نحوه هستی انسانی و هستی به معنی اعم یکی از قدیمیترین مسائلی است که بشر بدان فکر کرده است بدین جهت خود را مجاز میبینیم بگوییم که تاریخ فلسفه اصالت وجود خاص انسانی که نحوه هستی انسان را مورد مطالعه قرار میدهد به اندازه خود بشریت قدیم است به هر حال اگر شناخت خویشتن را یک وظیفهی اساسی بدانیم سفارش سقراط که گفته تو خودت را بشناس نقطه آغاز فلسفههای اگزیستانس است که در مقابل آراء فلاسفه طبیعی و جهان شناسانه قرار میگیرد. در واقع فلسفههای اگزیستانس بازگشت به خویشتن است. اگر فلسفه افلاطونی را یک فلسفه اصالت ماهیتی تلقی نماییم فلسفه ارسطوئی نیز یک فلسفه اصالت وجودی است. با اینکه نام فلاسفه متقدم چون سقراط و رواقیون جزء پیشروان فلسفههای اگزیستانسیالیسم قرار داده میشود با این وجود "سورن کی یرکه گارد" فیلسوف دیندار دانمارکی پدر اگزیستانسیالیسم به حساب میآید. او در برابر تصورات کلی و سیستم انتزاعی هگل قد علم میکند.
اگزیستانسیالیسم چیست؟
فعل existo و existere در زبان لاتینی به معنی خروج از و ظاهر شدن و برآمدن است. این اصطلاح معمولاً مترادف با بودن و هستی استعمال میشود ولی در اصطلاح به نحوه خاص هستی انسانی اطلاق میشود. فلسفه اصالت وجود خاص انسانی حدود و ثغور کاملاً مشخصی ندارد با این حال میتوان گفت که اگزیستانسیالیسم مکتبی است که سوالات فلسفی را در باب نحوه هستی انسان متمرکز میکند. فلسفه اصالت وجود خاص انسان فلسفهای است که توسط کلیه اندیشمندانی که به سرنوشت و سعادت انسانی توجه داشته و در جستجوی معنی حیات انسانی در واقعیت ملموس آن بودهاند مطرح و گسترش یافته است منتهی به معنی حدود فلسفهایست که در جریان قرن بیستم توسط متفکرین فرانسوی چون سارتر، هایدگر، و... توسعه یافته و در آثار نویسندگان و همچنین در ادبیات و سینما و هنرهای زیبایی قرن بیستم موثر افتاده است. خلاصه، فلسفه اگزیستانس و آزادی در جهان خالی از معنی برای انسانی مطرح میشود که در آنجا با مساله مسئولیت و خوشبختی رو به رو شده است. از دیدگاه دیگر فلسفه اگزیستانس عکسالعملی است علیه فلاسفهای که از واقعیت دور افتاده و در مباحثات انتزاعی گرفتار شدهاند.
اگزیستانسیالیسم مکتبی است که به بحث پیرامون هستی و انسان پرداخته و مسائل اساسی زندگی را از دیدگاه اصالت وجود مطرح میسازد. فیلسوفان اگزیستانسیالیسم وقتی به بحث پیرامون هستی میپردازند هستی را به عنوان امری ذهنی بر خود مطرح نمیسازند تا بفرض اثبات کنند وجودی امری اصیل است یا اعتباری؟ یا اینکه مراتب وجود چگونه است؟ و آیا وحدت وجود اصیل است یا وحدت موجود؟ بلکه هستی را فقط در قلمرو انسان مطرح نموده، میکوشند تا عناصر وجودی انسان را کشف کنند. از همین جاست که مسایلی چون زندگی، مرگ، اراده و اختیار، انتخاب، مسئولیت و دلهره و... در آثار فیلسوفان این مکتب به چشم میخورد. در فلسفه اگزیستانس مسئولیت انسانی در برابر سرنوشت خود مدنظر قرار دارد و انسانی که این ویژگی را نداشته باشد از خود بیگانه محسوب میشود. به طور خلاصه هر فلسفهای که به شناخت زوایای وجود خاص انسانی همت گمارد میتوان آن را فلسفه اگزیستانسیالیسم نامید. فلسفه اگزیستانس به خاطر دید خاص و ایمانش به توانایی انسان وظایف او را از کیفیت و نحوه وجودش در عالم اتخاذ میکند بدین صورت انسان خالق سرنوشت و آینده خود میشود این تکلیف از کیفیت هستی انسان قابل انفکاک نیست زیرا او در میان امکانات بیپایانی قرار گرفته که به آنها آگاهی مییابد. فلسفه اصالت وجود خاص انسانی با اینکه فلسفه طرفدار اصالت فرد و خصوصیات و تفاوتهای ظریف افراد است از این مطلب