1- تئورى مصداقی: طبق این تئورى معناى یک لفظ عبارت است از: ما بازاء یا محکى و مصداق خارجی؛ بنابراین اگر لفظى فاقد مصداق خارجى باشد بىمعنا خوانده مىشود. براى نمونه: لفظ “رئیس جمهور ایران” معنادار است، ولى “پادشاه ایران” بى معنا است. این تئوری، علاوه بر سادگی، مشکل تسلسل معنا را نیز حل مىکند؛ زیرا براى معناى لفظ از الفاظ دیگر مدد نمىگیرد، تا آن الفاظ نیز به معنایى دیگر محتاج باشد؛ ولى این تئورى داراى اشکالاتى است. الف) معنا و مصداق با هم فرق دارند و این تئورى گرفتار مغالطه خلط معنا و مصداق شده است؛ زیرا نداشتن مصداق خارجى به معناى نداشتن معنا نیست. ب) این تئورى از تبیین معناى جملههاى انشایی، ناتوان است.(1)
2 - تئورى تمثیلی: یک لفظ زمانى داراى معنا است که با ایدههاى ذهنى مرتبط باشد و این ایدههاى ذهنى واسطه ارتباط انسان با دنیاى دیگران است، و همان اندیشههاى درونى انسان متفکر است و تنها در دسترس صاحبان آن قرار دارد و براى آگاه ساختن دیگران و انتقال معانى به آنان باید از زبان و علایم زبانى استفاده کرد.(2) این تئورى داراى اشکالاتى نیز هست: الف) پیشفرض این تئورى این است که زبان و تفکر دو امر مستقل و مجزاى از یکدیگرند در حالىکه این پیشفرض براى پارهاى از متفکران محل تامل است؛ به طور مثال ما در تفکر هرمنوتیکى گادامر مواجه با این مسئله مىشویم که وى فاصله میان فهم و زبان را انکار مىنماید و سرشت و ماهیت فهم را زبانى مىداند به اعتقاد گادامر امتزاج افقها در تحقق فهم اهمیت ویژهاى دارد و در واقع از دستاوردهاى زبان و محصول گفتگوى مفسر با اثر است. ب) اگر ایدههاى ذهنى امرى شخصى و درونى باشد، نمىتوان با الفاظ از درون انسانها آگاه شد و آنها را کشف کرد.
3- تئورى رفتارگرایانه: تئورى رفتارى معنا یا پاسخ و محرک، معناى یک سخن را موقعیتى مىداند که متکلم کلامش را در آن اظهار مىکند و شنونده نیز پاسخ مىدهد؛ به عبارت دیگر معناى یک کلام عبارت است از تاثیرى که بر مخاطب مىگذارد و تابعى از تاثیر است. کارل اسگود معناى لفظ را همان رفتارهاى مخاطب مىدانست. اشکالاتى که بر این تئورى وارد است عبارت است از: الف) این تئورى از تفسیر معناى مفردات ناتوان است. ب) برخى از جملهها حالت خنثى و بىتاثیر دارند؛ یعنى واکنش ایجاد نمى کنند. ج) با توجه به واکنشهاى متعدد انسانها نسبت به یک جمله باید بپذیریم که تمام کلمات داراى اشتراک لفظىاند.(3)
4- تئورى تصویرى معنا: تراکتاتوس که محصول دوره اول فلسفى ویتگنشتاین است به سنت تحلیل فلسفى باز مىگردد. این کتاب نظریه جامع و اصیلى درباره ماهیت زبان، ماهیت اندیشه و واقعیت ارائه مىکند. سئوال اصلى تراکتاتوس این است که ساختار زبان چیست؟ زبان چه نسبتى با عالم خارج دارد و چگونه آن را تصویر مىکند؟ آیا رابطه میان زبان و عالم، رابطه نمودنى است یا بازگوکردنی؟ و به طور کلى چگونه گزارهها به جهان مربوط هستند و چگونه گزارهها به یکدیگر مربوط مىشوند؟ ویتگنشتاین تلاش مىکند تا با شناسایى ساختار زبان به شناسایى ساختار واقعیت نائل شود. رویکرد وى در رساله منطقی- فلسفى رویکرد زبان صورى (4)formal language( ) است. ویتگنشتاین براى تبیین رویکردش به نظریه اتمیسم منطقى )logical atomism( روى آورد و بر این اساس نظریه تصویرى زبان (معنا) را مطرح مىکند. اندیشه اصلى وى در رساله، این بود که زبان تصویرى منطقى از جهان ارائه مىکند. به عبارت دیگر زبان تصویرى است که واقعیات را بازنمایى )represenatation( مىکند. بر اساس رساله، واحد معنا گزاره است و گزاره معنادار، گزارهاى است که یک وضع امور را تصویر مىکند. اما گزاره معنادار لزوما