* آقای دکتر عبدالکریمی، شما به عنوان یک دانشگاهی و استاد فلسفه، انتخابات ریاست جمهوری دوره اخیر را چگونه ارزیابی میکنید؟
** انتخابات دوره اخیر حادثهای جدا و مستقل از روند عمومی حیات اجتماعی و تاریخی ما نیست. حقیقت مطلب این است که شرایط اجتماعی و تاریخی ما از سویی بیش از اندازه پیچیده و بغرنج و از سویی ساده و روشن است. به همین دلیل، سخن گفتن هم در این شرایط و هم درباره این شرایط، کاری بس دشوار است. شاید به همین خاطر پذیرش این مصاحبه برایم امری دشوار بود. شما از یک سو نسبت به سرنوشت عمومی کشور احساس نگرانی شدید میکنید و بر خود فرض میدانید تا کاری کرده یا سخنی بگویید تا شاید به اندازه یک سر سوزن اثر گذار باشد، از سوی دیگر به قدری فضا غبار آلود، سیاستزده و مملو از هیاهو است که کمتر میتوان گوش شنوایی پیدا کرد.
ما نیز تصدیق میکنیم که در هر دوره انتخابات نسبت به دورههای پیشین با انتخاباتهای کمتری مواجه میشویم. جامعه ما از این منظر هر روز با امکانات کمتری در فرا روی خود روبهروست.
* اما سیاست حرکت در عرصه محدودیتهای و نسبتهاست. با توجه به شرایط کنونی ما میتوانیم میان همین امکانات موجود دست به انتخاب بزنیم. برای مثال، ما میتوانیم میان دو جریان عمده چپ یا راست، اصلاحگرا یا اصولگرا یکی را انتخاب کنیم.
** مفاهیمی چون «چپ» و «راست» یا «اصلاحگرا» و «اصولگرا» مفاهیمی اصیل و حقیقی برای فهم جریانات گوناگون اجتماعی ما نیستند و مثل همه مفاهیم ثانوی ایدئولوژیک و سیاسی بسیاری از واقعیات و حقایق اصیل را قربانی میکنند. معیار چپ یا راست بودن، اصلاحگرا یا اصولگرا بودن چیست؟ کاندیداهایی که خود را متعلق به جبهه اصلاحگرا میدانند خود، آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته یا ناخواسته، حافظ روندها و فرآیندهای غالب و اصلی در وضعیت موجود هستند. آری! البته میان کاندیداها اختلافاتی در سلایق، خط مشیها، شخصیت اخلاقی، نحوه تربیت فردی و خانوادگی، میزان تدین و رعایت شعائر، توان مدیریتی و اجرایی، روحیه آزادگی و آزادمنشی و بسیاری از امور دیگر وجود دارد، اما ما برای حل معضلات تاریخی خود به چیزی بیش از این تفاوتها و خصوصیات فردی و اخلاقی نیازمندیم، یعنی به همان چیزی که در همه جریانات کنونی و کاندیداهای آنها به نحو یکسان غایب است.
متاسفانه باید بگویم به دلیل نداشتن احزاب واقعی که خود ناشی از محرومیت از حوزه عمومی و این دومی به علت عدم انسجام در ساختار طبقاتی کشور است، فضای انتخاباتی کشور ما، هنوز پس از گذشت سه دهه از پیروی انقلاب و با تجربه خود انقلاب و همه فراز و نشیبهای آن، به رغم تفاوتهایی که کرده و نمیتوان آنها را نادیده گرفت، هنوز فضایی احساسی و عاطفی است.
حتی روشنفکران نیز نتوانستهاند خود را از این عناصر عاطفی برهانند. به همین دلیل، نتیجه همه نزاعها و مجادلات انتخاباتی این خواهد بود که با پیروزی هر یک از کاندیداها گروهی را به راس دستگاه سیاسی و بوروکراتیک راه خواهند یافت و گروهی از جایگاه رفیع اجرایی کشور محروم شده، لیکن در پیکره اشرافیت دیوان سالاری آن باقی خواهند ماند. بعد از هر انتخابات، اقشاری از مردم صرفاً به لحاظ احساسی و عاطفی راضی و خشنود شده و در مقابل گروهی احساس شکست خواهند کرد (چیزی شبیه واکنشهای عاطفی نسبت به نتایج مسابقات فوتبال باشگاهی در کشور) اما در روند عمومی حیات اجتماعی و تاریخی ما هیچ تغییری حاصل نخواهد شد و ما در هر دوره از انتخابات فرصتهای تاریخی بیشتری را از دست میدهیم.
