حمید خوشآیند دولتآباد
موضوعی که در ابتدا باید طرح شود مفهوم توسعه و نوسازی است. توسعه و نوسازی دو کلمه مجزا با بار معنایی متفاوتی هستند که هر کدام ویژگی های خاص خود را دارا می باشد.
کاهی شاخص هایی را برای توسعه در نظر می گیرند از جمله شاخص های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی که درغرب به کار گرفته می شوند تا توسعه را توضیح دهند. شاید روشن ترین تصویری که از توسعه و نوسازی به ذهن برسد غربی شدن است. یعنی مرحله ای که الان غرب در آن به سر می برد.در آغاز توسعه را به معنای (ationzWesterni) یا غربی شدن تصور می کردند که غرب آینه تمام نمای جهان است و همه جهان برای رسیدن به توسعه باید همان مسیری را طی کنند که غرب طی نموده است. اما تحولات قرن بیستم این نظریه یعنی «غربی شدن به عنوان توسعه» را زیر سوال برده است. کمونیزم به عنوان نمونه بارز این تحولات است که این نظریه را زیر سوال برد. تحولات انقلابی در برخی کشورهای جهان سوم و تصویری که برخی از رهبران از جامعه ایدهآل ارائه دادند تردیدهایی در این نظریه ایجاد کرد و این موضوع را تقویت نمود که ضرورتا راه توسعه همه جهان یکی نیست و هر کشوری با توجه به سوابق تاریخی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی قدم در مسیر توسعه گذارده و راه توسعه خاص خود را در پیش گرفته است. مثلا در هند از سیوسیالیزم هندی صحبت شد و نهرو معتقد بود که راه سوم را پیدا کرده و به وسیله آن روح و فرهنگ هندی را در لوای سوسیالیزم، هندی حفظ کرده که نه از نوع سوسیالیزم شوروی و نه از نوع لیبرالیزم غربی است. سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که اصولا توسعه یافتگی چیست؟ و چه تفاوتی با نوسازی دارد؟ نوسازی معادل (ationzmoberni) است و بیشتر به روند توجه دارد، مثلا روند گذار از اقتصاد کشاورزی به اقتصاد تجاری و بازرگانی یا گذار از جامعه سنتی به جامعه صنعتی که یک روند نوسازی و نو شدن است.
پس هر چیز که امروز نو است ممکن است فردا کهنه شود. بنابراین در نوسازی فقط روند مطرح است و به هدف و فرجام توجه نمی شود. اما توسعه معادل (Devolopment) است. در توسعه برعکس نوسازی که به هدف و فرجام توجه نمی شود، نهایت و فرجام در نظر گرفته می شود، توسعه ناظر به اهداف است و به تحولاتی مربوط می شود که قابل اندازه گیری باشد. مثلا توسعه اقتصادی متفاوت از نوسازی اقتصادی است و بیشتر از توسعه اقتصادی صحبت می شود تا نوسازی اقتصادی. در روند نوسازی ممکن است وضعیت مطلوب گذشته فرو ریخته و نوسازی مخل توسعه باشد. مثلا جامعه سنتی جامعه ای است منسجم و با ثبات که دارای فرهنگ، مذهب و تاریخ مشترک است. در حالی که ممکن است بر اثر ورود تکنولوژی و صنعت از هم پاشیده شود. پس نوسازی ممکن است بر ضد توسعه باشد نوسازی مقدمه توسعه و شرط لازم است ولی شرط کافی نیست. بنابراین توسعه و نوسازی نه به معنای غربی شدن بلکه متفاوت از آن است و هر جامعه ای که متناسب با موقعیت زمانی و مکانی و سوابق تاریخی، فرهنگی و اقتصادی راه توسعه خاص خود را طی می کند. اما هر جامعه ای برای رسیدن به توسعه و نوسازی در ابعاد مختلف باید مراحلی را طی کند. یکی از نظریاتی که در دهه 1960 مطرح شد، هم برای توضیح فرآیند توسعه و نوسازی غرب و هم برای توضیح مشکلات جوامع در حال توسعه و همچنین برای توضیح آینده کشورهای در حال توسعه، نظریه گروهی از علمای اجتماعی و سیاسی آمریکا بود که هر چند نمی توان آن را به کشورهای در حال توسعه تعمیم داد، اما مرور آن خالی از لطف نیست. آلموند، وریا و پاول از نظریه پردازان مشهور هستند که نظریه 5 مرحله ای پیدایش بحران ها را مطرح کردند. این نظریه به عنوان یک نظریه خطی و همچنین مرحله ای و در عین حال خوش بینانه نسبت به آینده روند نوسازی مطرح شده است. به نظر این نظریه پردازان همه کشورها از نظر تاریخ توسعه سیاسی 5 بحران را پشت سر می گذارند تا اینکه از نظر سیاسی توسعه یافته تلقی شوند. از ناظر این نظریه پردازان، غرب توسعه یافته امروزی این 5 بحران را در طول سالیان متمادی و شاید چندین قرن حل نموده است. این نظریه پردازان همچنین معتقدند که حسن توسعه غرب این بود که در هر زمان یکی از این بحران ها پیدا شدند و بعد از اینکه آن بحران حل شد بحران دیگر پیدا شد و آن نیز بعدا حل شد. یعنی بحران ها به صورت ترتیبی پیدا و حل شدند. در حالی که مشکل و معضل اصلی کشورهای در حال توسعه امروزی این است که دچار تراکم بحران ها شده اند. یعنی هر 5 بحران در یک زمان سر برآورده و پیدا شده اند.