نیز غفلت ندارد که انسان با دیگری زندگی میکند. به عبارت دیگر انسان را جدا از اجتماع و از خلال مفاهیم کلی بررسی نمیکند بلکه او را در میان واقعیتهای ملموس دنبال میکند. انسان خود را به مدد دیگری کشف میکند. فیلسوفان طرفدار اگزیستانسیالیسم بر اساس گرایش و عدم گرایش به خدا به دو گروه اگزیستانسیالیستهای دینی و ملحد تقسیم میشوند اندیشمندانی چون گابریل مارسل، کی برکه گارد، کارل یاسپرس از جمله معتقدان به خدا هستند و ژان پل سارتر نیز سر دسته اگزیستانسیالیستهای ملحد است. از آنجایی که این فیلسوفان با بحث پیرامون هستی و انسان پرداختهاند اکثراً به این مساله که انسان چه باید بشود؟ توجه داشتهاند البته در این میان مارتین هایدگر استثناست چه آنکه وی فقط کوشیده است تا موقعیت و عناصر وجودی انسان را نشان دهد.
طبیعت انسان در فلسفه اگزیستانسیالیسم: کیفیت نگرش فلسفههای اگزیستانس به ماهیت انسانی یکی از ارکان و مبنای این فلسفههاست. برحسب نظر پیروان این فلسفهها ماهیت انسانی اساساً با ماهیت غیرانسان یعنی حیوانات و نباتات و... متفاوت است بدین معنی که ماهیت اشیاء از قبل روشن است و به همین جهت تعریف آنها ممکن میباشد برعکس آنها، ماهیت انسان بیکران بوده و حدود و ثغوری دقیق نمیتوان برای آن تعیین کرد. سوال اصلی ما نباید انسان چیست باشد، چرا که در این صورت در همان سطح مابعدالطبیعه متعارف ماندهایم و انسان را موجودی مانند موجودات دیگر ملحوظ داشتهایم. عبارت درست پرسش ما باید انسان کی است؟ باشد، که در این صورت راجع به وجود او پرسیدهایم. به همین جهت است که تعریف انسان به حیوان ناطق یا حیوان دارای عقل تعریف بدی از انسان است. انسان ماهیت ثابت و لایتغیر ندارد او عبارت از جریان بیپایانی است که جزء بوسیله خودش در جهانی که او را احاطه کرده است محقق نمییابد. به عبارت دیگر انسان همواره در برابر خود طرحی را برای اجرا دارد و ریشه اصلی احکام دستوری نیز از خود او سرچشمه میگیرد.
فلسفه اصالت وجود خاص انسانی تعاریف متداول مثل تعریف ارسطو از انسان به عنوان حیوان ناطق را ناقص میداند زیرا اولاً لحظاتی وجود دارد که محرک اصلی انسان عواطف و خیالات اوست و عقل در چنین مواقعی نقش اساسی ندارد ثانیاً عقل تمام هستی انسان را نشان نمیدهد به همین دلیل که زیادهروی عاطفی مورد مذمت قرار میگیرد زیادهروی عقلی هم مورد مذمت قرار میگیرد.
نظرگاههای متفکران اگزیستانسیالیسم: آراء و نظرات متفکران اگزیستانسیالیسم در مورد انسان به صورت زیر ترسیم میگردد. 1ـ این متفکران بیشتر بر روی مساله انسان تکیه میکنند و اساساً هستی برای آنها در رابطه با انسان معنا و مفهوم پیدا میکند. 2ـ انسان را موجودی آزاد میدانند به بیان دیگر مهمترین بعد وجودی انسان را آزاد میدانند. 3ـ انسان تنها فردی از یک گروه و جمع نیست بلکه او شخصی است که از استقلال وجودی برخوردار است و علیه هر گونه جبری میتواند عمل کند. 4ـ انسان را موجودی میدانند که از امکانات وجودی بسیار برخوردار است و میتواند خود را تعالی بدهد به بیان دیگر انسان موجودی خودآفرین یا خودتعالی دهنده است. 5ـ انسان موجودی ممکن است که همواره مواجه با وجود معتبر و وجود نامعتبر است. اینکه وجود معتبر کدام است و چه وجودی نامعتبر است مورد اختلاف متفکرین اگزیستانس است. متفکران خداگرای اگزیستانس آنرا به گونهای مطرح میکنند و متفکران ملحد آنرا به یک گونه دیگر مطرح میکنند. 6ـ وجود معتبر انسان همواره با تسلیم به فردزدگی یا جمع زندگی تهدید میشود هم درون گرایی بیش از حد و هم برونگرایی افراطی انسان را از شخص شدن محروم میسازد.