صادق نیست. اگر بتوان براى تصویر گزاره معنادار، مصداقى واقعى یافت، گزاره صادق است و در غیر این صورت کاذب است. “یک گزاره تصویر واقعیت است. گزاره یک الگوى واقعیت است آن گونه که به واقعیت مىاندیشیم.” این بدان معناست که شکلهاى گوناگون گزاره مىتواند شکلهاى گوناگون امور واقع را نشان دهد. توجه ویتگنشتاین براى شناخت جهان همانند راسل، به زبان ایدهآل (5)ideal language( ) است تا از ابهامات زبان طبیعى به دور باشد. در رویکرد زبان ایدهآل گزارهها به بسیط )elementary proposition( و مرکب(6)compound proposition( ) تقسیم مىشود. گزارههاى مرکب از ترکیب گزارههاى بسیط و با استفاده از ادات منطقى “و”، “یا”، “اگر” و... ساخته مىشوند به همین طریق حقایق عالم به حقایق بسیط و حقایق مرکب تقسیم مىشوند. حقایق بسیط یک وضعیت امور هستند که از ارتباط اشیا حاصل آمدهاند. به نظر ویتگنشتاین اگر زبان تصویرى از عالم ارائه دهد و حکایتگر آن باشد لازم است میان اجزاى کلام و عالم خارج یک مابه الاشتراک باشد؛ یعنى به ازاى هر هویتى در عالم خارج یک لفظ در زبان وجود داشته باشد. از دیدگاه ویتگنشتاین هر گزاره معنادار در یک زبان با یک حقیقت ممکن مطابقت و تناظر دارد و هر گزاره صادقى در زبان با یک حقیقت بالفعل متناظر است. (7)
ویتگنشتاین در دوره دوم حیات فلسفىاش به نقد نظریه تصویرى زبان (معنا) پرداخت و اشکالاتى به شرح ذیل گرفت: الف) این قول که وقتى واژهاى مصداق نداشته باشد آن واژه معنا نیز ندارد، چیزى جز خلط معناى یک نام با مسماى آن نیست؛ وقتى آقاى “الف” مىمیرد مىگویند مسماى آن مرده است نه معناى آن. ب) تناظر یک به یک میان بسایط و زبان و واقعیت، معناى محصلى ندارد. ج) تحلیل یک گزاره به گزارههاى سادهتر الزاما به معناى روشن شدن معناى آن نیست.(8) د) رساله بر آن است که عناصر نهایى زبان، نامهایى است که بر اشیاى بسیط دلالت مىکنند. بنابراین اشیا در رساله به طور ذاتى بسیط ملاحظه مىشوند. در آنجا استدلالى هست که ثابت مىکند که اشیایى که کلمات در نهایت به آنها اشاره مىکند باید بسیط باشند در غیر این صورت جملهاى که مىگوییم معنادار نخواهد بود. در رساله اشیاى بسیط جواهرى خارجى بودند که فرض مىشود به ازاى هر نامى در یک جمله تحققى در جهان داشته باشند اما ویتگنشتاین در پژوهشهاى فلسفى تقسیم اعیان خارجى را به مرکب و بسیط رد مىکند و نشان مىدهد که واژگان “بسیط” و “مرکب” هیچ معناى مطلقى ندارند و بساطت و ترکب دو مفهوم نسبى هستند و به بازى زبانى مربوط به آن بستگى دارند. ه-) بر تقسیم گزارهها به بسیط (پایه و بنیادین) و مرکب (غیرپایه) اشکالات متعددى وارد است. اولا ترکیب و بساطت گزارهها دائر مدار ترکیب و بساطت واقع نیست؛ زیرا اگرچه محکى عنه یا چیزى که با گزاره از آن خبر مىدهیم مىتواند امرى خارجى و عینى باشد ولى ظرف وجود و تشکیل گزاره ذهن است از این رو ترکیب و بساطت گزارهها باید به ملاحظات دیگرى باشد. ثانیا منطق که مىخواهد از صور گوناگون استدلال بحث کند نخست باید با بررسى انواع گوناگون گزارهها، گزارههاى بسیط و مرکب را از هم تفکیک کند ولى طبق نظر ویتگنشتاین ترکیب و بساطت گزارهها از روى ترکیب و بساطت واقع معلوم مىشود. در حالى که وظیفه منطق تحلیل امور واقع نیست.(9)
