مقاله «از حاج آقا روحالله تا امام خمینی» ـ روزنامه شرق 10/3/85 ـ به قلم سردبیر محترم روزنامه شرق جناب آقای محمد قوچانی، در نوع خود جالب و در عین حال بحثبرانگیز بود؛ جالب از آن نظر که شخصیت رهبر فقیه انقلاب از نگاهی جدید و با رویکردی تازه بیان شده است و بحثبرانگیز از آن جهت که در پارهای از مطالب به اعتقاد اینجانب ـ دچار اشتباه در تحلیل قضایا شده است.
مایلم تا دو فراز از مقاله نامبرده را مورد نقد و بررسی قرار دهم. یکی در مورد «سیر شکلگیری مرجعیت» و دیگری هم بحث «غلبه یا عدم غلبه جنبههای فلسفی و عرفانی در حیات علمی امام(ره).»
1- نویسنده، تولد نهاد مرجعیت را از دوران صفویه و بعد از آن میداند و معتقد است «تولد تدریجی نهاد مرجعیت از آن دورهای است که فقهای شیعه به فربه کردن اصول فقه یا فلسفه فقه پرداختند و سپس رسالهای علیه نوشتند و در آن از حقوق و تکالیف فردی و اجتماعی مؤمنان سخن گفتند.» این در حالی است که بسیاری از صاحب نظران معتقدند دوران «مرجعیت» فقها، از زمان آغاز غیبت امام مهدی(عج) آغاز شده است. محتوای توقیع شریف حضرت به اسحاقبنیعقوب نیز مؤید همین مدعاست. امام(ع) در پاسخ به پرسش نامبرده، مرقوم مینماید: «و اما الحوادث الواقعه فارجعوافیهاالیرواهاحادیثنا حجتی علیکم وانا حجةالله»
از کلمه «فارجعوا» به خوبی مقام مرجعیت فقهای پرهیزگار و راویان معتبر احادیث اهل بیت(ع) دریافت میشود. خاستگاه معرفتی مرجعیت نیز کاملاً مشخص است. این خاستگاه همان اصل مهم «اجتهاد» است. فقهای شیعه در زمان حیات معصومین(س) هرگز به اجتهاد روی نیاوردند چرا که عملاً نیازی به کوشش در راه استنباط احکام شرعی با مراجعه به نصوص نداشتند. آنان با مراجعه به امام عصر خود و فقهای منصوب امام، حکم واقعی را دریافت میکردند.
این شیوه تا زمان غیبت امام دوازدهم(عج) در سال 266 ق و بلکه تا سال 329 ق که آغاز شروع غیبت کبری بود ادامه داشت و احکام شرعیه، مستقیم یا غیر مستقیم از سوی امام دریافت میشد. اما از سال 329 به واسطه غیبت کبرای امام عصر(عج) و عدم دسترسی شیعیان به ایشان، نیاز به اجتهاد در مسائل به خوبی احساس میشد. به خاطر همین «خاستگاه معرفتی» بود که نهاد مرجعیت شکل گرفت و فقهایی نامدار سکان مرجعیت دینی شیعیان را در قرون گذشته تا به حال برعهده گرفتند.
در قرن چهارم و پنجم علمایی مانند: شیخ صدوق، شیخ مفید، سید رضی، سید مرتضی، شیخ طوسی و ... به عنوان مراجع مردم به شمار میآمدند. در قرن ششم و هفتم نیز نام بزرگانی نظیرابنزهرهحلبی، محقق حلی و... به عنوان مرجع مردم به چشم میخورند. در قرن هشتم و نهم هم فقهایی از قبیل محمد بن مکی معروف به شهید اول، احمدبنفهدحلی و...در نقش مرجعیت عامه مردم انجام وظیفه میکردند.
