تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۷  ، 
کد خبر : ۱۰۲۳۱۲

بهائیت؛ در کنف حمایت استعمار (بخش اول)

اشاره: سازمان عفو بین الملل در اقدامی عجیب خواستار در نظر نگرفتن مجازات اعدام برای هفت سر شاخه بهایی در ایران شده که متهم به اقدامات تروریستی از جمله هدایت و رهبری بمب گذاری در حسینیه رهپویان شیراز و جاسوسی برای رژیم اشغالگر اسرائیل هستند که بیانیه همین سازمان دستاویز برخی رسانه های بیگانه برای حمله به ایران شده است . به گزارش تابناک بنا بر این گزارش ردپای فریبا کمال آبادی طائفی جمال الدین خانجانی عفیف نعیمی سعید رضایی بهروز توکلی مهوش ثابت و وحید تیزفهم از سردسته های فرقه بهاییان در ایران که هیچ گاه ارتباطشان را با رژیم اشغالگر اسرائیل انکار نکرده و حتی مقر اصلی شان در حیفاست پس از انتقال برخی اطلاعات داخلی به کشورهای بیگانه به ویژه اسرائیل و همچنین بمب گذاری مورد اشاره به سرعت توسط سربازان امام زمان شناسایی و پس از تحت نظر قرار گرفتن و اطمینان از رهبری این عده در حرکت های تروریستی بازداشت شدند. با اینکه این عده در بازجویی های انجام شده به این جرایم معترف بودند رادیو آلمان با تکیه بر گفتارهای عفو بین الملل این عده را زندانی عقیدتی خوانده و مدعی شد : اتهام های وارده به این اشخاص به انگیزه سیاسی وارد شده است ! حمایت دول استعماری از این افراد که اقدامات تروریستی و همچنین جاسوسی آنان برای رژیم اشغالگر قدس به اثبات رسیده است لزوم بازنگری در تاریخچه هویت و وابستگی این فرقه به بیگانگان از تاریخ تشکیل تا به امروز را ضروری می نماید.

ایجاد ادیان و فرق ساختگی یکی از ترفندهای مرسوم دول استعمارگر برای به انحراف کشیدن جریان صحیح دینداری بوده است . در حقیقت هدف کلی این بوده که فرق دست ساز در نهایت جایگزین ادیان الهی شده و حداقل چهره ادیان الهی را مشوش سازند. در حوزه یهودیت و مسیحیت این امر تا حد زیادی موفقیت آمیز بوده و ما امروز شاهد گروهها و فرقه های مختلفی هستیم که با آدابی عجیب و مناسکی غریب تر عده ای را به گرد خویش جمع کرده و ادعای سعادت و رستگاری برای آنان دارند.
در مقوله مهدویت نیز قریب یکصد و پنجاه سال پیش با کمک و هدایت استعمار انگلیس گروه دست سازی با نام و عنوان بابیت و بهائیت در کشور ما شکل گرفت و طبق بررسی های به عمل آمده و اعلام محققان و صاحبنظران تاریخی جهت گیری کلی بهائیت جداسازی ملت ایران از مراجع تقلید و مشغول کردن آنان به مکتبی ساخته بشر بود. مکتبی که جنبه های غیر عقلانی آن بر جنبه های عقلانیش فزونی داشت و بتدریج از صحنه های زندگی اجتماعی و سیاسی خارج می شد و در نهایت گرایش به این ایدئولوژی موجب جدا شدن مردم از دین و دینداری گردیده و پیوستن به مکاتب غیر دینی را تسهیل می نمود . (1) با ذکر این مقدمات با تاریخچه شکل گیری این فرقه ساختگی بیشتر آشنا می شویم:
تاریخچه بهائیت:
سید علی محمد شیرازی ملقب به باب از آغاز جوانی به عبادت طولانی و راز و نیازهای غیرعادی که با قرائت ادعیه و زیارات مذهبی همراه بود مشغول بود. او در ابتدای نوجوانی به فراگیری علوم ابتدایی مشغول گردید ادبیات فارسی و عربی را در سطح بسیار پایینی فرا گرفت و در سلک طلاب علوم دینی درآمد. ریاضت و گوشه گیری و چله نشینی رویه او بود. اندکی بعد درس و بحث را رها کرد و به دایی اش در بوشهر پیوست تا به امور تجارت و منشیگری بپردازد.