5- نظریه کاربردى معنا: ویتگنشتاین متاخر در کتاب پژوهشهاى فلسفى پس از نقد نظریه نخست خود این نظریه را مطرح ساخت که معناى هر لفظ عبارت از کاربرد آن در زبان است؛ بنابراین نمىتوان گفت این واژه چه چیزى را تصویر مىکند بلکه باید پرسید این واژه چه کاربردى دارد. (10) وى به نامحدود بودن کاربردهاى زبان، اما پیوستگى آنها حکم کرد و آن را از جهت کاربردهاى مختلفشان نوعى شباهت خانوادگى براى واژهها دانست. از نظر وی، واژهها مانند مهرههاى شطرنجاند و معناى هر مهره همان نقشى است که در بازى دارد. (11) بر اساس نظریه کاربردهاى زبانى هر لفظ داراى کاربردهاى مختلفى است کاربردهاى مختلف لفظ با توجه به نحوههاى مختلف زندگى است که لفظ در آنها کاربرد دارد. این بدان معناست که لفظ در هر نحوه زندگى داراى کاربردى متفاوت از نحوه زندگى دیگر است. علت این امر آن است که قواعد حاکم بر معنادارى الفاظ در هر نحوه زندگى متفاوت از نحوه زندگى دیگر است. تفاوت قواعد حاکم بر معنادارى الفاظ در نحوههاى مختلف زندگى به گونهاى است که تسرى قواعد یک نحوه زندگى به نحوه زندگى دیگر امرى نادرست است.(12) این نظریه ویتگنشتاین نیز با اشکالاتى مواجه است که عبارتند از: الف) ویتگنشتاین با طرح این نظریه به تطابق فعل گفتارى خاص و مراد جدى گوینده اعتراف کرد؛ بنابراین در توجیه معناى جملههایى که میان اراده جدى و اراده استعمالى آنها تخالف وجود دارد ناتوان است. ب) اشکال مهمتر این است که معنا تابع فعل گفتارى خاصى نیست بلکه به عکس براى تحقق فعل گفتارى به معنا نیازمندیم. (13)
6- نظریه پراگماتیسم: (14) طرفداران این نحله از جمله ویلیام جیمز و پیرس، معناى یک جمله را به کارآیى آن تفسیر کردهاند. جیمز در این باره مىگوید: اگر معلوم شود که دو تعریف ظاهرا مختلف از یک چیز، پیامدهاى یکسانى دارند، در واقع یک تعریفاند؛ و این نظریه معناست که در کتاب پراگماتیسم جلوهگر مىشود. براى نیل به معناى کامل از یک چیز در اندیشهمان فقط باید ملاحظه کنیم که آن چیز چه آثار ممکن و عملىاى مىتواند داشته باشد، یعنى چه کنشهایى را باید از آن انتظار داشته باشیم و چه واکنشهایى را باید آماده کنیم. بر این نظریه این اشکال وارد است که این مکتب هم میان گزاره و کارکرد آن خلط کرده است و سر این اختلاط یکى دانستن حقیقت و تحقیقپذیرى است که طرفداران پراگماتیسم در تئورىهاى صدق بیان کردهاند. (15)
7- نظریه هیوم: معناى هر کلمه در ارتباط با ایدهاى که با آن مطابقت دارد پیدا مىشود، این ایدهها در ذهن فاعل شناسا و در برخورد با دادههاى حسى ایجاد مىگردند و کلماتى که با این ایدههاى ذهنى منطبق نباشند بىمعنا تلقى مىشوند. (16) بنابراین واژه زمانى معنا دارد که با تصور مشخصى مرتبط باشد و اگر این تصور به جهان مربوط باشد باید از تجربه اخذ شود تا از مضمون حقیقى برخوردار باشد. (17) هیوم دو نوع اظهار زبانى معنادار را پذیرفته است: گزاره ترکیبى که درباره واقعیت عالم واقع سخن مىگوید و گزارهاى ممکنالصدق است و گزاره تحلیلى که بیانگر روابط مفاهیم با یکدیگرند و صدق یا کذب آنها ضرورى است. (18) اشکال نظریه هیوم این است که وى بر این باور است که هر تصورى یا باید مستقیما از تجربه حسى برآید یا ترکیبى از تصوراتى باشد که از تجربه حسى برآمدهاند. این تفسیر از معنا نیز مبتنى بر اصالت حس و تجربه است که در معرفت شناسى مردود شمرده شده است. (19)
8- تئورى فرگه: از دیدگاه فرگه کلمه زمانى معنا دارد که در ظرف یک قضیه واقع شده باشد. او کوچکترین واحد معنا را جمله مىدانست و تصریح مىکرد که کلمه تنها در متن جمله معنا یا مصداق پیدا مىکند. وى معنا را آن بخش از جمله مىداند که در ارتباط با حقیقت مورد سنجش و ارزیابى قرار مىگیرد؛ و زبان را محل انتقال معنا مىداند؛ و منظور او از حقیقت، واقعیتى است که به صورت یکسان براى عموم قابل درک باشد؛ و این غیر از تصورات ذهنى است زیرا تصورات ذهنى محبوس ذهناند و انتقالپذیر نیستند ولى معنا قابل تعلیم و تعلم است.