ولی به هر حال اگر کشورهای توسعه نیافته بخواهند توسعه پیدا کنند باید این 5 بحران را حل نموده و پشت سر بگذارندو به مرحله ای برسند که غرب رسیده است شاید این نظریه از منظر دیگری توسعه به معنای غربی شدن را تایید و تقویت کند. (ationzMoberni) یا نوسازی را به معنای (ationzWesterni) غربی شدن تلقی نماید. بنابراین فرآیند توسعه یک فرآیند چند مرحله ای است مثل فرآیند رشد شخصیت در انسان، پس توسعه و نوسازی به معنای عبور از چندین مرحله بحران است که در زیر به توضیح مختصر هر یک از این مراحل بحرانی خواهیم پرداخت:
بحران هویت: قرون 14 و 16 را در تاریخ غرب دوران بحران هویت و روند توسعه غرب می گویند. انقلاب رفرماسیون در نزاع دولت و کلیسا، مذهب و ریاست جنبش ناسیونالیسم اولیه غرب و ضدیت با فئودالیسم در این دوران شکل گرفت. منظور از بحران هویت این است که مردم در جامعه ای نسبت به مجموعه ای از ارزش های واحد احساس وفاداری کنند. همچنانکه در شخصیت یک فرد وقتی قائل به سلامت هستیم که این فرد از نظر منش و شخصیت دارای وحدت باشد یعنی دارای مجموعه متعارضی از عقاید در ذهن خود نباشد و وحدت عقیدتی و ارزشی داشته باشد. بنابراین مردم جامعه و ملت هم ممکن است دچار بحران هویت شوند و اینکه ندانند چه کسی هستند؟ و متعلق به کدام ملت هستند؟ این بحران در کشورهای غربی موجب برانگیختن منازعات و تحولات بسیار شد. قسمت عمده ای از تاریخ تحول غرب در واقع بازتاب پیدایش این بحران ها و حل آنهاست. مساله ای که در اروپای غربی وجود داشت این بود که آیا آنها جزو امت مسیحی هستند؟ یا اینکه شهروند مثلا کشور فرانسه یا کشور انگلیس و ....؟ دو گانگی در احساس وفاداری یکی از عوامل مهم در پیدایش بحران هویت است. بنابراین طی دو دهه قرن قسمت غربی اروپا این بحران را پشت سر می گذارد.
بحران مشروعیت: این بحران بخشی از تاریخ اروپا را می پوشاند. به خصوص از انقلا ب انگلیس تا انقلا ب 1789 فرانسه.منظور از بحران مشروعیت این است که دولت ها برای توجیه اقتدار خود از یک منبع واحد استفاده نکنند. بحران مشروعیت یعنی استفاده از منابع مشروعیت متفاوت و در عین حال متعارض برای توجیه قدرت. به خصوص دولت هایی که در حال گذار از جامعه سنتی به جامعه صنعتی و مدرن هستند ممکن است دچار چند گانگی در مشروعیت شوند یعنی ممکن است هم از سمبل های مشروعیت جامعه سنتی و هم از سنت های مشروعیت جامعه مدرن استفاده کنند. یعنی از یک طرف از مذهب یا از سنت ها یا از سلطنت که نظام های مشروعیت جامعه شناسی هستند و از طرف دیگر از پارلمان، انتخابات و نظام های مشروعیت جدید استفاده شود. در مورد اروپا طی قرن 17 و 18 میلادی جامعه در حال انتقال و گذار بود. در جامعه سنتی اروپا آن دوران اساس اقتدار و مشروعیت فرمان کلیسا بود و پاپ رابط بین قدرت سیاسی و قدرت روحانی یا بین شمشیر سیاسی و شمشیر روحانی بود. از طرف دیگر جامعه اروپا با اموری از قبیل رشد تجارت، ظهور اندیشه های جدید، گسترش پروتستانیسم و طرح نظریه قرار اجتماعی روبه رو می شود که در این بین حاکمیت مردم از طرف ژان بدن مطرح می گردد که اراده مردم جزو منابع مشروعیت قدرت محسوب می شود و حکام می بایستی آن را در نظر داشته باشند و قدرت تنها نباید بر مفاهیم مذهب تکیه کند بلکه به مفاهیم مردمی هم بپردازد. بنابراین بحران مشروعیت در اروپا با پیدایش نظریه قرار اجتماعی، عنصر رضایت مردم در سیاست تا انقلاب فرانسه به نحوی در اروپای غربی حل و فصل شد. با این اوصاف جامعه ای که دچار تعدد مشروعیت باشد جامعه ای که بی ثبات است و هیچ نظام سیاسی مبتنی بر مشروعیت مختلط تداوم پیدا نمی کند.