بر اساس پژوهشهای صورت گرفته پیوندهای اولیه علی محمد باب و پیروان او با کانونهای معینی تاکید دارد که شبکه ای از خاندان قدرتمند و ثروتمند یهودی در زمره شرکای اصلی آن بودند حضور پنج ساله علی محمد باب در تجارتخانه دایی اش در بوشهر و ارتباط با کمپانی های یهودی و انگلیسی مستقر در این بندر و کارگزاران ایشان اندکی پس از این اقامت پنج ساله بود که باب در سال 1260 ق دعوی خود را اعلام کرد و با حمایت کانونهای متنفذ و مرموزی به سرعت شهرت یافت . دوران اقامت باب در بوشهر مقارن است با سالهای اولیه کمپانیهای ساسون (متعلق به سران یهودیان بغداد) در بوشهر و بمبئی . (ساسون ها در دهه های بعد به امپراطوران تجاری شرق بدل شدند و در زمره دوستان خاندان سلطنتی بریتانیا جای گرفتند).
پس از کشف ادعای باب در بوشهر نزدیکان او این وضعیت را ناشی از هوای گرم بوشهر دانستند که ذهن باب را پریشان ساخته . از اینرو برای تغییر روحیه او را به عتبات عالیات در عراق فرستادند ولی در آنجا در مسلک شاگردان سید کاظم رشتی (جانشین شیخ محمد احسایی رئیس فرقه شیخیه) درآمد و تحت تاثیر او بود. البته بعدها طرفداران باب بر این اصرار می کردند که او در محضر کسی درس نیاموخته و علم او لدنی و الهامی است و خود او امی بوده و بدین وسیله سعی داشتند به لاطائلات او رنگ و حیاتی ببخشند. خود باب به شاگردی سید رشتی اعتراف کرده و در مدت اقامت نزد وی به شدت تحت تاثیر سخنان او بوده . در اینجا لازم است نکته ای را متذکر شویم و آن دانش مذهبی بسیار سطحی و ابتدایی علی محمد باب است . این واقعیت را با مطالعه کتاب « بیان » او به درستی می توان یافت . اقوال و آثار منتسب به علی محمد باب مونتاژی است از الفاظ و ادعیه شیعه امامیه و برخی اصطلاحات عرفانی شیخیه که بر آنها پسوند و پیشوندهای الف و لام دار افزوده شده . در کتاب بیان و یا دیگر ادعیه و متون منتسب به او حتی یک جمله عربی سالم و صحیح که با ادبیات کلاسیک و متون درسی یا عقیدتی حوزه های علمیه شیعه فراهم آمده باشد نمی توان یافت.
باب در حدود سن 24 سالگی ادعای بابیت کرد . و اندکی بعد مدعی مهدویت شد. بر اثر غائله او و فشار علما به حاکم فارس او دستگیر و به شیراز گسیل شد. پس از مدتی وی به تهران اعزام شد. محمدشاه قاجار که از وجود او در تهران بیمناک بود او را از تهران به ماکو فرستاد تا در قلعه ای زندانی گردد . پس از به سلطنت رسیدن ناصر الدین شاه در سال 1266 ق علما تبریز باب را به حضور پذیرفتند تا بدانند این بچه طلبه کیست و چه می گوید. ابهت علمی علما و هیبت و جلالشان باب را سخت به وحشت انداخت و از پاسخ به سئوالات ابتدایی صرف و نحو آنان عاجز ماند و شروع به توبه و استغفار نمود. پس از آن باب در قلعه چهریق زندانی بود و پیروان او در گوشه و کنار با نیروهای دولتی درگیر بودند. نهایتا تصمیم بر این شد که علی محمد باب به دلیل ادعاهای دروغین خود و نیز آشوبهایی که پیروان او در نقاط مختلف بر پا می داشتند اعدام شود و بدینسان وی در 27 شعبان 1266 در میدان عمومی تبریز به فرمان امیرکبیر (سیاستمدار شایسته و بالیاقیت تاریخ ایران) تیرباران شد و پرونده حیات این مدعی دروغین بسته شد.
