوص از نوع مدرن و غربی شده آن). مسئولیت گریز و ضداجتماع است و نه چون معنویت از نوع لیبرال «پروتستان، آمیخته به «شکاکیت» و توجیه گر سکولاریزم»- تفکیک سکولاریستی «ماده از معنی» و «دنیا از آخرت» و «معاش از معاد» و «حق از تکلیف» و «عین از ذهن» و «دانش از ارزش» و «واقعیت از حقیقت و «عمل از نظر»، آری هیچیک از این انقطاعات و بریدگی ها در فرهنگ اسلام جایی ندارد و معنویت اسلام نه فقط در محراب بلکه در صحنه سیاست و اقتصاد و جهاد و حکومت و خانواده و کارخانه و مزرعه و دانشگاه نیز همه جا حضور دارد.
یکی از تاکتیک های «رویکرد سکولاریستی ظاهرا معنویت گرا» که در ایران نیز ترویج می شود، مواجهه مغالطه گرانه با دین از چشم انداز روانشناسی باور است.»
می دانیم که در معرفت شناسی این نوع معنویت، اصل بر «شکاکیت اپیستمولوژیک» و انکار «براهین عقلی» و نفی «قطعیات» گذارده شده می پذیرند که آن را نیز بیش از آنکه سهمی از واقع نمایی و حجیت (Common Sense) است و حداکثر برخی باورهای عرفی و رایج را تحت عنوان معرف شناختی برایش قایل باشند، از باب اضطرار برای دوام زندگی اجتماعی پذیرفته اند و اصولا پذیرش این مفاهیم عرفی پس از انکار بدیهیات و برهانیات، معلوم نیست که چه وجه استدلالی دارد و لذا حداکثر با عنوان «هنجار» و عرف، به آن تن می دهند. بر این مبنا، پذیرش دین و از جمله، اسلام در نظر آقایان، منشاء منطقی و عقلی ندارد بلکه منشاء ایمان دینی، صرفا یک اتوریته است و مسلمانی هم تنها یک باور ناشی از (Authoritive Beliefs) آتوریته و یک پدیده روانشناختی است نه معرفتی.
«اسلام منهای حقانیت و خاتمیت»
این نگاه به دین، وقتی به مشخصات دیگری که اشاره خواهیم کرد، ضمیمه شود بی شک با «اثبات پذیری حقانیت اسلام» و عقیده به «صدق» گزاره های دینی (آیات و روایات)، یا با «کمال و خاتمین اسلام» و بسیاری مدعیان مسلمانی دیگر، قابل جمع نیست و حتما باید در مفهوم اسلام، دستکاری های وسیعی کرد تا همچنان بتوان بدان پایبند ماند زیرا دستکم دیگر هیچ دلیلی به نفع ترجیح آن بر سایر ایمان ها و ادیان و معنویت ها وجود نخواهد داشت و جالب است که مروجین و مترجمین این مطالب به لوازم آن ایده ها نیز ملتزم اند. آنان تصریح می کنند که هیچیک از باورهای اسلامی با هیچ استدلالی. اثبات (و نیز ابطال) نمی شوند و مسلمین تنها چون مسلمان می باشند و به پیامبرشان، علاقه و اعتماد و تعبد دارند و در برابر آتوریته او تسلیم شده اند، مدعای قرآن و حدیث را باور می کنند اما این مدعیات هیچیک، عقلانی به معنای مدلل یا مستدل نبوده و نمی توانند باشند، چنانچه می توان به اتوریته هر کس دیگری هم اعتماد کرد و ادعای او را هم پذیرفت. پس اعتقادات اسلامی و بلکه هر دینی، اصولا قابل اثبات نخواهد بود و حتی اگر چیزی به نام «بدیهیات» و نیز قوانین «منطق صورت» و استدلال برهانی را هم بپذیرند (که غالبا این می نامند مخالفت می کنند و تابع گرایشات شکاکانه اند) باز هم هیچ استدلال (Fundationalism) آقایان نمی پذیرند و با آنچه اصطلاحا مبناگروی عقلی به نفع هیچ یک از عقاید اسلام وجود نخواهد داشت.
«عقل گریزی به نام معنویت»
این عقیده به «اثبات ناپذیری» و شکاکیت، البته منحصر در عقاید دینی نیست بلکه این بیماری معرفت شناختی تقریبا به کلیه معارف بشری برای عقاید اثبات پذیر را هم بپذیرند، آن را حداکثر در (Pattern) اعم از علمی و فلسفی و دینی و... سرایت می یابد و اگر مجبور شوند الگویی یکی دو مورد از مفاهیم ریاضی، منحصر می کنند و در ورای آن، لاادری و منکر قدرت عقل برای فهم و سپس اثبات یا ابطال مفاهیم اند. بنابراین ما با یک گرایش کاملا عقل گریز در کلیه علوم و معارف عقلی و تجربی و نقلی مواجهیم که هر عقیده ای راحتی اگر به نفع آن، برهان عقلی یا دلیل نقلی (که مستظهر به دلیل عقلی باشد) اقامه گردد مشکوک دانسته و آن را حداکثر در حوزه تعبد به آتوریته و یک رفتار روانشناختی به رسمیت می شناسند پس نه تنها دین، اخلاق یا معنویت بلکه همه علوم و فلسفه ها و مکتب های بشری را به جز در حوزه برخی مفاهیم اولیه ریاضی که معادل بعضی از مفاهیم منطقی هم می توانند بود- از اساس، مشمول این مشکوکیت و اثبات ناپذیری می دانند و البته به طریق اولی، دین نیز مورد هدف این نوع از لاادری گری افراطی قرار می گیرد و لذا تصریح می کنند که تقریبا هیچ اعتقادی (دینی، فلسفی، علمی و...) نداریم که به نحو قطعی، قابل اثبات (یا ابطال) باشد و از این حیث، اعتقادات دینی و غیردینی، همگی مسئله دارند. این تفکر البته در جهان فلسفه و دین، تفکر ناشناخته ای نیست بلکه جزء قدیمی ترین انواع سفسطه و ایدئولوژی شک با سابقه ای 2500 ساله بوده و امروزه نیز نوعی از آن، جریان غالب در معرفت شناسی کنونی غرب و پارادایم حاکم بر معرفت (دینی و غیردینی) در آن دیار است و اساسا «کلام جدید» همان کلام مسیحی متأخر به ویژه الهیات لیبرال- پروتستان است که دهه ها بلکه بیشتر در ذیل همین پارادایم، تعریف شده و می توان این گرایش را باز تولید همان نوع «سوفیشم دینی شده و رقیق یونان باستان دانست».
