سیدجواد طباطبایی با تاکید بر اینکه به بهانه اصلی حضورش در این جلسه خواهد پرداخت سخنان خود را با ذکر این نکته آغاز کرد که فلسفه تاسیس دانشکده حقوق و علوم سیاسی که تقریبا هشت دهه از عمر آن می گذرد چه بوده است. وی مسئله و موضوع این دانشکده را «ایران» دانست و افزود؛«اندیشه و تامل درباره ایران باید موضوع، به معنای علوم سیاسی، این دانشگاه می بود». طباطبایی پاسخگویی به مسائلی که نظام سنت قدمایی به علت تصلب از حل آنها عاجز مانده است را وظیفه اصلی دانشکده حقوق و علوم سیاسی عنوان کرد و افزود؛«تولید علم وظیفه اصلی مراکز آکادمیک و دانشگاهی است و این دانشکده در طول عمر خود نتوانسته به موضوع اش که مسئله ایران است به درستی بپردازد». پرسش از انحطاط ایران و تاملی درباره ایران عناوینی است که از عمق توجه و تاکید سیدجواد طباطبایی بر این امر نشأت می گیرد. وی در بخشی از کتاب مکتب تبریز نیز به این موضوع اشاره می کند و معتقد است که هویت و تاریخ ایران را نباید از دریچه شرق شناسان و آگاهی انسان غربی نگریست. (مکتب تبریز، ص 16) وی در این باره گفت؛«پرسش درباره ایران و چیستی آن سال هاست آغاز شده اما هیچ گاه پاسخ مناسب به دلیل عدم اهتمام به آن بیان نشده است».
طباطبایی با تاکید بر اینکه پس از عصر زرین تمدن ایرانی، نظام سنت قدمایی دیگر توانایی پاسخ گویی به پرسش فوق را نداشته است، در عین حال تصریح کرد؛«نظام آموزشی جدید و بخصوص همین دانشکده نیز نتوانسته است پاسخی مناسب برای مسئله ایران ارائه دهد». در بخش دیگری از جلسه بررسی کتاب مکتب تبریز، طباطبایی به ایجاد دارالسلطنه تبریز پرداخت و آن را بسیار مهم ارزیابی کرد. این بخش از سخنان وی که به واقع فصل نخست کتاب با عنوان «سنت قدمایی و نظریه سنت» به آن اختصاص دارد بسیار قابل تامل به نظر می رسد و مسلما بحث های فراوانی را در پی خواهد داشت. دکتر طباطبایی با تاکید بر این نکته که شرق در میدان مغناطیسی غرب قرار گرفت، افزود؛«در غرب مناسبات جدید برخاسته از دولت ملی وجود داشت، در حالی که در شرق نظام های سنتی همچنان پابرجا بودند و توانایی آن را نداشته که خود را با مناسبات جدید که ناخواسته در آن پا گذاشته بودند، هماهنگ کنند». وی وضعیت نظام سنتی را در مواجهه با مناسبت جهانی تدافعی ارزیابی می کند و در باب نقطه تحول در این روابط چنین می گوید؛ «جنگ های ایران و روس نقطه تحولی است که پافشاری نسبت بر مواضع اش را متزلزل می کند» و آن هم باتوجه به اجزای اساسی تحلیل تاریخ یعنی مکان، زمان و بازیگر واقعه تاریخی. طباطبایی جنگ های ایران و روس، دارالسلطنه تبریز و عباس میرزا را اجزای تشکیل دهنده جریانی می داند که ستیز علیه «بساط کهنه» و ایجاد منطقه آگاهی جدید را سرلوحه رفتار خود قرار داد و نزاع خویش را با دربار کهنه پرست تهران آغاز نمود. طباطبایی تصریح می کند؛ «روحانیت و دربار تهران بر تحلیل تقدیرگرایانه از شکست پافشاری می کرد اما دارالسلطنه تبریز پرسش از دلایل شکست را آغاز کرده بود». طباطبایی ایجاد دارالسطنه تبریز در زمان فتحعلی شاه را ازنظر فهم تاریخ ایران بسیار مهم دانست و افزود؛ عدم توانایی نظام سنت قدمایی که نماد آن دربار تهران بود خواسته یا ناخواسته دارالسلطنه تبریز را ایجاد کرد. اینجاست که ایران در آستانه تاریخ جدید خود قرار می گیرد. «در آستانه» مفهومی است که طباطبایی برای تبیین و توصیف وضعیت ایرانیان در برابر دنیای جدید به تصویر می کشد. طباطبایی، میرزا ابوالقاسم قائم مقام را سیاستمداری برجسته در آستانه دوران جدید ایران می داند که ضابطه او در سیاست، نه ننگ و نام فردی، بلکه «صلاح کل» یا مصلحت ایران بوده است. وی می افزاید؛ «منش قائم مقام ایجاد شرایط جدید است، وی به رغم رشد در نظام سنتی تلاش میکند با مناسبات جدید پیوند برقرار نماید.»