پس از باب، میرزا یحیی نوری ملقب به صبح ازل (1330 ـ1266) جانشین وی شد . او به اتفاق برادرش میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاالله و عده ای از بابیان به عراق تبعید شدند. در عراق مابین آن دو برادر بر سر جانشینی اختلاف افتاد و پیروانشان نیز به نزاع پرداختند. عراق که تحت الحمایه دولت عثمانی بود نتوانست آنها را نگاه دارد از اینرو خلیفه عثمانی این دو برادر را به قبرس و فلسطین تبعید کرد. صبح ازل در قبرس و بهاالله در عکا در فلسطین مستقر شدند.
بابیان به طرفداری صبح ازل پرداختند و ازلی نام یافتند. بهائیان پیرو بهاالله گردیدند و بهائی نام گرفتند. در ابتدا بهائیان به ازلیان حمله کردند و آنان را کافر و مرتد می دانستند. این اختلافات علنی بود ولی بعدها رهبران این دو فرقه صلاح دیدند که آشکارا چیزی بر زبان نرانند.
میرزاحسنعلی نوری فرزند نوری مازندرانی در سال 1233 ق در تهران متولد شد . او از کسانی بود که به باب پیوست و از یاران وی شد. بهاالله مورد حمایت شدید سفارت روسیه در ایران بود. در تاریخ بهائیت هم آمده که سفیر روس به صدراعظم ایران هشدار داد که باید مسئول حفظ جان بهاالله باشد. میرزا حسینعلی نوری به مراتب با سوادتر از علی محمد باب بود و انتظار داشت که جانشین باب شود اما صبح ازل مورد توجه باب بود و به جانشینی برگزیده شد. رقابت بین دو برادر به نزاع کشیده شد و به دشمنی و عناد و انشعاب انجامید. در آغاز اکثریت را ازلیان تشکیل می دادند ولی تدابیر بهاالله موجب شد تا ازلیان در اقلیت قرار بگیرند و به تدریج رو به انقراض نهند . در سال 1330 ق که صبح ازل در قبرس درگذشت ازلیان که تعداد اندکی بودند به فراموشی سپرده شدند . بهاالله نیز در سن 76 سالگی در سال 1309 ق در عکا در فلسطین اشغالی درگذشت .
پس از او فرزندش میرزاعباس نوری خود را ملقب به عبدالبها کرد و جانشینی پدر را بعهده گرفت . او پیروان خود را عباسیان حقیقی و موحد قلمداد کرد و با حمایت دولت انگلیس آزادی عمل فراوانی یافت . عبدالبها از دولت وقت بریتانیا لقب « سر » دریافت نمود و تا آخر عمر به آن مفتخر بود. پس از مرگ عباس افندی یا همان عبدالبها شوقی افندی ربانی راه باطل و گمراهی آفرین او را تداوم بخشید و در تقویت و گسترش مذهب استعمار ساخته بهائیت از هیچ تلاش و فعالیتی دریغ نورزید. از آنجا که عباس افندی به هنگام مرگ پسر نداشت تا او را به پیشوایی و رهبری بعد از خود بگمارد به همین دلیل برای رهبری بهائیت چاره ای دیگر اندیشید که عبارت بود از بنیان نهادن سلسله ولایت امرالله بر اساس آنچه عباس افندی تحت عنوان (الواح وصایا) از خود باقی گذاشت . ولی امرها باید پی در پی و یکی پس از دیگری زمام رهبری و ریاست را عهده بگیرند و هر کدام از آنها باید جانشین بعد از خود را تعیین کند. شوقی افندی بهائیت را به صورت یک تشکیلات حزبی محافل منتخب محلی و ملی و شرکتهای تجاری قوام بخشید و در گسترش آن به شدت کوشید. بر اساس نظام کنترل اجتماعی تثبیت شده در این تشکیلات هرکس که بر خلاف نظر و تمایل شوقی افندی عمل می کرد ابتدا از تشکیلات تحت عنوان قلمرو اداری اخراج می شد و سپس از جامعه تحت عنوان قلمرو روحانی رانده و منفور می گردید و بدین وسیله مجازات می شد.