بنابراین نمیتوان تولد نهادی مانند مرجعیت را از دوران صفویه به بعد دانست. نهاد مرجعیت از دوران غیبت امام زمان(عج) شکل پذیرفت و این مسألهای است که قابل انکار نمیباشد. با این همه ـ همان طور که نویسنده هم اشاره کرده است ـ میتوان بحث تمرکز یا عدم تمرکز مرجعیت را مطرح کرد، اما این بیانگر تولد نهاد مرجعیت در دوران ذکر شده نیست. من نیز معتقدم که مرجعیت تقلید را در یک نگاه کلی میتوان به دو دوره تقسیم نمود: قبل از تمرکز و بعد از تمرکز. مرجعیت، قبل از آن که به صورت یک «نهاد» درآید، دورهای طولانی را پشت سر گذاشته است. این دوره که ـ همان طوری که قبلاً گفته شد ـ با آغاز غیبت کبرای حضرت مهدی(عج) آغاز میگردد، به صورت ساختاری محلی و پراکنده وجود داشت و مردم هم به عالم و فقیه منطقه خود مراجعه میکردند. به تدریج، پیشرفت تمدن و توسعه وسایل ارتباطی و مکانیکی، شکل مرجعیت و تعاملات مردمی آن را تغییر داد یه طوری که از چهار چوب محلی و منطقهای خارج و به شکل گستردهتری به صورت یک نهاد متمرکز در جهان تشیع درآمد.
با طرح مسئله «تقلید از اعلم» در جامعه شیعه و نهادینه شدن آنکه با پیروزی اصولیان بر خباریان به دست آمد، زمینه اقتدار وسیع مرجع واحد در جامعه شیعه مهیا شد، برخی از صاحب نظران، تمرکز درمرجعیت شیعه را ازدروان زعامت شیخ مرتضی انصاری میدانند، برخی دیگر نیز آغاز این مقطع را با زعامت شیخ محمدحسن صاحب چواهر الکلام همزمان میدانند. عدهای مانند آیتالله مطهری نیز نقطه آغازین این جریان را در زمان رهبری و زعامت مرحوم میرزامحمدحسن شیرازی ـ صاحب فتوای تنباکو ـ قلمداد میکنند.
با این همه، مشخص است که در مورد تمرکز مسئله مرجعیت و آغاز دوران نوین فعالیتهای علمی و سیاسی این نهاد از دوران صفویه یه یعد، هیچ شک و شبههای وجود ندارد و مسئلهای است که مورد قبول بسیاری از صاحب نظران میباشد، ارزیابی نماییم، با توجه به پیشینه بحث مرجعیت که شمهای از آن ذکر شد، امری غیر قابل قبول به نظر میرسد.
2- در جایی دیگر از این مقاله، با نقل قول از برخی شاگردان امام بر این نکته که «امام در دوران پیش از رحلت آیتالله بروجردی درس فقه و اصول نداشتند»، نأکید شده و این مسئله مورد اشاره قرار میگیرد که «جنبه علمی غالب امام مباحث فلسفی بود. لذا پس از رحلت آیتالله بروجردی بیشتر به مباحث فقهی روی آورد. لقب «آیتالله» برای امام در این زمان از آن رو بود که بر ابعاد فقهی و اصولی ایشان در برابر ابعاد فلسفی و عرفانی نأکید شود.»
در این مورد ذکر دو نکته مهم است: اول آن که کاربرد عناوین و القابی از قبیل آیتالله، حجهالاسلام، آیهالله العظمی و... به خاطر سلسله مراتب علمی است که به تعبیر شهید مطهری(ره) خود مردم آنها را انتخاب کردهاند. اما با این همه، این طور نبوده که در همه دورهها، این القاب شیوع داشته باشد. در تاریخ حوزهها ی علمیه در هر دورهای، عناوین خاصی شیوع داشته است. در یک زمان «ثقهالاسلام» و در زمان دیگر «حجهالاسلام» و یا «آیتالله» و... .
از این رو مرحوم کلینی با لقب «ثقهالاسلام» مرحوم حسنبنیوسف حلی با لقب «آیتالله» و «علامه مرحوم سیدمهدی طباطبایی با لقب «بحرالعلوم»، صاحب شرایع با لقب «محقق»، مرحوم سید محمد باقر شفتی و همین طور میرزای شیرازی با لقب «حجهالاسلام» شناخته و معروف شدهاند.
البته باید به یک برهه زمانی اشاره نمود که در آن هنگام، روحانیت شیعه دارای سلسله مراتب خاصی شده بود: آن برهه زمانی، عهد صفویه است. در آن دوران، دولت صفویه بنابر ملاحظاتی، پیوند عمیقی با روحانیت ایجاد کرده بود. این عمل به سازماندهی و تنسیق این گروه به دست دولتمردان نیاز داشت. بر این اساس، شاه وقت با دادن عناوین خاص، سلسله مراتب روحانیت را در نظام سیاسی و فرهنگی حکومت خود مشخص میساخت.