معنویت شکاکانه مدرن
از وقتی که هیوم، در غرب متأخر، مفاهیم عقلی را زیر سؤال برد و کانت، تحت تأثیر او به قطع رابطه حکمت عملی با حکمت نظری و بلکه تعطیل حکمت نظری و ایجاد راهبندان در مسیر الهیات عقلی پرداخت و مفاهیم عقلی (دینی و فلسفی و...) را مشکوک و اثبات ناپذیر، اعلام کرد، و سپس جریانات پوزیتویستی و فلسفه تحلیلی از راه رسیدند و پس از ضربه کانت، تیر خلاص را به مفاهیم اخلاقی و فلسفی و دینی و کلامی زدند، دیگر در مسیحیت غربی، «شک و ایمان»، مخلوط شد و عقیده و یقین، بی معنی گشت و تفکیک کامل «عقل» از «ایمان» توسط فیدئیست ها جا افتاد و معنویت و ایمان، حداکثر براساس مبانی لرزانی چون فیدئیسم اگزیستانسیالیستی از نوع شبه مسیحی آن در غرب، ممکن شد و نه بیشتر.
معنویت بدون مبنای نظری
اکیدا باید توجه کرد که این «معنویت»، هیچ مبنای نظری و عقلی ندارد و مفاد آن نیز مشکوک و نامعلوم و کاملا مجمل و صددرصد ذهنی، شخصی و سلیقه ای است و گرچه مثل هر پدیده دیگری آثار فردی یا اجتماعی دارد اما خود هرگز «آبجکتیو و اثبات پذیر» بلکه قابل کمترین دفاع نظری نیست و مثل هر ذوق شخصی دیگری بوده و تفاوتی عقلی با خرافات ندارد. در این نگره، معنویت اسلامی با معنویت بت پرستان و آتش پرستان و آلت پرستان و شیطان پرستان، تفاوتی از این حیث ندارد زیرا صرفا یک تجربه آزاد شخصی و روانی است نه آن ایمان اسلامی که مبتنی بر معارف و عقاید اسلامی و مرتبط با قوانین اسلام و اخلاق اسلامی باشد. این «تجربه» با هر نوع برداشت از مفاهیم غیرمادی و هر نوع «ماورأ طبیعه گری و هر عقاید و رفتاری می سازد و تجربه، تجربه است و معنویت، معنویت».
این گرایش که عقاید علمی و فلسفی را نیز قابل اثبات می داند تصریح می کند که عقاید دینی را غیرقابل اثبات تر!! می داند و بدین وسیله حتی عدم قابلیت اثبات عقلی را هم مفهومی نسبی می پندارد حال آنکه هر چیز، یا قابل اثبات هست و یا نیست و اثبات، دیگر «تر» و نا«تر» ندارد.
جا دادن عقاید دینی در ذیل باورهای غیرعقلانی، چنانچه گفتیم خط حاکم بر دین شناسی غرب بلکه معرفت شناسی غرب است و بعضی از این افراد ملاحظه کرده اید که در این باب ضمن استقبال از اصل مسئله، از جمله به تقسیم بندی مارتین راکیچ، روانشناس آمریکایی استناد کرده و عقاید اسلامی را هم در ذیل تعبد روانشناختی در برابر آتوریته محمد بن عبدالله(ص) تفسیر کرده است. همچنین از نظریه روانشناس معروف دیگر آمریکایی یعنی ویلیام جیمز- در کتاب «مختصر روانشناسی»- نتیجه می گیرند که به ایمان و معنویتی بیندیشیم که توأم با شکاکیت و به دور از یقین (و به تعبیر وی، مطلق انگاری) باشد. به عبارت دیگر، «یقین کردن»، نوعی تعصب غریزی و ناشی از مطلق انگاری است و مانع از آن می شود که فرد عقاید خویش را در معرض تغییر گذارده و عقاید متناقضی را بپذیرد اما اگر همیشه حاضر به تجربه های دیگری باشیم و قطع و (Receptive) یقین را کنار بگذاریم و معتقد نباشیم که عقیده ما مطابق با واقع و صادق است و از حقانیت، دست برداریم، همیشه پذیرنده خواهیم داشت ولی «یقین» با این احتمال که شاید نظر دیگری درست باشد، ناسازگار است و لذا مانع از Open خواهیم بود و شخصیتی تجدیدنظر و تجربه های دیگر (تجربه باوری) می شود.