در دوران حیات شوقی افندی و پس از تشکیل اسرائیل با همراهی انگلستان فرقه بهائیت بدلیل سرسختی و عداوت علیه اسلام و قرآن مورد توجه و نظر خاص اسرائیل قرار گرفت و اموال آنان تحت حمایت در آمد و از مالیات معاف شد. شوقی افندی هم به سرسپردگی و خدمت خالصانه برای اسرائیل همت گماشت و همو بود که برای اولین بار نام ارض اقدس و شرق الاذکار را برای بزرگداشت اسرائیل استفاده نمود و با یهودیان و صهیونیستها در اوج احترام و بزرگداشت بود و این درحالی بود که بر اساس تعالیم ساخت استعمار عباسیان مال و جان و ناموس مسلمانان را مباح اعلام می نمودند و به شکنجه و سپس شهادت آنان می پرداختند.
سرانجام شرقی افندی در سال 1336 ق در لندن درگذشت و همانجا مدفون شد .
پس از مرگ شرقی افندی چند دستگی و نزاع در میان عناصر اصلی بهائیت شدت گرفت و بر سر جانشینی و رهبری این مذهب به اختلاف و کشمکش روی آوردند. گروهی از عباسیان زن آمریکایی شوقی افندی به نام « روحیه ماکسول » را به رهبری انتخاب کردند گروه دیگر «چارلز میسن ریمی» را برگزیدند و گروه سوم سمائی ها معروف هستند. اما نکته اساسی اینجاست که گروههای انشعابی بهائیت با وجود اختلافات فرقه ای با یکدیگر در اصول و مبانی و تعلیم بهائیت و اهداف و ماموریتهای سیاسی و استعماری و سرسپردگی برای کشورهای غربی همچون انگلیس و آمریکا و اسرائیل مشترک و متحد عمل می کنند.
اکنون مقصد اصلی بهائیان بیت العدل است که در بندر حیفا در فلسطین اشغالی قرار دارد. این مرکز در دامنه کوه کرمل قرار دارد و متشکل از یک هیئت 9 نفره است که هر 5 سال یکبار عوض می شوند و تحت حمایت های گسترده مالی و سیاسی اسرائیل و انگلیس قرار دارند و به تصمیم گیری درباره چگونگی گسترش بهائیت می پردازند . (2)
حمایت دولت‌های بیگانه و استکباری از بهائیان
روسیه تزاری:
چندی بعد از اعدام باب در تبریز سه تن از بهائیان به ناصرالدین شاه سوقصد کردند ولی این سوقصد نافرجام ماند و مرتکبان آن دستگیر شدند. حسینعلی بها در آن زمان نهایت کوشش را به کار برد تا مداخله خود را در امر سوقصد انکار کند ولی پناهنده شدن او به سفارت روس و حمایت علنی سفیر روسیه تزاری از وی سبب شد شاه ایران مهد علیا(مادر شاه) و سایر درباریان بیشتر به وی مظنون شوند و طرح توطئه سوقصد را از جانب او بدانند. در تاریخ « نبیل زرندی » (این تاریخ از آن رو اهمیت دارد که اکثر صفحات آن نقل قول از خاطرات عبدالبها می باشد به ویژه آنکه تمام متن تاریخ را بعد از تکمیل خود عبدالبها ملاحظه و تصویب نموده است.) چنین آمده است : «حضرت بهاالله سواره به سمت اردوگاه شاه که در نیاوران بود حرکت کردند در بین راه به سفارت روس که در زرگنده نزدیک نیاوران بود رفتند. میرزا مجید منشی سفارت روس از او مهمانی و پذیرایی نمود جمعی از خادمین حاجی علی خان حاجب الدوله (فراشباشی ناصرالدین شاه) حضرت بهاالله را شناختند و او را از توقف حضرت