در هر حال باید گفت که در طول تاریخ، این القاب و عناوین کاربردهای متفاوتی داشته تا جایی که شخصیت بزرگی چون شیخ کلینی به «ثقهالاسلام» ملقب میشود و میرزای شیرازی به «حجهالاسلام» و این نشانه آن است که اینها هرگز سلسله مراتب رسمی نبوده است ولی امروز این القاب بالنسبه به حدود معلومات روحانیون به کار برده میشود.
در مورد انتساب لقب «آیتالله» به امام خمینی، بر خلاف آن چه نویسنده ادعا میکند بحث نشان دادن جنبههای فقهی و اصولی حضرت امام نبوده است، امروزه عنوان «آیتالله» نشان دهنده اجتهاد یک شخص است. امام خمینی نیز از سنین جوانی ـ حدود 26 تا 28 سالگی ـ به درجه اجتهاد رسیده بودند. مراتب علمی ایشان نه فقط به خاطر تبحر در فلسفه و علوم عقلی، بلکه به علت اشراف کامل ایشان به مسائل فقهی و اصولی نیز قابل ارزیابی است. حتی میتوان بر این نکته پافشاری کرد که تسلط علمی امام بر مسایل فقهی و اصولی، اگر بیشتر از مسایل فلسفی و عرفانی نبود، قطعاً کمتر از آن نیز متصور نبود.
آیتالله شیخ جعفر سبحانی، ضمن تأکید بر اشراف امام بر مسایل فقهی، تأکید میکند که ایشان در سال 1324، سطوح عالیه را به ضیمیمه کتابهای فلسفی تدریس میکردند. این نکته یعنی آن که امام در کنار مباحث فقهی، مباحث فلسفی را نیز تدریس میکردند. البته شاید بتوان علت شهرت امام به غلبه جنبه فلسفی در حیات علمی ایشان را ناشی از این مسئله دانست که اصولاً در آن دوران تدریس درس فلسفه در حوزه، به علت نگاه متحجرانه و سلبی به این علم، نمود بیشتری مییافت. از این رو وقتی امام خمینی درکنار تدریس فقه و اصول، به تدریس درس فلسفه رو آورد، این تلاش علمی ایشان، نمود بیشتری یافت تا آنجا که او را مدرس فلسفه و علوم عقلی حوزة علمیه قم تلقی میکردند. اما واقعیت چیز دیگری بود؛ امام خمینی تدریس خارج فقه و اصول را در سال 1364 ق 1324 ش ـ در چهلوچهار سالگی هم زمان با ورود آیتالله العظمی بروجردی به قم شروع کردند که به زودی حوزه درسی ایشان یکی از مهمترین و پرجمعیتترین حوزههای درسی آن روز را تشکیل داده و روش ابتکاری معظمله در مباحث گوناگون فقه و اصول محور بحث و بررسی در محافل علمی طلاب و فظلا قرار گرفت.
این درس نیز در سطح بالایی قرار داشت و لذا برای هرکس قابل استفاده نبود. شرکت کنندگان حوزه درسی ایشان را معمولاً افرادی تشکیل میدادند که چندین سال سابقه حضور در دروس خارج را داشتند. در همان زمان که آیتالله بروجردی تدریس را آغاز کردند، حضرت امام دو درس خارج ـ یکی فقه و دیگری اصول که خارج کفایه جلد دوم بود ـ تدریس میکردند. امام تا سال 1337 ش دوره دوم خارج اصول رابه اتمام رسانیدند و دوره سوم را آغاز کردند که با دستگیری ایشان توسط رژیم شاه، این دوره تعطیل شد. از نظر فقهی نیز کتابهای «زکات»، «طهارت»، «مکاسب محرمه»، «بیع و خیارات» و برخی از ابواب مخصوص را تدریس نمودند که قسمت اعظم آنها به قلم خودشان به نگارش درآمده که از آنها میتوان کتابهای یاد شده در ذیل را نام برد. الطهاره در دو جلد، المکاسبالرمحرمه در دو جلد، کتاب البیع و الخیارات که قسمتی را در قم و قسمت مهمتری را در نجف تدریس کردند که همه این مباحث منتشر شده است. علاوه بر این، برای نگارش تعلیقه بر کتاب «وسیله النجاه» مرحوم «سیداصفهانی» و یا تعلیق بر عروهالوثقی، تألیف مرحوم «سیدیزدی» تقریباً یک دوره فقه را با دقت مطالعه نموده و خلاصه نظریات هر دو را در این دو تعلیقه آوردهاند.