* آقای دکتر عبدالکریمی، مشخصاً بگویید کاندیداهای ریاست جمهوری واجد چه چیز باید باشند که نیستند؟
** علاقهمندم در اینجا سخنی از والتر بنیامین را هنگامی که تصورات پوزیستی رایج از تاریخ در بین روشنفکران آلمانی دوره رایش سوم را نقد میکرد، نقل میکنم: «ایمان لجوجانه سیاستمداران به پیشرفت، و اطمینان آنان به «پایگاههای خویش در میان تودهها» و بالاخره ادغام بردهوار ایشان در سازمان و دستگاهی هدایتناپذیر جملگی سه وجه پدیدهای واحد بودهاند.» (به نقل از کتاب «عروسک و کوتوله» نشر گام نو، ص 158) بنیامین از ادغام بردهوار سیاستمداران در «دستگاهی هدایتناپذیر» سخن میگوید. این دستگاه همان دستگاه دیوانی و اشرافیت بوروکراتیکی است که در کشور ما کاندیداها بر سر تسلط بر آن رقابت میکنند بیآنکه گوشه چشمی به آلتر ناتیو ساختاری از این طلسم داشته باشد.
* یعنی آیا شما میفرمایید که کاندیداها باید دارای یک آلتر ناتیو ساختاری برای ساختار سیاسی کشور باشند؟ آیا در این صورت با چنین بینشی، آنها میتوانستند کاندیدا شوند؟ آیا شورای نگهبان کاندیداتوری آنها را تایید میکرد؟
** تمام سخن بنده این است که ساختار صرفاً ساختار سیاسی نیست و تمام همّ و غم هم قدرت سیاسی و حافظان آن و هم روشنفکران و مخالفان قدرت سیاسی، هم چپ و هم راست، هم به اصطلاح اصلاحگرا و هم به اصطلاح اصولگرا صرفا معطوف به ساختار سیاسی و نظام اجرایی و بوروکراتیک کشور شده است و کمتر کسی به ساختار در معنای عام و کلیترش که ساختار سیاسی بخش بسیار کوچکتری از آن است، میاندیشید.
فقدان بصیرت در رابطه با پیوندهای واقعی کشور و جامعه جهانی باعث شده است به رغم کسب میلیاردها دلار درآمد نفتی که مسلماً بارها بیش از کل درآمدهای اکثر کشورهای همسایه در 30 سال اخیر است نقش و جایگاه ما در نظام جهانی تغییر مثبتی نیافته است.
* اما به نظر میرسد در قیاس با گذشته، ما امروز کشور قدرتمندی هستیم. آیا چنین فکر نمیکنید؟
** تمام سخن در این حقیقت نهفته است که ما، یعنی هم قدرت سیاسی ما و هم روشنفکران ما، ماهیت قدرت مدرن را در نیافتهایم. ماهیت قدرت در دوران مدرن با ماهیت قدرت در دورانهای پیشین کاملاً متفاوت است. در دوران ما قبل مدرن، فرد و درون فرد منبع و سرچشمه قدرت بود، یعنی نسبت و رابطهای که فرد با خود، هستی و خدا برقرار میکرد. این نسبت و رابطه خود را در ارزشهای معنوی و اخلاقی و در اوصافی چون شجاعت و سلحشوری و جنگاوری هویدا میساخت اما ماهیت قدرت در دوران مدرن اساس چیز دیگری شده است. در دوران جدید دیگر فرد و درون وی منشأ و سرچشمه قدرت نیست و این روابط و نسبتهای عینی، ابژکتیو و بیرونی با جهان، طبیعت، و اشیاست که به منبع و سرچشمه اصلی قدرت تبدیل شده است.
به تعبیر سادهتر، در دوران ما به نحو روزافزونی اقتدار درونی و معنوی به قدرت مادی، بیرونی، فیزیکی و عینی تبدیل شده است. به همین دلیل، با ظهور مدرنیته «تکنولوژی، اقتصاد و سازمان کار»، به منزله اصلیترین منابع قدرت، از نقش و اهمیت بنیادینی برخوردار میشوند که تا پیش از این دوره هیچگاه در طول تاریخ از آن برخوردار نبودهاند. اما به یاد داشته باشیم که تکنولوژی و اقتصاد، که خود را در سازمان اجتماعی کار آشکار میسازند، دو بال قدرت در روزگار ما هستند.
در مقابل، ما یعنی هم قدرت سیاسی و هم روشنفکران و نیز همه جریانات سیاسی، هنوز اسیر تلقی سنتی خود از سرشت قدرت در دوره ما قبل مدرن هستیم. به همین دلیل همه همّ و غم خود را معطوف نزاعهای سوبژکتیو و امور مربوط به عالم درون ساختهایم و این امر خود را در نزاعها و مجادلات عقیم، روزمره و بیپایان سیاسی و ایدئولوژیک نمایان میسازد. یکی میگوید اسلام و اصول و ارزشهای اسلامی و دیگری میگوید آزادی و دموکراسی و مردم سالاری و... نمیگویم این مباحث به نحو مطلق فاقد ارزشند، اما میخواهم بگویم مادام که ما از گروههای اصلی اقتصادی عبور نکرده و من معلم و شمای خبرنگار در تلاش حداقل معاش هستیم، این مباحث فاقد ارزش درجه اولند. البته به هیچوجه نمیخواهم مخاطبین خود را به نوعی نگرش اکونومیستی (اصالت اقتصاد) دعوت کنم؛ اما میگویم اولاً مباحث سیاسی و ایدئولوژیک همه قصه نیست، ثانیاً مباحث سیاسی و ایدئولوژیک مهمترین بخش قصه حیات اجتماعی و تاریخی ما نیست.