دکتر طباطبایی با تبیین روند تجددخواهی از جانب دربار تبریز را تا نیمه دوم سلطنت ناصرالدین شاه و با اشاره به شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوران تصریح کرد؛ «در این برهه تاریخی است که نخبگان بیشتری دریافتند که نظام سنت قدمایی قادر به حل مسائل ایران نیست». وی در این بخش از سخنان خود به نقد روشنفکری در ایران پرداخت و روشنفکری ایران را فاقد پشتوانه معرفی کرد. طباطبایی تلاش روشنفکران در عصر مشروطه را به دلیل عدم غور در سنتگران سنگ هزار ساله این دیار سرزنش می کند و ناکامی آنان در بسط و تعمیق تجدد را طبیعی می داند.
وی در ادامه افزود؛ «روشنفکران سنت را بدون فهم منطق حاکم بر آن رد کردند. بی توجهی به منطق سنت سبب شد که روشنفکری ما در خلاء ایجاد شود». رشد در خلاء آفتی است که طباطبایی بدان تاکید بسیار دارد. او معتقد است که روشنفکران ایرانی در آستانه تجدد ایستادند و بحران پیش روی را دیدند اما درک درستی از نحوه تعامل با پیشینه و حتی دنیای پیش روی خویش نداشتند. وی تصریح کرد؛ «درحالی که روشنفکران ما باید با نظام سنت قدمایی ائتلاف کنند یا اینکه از دل مبارزه با آن مفاهیم جدیدی را تولیدکنند، بدان کم اعتنا و حتی بی اعتنا بوده اند» وی روشنفکری عرفی را به جسدی تشبیه کرد که یک دهه پس از انقلاب 57 به خاک سپرده شد. اما در باب سرنوشت روشنفکری دینی نیز معتقد است که تفاوت چندانی با روشنفکری لائیک ندارد. وی با تاکید بر ادعای روشنفکران دینی در باب ایستادن بر مبنای خوانشی مدرن از سنت، آنان را نیز در خلاء ارزیابی می کند و می افزاید؛ «روشنفکری دینی باید با تغییر در موضع آگاهی خود تکلیفش را با نظام سنت قدمایی روشن کند چراکه جریان روشنفکری دینی نه منطق مناسبات جدید را درک کرده و نه ساختار ذهنی انسان جدید را بدرستی فهمیده است. بنابراین مفاهیم تولید شده ذهن متجدد را نمی تواند هضم نماید.» وی مباحث مطرح شده پیرامون مفاهیم مدرن همچون جامعه مدنی در یک دهه اخیر را ذیل این تحلیل فهم می کند و معتقد است افرادی که «جامعه مدنی»، جامعه اخلاقی و مدینه النبی را یکسان تلقی می کنند درک درستی از سنت و تجدد ندارند. وی تصلب ایجاد شده در فکر روشنفکران دینی را در عدم درک صحیح و موشکافانه از هر دو مفهوم موثر می داند و پرسشگری و تلاش برای تبیین دقیقی از سنت در جهت ائتلاف با سنت آنگونه که روشنفکران دینی معتقدند را راه حلی بر بحران کنونی آنان تلقی می کند. طباطبایی شرایط کنونی و به تعبیری زوال را اینگونه توضیح می دهد؛ «در شرایط امروز که تنها شبحی از سنت باقی مانده نظام فکری جدیدی نیز ایجاد نشده و شاید به زودی نشود.» سیدجواد طباطبایی با تاکید بر تفاوت اندیشمند و روشنفکر معتقد است «اندیشمندان ایرانی می توانند همچنان بر باز کردن این گره به دست خود امیدوار باشند. وی به نوعی روشنفکری منقطع از سنت را به دلیل عدم درک مناسب از نظام سنت قدمایی و در عین حال تجدد عقیم و فاقد توانایی ایجابی توصیف می کند و نیاز اصلی جامعه ایرانی را که باید توسط اندیشمندان تامین گردد اینگونه بیان می کند؛ «نیاز اصلی ما طرح پرسش های جدیدی است که بتواند شکاف های ایجاد شده در نظام سنت قدمایی را با کمک تجدد ترمیم کرده و مختصات شرایط جدید را ترسیم نماید.»