بهاالله در منزل منشی سفارت روس آگاه ساختند... فورا ماموری فرستاد تا بهاالله را از سفارت تحویل گرفته به نزد شاه بیاورد. سفیر روس از تسلیم بهاالله به مامور شاه امتناع ورزید و به بهاالله گفت که به منزل صدراعظم بروید و کاغذی به صدراعظم نوشت که باید بهاالله را از طرف من پذیرایی کنی و در حفظ این امانت بسیار کوشش نمایی و اگر آسیبی به بهاالله برسد و حادثه ای رخ دهد شخص تو مسئول سفارت روس خواهی بود .» (3)
شوقی ربانی چهارمین پیشوای بهائیت بعد از شرح واقعه گفته است : «...سفیر روس از تسلیم بهاالله امتناع ورزید و از هیکل مبارک تقاضا نمود که به خانه صدراعظم تشریف ببرند. ضمنا از مشارالیه به طور صریح و رسمی خواستار گردید امانتی را که دولت روس به وی می سپارد در حفظ و حراست او بکوشد.» (4)
این اعترافات به روشنی نشان می دهد که نه تنها پرنس دالگورکی سفیر روس حامی بهائیان بوده بلکه به طور کلی دولت روسیه تزاری از این فرقه حمایت می کرده است . پس از اینکه میرزاحسینعلی بها از سفارت روس به زندان منتقل شد سفیر روس که با استناد به مقررات کاپیتولاسیون از اتباع روس در ایران حمایت می کرد به دفاع از او و تلاش برای نجات جانش برخاست . نویسنده بهائی نوشته است : «قنسول (کذا) روس که از دور و نزدیک مراقب احوال بود و از گرفتاری بهاالله خبر داشت پیغامی شدید به صدراعظم فرستاد و از او خواست که با حضور نماینده روس و حکومت ایران تحقیقات کامل درباره بهاالله به عمل آید... و حکم نهایی درباره آن محبوس بزرگوار اظهار گردد ... و در نتیجه بهاالله از حبس خلاص شدند .» (5)
امان الله شفا (بهائی مستبصر) نوشته است: «وقتی رابطه بهاالله با آقای کینیاز دالگورکی برای دولت ایران آفتابی شد دیگر دولت روس نمی توانست از وجود بهاالله در ایران برای ادامه برنامه خود استفاده نماید و از طرفی اگر ایشان در ایران می ماند ممکن بود به دست مسلمانان کشته شود این چند موضوع سبب شد که جناب سفیر نقشه دیگری بریزد مقدمات اعزام وی را به جانب دیگر فراهم ساخت و با وسایلی آنچنان صحنه سازی نمود که میرزا حسینعلی از ایران تبعید گردد تا در خارج بهتر بتواند به وسیله آن وجود نازنین به هدف های خویش نایل شود ....» (6)
انگلیس:
در مورد مناسبات انگلیس و کلا قدرت های استعماری با باب و بابیگری دو نظر مختلف بین پژوهشگران وجود دارد. گروهی ظهور فرقه باب را از اساس بر ساخته بیگانگان می شمارند و گروه دیگر مداخله قدرت های خارجی در این جریان را پس از پیدایش و گسترش آن می دانند. اما هر دو گروه در این نکته اتفاق نظر دارند که پس از ظهور باب و ایجاد آشوب توسط پیروان وی در نقاط مختلف ایران (نظیر مازندران یزد و زنجان) قدرت های بیگانه (که همواره در پی ماهی گرفتن از آب گل آلودند و نان اختلاف و آشوب بین ملت ها و دولت ها را می خورند) وارد عمل شدند و هر یک به شیوه خاص خود کوشیدند از این فرقه به سود خویش بهره گیرند.