در دوران ما قبل مدرن، قدرتهای قویتری، همچون مغولهای در دوران حمله به ایران، از فرهنگ و اقتصاد ضعیفتری برخوردار بوده، با تکیه بر قدرت جنگاوری به ما یورش آورده، به کشتار و غارت ما پرداختند اما در دوران جدید، قدرتهای نوظهور به جای یورش و غارت فیزیکی، با دستی پر از کالا میآیند و از طریق قدرت تکنولوژیک و اقتصادی منافع خود را تامین میکنند تا آنجا که امروز، هیچکس در دیار ما هجوم چینیها و غارت حق و حقوق کارگران و تولیدکنندههای ایرانی را احساس نمیکند چرا که آنها براساس قدرت اقتصادی و سازماندهی نظام اجتماعی کار خویش میتوانند به زائران امام رضا(ع) در ایران لوحهای وان یکاد و سجادههای نماز بفروشند و در هند و نپال مجسمههای بودا و در خود اروپا و آمریکا نرمافزارهای بازیهای کامپیوتری و اینترنتی و ...
اما اینها اموری است که هیچ یک از جریانات غالب سیاسی به آنها نمیاندیشند و بسیاری از آنها، اعم از چپ و راست، ناتوانتر از آن هستند که به تغییر سازمان اجتماعی نظام کار فکر کنند. من از «سازمان اجتماعی نظام کار» و جایگاه آن در نظام اقتصاد جهانی سخن میگویم و نه از بازیهای کودکانه صدور بخشنامههای دولتی و بوروکراتیک مبنی بر ایجاد اشتغال یا دادن وام برای تاسیس بنگاههای اقتصادی زودبازده.
هگل به درستی نشان داد سوبژه دکارتی، یعنی تصور انسان به منزله یک ذهن و فاعل شناسای مستقل از جهان و تاریخ توهمی بیش نیست. مارکس به درستی دریافت که در جامعه نیروهای تاریخی دخیل است که وقتی از بصیرت مناسب برای شناخت آنها بیبهره باشیم، تقدیر جامعه را بر خلاف میل و اراده و طرح و برنامه افراد جامعه رقم میزنند؛ نیروهای تاریخی که در آن زمان وی مهمترین آنها را نیروهای تولیدی و نظام تولید میدانست. هایدگر بعدها ماهیت تکنولوژی را نیروی تاریخی تقدیر بخش دوران ما دانست و آن را به مثابه گشتل، یعنی به منزله امری که به مه چیز و همهکس، خارج از میل و اراده ما، چارچوب میبخشد، تلقی کرد.
امروز همه ما قصه «چه فکر میکردیم؛ چه شد!» آشناییم. این قصه از یک تجربه بزرگ تاریخی حکایت میکند. اما سوال این است: چرا همواره ما در حیات سیاسی و اجتماعی خود به آرمانها و ایدهآلهایی فکر نمیکنیم که در عمل و در روند حرکت اجتماعی و تاریخی خود چیزی دیگری از آب در میآیند؟ چرا غالباً آرمانها، آرزوها، طرحها، برنامهها و پیشبینیهای ما محقق نمیشوند؟ این پرسش پاسخی بسیط، ساده و واحد ندارد اما یکی از مهمترین و اصلیترین پاسخها این است که در حیات سیاسی و اجتماعی، علاوه بر کنشگران، اعم از چپ و راست، یا داخلی و بینالمللی، نیروهای تاریخی دخیل هستند که خارج از تصمیمها، انتخابها قصدها، نیتها، طرحها و برنامههای ما عمل میکنند.
این سخن به هیچوجه دعوت به نوعی جبر اندیشی و تقدیرگرایی نیست؛ بلکه صرفاً توجه دادن به تلاش جدی و نه ژورنالیستی برای درک نیروهایی است که خارج از مباحثات سیاسی و ایدئولوژیک ما سرنوشت جامعه را رقم میزنند. به تعبیر دیگر، تصمیمها، انتخابها و طرحهای ما باید براساس درک و توجه به این نیروهای تاریخی باشد اما اکثر مباحثات سیاسی و ایدئولوژیک جریانات سیاسی ما ربطی به درک و شناخت این نیروهای تاریخی ندارد. پوپولیسم و سادهاندیشی صرفاً اختصاص به یک جریان خاص ندارد. جریانات سیاسی، از جمله روشنفکران، دانشگاهیان و حتی متفکران ما غالباً اسیر نوعی پوپولیسم هستند.
* آقای دکتر، نتیجه این مقدمات در عرصه انتخابات چه میشود؟ لطفاً نتایج بحث خود را برای خوانندگان ما به نحو محسوستر و مملوستری بیان کنید.
