هویتهای ایرانی در برخورد با لیبرالیسم
هر جامعه ای که در آن نظمی برقرار است دارای نوعی هویت است. هویت همان شخصیت و قطعیتی است که تعاملات جامعه را در عرف داخلی و خارجی شکل می دهد. ما با دستاوردهای مدرنیته و غرب در تاریخ معاصر برخورد کردیم و جدال معروف سنت و تجدد را رقم زدیم. تجدیدستیزی یکی از پارادایم های فکری ما ایرانیان است. اگر به گفته فوکویاما و بسیاری از اندیشمندان بین المللی اندیشه غرب و روشنگری آن را پارادایم کنونی فکر سیاسی بدانیم جواب های ما ایرانیان به این سنت در زیر بررسی میشود.
الف) جریانهای چپ گرایانه
این گرایش، کار خود را از انتها آغاز کرد. برخورد با مدرنیته و رفتن به سمت نقد عقل غربی آن هم از سوی شاهزاده قاجار که خود را سوسیالیست می نامید جالب است. شاید طنزی تاریخی باشد که سنت ما هنوز نه مدرنیسم را تجربه کرده بود و نه لیبرالیسم را، اما در این گرایش با تردید به غرب نگریسته می شود و با کمک گرفتن از مکاتب گوناگون انتقادی غرب به جریان هویت سازی خود ادامه میدهد. این گرایش با برداشت های سریع و ایدئولوژی زده سعی در خوانشی تند و سریع از سنت کرد و با عقل دل بخواهی خود هر کجا را که دوست داشت جذب و هر حیطه را که نمی پسندید، رد می کرد و همین بلا را بر سر فکر مدرن هم آورد و آن را دست چین کرد تا هم سنت را در دست خویش داشته باشد و هم مدرنیته را. سعی عمومی ای برای ایجاد مدینه فاضله ای در تمام جریان های چپ دنبال می شد؛ روسو ستایش می شد و از اراده عمومی او تجلیل و دیکتاتوری مصلح در چه باید کردها رونق می گرفت و دیالکتیک هگل معرفت شناسی ای بود برای خوانش سنت تا سریع به مارکس پل زده شود، که شاید عدالت و جامعه بی طبقه و برابر او همان بهشت زمینی باشد.
جریان های روشنفکری ایران مدام به این سمت حرکت می کردند و دیدی آرمان گرایانه و رادیکال را سرمشق خود می ساختند و در برابر هرگونه برداشت فردگرایانه و آزادی محورانه می ایستادند. تعریفی جبرگرا، جمع گرا و دولت محور که متکی به برداشتی انقلابی از آدم و عام بود با قرائتی سریع و ظاهری و سطحی از سنت توانست شاهرگ اصلی فکر سیاسی معاصر ایران را به چنگ آورد و شورمندانه و پرغرور، استقلال انقلابی خود را به جشن بنشیند.ابر روایتی بهشت ساز در ابعاد گوناگون حاکم شد و سالیان سال پیش می رفت و در ساختاری که نه طبقه ای وجود داشت نه سرمایه ای و نه مالکیتی به رسمیت شناخته شده بود و حتی دموکراسی و لیبرالیسم نیز فدای این خوانش گردید.
ب: جریانهای پست مدرن
زمانی که این ابر روایت با ایجاد امنیت فکری چندین دهه پیش رفت و به استقلال خود می بالید مرگ روایت ها در ساختار بین الملل آغاز شد. با فکر اینکه مارکس هم عجب قصه پردازی بوده است، به ناگاه پنجه و اراده معطوف به قدرت او در جریان های فکری ایران زنده شد و هایدگر و مرگ متافیزیک های او بر زبان ها جاری شد.
این روند فارغ از اینکه با تجدد در چه ساختاری رشد می کند، دریدا و لاکان را ستایش می کرد تا به گفتمان های فوکو رسید. جایی که در هر مجلس روشنفکری از روابط قدرت و زندگی ریز و خرد ایرانیان تحت ساختارهای جدی سخن به میان می آمد تا به اصطلاح هم معرفت شناسی های سنتی و هم معرفت شناسی های شرق شناسانه نقد شوند. باید پلی از ادوارد سعید به میشل فوکو زده شود تا اعتدال این بار اینچنین معنی یابد.چه باید کردهای ایرانی دیگر سراغ مارکس و آرمان گرایی نمی رفتند و عجب اینکه بحث بر سر این بود که نکند همین فکرها ما را به این روز انداخته است.
جریاناتی که فکر می کردند به آخر رسیده اند. این گرایش از تقدم عمل بر اندیشه دفاع کرد و گفت نمی توان آدم و عالم را تغییر داد و باید واقع گرا بود و قدرت را درک کرد. جبرگرایی، انزواگرایی و نگاه زورمندانه به تاریخ داشتن و خود را در بازی های قدرت، اسیر دیدن و تن دادن به اراده ها ویژگی این گفتمان است. سیاست زدگی رویکرد پیشین به این روزمرگی انجامید و سکوتی محض بر فکر سیاسی ایران حاکم شد که با پوزخندهای تلخ و نیش دار خود تاریخ را می نگریست و به نفی هرگونه فکر می پرداخت. از عدم قطعیت دفاع کردن و قاطعانه بر آن پای فشردن تا شاید امنیت فکری اینچنین تامین شد و جریان زورمند تاریخ خود ارابه هایش را براند.