در سال 1229 که در شهر یزد بلوای خونینی توسط بابیان به وقوع پیوست و به فرار حاکم شهر و پناه بردن او به ارگ دولتی منجر شد نخستین گزارش نماینده دولت انگلیس در ایران به وزارت امورخارجه آن کشور ارسال گردید که نکته ظریفی را بیان می کرد : « اگر اصول عقاید این واعظ (میرزا علی محمد باب ) که چیز تازه ای در بر ندارد به حال خود گذاشته شود بدون شک بی اهمیت بودنش معلوم خواهد شد و رو به زوال خواهد گذاشت تنها شکنجه و عقوبت است که می تواند آنان را از افول و خفت نجات بخشد ....» (7)
در قضیه سوقصد به ناصرالدین شاه نماینده انگلیس طی گزارشی که در آن فرقه باب را هم معرفی کرده چنین گفته است: «در کمال اعتماد و اطمینان تصور و تایید می شود که سوقصد نسبت به شاه از انتقام بابی ها سرچشمه می گیرد.» (8) یکی از متهمان اصلی این سوقصد شخص حسینعلی بها (موسس بعدی «بهائیت») بود که به همین اتهام دستگیر و به زندان افکنده شد ولی چنان که گذشت با پا در میانی جدی سفیر روسیه از زندان و مرگ نجات یافت و به عراق تبعید شد.
پس از انشعاب بابیه به دو گروه بهائی (اتباع حسینعلی بها) و ازلی (اتباع یحیی صبح ازل برادر بها) و تبعید بهائیان توسط دولت عثمانی به عکای فلسطین تدریجا انگلیسی ها با بهائیان ارتباط برقرار کردند و به ویژه در اواخر دوران جنگ جهانی اول (که امپراتوری روسیه از بین رفت ) انگلیسی ها به حمایت از بهائیان برخاستند. مهم ترین اقدامی که در این ایام انجام شد دادن لقب «سر» و نشان «نایت هود» از طرف دولت انگلیس به فرزند و جانشین بها عبدالبها بود. شوقی ربانی در این باره گفته است: «پس از اختتام جنگ (جنگ جهانی اول) و اطفای نایره حرب و قتال اولیای حکومت انگلستان از خدمات گران بهایی که حضرت عبدالبها در آن ایام مظلم نسبت به ساکنین ارض اقدس و تخفیف مصائب و آلام مردم آن سرزمین مبذول فرموده بودند در مقام تقدیر برآمدند و مراتب احترام و تکریم خویش را با تقدیم لقب «نایت هود» و اهدای نشان مخصوص از طرف دولت مذکور حضور مبارک ابراز داشتند .» (9) عبدالبها نیز در تایید دولت انگلیس لوحی صادر کرده که رونوشت آن در جلد سوم کتاب مکاتیب عبدالبها آمده است . وی در نامه ای برای امپراتوری انگلیس این چنین دست به دعا برداشته است : «اللهم اید الامپراطور الاعظم جورج الخامس انگلترا بتوفیقاتک الرحمانیه و ادم ظلها الضلیل علی هذه الاقلیم الجلیل بعونک و صونک و حمایتک انک انت العزیز الکریم .» (10) یعنی : «پروردگارا امپراتور بزرگ ژرژ پنجم پادشاه انگلستان را به توفیقات رحمانی خود موید بدار و سایه بلندپایه آن کشور را بر این منطقه به یاری و حمایت خویش مستدام بدار. تو نیرومند و عالی و عزیز و کریم می باشی» !