** اجازه دهید در مقام یک معلم فلسفه، خیلی صریح و بیپیرایه سخن بگویم. ملت و جامعه ما هنوز نتوانسته است به منابع و سرچشمههای قدرت مدرن توجه و عنایت یافته و به طریق اولی به آنها دست یابد. معنای صریح و آشکار این سخن این است که ما در جهان کنونی ملتی فقیر هستیم که پول نفت ظاهر خود را بزک و آراسته میکنیم بیآنکه در اعماق حیات اجتماعیمان منابع و سرچشمههای قدرت مدرن شروع به فوران کرده باشد. هر جریان سیاسی که بکوشد بر این واقعیت اساسی سرپوش گذارد، عوامفریبی کرده و ما را به نوعی خودفریبی دعوت میکند. متاسفانه در نادیده گرفتن یا سرپوش گذاشتن این مهمترین وصف جامعه ما، طیفهایی از چپ و راست اصلاحگرا و اصولگرا هر دو شریک جرمند، هر دو، در کنار روشنفکران و دانشگاهیان، یعنی هم پوزیسیون و هم اپوزیسیون، حافظ وضع موجودند.
کشور و جامعه ما به لحاظ تکنولوژیک و اقتصادی در نظام جهانی از جایگاه ضعیفی برخوردار است. پول نفت و فروش منابع خام منبع قدرت مدرن نیست، اگر چنین بود، بسیاری از ملتهای نیرومند جهان، همچون سوئد، نروژ یا چین و ژاپن باید از گرسنگی میمردند. آنها اقتدار خویش را از منابع دیگری اخذ میکنند.
بنده دو سال، در فاصله سالهای 81 تا 83 در آفریقا بودم. در آن قاره، مثل بسیاری از جاهای دنیا، فروشگاههای چند طبقهای وجود داشت که در آنها بیش از صد هزار نوع کالا از سراسر جهان عرضه میشد اما دریغ از دیدن یک کالای ایرانی در میان این خیل انبوه کالاها! آمریکاییها و انگلیسیهای بیش از 40 درصد اقتصاد آفریقا را در اختیار دارند و فرانسویها، چینیها، کرهایها، حتی برزیلیها، لبنانیها و ترکیهایها هر یک به فراخور تواناییهای خود درصدی از اقتصاد و بازار آفریقا را به محصولات خود اختصاص دادهاند اما سهم ما از بازارهای مصرف قاره آفریقا چقدر است؟
چیزی تقریباً حدود صفر. ما در آنجا حتی نتوانستیم نوشابه «زمزم» را به شیعیان لبنانی و حزبالله که از همپیمانان استراتژیک ما هستند، بفروشیم. آخر بازرگان شیعه لبنانی، با وجود همه علاقه و احترامش به ما ایرانیان شیعه و انقلابی، چگونه میتوانست 150 سیسی نوشابه زمزم را به 300 فرانک سیفا بخرد در حالی که رقیب ما یک لیتر (1000سیسی) کوکاکولای اصل را به 450 فرانک سیفا عرضه میکرد؟ این فقط توطئهای سیاسی نبود، بلکه حاصل ضعف ما در رقابتی اقتصادی بود.
امروز حتی کفش و پوشاک و میوه ما از خارج تامین میشود، چون وارد کردن آنها از تولید این کالاها در کشور ارزانتر تمام میشود. طبیعی است که در چنین شرایطی کارگر و کشاورز و باغدار ایرانی نابود و تباه میشود.
امروز ما در جهانی زندگی میکنیم که درآمد سرانه در اکثر کشورهای پیشرفته چیزی حدود چهل هزار دلار در سال است. این در حالی است که امروز درآمد سرانه ما ایرانیان، چیزی حدود 2000 تا 2500 دلار است. اگر بخواهیم با نگاه رسمی و با شاخصهایی که دستگاههای دولتی منتشر میکنند به وضعیت موجود نگاه کنیم، واقعیت زندگی نشان میدهد هر ایرانی برای داشتن یک زندگی انسانی، یعنی زندگی بدون دغدغه هزینههای مسکن، تحصیل و بهداشت متناسب با شرایط کنونی جهان، نیازمند سرانهای حدود 30 هزار دلار درآمد سالانه است.
با این مقدمات، بنابراین مهمترین و اصلیترین مساله ما این است که ما چگونه میتوانیم این فاصله هولناک را پر کنیم لذا بنده حق دارم بگویم که طرح هر مسالهای که ذهن ما ایرانیان را از توجه به مهمترین مسالهمان باز دارد نوعی خود فریبی است، یعنی امری که همه ما کم و بیش در آن شریکیم. بدیهی است در چنین شرایطی نه از تحقق ارزشها میتوان سخن گفت و نه میتوان انتظار توسعه سیاسی و رشد ارزشهای دموکراتیک و آزادیخواهانه را داشت.
برای ملتی که توانمند نیست متعالیترین و مقدسترین ارزشها، اغلب به خرافه و ابزاری برای تظاهر و ریاکاری و وسیلهای برای دسترسی به منابع رانتی قدرت و ثروت در لایههایی از سطوح بالای جامعه و ابزاری برای تامین حداقل معاش برای اقشار وسیعی از جامعه تبدیل خواهد شد و آزادی انسانی و اجتماعی به بهایی ناچیز به فروش خواهد رسید. به تعبیر یکی از نویسندگان روس «شرایطی پیش میآید که ارزش یک جفت پوتین بیشتر از ارزش تمام آثار شکسپیر است.» آقای بیات، نایب رئیس مجلس در دورههای پیشین، یکبار در سخنرانی خویش در دانشگاه تهران فرمودند اخلاق در جامعه ما با نوسان قیمت نفت در بازارهای جهانی نوسان مییابد. واقعیت امر این است که نه تنها اخلاق، بلکه همه ارزشهای معنوی، اعتقادی، ایدئولوژیک، آرمانخواهانه و آزادیخواهانه با وضعیت کلی اقتصادی جامعه در ارتباط است.