هویت ایرانی در برخورد با دستاوردهای یونان
به گفته هورکهایمر و آدورنو، جریان روشنگری ادامه دیالکتیک یونان بود. دیالکتیکی بین روشنگری و اسطوره. گرایشات سیاسی در فکر ایرانیان نسبت به مدرنیته نزدیکی بسیار زیادی به گرایشات سیاسی فکر ایرانی نسبت به یونان دارد.
الف: جریانهای فلسفی
اسلام که دینی مبتنی بر متن بود در ابتدای ظهور خود توانست شگفتی بزرگی را خلق کند و به گفته عابد الجابری عقیده دینی را جایگزین عرف قبیله ای سازد و با غنیمت جنگی خود دوران کامیابی را طی نمایم.دوران عرب محور بنی امیه این روند را به هم زد و جاهلیت باز زنده گردید تا اینکه ایرانیان به انزوا رفته که تجربه دو قرن سکوت را داشتند عباسیان را بر سر کار آوردند و در این برهه از تاریخ بود که ایرانیان با نهضت ترجمه با سنت یونان آشنا شدند. جواب ابتدایی فکر سیاسی در ایران به صورت فلسفی اتفاق افتاد. ایرانیان هر چند به طور ناقص و افلوطین وار با یونان آشنا شدند اما جواب فلسفی و مغرورانه آنها به صورت درک اجتماعی و سیاسی فکر ایرانی را زنده نگه می داشت و با وجود حکومت های محلی ایران تحت سلطه خلیفه، هویت ایرانی با محوریت خرد، نفس میکشید.
ب: جریانهای عرفانی
عقل منطقی و طبیعت گرا و سیاست محوری که، هر چند ناقص، تکلیف همه چیز را مشخص می ساخت، ناگاه با حمله سیاسی مغولان و حمله فکری غزالی به انتها رسید. هیچ کس جرات نداشت از فلسفه و تفکر طبیعی و منطقی دم زند زیرا حکم کفر قبلا صادر شده بود. عرفانی که در ابتدا گرایش زبان شناسانه عقلانی و تاریخ گرایی شدیدی داشت و توسط فردوسی و ابوسعید حالتی کاملا زمینی و هویت ساز را بازی می کرد به سمت دنیاگریزی و عقل ستیزی حرکت کرد و ملاصدرا را با حل کردن انسان سائر در هستی و خدا و قطع رابطه فکر با طبیعات، حکمت متعالیه ای را شکل داد که جاودانه چندین قرن هیچ کس از آن تفکر بالاتر نرفت.
فکر فلسفی ایران که اکنون خود را در عرفان می دید به انزواگرایی و سکوت در برابر همه چیز سوق پیدا کرد و تمام خسته دلان فلسفه را به سمت خود جذب می کرد تا با آن خاص گرایی و نمادگرایی رمزی خود، امنیت را جایگزین معاش در معاد نماید و با سیر و سلوک و صیرورت خود به فنا برسد و بقایش را در آن درک کند.منطق و جریانات جبر و اختیار، تعارضات عقل و نقل، وجود و عدم، ... دیگر مفهومی نداشت و بماند طبیعیات و سیاسیات که بیهوده تلقی میشد. از حلاجی که می دوید تا مولوی ای که می رقصید و عین القضاتی که رازها را فاش می ساخت و دیوانگانی که عاقلان این قوم بودند و طردشدگان جامعه ایرانی.نمی توان یک طرفه و متعصبانه نگاه کرد اما باید دوسویه معرفت و قدرت را نگریست و گفت ساختار و جریان واقعی قدرت در این انحطاط بسیار نقش داشته است و از سوی دیگر ظاهرنگری و عدم ایستادگی متفکران ایرانی و سوق یافتن به سمت سکوت و به اصطلاح به انتها رسیدن آنها نیز در رقم خوردن ناکامی ها بسیار نقش داشته است.
حافظه تاریخی ما
شاید صدای حافظ، حقایق بسیاری را برای ما روشن سازد. حافظی که می توان او را میان فردوسی و ابوسعید از یک طرف، سعدی و غزالی و ملاصدرا از سوی دیگر قرار داد. حافظی که هنوز از دنیا مولوی وار فرار نکرده است و گاهگاهی می نالد و پای در میانه می گذارد و انحطاط را نجوا میکند.
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتصعب روزی بالعجب کاری پریشان عالمی
عرفان جریان مسلط فکر سیاسی در ایران است. هویت یونانی و هویت مدرن غرب هر دو به جواب عرفانی رسیدند. گزاره هایی که برایمان اکنون زنده اند. ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش و باید از مطرب و می حدیث بجوییم که راز این معما را کسی نمی داند. چاره ای نیست و باید در اوج تنگ دستی و در عیش و مستی بکوشیم. این اشعار آینه قوم ایرانیاند. اشاره به سنت قضا و قدری و تقدیر آسمانی و سرنوشت محتوم و رقم خورده و اینکه تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست زیرا در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم و بهتر است به درویش خرسند باشیم زیرا اعتماد نیست بر کار جهان و باید کارها را بر خود آسان گیریم زیرا سودی ندارد مدام بپرسیم تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
عشق آخرین سنگر نجات است برای حل نشدن و محور فکر ایران مجبور است فریاد بزند که این یادگار گنبد دوار است و هرگز دلش با آن نمی میرد و همه بنده اویند و باید سبو پر از باده کنیم که عاقلان هر چند نقطه پرگار وجودند اما عشق داند که همه در این دامگه سرگردانیم. اینها تک گزاره هایی از حافظه تاریخی ایرانیان است.