9- نظریه راسل: راسل عبارت را به سه دسته اظهارات راست، دروغ و بىمعنا تقسیم مىکند. وى معنادارى را یک نوع مطابقت شی- واژه مىداند و معتقد است زبان معنادار، زبان شی- واژه است. از نظر او جملات صادق و کاذب معناى یکسانى دارند؛ ولى اگر جمله نتواند هیچ چیزى را از حالت یا ذهنیات گوینده بیان کند بىمعناست. (20) راسل تحلیلى در باب اوصاف خاص ارائه مىدهد که نتیجه آن رهنمون شدن از زبان عرفى به زبان صورى است. راسل متوجه شد که اوصاف خاص بر خالف اسامى خاص، نامى براى هیچ شیئى نیستند. به همین دلیل به تنهایى هیچ معنایى ندارند. این مسئله سبب شد که او جملههاى حاوى اوصاف خاص را به گونهاى تحلیل کند که مبین ساختار واقعى آن باشد. براى نمونه به جمله ذیل توجه کنید: “سعدى نویسنده کتاب بوستان است.” از دیدگاه راسل این جمله حاوى سه جمله است که عبارتند از: 1- حداقل یک نفر کتاب بوستان را نوشته است. 2- حداکثر یک نفر کتاب بوستان را نوشته است. 3- هر که کتاب بوستان را نوشته است سعدى است. چنین تحلیلى ما را از زبان عرفى به زبان صورى هدایت مىنماید. این تحلیل مبین آن است که نباید به ساختار نحوى جملات دلخوش داشت و از معنایى که واجد آن هستند چشم پوشید. چشمپوشى از معناى واقعى جملههاى اظهار شده- که به معناى چشمپوشى از زبان صورى است- سبب ایجاد مباحث فلسفى دروغین مىشود. از این رو ویتگنشتاین با رویکرد زبان ایدهآل و تاثیرپذیرى از راسل، کار راسل را در مورد اوصاف خاص خدمت به فلسفه مىداند. کما اینکه ویتگنشتاین در بحث تقسیم گزاره به گزاره ضرورى الصدق، ضرورى الکذب و ممکن الصدق و الکذب از راسل الگوبردارى نموده است.(21)
10- نظریه خسروپناه: آقاى خسروپناه در کتاب گستره شریعت بعد از اینکه نظریاتى را درباره تئورى معنا بیان مىدارد که ما هم از توضیحات این استاد استفاده نمودیم، نظریهاى را به عنوان نظریه برگزیده در باب معناى معنا بیان مىدارد که بیان کردن آن خالى از لطف نیست. ایشان مىنویسد: “الفاظ دینى با مدلول سمانتیکى یک لفظ همان چیزى است که با عنوان “مسما” یا “نامیده شده” معرفى مىگردد. این معناى از دلالت نباید با دلالت به معناى فعل گفتارى خلط شود. بنابراین؛ چه بسا یک اسم فاقد مدلول سمانتیکى ولى داراى فعل گفتارى باشد. بنابراین معناى معنا چیزى جز مدلول و محکى لفظ نیست و آن مدلول غیر از مصداق و کارکرد معنا بلکه یک تصور ذهنى است که براى عالمان به وضع لفظ و معنا آشناست؛ و این تصور مقید به قید ذهنى یا خارجى نیست. (22)