امروز برای اغلب ایرانیان، حتی برای عموم روشنفکران، به خصوص برای هفت دهک پایین اجتماعی «اصل بقا» بر هر اصلی از جمله باورهای ارزشی و آزادیخواهی اجتماعی تقدم حیاتی دارد و این امر خارج از نیات و انتخاباتهای سیاسی، ایدئولوژیک و اخلاقی ماست لذا اگر بخواهم به تعبیر شما به نحو محسوستر و مملوستری در چارچوب بحث انتخابات سخن بگویم، بنده به نامزدی رای خواهم داد که خارج از رجز خوانیهای سیاسی و ایدئولوژیک (که خود نشانگر اسارت در بینش سنتی و عدم درک سرشت واقعی قدرت در دوران مدرن است) بکوشد جایگاه ما را در نظام جهانی تغییر دهد و این امر امکان ندارد مگر آنکه ما ابتدا از انزوا خارج شده، در مناسبات جهانی با جهانیان وارد رقابتی حقیقی و واقعی (و نه ذهنی، سیاسی و ایدئولوژیک، در فضایی دن کیشوتوار) شویم.
این امر ممکن نیست مگر آنکه ما تغییری بنیادی در سازماندهی اجتماعی نظام کار و تولید خویش ایجاد کنیم. ما نیازمند تغییر ساختاری در سازماندهی اجتماعی نظام کار و تولید در کشور هستیم اما مساله اصلی این است که ما سرمایه نداریم یا بسیار اندک داریم و فروش نفت نیز صرفاً پاسخگوی هزینههای روزمره و بریز و بپاشهای بوروکراتیک دولتهای ماست. ما در جهانی زندگی میکنیم که چرخش اقتصادی ساندویچفروشی مکدونالد بیش از چرخش اقتصادی کشور ماست، یا آنکه میزان سرمایه برخی از شرکتهای غربی بیش از سرمایه همه کشور ماست. این یک واقعیت است و ما حق نداریم آن را نادیده گرفته، با رجزخوانیهای سیاسی و ایدئولوژیک برخی نامزدها، چشمان خود را بر این واقعیت ببندیم.
تکنولوژی و سرمایه، که به خصوص در دوران ما پیوندی بنیادین و تفکیکناپذیر یافتهاند، واقعیترین منابع قدرت مدرن برای ملتها در دوره جدید هستند. همانگونه که مارکس و هایدگر نشان دادهاند در روزگار ما این دو عنصر، یعنی سرمایه و تکنولوژی از نقشی قاطع و قدرت تاریخی اثرگذار و سهمگین برخوردارند که تقدیر جهان و جوامع را رقم میزنند. هر چه قدرت سیاسی در ایران و همه جریانات آن، اعم از چپ و راست، در برابر فهم این واقعیت کوتاهی کرده، بکوشند در چارچوبهای ذهنی پیشین درباره واقعیت تکنولوژیک جهانی کنونی بیندیشند، شرایط برای بقای عزتمند کشور ما در عرصه جهانی هر روز دشوارتر خواهد شد.
ما برای تغییر سازمان اجتماعی نظام کار و تولید در کشور متناسب با مقتضیات روز جهانی، نیازمند سرمایه هستیم. ما برای تغییر شرایط خود در جهان کنونی پیش از هر چیز نیازمند رشد نیروی تولید در کشور هستیم اما تولید با وضعیت کنونی در کشور ما پا نمیگیرد.
یکی از مهمترین دلایل آن این است که نرخ پول در کشور ما بسیار بالاست؛ یعنی افراد به دلیل بالا بودن بهره و نرخ سرمایه برای امر تولید اساساً دنبال تولید نمیروند یا تولید کالا برای تولیدکنندگان به جهت بالا بودن نرخ پول، بسیار گران تمام شده و قدرت رقابت با تولیدات جهانی را ندارد لذا برای ایجاد یک نظام تولیدی حقیقی، واقعی و غیر رانتی در کشور ما نیازمند سرمایه لیکن با نرخ پایین هستیم، بنابراین یکی از معیارهای اینجانب برای انتخاب رئیسجمهور آینده این است که کدام یک در برنامههای خویش پایین آوردن نرخ بهره در کشور را گنجانیدهاند و به پیش نیازها و مقتضیات آن، یعنی پیوستن به بازار جهانی پول، سرمایه و تکنولوژی توجه کردهاند، پیش نیازهایی که خود مستلزم عبور از موانع سیاسی و ایدئولوژیک است. من به هر کس که درصدد پایین آوردن نرخ بهره و یک رقمی کردن آن طی یک دوره سه یا چهار ساله با توجه به الزامات فوق باشد، رای خواهم داد.