مشخصات و خصوصیات فلسفههای اصالت وجود خاص انسانی:
1ـ حذف ارزشهای اخلاقی: اخلاق وجودی از هر نوع قشرگری رو برمیگرداند در فلسفهی وجودی قوانین و قواعد تحمیلهای بیرونی محسوب میشوند و موجود انسانی را به زور در قالبی از پیش تعیین شده جا میدهند و لذا او را از تحقق بخشیدن به خود اصیل بازمیدارد. بدین ترتیب فلسفهی وجودی به تشویق آن چیزی متمایل است که معمولا اخلاق موقعیت می نامند . فلسفه اصالت وجود خاص انسانی به خاطر اعتقاد با آزادی انسانی، هر امری را که ممکن است محظوری در برابر انتخاب و آزادی او باشد حذف میکند.
2ـ تفویض انسانی و شخصیت فردی او: اگر ساختن سرنوشت و ماهیت انسانی به خود او واگذار گردیده، دلیلش این است که به انسان اعتماد بیشتر پیدا شده است. پل سارتر در اثر موجز خود اگزیستانسیالیسم و مکتب اصالت بشر از تفوق بشری دفاع میکند و میگوید: انسان اساس دنیا است و بدون انسان دنیا وجود ندارد و این انسان که دنیا را از دریچه چشم و گوش و احساس باطن خود میبیند در دیدن دنیا و استباط حوادث آزاد است. ما آزاد هستیم و نمیتوانیم آزاد نباشیم و در برابر تمام حوادث جهان آزادی فکر، آزادی احساس و آزادی درک حقایق را کسی نمیتواند از ما بگیرد. ما محکوم هستیم که آزاد باشیم و تاریخ دنیا شامل مجموعهای از استنباطها و سلیقههای ما است و اگر این تاریخ را بردارید چیزی دیگر باقی نمیماند. بنابراین اگزیستانسیالیست فلسفه عالی انسانی و تفوق انسانی است.
3ـ آزادی از دیدگاه فلسفههای اصالت وجود خاص انسانی: اگر اساس هستی انسان را در امکان خاص و بی تفاوتی قرار داد و هیچ چیزی ضروری نباشد بنابراین انسان با نظر و انتخاب و نیتهای خود میتوان به آن بیتفاوتیها معنی بدهد و آنها را به میل و فکر خود تغییر بدهد همین حالت مبین آزادی اوست. قدرت انتخاب بین دو امر یا چند امر زمینه هستی انسان است. آزادی من چیزی نیست که افزایش بیابد یا خصوصیات ذاتی طبیعت من باشد بلکه دقیقاً عبارت است از زمینه هستی من است. پس با توجه به همه مطالب، انسان در انتخاب سرنوشت خود آزاد است. ماهیت انسان از کیفیت برخورداری او از آزادیاش سرچشمه میگیرد او محکوم به آزادی است یعنی نمیتواند در جهان باشد و نظر و عملی نداشته باشد. به قول مارتین هایدگر، او در جهان رها شده است این رهاشدگی هیچ اساسی جزء آزادی ندارد. آزادی بر حسب نظر سارتر از بیتفاوتی و خالی از معنی بودن امور سرچشمه میگیرد و اموری که تعین خاصی ندارد و منتظر آگاهی و التفاتی هستند تا به آنها معنی دهد. به عبارت دیگر انسان با انتخاب هدفهای خود امور دور و بر و دور و نزدیک خود را چنان تنظیم میکند که وافی به مقصود باشند با همین تنظیم ارزش آنها را نیز روشن میکند بدین ترتیب انسان در جستجوی ارزشها همواره میخواهد چیزی باشد که نیست و از آنچه هست تجاوز نماید.