بحران توزیع: بعد از جنگ جهانی اول بحران توزیع پیدا شد. منظور از بحران توزیع این است که دولت ها چه نقشی در تعدیل اقتصادی در جهت ایجاد عدالت اجتماعی دارند به طور کلی در این بحران و برای اولین بار مساله توجه به عدالت اجتماعی مطرح می شود. این بحران بزرگ که بعد از جنگ اول جهانی به وجود آمد دولت ها مسولیت ایجاد رفاه نسبی در جامعه را به عهده می گیرند و سیاست های پولی، مالی برنامه ریزی، کنترل اقتصادی و سرمایه گذاری در جهت حل بحران توزیع صورت می گیرد. در توضیح بحران توزیع باید گفت که توسعه یک وجهی نیست بلکه وجوه گوناگونی دارد وقتی از توسعه صحبت می شود توزیع را هم در ایجاد فرصت های برابر برای شهروندان در نظر می گیرند. توزیع از جنبه سیاسی یعنی اینکه مردم به طور برابر بتوانند در زندگی سیاسی خود تصمیم بگیرند.
از جنبه اقتصادی اینکه ثروت های ملی به طور مساوی بین شهروندان تقسیم شود. بنابراین وضعیت نابرابر در تمامی ابعاد باعث بروز بحران توزیع می شود که آن را با تقسیم عادلانه ثروت ها و فرصت ها می توان حل کرد.
بحران مشارکت: در مورد بحران مشارکت بیشتر فرانسه و انگلیس در اروپا مدنظر است. بحران مشارکت در واقع ادامه بحران مشروعیت محسوب می شود وقتی که تصدیق می شود که مردم در حکومت نقش دارند ورضایت مردم شرط است و حاکمیت مردمی اساس مشروعیت حکام است آن موقع باید مشاهده نمود که مردم در عمل چقدر در تصمیم گیری های سیاسی شرکت دارند. پس مشارکت یعنی وجود مجاری و کانال هایی برای شرکت مردم و گروه های سیاسی در تصمیم گیری های سیاسی، از مظاهر عمده این بحران در اروپا تقاضای گسترده برای افزایش حق رای بود. حق رای در کشورهای اروپایی و در وهله اول به زمین داران داده می شد یعنی آنهایی که زمین داشتند. شرط حق رای هم مالکیت بود.
در نتیجه قسمت عمده ای از جمعیت اروپا حق رای نداشتند چون فاقد زمین بودند. بعدا جنبش هایی در اروپا به خصوص انگلیس و فرانسه به وجود آمد که خواستار حق رای به عامه مردم به خصوص طبقه کارگر شدند. این جنبش ها باعث بروز بحران شد که در نهایت با گسترش مجاری مشارکت مردم در سیاست پیدایش احزاب نهادها و گروه های نفوذ و باز شدن باب حکومت بر روی چنین نهادهایی و مشارکت احزاب سازمان یافته در زندگی سیاسی بحران مشارکت حل شد.
بحران نفوذ: بحران نفوذ یعنی کوشش برای بوروکراتیزه کردن کشور و گسترش بوروکراسی دولتی، منظور همان تقویت سازمان دولت است. بعد از اینکه هویت ملی مشخص می شود مشکل مشروعیت حل و امکان مشارکت پیدا می شود و حال باید دولت را قوی کرد. باید در ایالات نواحی و مناطق دور دست، دور افتاده نفوذ داشت و ارتباط را اعم از مادی و معنوی بسط داد.
در کشورهای اروپایی از اواخر قرن 19 تا جنگ جهانی اول اساس بوروکراسی منسجم دولت ها ریخته شده بود به این ترتیب سازمان دولتی نیرومندی پیدا می شود که کار ویژه های جدیدی هم پیدا می کند. پس به طور کلی از نظر نظریه پردازان توسعه یافتگی روند توسعه و نوسازی در غرب این مراحل 5 گانه را طی کرده وتوسعه سیاسی فعلی غرب هم حاصل حل این بحران ها است. براساس این نظریه کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته برای اینکه در چنبره توسعه نیافتگی گرفتار نشوند و قدم در مسیر توسعه و نوسازی بگذارند باید این بحران ها را طی کنند و به جامعه ای توسعه یافته برسند، هر چند که این نظریه، در میان تمامی کشورها عمومیت نخواهد داشت.