* حتی به کاندیداهای اصولگرایان؟ و حتی به احمدینژاد؟
** نحوه سوال شما، به خوبی حکایتگر و منعکسکننده مفروضات جریانات روشنفکری در کشور ماست؛ یعنی براساس پارهای حساسیتهای عاطفی و احساسی. بنده گفتم به هر کس که بکوشد نرخ بهره را در کشور پایین آورد، رای میدهم. آقای احمدینژاد به درستی درصدد این امر بود اما اشتباه ایشان این بود که کوشید به کمک نیروی اجرایی، بوروکراتیک، رسانهای و تبلیغاتی کشور این هدف را دنبال کند. آقای احمدینژاد به خوبی قدرت خوفناک دستگاه اجرایی و تبلیغاتی در کشور را دریافته است اما اشتباه وی این بود که تصور میکرد به صرف اتکا بر این قدرتها میتوان به مصاف مسائل واقعی در صحنه اقتصاد کشور رفت. ایشان درنیافت که به صرف صدور بخشنامههای دیوانسالارانه نمیتوان نرخ بهره را در کشور کاهش داد. تنها باید به صورت واقعی و حقیقی، یعنی فراهم ساختن پیشنیازهای دسترسی به بازارهای جهانی سرمایه و تکنولوژی، به این امر مبادرت کرد.
* پایین آوردن نرخ بهره چگونه ممکن است؟
** بنده صرفاً در مقام یک غیر متخصص و براساس مطالعات و تجربیات شخصی بسیار محدود خویش، میدانم قیمت و نرخ هر چیز زمانی پایین میآید که عرضه بیشتر از تقاضا باشد. برای پایین آمدن نرخ بهره، باید عرضه سرمایه زیاد شود. همانگونه که گفته شد، برای اینکه هر ایرانی شأن خود را در جهان کنونی پیدا کند ما باید به سرانهای حدود 30 هزار دلار در سال دست یابیم. یعنی ما به آن مقدار گردش سرمایه نیاز داریم که نتیجه آن به دست آمدن چیزی حدود هفتاد میلیون ضرب در 30 هزار دلار باشد. یعنی ما باید حدود 2100 میلیارد دلار درآمد سالانه داشته باشیم تا بتوانیم به سطح یک زندگی انسانی متناسب با جهان کنونی دست یابیم.
حال روشنفکران و جریانات سیاسی ما تمام دغدغههایشان فرضاً چند صد میلیون دلاری است که احتمال میرود حیف و میل شده باشد. البته در اینکه توجه به حیف و میلها نیز به نوبه خود مساله مهمی است شکی نیست، اما مساله اصلی ما در آن کسری درآمد نهفته است. معنی دیگر این سخن این است که فرضاً روشنفکر ما به پرونده قتلهای زنجیرهای میاندیشد ـ که باید بیندیشد ـ اما متوجه کشته شدن ذهن و روح و استعداد میلیونها ایرانی در گیرو دار این شرایط سخت تامین معیشت نیست. چه بسا اگر مشکل به نحو اساسی حل شود با آزاد شدن نیروی ذهن درگیر روزمرگی، توجه به ارزشها و آرمانهای والای اخلاقی، دینی و سیاسی، یعنی همان شعارها و ایدهآلهای دو جریان به اصطلاح چپ و راست در بین آحاد مردم تحقق یابد.
البته اجرای این استراتژیها امری ساده نبوده، منوط به تمهید بسیاری از مقدمات است، از جمله اینکه این اراده در ما به وجود آید که بکوشیم از انزوا خارج شده، وارد بازار جهانی شویم. البته ما خواه، ناخواه وارد نظام و بازار جهانی هستیم. هواپیماها از فضای آسمان ایران عبور میکنند، امواج مخابراتی و ماهوارهای وارد حریم ایران میشوند، قیمت نفت و سایر کالاهای وارداتی و صادراتی ما را بازار جهانی تعیین میکند و هیچ نیرویی نمیتواند این جریانات را متوقف کند. ما فقط میتوانیم به نحوی منفعلانه سنگاندازی کنیم و جبر تکنولوژیک را صرفاً به دلایل سیاسی و عوامل بوروکراتیک به تاخیر اندازیم اما بعد از مدتی با هزینههای بسیار سنگینتری به این روند تن میدهیم.
ما مقابله نمیکنیم بلکه فقط هزینهها را برای پیوستن به نظام جهانی بالا میبریم لذا من به کسی رای میدهم که به نحو آگاهانه و فهیمانهای خواهان ورود فعالانه ایران در عرصه جهانی باشد، اما نر براساس رجزخوانیهای سیاسی و ایدئولوژیک و برخوردهای دن کیشوتوار برخی نامزدها، بلکه براساس فهم ماهیت قدرت مدرن و شناخت نیروهای تاریخی در دوره کنونی؛ تا ایرانیان بتوانند از سهم انسانی و متناسب با شأن فرهنگی و تمدنی خویش از جهان کنونی، نه صرفاً به عنوان فروشنده نفت و واردکننده پارهای اقلام مصرفی و ضروری خویش بلکه به عنوان یک نیروی قدرتمند اقتصادی بهرهمند شوند. بنابراین مهمترین وظیفه رئیسجمهور در دوره کنونی، تلاش به منظور تغییر نگاه به ماهیت سرمایه و ساختار جهانی آن است.