در جنگ جهانی اول بهائیت علیه عثمانی ها با ارتش انگلیس در سرزمین فلسطین همکاری کردند و متقابلا انگلیسی ها مجدانه از جان عبدالبها و خویشاوندان او (در برابر عثمانی ها) حمایت نمودند. این مطلب در نوشته شوقی چنین آمده است : «...احبای انگلستان چون بر خطرات شدیده ای که حیات مبارک (عبدالبها) را تهدید می کرد اطلاع یافتند بلادرنگ برای تامین سلامت آن وجود اقدس اقدامات و مساعی لازمه را مبذول داشتند. لرد کرزن و سایر اعضای کابینه انگلستان نیز راسا و مستقیما از وضع مخاطره آمیز حیفا استحضار حاصل نمودند. از طرف دیگر لرد لامینگتون با ارسال گزارش فوری و مخصوص به وزارت خارجه آن کشور نظر اولیای امور را به شخصیت و اهمیت مقام عبدالبها جلب نمود. و چون این گزارش به لرد بالفور وزیر امورخارجه وقت رسید در همان یوم وصول دستور تلگرافی به جنرال آلنبی سالار سپاه انگلیس در فلسطین صادر و تاکید نمود که به جمع قوی در حفظ و صیانت حضرت عبدالبها و عائله و دوستان او بکوشد ....» (11) ارتباط بین بهائیان و انگلیسی ها به جایی رسید که پیشوای بهائیت «جان افراد ایرانی را نیز فدای انگلستان» می کرد. عباس افندی در سفر به انگلیس نوشته است : «خوش آمدید خوش آمدید اهالی ایران بسیار مسرورند از اینکه من آمدم اینجا و الفت بین ایران و انگلیس است . ارتباط تام حاصل می شود و نتیجه به درجه ای می رسد که به زودی افراد ایران جان خود را برای انگلیس فدا می کنند و همین طور انگلیس خود را برای ایران فدا می نماید از اصل ملت ایران و انگلیس یکی بودند ...» (12)
آمریکا :
عباس افندی هنگامی که امریکا را صاحب نفوذ و پیشرفت سریع یافت به جانب آن روی آورد. او در سفر به امریکا گفته است : «امشب من نهایت سرور دارم که در همچو مجمع و محفلی وارد شدم . من شرقی هستم الحمدالله در مجلس غرب حاضر شدم و جمعی می بینم که در روی آنان نور انسانیت در نهایت جلوه و ظهور است ...» (13) عباس افندی سپس آمریکاییان را تشویق کرده است که به ایران هجوم آورند و در این کشور سرمایه گذاری کنند و به قول نویسنده «تاریخ و نقش سیاسی رهبران بهائی» : «آقای عباس افندی روزی تمامیت ارضی کشوری را می فروشد که هیچ گونه وابستگی بدان نداشته است . و روزی هم دندان طمع دیگران را نسبت به معادن کشور ایران تیز می نماید. هنگامی که به آمریکا رفته بود برای خوشامد آنان گفته : از برای تجارت و منفعت ملت آمریکا مملکتی بهتر از ایران نه . چه که مملکت ایران مواد ثروتش همه در زیر خاک پنهان است . امیدوارم ملت آمریکا سبب شوند که آن ثروت ظاهر شود ...» (14)
از طرف دیگر همان طور که شناسایی بهائیت ابتدا در امریکا آغاز شد در به رسمیت شناختن موقوفات بهائی نیز همین قاره پیش قدم گردید. بدین ترتیب که بهائیان آمریکایی موفق شدند در مدت کوتاهی عوارض و مالیات های موقوفات بهائی را لغو کنند و حتی تسهیلات و مساعدت هایی نیز برای بهائیانی که صرفا به امور بهائیت مشغول بودند به وجود آورند. به موجب موافقت نامه و اسنادی که در سال های 1307 ,1308 ,1314 ,1317, 1318 ,1320 و 1321 به تصویب فرمانداران ایالات مختلف رسید موقوفات بهائی به نام «محفل مرکزی بهائیان آمریکا» یا «رفقای جامعه بهائیت» ثبت شد . (15)
اسرائیل
دوران رهبری شوقی افندی (نوه و جانشین عبدالبها) در زمان سیطره و «قیمومت» تحمیلی انگلیس بر مردم فلسطین (1299 ـ1327) و سپس تشکیل حکومت غاصب اسرائیل (1327) گذشت . شوقی که در حیفا (از شهرهای فلسطین اشغالی) می زیست با این دو حکومت روابط صمیمانه داشت و متقابلا از حمایت های بی دریغ آن دو برخوردار بود.