ایشان تعلیقه فقهی خود را بر «وسیلةالنجاه» در سال 1365 ه ـ ق آغاز نمودند و در سال 1372 ه-ق به پایان رساندند و در این مدت کمتر به کارهای غیر فقهی مشغول بودند و بیش از پیش به نگارش این تعلیقه میپرداختند و تعلیقه بر عروهالوثقی را متنوع از این تعلیقه میدانستند. اینها همه بیانگر وجود جنبه علمی فراوان، در حیطه مسایل فقهی و اصولی امام بود. اما به هر حال به همان دلیلی که ذکر شد، جنبه فلسفی امام، در حیات علمی ایشان نمود بیشتری یافت.
یکی از شاگردان امام میگوید: «در مهر ماه سال 1337 حضرت امام خارج اصول را مجدداً از اول مباحث الفاظ و خارج فقه را از مکاسب محرمه شروع فرموده بودند... وقتی بنده در درس فقه شرکت نمودم، جمعیتی حدود 70-60 نفر در بحث شرکت میکردند. روز به روز جمعیت اضافه میشد تا بعد از چند روزی، به خاطر کثرت جمعیت و تنگی و نامناسب بودن محل، درس فقه را هم به مسجد سلماسی منتقل نمودند. در آن زمان حوزه درسی آن عزیز بعد از حوزه درسی مرحوم آیتالله بروجردی که مرجع بزرگ شیعه بودند، بزرگترین حوزه تدریس در قم بود و روز به روز هم بر جمعیت این درس پر جمعیت اضافه میشد.»
حُسن ختام این بحث را با گفتار یکی از برجستهترین شاگردان امام خمینی به اتمام میرسانیم. حضرت آیتالله شیخ محمد فاضل لنکرانی که هم اکنون یکی از مراجع سرشناس شیعه به حساب میآیند، در زمینه مقام علمی امام و سابقه فراوان ایشان در زمینه تدریس دروس فقهی و اصولی خاطر نشان میکنند: «در زمینه علمی، امام از مقامهای متعددی برخوردار بودند، چنان که در رشتههای فلسفه، عرفان، اخلاق، تفسیر، فقه و اصول متخصص بودند. متأسفانه افرادی آگاهانه یا ناخودآگاهانه درصدد بودند که برای جلوگیری از رشد و گسترش اندیشههای امام، مقام فقه و اصول ایشان را کوچک جلوه دهند و حتی صلاحیت مرجعیت تقلید را از ایشان بگیرند... دشمنان درصدد آن بودند که مقام علمی امام را خدشهدار کنند ولی... به خاطر عظمت علمی... ایشان موفق به این کار نشدند؛ تا حدی که رژیم شاه تنها به خاطر همین امر، حضرت امام را از ترکیه به نجف تبعید کرد... حضرت امام نه تنها از نظر علمی شکست نخوردند، بلکه مقام علمی و اخلاقی ایشان برای حوزه نجف نیز روشن شد. به این ترتیب، بزرگان آنجا نیز به عظمت مقام علمی امام در فقه و اصول آگاهی یافتند... تصادفاً امام در حوزه نجف تدریس مشکلترین مباحث فقهی را انتخاب کرد...» نتیجه این بحث، دو نکته مهم است:
1- امام(ره) از سنین جوانی به درجه اجتهاد رسیده بودند، و لقب «آیتالله» به ایشان از باب پررنگ کردن ابعاد فقهی و اصولی ایشان بر ابعاد فلسفی و عرفانی نبوده است چه اینکه ایشان قبل از آنکه یک فیلسوف و عارف شناخته شوند، به یک فقیه و اصولی متبحر در تمام ابعاد علم فقه و اصول معروف بودند.
2- ذکر سلسله مراتبی از قبیل حاج آقا روحالله، آیتالله، آیتالله العظمی، امام و... یک مسأله اعتباری است و نمیتوان آن را دلیلی برای ذکر ابعاد گوناگون شخصیت علمی یا سیاسی امام خمینی ذکر کرد. بیشک، روحالله خمینی(ره) قبل از آن که حاج آقا روحالله یا امام باشد، شخصیتی جاودانی است که نمیتوان او را صرفاً در کلیشه القاب و عناوین تحلیل نمود. شخصیت او فراتر از القاب بود.
پینوشتها در دفتر نشریه موجود است.