ما باید بر نگاه منفی خویش، که هم ریشه در فرهنگ سنتی و هم در فرهنگ مارکسیستی و سوسیالیستی تهنشین شده در ذهن و احساس روشنفکران و جریانات سیاسی ما دارد، غلبه کنیم. برخلاف ذهنیت بسیاری از ما ایرانیان، امروزه به دلیل تغییر ماهیت ساختاری اقتصادی ـ اجتماعی جهان، نه تنها سرمایه به خود امری منفی و منفور نیست، بلکه به یکی از نیروهای تاریخی تبدیل شده است. ماهیت سرمایه در دوران ما غیر از آن چیزی است که در زمان مارکس و در قرن 19 بوده است. اگر در آن روزگار سرمایه از آن طبقه بهرهکش سرمایهداری بود، در دوران ما عمدهترین منابع سرمایه، اگر چه نه در همه موارد، از انباشت رقمهای ناچیز سپردههای بازنشستگان و حق بیمه حقوقبگیران و خردهپولهای حسابهای پسانداز یا جاری هفت دهک پایین جامعه شکل گرفته است. پول و سرمایه در دوران ما معنا و مفهومی متافیزیکی پیدا کرده است.
این پول به هیچوجه همان پول گذشته نیست؛ به خصوص که سرمایه امروز به یکی از ابزارهای ضروری برای رشد و توسعه تکنولوژیک تبدیل شده است لذا امروزه هر گونه برخورد سیاسی و امنیتی با سرمایه یا طرح شعارهای شبه سوسیالیستی و عدالتخواهانه نوعی جفا به این ملت است. وقتی تولید ثروتی در میان نیست ما چه چیز را قرار است عادلانه تقسیم کنیم؟ طرح شعارهای شبه سوسیالیستی و عدالتمحورانه در نهایت به تقسیم فقر میان همگان منتهی خواهد شد. ممکن است گفته شود ظلم علیالسویه خود نوعی عدل است و تقسیم عادلانه فقر بهتر از ظهور فاصلههای عظیم طبقاتی است.
اینجانب نه خواهان دفاع از نظام کاپیتالیستی هستم و نه از نظام اقتصاد لیبرالی میخواهم دفاع کنم؛ حتی میتوانم بگویم بنده نیز مثل هر انسان سلیمالنفس دیگری از شیفتگان آرمان متعالی سوسیالیسم (البته به معنا و مفهوم خاص خودم و نه در معنای مارکسیستی و براساس جهانبینی ماتریالیستی) و عدالتاندیشی و فقرزدایی از جامعه، بهخصوص از طبقات محروم و پایین اجتماعی هستم اما همه سخنم این است که امروزه شعارهای شبه سوسیالیستی دادن با نوعی پوپولیسم همراه شده است. همه ما میدانیم دادن یارانههای نقدی یا اعطای سود سهام عدالت، به همان دلیل کمبود منابع، صرفاً میتواند چند صباحی تا زمان انتخابات یا مدت اندکی بعد از آن ادامه یابد. ثانیاً اعطای رقمی ناقابل به اقشار ضعیف کشور تا چه حد مشکلات بنیادین آنها را حل خواهد کرد؟ نکته اساسی اینجاست که ما گاه برای احقاق حقوق محرومان ناچاریم نعل را وارونه زده، به دفاع از حقوق غیر محرومان مبادرت کنیم.
همه ما میدانیم تصویب بسیاری از قوانین در دفاع از مستاجر و محدود کردن حق اعمال مالکیت صاحبان خانه بر خانههایشان نهایتاً به افزایش نرخ اجارهها و ضرر خود مستاجران و بیخانهها منجر خواهد شد. دفاع از حق اعمال مالکیت صاحبان خانهها بر خانههایشان ظاهراً دفاع از حقوق مالکان و در عمل به دلیل عرضه بیشتر خانه برای اجاره و پایین آمدن کرایه خانهها، به نفع اقشار ضعیف جامعه خواهد بود. بر همین اساس، تامین منابع مالی و سرمایه لازم و فراهم ساختن امنیت سرمایه، نهایتاً منجر به افزایش اشتغال، تولید ثروت و بالا رفتن درآمد سرانه جامعه و لذا قدرتمندتر شدن افراد و در نتیجه پیدایش زمینههای لازم برای بحث از ارزشهای متعالی دینی، اخلاقی، اسلامی یا ارزشهای دموکراتیک و آزادیخواهانه خواهد بود.
فراموش نکنیم حرکت اجتماعی درست شبیه ازدواج و تشکیل خانواده است. در یک ازدواج یا هر دو طرف، زن و مرد، سود میبرند یا هر دو طرف زیان میبینند. در جامعه نیز چنین است، یعنی برد و باخت معنا ندارد. از یک استراتژی و برنامه صحیح اجتماعی همه جناحها سود خواهند برد و با اتخاذ برنامههای نادرست همگان، به خصوص جامعه و اقشار ضعیف آن، بهشدت آسیب خواهند دید.
به این ترتیب و یکی از معیارهای بنده، در انتخاب رئیسجمهور آینده این است که کدام یک از آنان زمینهها و پیشنیازهای داخلی و بینالمللی تامین سرمایه مورد نیاز کشور را فراهم میکنند. اما متاسفانه کاندیداهای ریاست جمهوری در این رابطه استراتژی و برنامه مشخصی را برای رایدهندگان اعلام نکردهاند، یعنی برنامهای ندارند که اعلام نکردهاند. آنها مشتی امید و آرزو را به ملت تحویل میدهند و پیوسته مشتی توصیه را بیان کرده، مستمراً میگویند «فلان باید بشود و بهمان نباید بشود.» اما هیچکس به ما نمیگوید چگونه این امید و آرزوها و باید و نبایدها باید محقق شوند. اگر قرار بود با باید و نبایدهای ما امور روال طبیعی خود را یابند، تا الان باید صدها با امور درست شده بود اما همه مساله اینجاست که مسائل از توصیهها، بخشنامههای سیاسی و بوروکراتیک و از بایدها و نبایدهای سیاسی و ایدئولوژیک ما تبعیت نمیکنند.
به این اعتبار، یعنی فاقد برنامههای مشخص و معین بودن، کاندیداها، کم و بیش هم سطح هستند. همه کاندیداها کم و بیش در سطح کارگزاران اجرایی بنای اجتماعی ما هستند، اما ما نیازمند استراتژیست، طراح و معمار اجتماعی هستیم.
* آقای عبدالکریمی، آیا شما خیلی بدبینانه نمیاندیشید؟
** بدبینی و خوشبینی سر و ته یک کرباسند. ما نباید دل خود را به امیدهای واهی خوش کرده، مخالفت با امیدهای واهی را بدبینی بنامیم. من به آگاهی و تفکر ایمان دارم، اما به سیاست و ایدئولوژی اندیشی و شعار دادن و رجزخوانی و بحثهای احساسی و عاطفی هرگز.
ژنرال جیاپ مشهور میگوید: «ما به سلاحی موثرتر از سلاحهای هستهای دست یافتهایم و آن عبارت است از سلاح تودهها.» البته جیاپ این سخن را در فضای دیگری بیان میکرد اما به راستی انسانها و اراده آنها میتواند بسیار کارگشا باشد لذا یکی از مهمترین برنامههای رئیسجمهور آینده باید آوردن آحاد افراد جامعه به صحنه حیات اجتماعی باشد. اما مراد از به صحنه آوردن مردم نه از امر صوری بسیج و تهییج مردم در پارهای تظاهرات و نمایشهای سیاسی بلکه حضور حقیقی آنان در عرصههای تفکر، تصمیمگیری و اقتصاد است. اساساً اینکه کاندیداها به گونهای سخن میگویند که گویی با انتخاب شدن آنها مسائل حل میشود ناشی از فقدان بصیرت و عدم درک آنها از مسائل اجتماعی و تاریخی ماست.
حتی صرف کاندیدا شدن آنها نشانگر جسارت بیش از اندازه در پذیرش مسئولیت برای حل مسائل کشور، و به تعبیر دیگر، نشانهای از سادهاندیشی آنهاست. اکثر آنها بر این باورند که با تکیه زدن بر میز ریاست جمهوری میتوان به حل مسائل پرداخت. رئیسجمهور آینده باید بداند او و دستگاه اجرایی کشور ناتوانتر از آنند که بتوانند به تنهایی به حل مسائل کشور بپردازند. آنان باید بدانند تنها در پرتو ظهور یک خرد جمعی و با حضور متفکران، روشنفکران و دانشگاهیان در عرصه فرهنگ و تفکر و حضور سرمایه ایرانی و خارجی در عرصه اقتصاد و حضور آزادانه و فعالانه مردم در صحنه حیات اجتماعی است که برای ما افقی برای خروج از بحرانها یافت خواهد شد، در غیر این صورت شاهد در جا زدن یا پسرفت روزافزون این ملت بزرگ در وضعیت نامناسب کنونی خواهیم بود.
* در آخر، شما نگفتید به عنوان یک دانشگاهی و معلم فلسفه به کدام یک از کاندیداهای موجود رای خواهید داد؟
** من فقط میدانم در حال حاضر در باب اینکه که به کدام کاندیدا رای بدهم به نظر قطعی نرسیدهام. ناچار منتظر خواهم ماند تا با برنامههای کاندیداها بیشتر آشنا شوم و ببینم کدام یک از کاندیداها برنامههایش با معناتر، واقعیتر، روشنتر و قاطعتر است. مهمتر آنکه کاندیداها برای تغییرات ساختاری وضع موجود برنامهای ارائه خواهد کرد، یا لااقل در تحقق ظهور یک آلترناتیو ساختاری، یعنی تغییر سازمان کار در کشور از طریق جذب و تامین سرمایه، پایین آوردن نرخ بهره و پیوستن به بازارهای جهانی و تغییر جایگاه ایران در سلسله مراتب جایگاه جهانی براساس درک ماهیت قدرت مدرن مانع کمتری ایجاد خواهد کرد.