در پایان سخنان نسبتا طولانی سیدجواد طباطبایی تنها به طرح یک پرسش از حجم عظیم سوالات حاضرین پرداخته شد. تقدم ایده بر تاریخ و خوانش تاریخ فارغ از واقعیات، متناسب با فرض زوال پرسشی بود که طباطبایی را در برابر چالش همیشگی وی در تعامل با سایر اندیشمندان ایرانی قرار داد. وی تقدم ایده در حوزه اندیشه و فکر را طبیعی دانست و تصریح کرد؛ «حتی مارکسیست ها و جامعه شناسان نیز در توضیح تحول اندیشه بر تقدم ایده صحه می گذارند». طباطبایی با اشاره بر تحلیل های جامعه شناسانه توکویل افزود؛ «البته توکویل معتقد است که توده ها آمده اند و تاریخ آن چیزی است که توده ها می خواهند، اما وی نیز بر تفاوت انقلاب ها در انگلیس، آمریکا و فرانسه تاکید دارد و این امر به ایده باز می گردد». وی با ذکر مثالی از تقدم ایده در حوزه اندیشه دفاع کرد. طباطبایی، کانت، فیشته، هگل و شلینگ را چهار اندیشمندی دانست که تقریبا در یک دوره زمانی و در یک حوزه جغرافیایی می زیستند اما دارای آرا و نظرات بسیار متفاوت هستند. وی زوال را فرض خود تلقی نمی کند و آن را فرضیه ای می داند که با افزون بینات مستدل و نشانه های تاریخی به اثبات آن اهتمام کرده است. در این بخش وی تفاوت خود با آرامش دوستدار را در همین نکته می داند و معتقد است که برخلاف نظر دوستدار ما همچنان ایستاده ایم و می توانیم از زوال خارج شویم. دوستدار در 2 کتاب «درخشش های تیره» و «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، از پدیده ای به نام دین خویی ایرانیان یاد می کند و بر این باور است که در فرهنگ دینی سیطره با سننی است که به گونه ای پیشینی خود را بر فرهنگ هر ملت تحمیل می کنند. او معتقد است که در فرهنگ دینی تفکر ممتنع است و تقدیر تاریخ روشنفکری ایرانی به دلیل سیطره فرهنگ دینی، در هنر نیندیشیدن خلاصه می شود.
طباطبایی با نقد این نگرش آن را به مثابه فردی می داند که چون دستانش به دلیل برودت هوا سرد شده است گمان می کند که مرده است و به سوی قبله بر زمین دراز می کشد. وی با اشاره به شعری از احمدشاملو مخالفت خود را با این نظر چنین بیان کرد؛ فریادی شو تا باران، وگرنه مرداران. طباطبایی با تاکید بر مفهوم زوال تصریح کرد؛ «مفهوم مصلحت عمومی بعد از قرن پنجم از نظریه پردازی ما غایب است و ملتی بدون مفهوم مصلحت عمومی قادر به حیات اجتماعی نیست». اما وی شرایط این دیار را متفاوت ارزیابی می کند و معتقد است که با توجه به شرایط فوق عوامل بسیاری بوده اند که جامعه ایرانی را همچنان ماندگار کرده اند. وی با اشاره به طرح «دوام اندیشه سیاسی در ایران»، ادله و استدلالات این فرضیه را چندان علمی تلقی نمی کند. طباطبایی این سخن را که فاضل مقداد یا محقق کرکی به دلیل بیان جمله «الدین و الملک توامان» دارای اندیشه سیاسی هستند مغلطه بزرگی دانست و افزود؛ «این سخن متعلق به اردشیر بابکان است. در عین حال زوال اندیشه در شرایطی پدیدار شد که منطق استدلالی دنیا کنار گذاشته شد».
طباطبایی پرداختن اندیشمندانی چون ملاصدرا به دنیا را نه از باب اهمیت فی نفسه مناسبات دنیوی بلکه از باب مزرعه اخروی بودن این جهان ارزیابی نمود و افزود؛ «حکمت نظری ما بسیار کلان و فربه است در حالی که حکمت عملی امری است که در دنیا بدان نیاز بیشتری است». وی موضوع علم جدید را «ساختار» دانست به این معنی که علم جدید ساختمانی است که براساس واقعیات ملموس بنا می گردد.طباطبایی با یاری از ملاصدرا و نظر وی در باب اتحاد عاقل و معقول تصریح کرد؛ «از کنار هم عنان زوال و انحطاط در حوزه معقول بالذات و استفاده از واقعیات ملموس من ساختمانی را بنا نهادم، عده ای می توانند ساختمان و نظریه دیگری بنا کنند.» وی با تاکید بر زوال در اندیشه سیاسی در ایران، منکرین این نظریه را به نگریستن به خود توصیه کرد و از باب نصیحت از آنان خواست که با پذیرش زوال، تلاش خویش را معطوف به برون رفت از این شرایط با اقامه نظریه ای ایجابی نمایند. سخنان سیدجواد طباطبایی به پایان رسید اما این بار چون همیشه بر پرسش از چرایی عقب افتادگی این مرز و بوم تاکید نمود. پرسشی که علاوه بر ذهن حضار، عباس میرزای محبوب طباطبایی را نیز به اندیشه واداشته بود آنگاه که در مصاحبت با ژوبر، نماینده دولت فرانسه، چنین می گوید؛ «نمی دانم این قدرتی که شما اروپایی ها را بر ما مسلط کرده چیست؟ ... آیا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری دهد؟ گمان نمی کنم. اجنبی! حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم.» (عبدالهادی حائری، نخستین رویاروییهای اندیشهگران ایران با دو رویه تمدن بورژوازی غرب، صفحه 308)