برقراری روابط صمیمانه با دشمنان ملت مسلمان و ستمدیده فلسطین توسط شوقی دلایل و علل گوناگونی داشت که یکی از آن ها کینه عمیق او نسبت به مسلمانان بود که از عصر باب و بها به او به ارث رسیده بود و در نوشته های او به ویژه «لوح قرن» کاملا بازتاب دارد.
بابیان و بهائیان به علت درگیری های سخت و خونینی که از همان آغاز پیدایش با مسلمانان (در ایران) داشتند با پیروان این آیین بیش از دیگران کینه توزی می کردند و هنوز هم می کنند. در گزارش نماینده انگلیس در ایران به وزارت خاجه آن کشور آمده : «گرویدن به بابیگری صحیح است ولی اعمال زور مجاز نیست مگر به مسلمانان که قتلشان در همه موارد مجاز می باشد زیرا آن ها دشمنان باب و مریدانش هستند و همچنین افول مذهب اسلام تقدیر آسمانی است .» (16) لذا چهارمین پیشوای بهائیت درصدد برآمد با استفاده از اختلافات دیرین مسلمانان و یهودیان سرزمین اسرائیل را مرکز اصلی بهائیان قرار دهد و دولت یهود را به صورت پناهگاه بلکه تکیه گاه جهانی این فرقه درآورد. از طرف دیگر از مظاهر دشمنی دیرین یهودیان نسبت به مسلمانان این بود که از هر نیروی ضداسلامی حمایت می کردند مخصوصا که سرزمین اسرائیل در محاصره کشورهای اسلامی قرار داشت (و هنوز هم دارد) لذا مسلک بهائیت را جز مذاهب رسمی در کشور اسرائیل قرار دادند ضمن اینکه جلب سرمایه داران بزرگ که بهائیان و مخصوصا رهبران این فرقه در راس آن ها قرار داشتند و طبعا سرمایه های خود را در این سرزمین نوبنیاد به کار می انداختند به سود حکومت جدیدالتاسیس اسرائیل بود. اگر مجموعه این عوامل به تدفین رهبران بهائی در این سرزمین افزوده شود که خود مرکز مقدسی برای بهائیان می شود و هر سال گروه های کثیری را با سرمایه های کلان و مخارج گزاف به سوی این سرزمین سرازیر می کند انگیزه تفاهم فوق العاده بهائیان و اسرائیلیان بیشتر و بهتر درک می گردد.
شوقی ربانی طی نقشه ده ساله خود ضمن هدف بیست وچهارم حمایت از دولت اسرائیل را بر همه دولت های جهانی ترجیح داده و به بهائیان توصیه کرده است که در تاسیس شعب محافل روحانی و ملی بهائیان فقط: «...در ارض اقدس بر حسب قوانین و مقررات حکومت جدیدالتاسیس اسرائیل... این گونه محافل را به وجود آورید .» (17) اما وقتی به بهائیان ممالک ایران عراق انگلستان و آلمان برای تشکیل شعب محافل روحانی و ملی را توصیه نمود هیچ گاه به رعایت قوانین و مقررات این ممالک اشاره نکرده است .          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات