تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۳  ، 
کد خبر : ۱۰۲۳۳۳
30 تیر و پیامدهاى آن در گفت‌وگوى «جوان» با دکتر محمدحسن سالمى

مصدق مردم را فریب داد

شاهد توحیدى مقدمه: «مرقوم حضرت آقا به وسیله آقاى حسن آقاى سالمى زیارت شد، اینجانب مستحضر به پشتیبانى ملت ایران هستم»این نامه دو سطرى از دکتر مصدق در پاسخ به نامه «هشداردهنده» آیت الله کاشانى در ۲۷ مرداد ماه ۱۳۳۲ ، نام دکتر محمدحسن سالمى را در تاریخ نهضت ملى ماندگار کرد. او که نوه دخترى آیت الله کاشانى و از فعالان نهضت ملى در دوران اوج گیرى و افول آن بود، گفتنى هاى فراوانى از رویدادهاى این قطعه تعیین کننده تاریخ ایران در ذهن دارد که بخش هایى از آنها در ماه هاى آینده در قالب کتاب خاطرات وى به تاریخ پژوهان عرضه خواهد شد. با وى در باب زمینه هاى شکل گیرى رویداد ۳۰ تیر و پیامدهاى آن به گفت وگو نشستیم که نتیجه آن در پى مى آید.

* به نظر شما درخواست وزارت جنگ از شاه توسط دکتر مصدق چه وجهى داشت و آیا وى از عدم پذیرش این درخواست توسط شاه اطلاع داشت یا در واقع به دنبال دستاویزى براى یک استعفاى آبرومند مى گشت؟
** دکتر مصدق در سال اول حکومتش، شیوه روشنى داشت، ولى در سال دوم به بن بست رسید و مى خواست کنار برود. کنار رفتن در آن شرایط، دل و جراتى مثل ژنرال دوگل مى خواست که آمد و به ملتش گفت: «هموطنان فرانسوى! به من راى نمى دهید، بنابراین من مى روم.» و دکتر مصدق چون دلش مى خواست وجیه المله بماند، چنین شهامتى را نداشت. او مى خواست با سلام و صلوات برود و به همین دلیل به هنگام معرفى کابینه، موضوعى را مطرح کرد که مى دانست شاه با آن موافقت نمى کند. از زمان تشکیل سلسله پهلوى، وزیر جنگ را خود رضاشاه و محمدرضاشاه تعیین مى کردند و ممکن نبود که این مقام را به کس دیگرى بسپارند، چون قدرت خودشان به مخاطره مى افتاد. مصدق ادعا کرد ارتش نمى گذارد کار کنم و به همین دلیل وزارت جنگ باید در اختیار من باشد که البته شاه قبول نکرد و او هم همین را بهانه کرد و استعفا داد.
* آیا ارتش واقعاً در کار مصدق مداخله مى کرد؟ اگر بپذیریم که این ادعا صحت هم داشت، آیا در آن مقطع بسیار حساس تاریخى، جاى طرح چنین درخواستى بود و به بحرانى که پدید آمد، مى ارزید؟
** به انقلاب اسلامى و شیوه رهبرى امام خمینى(ره) توجه کنید. در آن مقطع، قدرت شاه با دوران مصدق قابل قیاس نبود و به قول خودش، پاهایش را در چکمه هاى پدرش کرده و شنل پدرش را روى دوشش انداخته بود. ساواک هم در اوج قدرت و تحت امر او بود، ولى دیدیم که امام(ره) با او چه کرد. دکتر مصدق مى توانست با حمایت آیت الله کاشانى و به تبع ایشان و پشتیبانى ملت، هر مانعى را از سر راه بردارد، ولى او مى خواست با این بهانه که نمى گذارند کار کنم و به همین دلیل کنار مى روم، صحنه را ترک کند. آیت الله کاشانى و دیگران، جانفشانى کردند و به دربار گفتند که اگر دکتر مصدق برنگردد، ما اعتراضاتمان را متوجه دربار مى کنیم و مصدق را برگرداندند وگرنه نهضت ملى در همان زمان از بین رفته بود. مردم در ۳۰ تیر، شاه و دربار و بهتر بگویم، استعمار را وادار به عقب نشینى کردند. برایتان قابل قبول است که با چنین قدرتى، ارتشى که تا آن موقع نتوانسته بود حرکت قابل توجهى بکند، بتواند جلوى مصدق را بگیرد؟ او در واقع کاسه کوزه بى فکرى ها و ناکامى هایش را به این شکل بر سر ارتش شکست، چون دنبال بهانه اى براى کنار رفتن آبرومندانه بود و وجاهت خودش برایش مهم تر از سرنوشت نهضت ملى بود. بعدها هم که دیدیم بعد از برگشتن به نخست وزیرى، سرلشکر وثوق را که یکى از متجاوزین ۳۰ تیر بود، به جاى تنبیه، معاون وزارت جنگ کرد. اینها باید چشم و گوش ما را باز کند که همه اینها بازى سیاسى بود.
دکتر مصدق بعد از ۳۰ تیر، زمام ارتش را در دست گرفت، ولى باز هم نتوانست اهداف نهضت ملى را پیش ببرد و گفتند که ارتش علیه ما کودتا کرد.
این تعبیر کودتا هم اختراع خود آنهاست. کودتایى در کار نبود. آیت الله کاشانى و ملت نگذاشتند مصدق در روز ۳۰ تیر برود و این مساله ابداً خواست او نبود. تنها کسى که این وسط ضرر مى کرد آیت الله کاشانى بود که اعلامیه داد و مردم را به میدان آورد، اما نکته جالب اینکه هنوز آب کفن شهداى ۳۰ تیر خشک نشده بود که مصدق نامه اى براى آیت الله کاشانى فرستاد که علت مخالفت شما با سرلشکر وثوق چیست؟ به نظر من، کمر نهضت ملى نفت در همین جا شکست. مصدق وزارت جنگ را از شاه درخواست کرد، بعد هم به آزار آیت الله کاشانى پرداخت، بعد از چند ماه به وسیله افشار طوس و اقوامش، ارتش را از طرفداران شاه تصفیه کرد.
بدیهى است که آنها عکس العمل نشان مى دادند. او افراد مؤثر نهضت ملى را با این ادعا که اینها نمى گذارند کار کنم، رندانه کنار گذاشت و چون عرصه خالى شد، زاهدى در ظرف نصف روز زمام امور را به دست گرفت. دکتر مصدق ارتش را در اختیار داشت و مى توانست خیلى کارها بکند، اما عملاً نخواست یا نتوانست از این امکان استفاده کند و در روز آخر باز هم به حزب توده گفت که همه به من خیانت کردند و ارتش در اختیار من نبود. حتى ادعا کرد رئیس ستاد ارتش که از اعضاى حزب بود، با طرفداران شاه ساخته است! او با آیت الله کاشانى نساخت، شاه را تحریک کرد و عده زیادى را که هسته ارتش را تشکیل مى دادند و واقعاً در مقابل استعمار ایستاده بود، به وسیله افشار طوس از ارتش اخراج و آن را متلاشى کرد. بعضى از ارتشى ها واقعاً فداکارى مى کردند و مملکت در یک سال اول در امان بود و هیچ اتفاق سوئى هم از طرف ارتش نیفتاد، ولى بعد از اینکه مصدق ارتش را در دست گرفت، آن را متلاشى کرد و آن فاجعه روى داد.
* چگونه آیت الله کاشانى و نیز هم پیمانان دکتر مصدق، در طول چند سال فعالیت سیاسى، نتوانستند او را بشناسند؟
** نه تنها آنها که همه گول حرف ها و حرکات مصدق را خوردیم و فکر کردیم راست مى گوید، ولى وقتى او آیت الله کاشانى و اعضاى مؤثر جبهه ملى را کنار گذاشت، متوجه شدیم که مى خواهد با این ترفندها کنار برود. صدیقى از قول شایگان مى گفت: «شبى که مصدق مى خواست از روى پشت بام ها فرار کند، به او گفتم خیلى بد شد، ولى مصدق گفت: خیلى هم خوب شد! ملت ما را نبرد، بلکه دو ابر قدرت ما را بردند!» همه این صغرا کبراها را چیده بود که این طور بشود و ساعت ۵ عصر ۲۷ مرداد که من نزد او رفتم که پیغام آقاى کاشانى را به او برسانم تا درباره خطر به او هشدار داده بود، دست زد به پشت من و گفت: «آقا! این حرف توده اى هاست.
گول توده اى ها را نخورید.» او تا اواسط روز ۲۸ مرداد، همین حرف را مى زد و تازه بعدازظهر بود که به فکر افتاد از منزلش برود! به گفته آقاى صدیقى، دکتر مصدق وقتى در خانه دکتر معظمى بودند،گفته بود: «حالا که هوا تاریک شده، قبل از اینکه به دست رجاله ها بیفتیم، بهتر است خودمان را به حکومت نظامى معرفى کنیم.»! این حرف را کسى مى زند که یک عمر ادعاى مبارزه کرده است! او خودش مى خواست که کار تمام شود. دکتر مصدق، نهضت مردم را به تیررس دشمن رساند، ولى خودش جان سالم به در برد.
* چگونه است که دکتر مصدق به هنگام استعفا هیچ یک از هم پیمانان سیاسى خود را در جریان امر قرار نداد؟
** این هم یکى از سؤالات اساسى است. آن روزها حسین مکى آمد پیش آیت الله کاشانى و گفت: «مصدق مى خواهد استعفا بدهد، ولى من به او گفته ام اقلاً در استعفایت، علت واقعى را بنویس.» ما دکتر مصدق را آن طور که باید نمى شناختیم و احساس مى کردیم مظلوم واقع شده و علیه دربار و قوام السلطنه حرکت کردیم. در ۳۰ تیر، وجهه سیاسى دکتر مصدق کاهش جدى پیدا کرد و آیت الله کاشانى با زحمات فراوان، مردم را به خیابان ها کشید. ایشان مجبور شد براى این کار عده زیادى را به شهرستان ها بفرستد.
خود بنده، همراه با مرحوم دکتر نخشب، مامور قزوین شدیم. مى توانم قسم بخورم که تا ساعت چهار صبح با عده اى از ملیّون قزوین صحبت کردیم و هیچ کدامشان نمى توانستند بگویند که آیا فردا مى توانند یک میتینگ تشکیل بدهند یا نه. مى گفتند مردم، زده شده اند و یک سال است که هیچ کارى پیش نرفته. من و دکتر نخشب مجبور شدیم فردا صبح در خیابان اصلى قزوین فریاد بزنیم: «مرده باد قوام، زنده باد دکتر مصدق» تا عده اى آدم هاى کنجکاو جمع شدند. بعد اتوبوس کفن پوشان کرمانشاه آمد که آنها را هم نگه داشتیم و به این ترتیب گروهى را تشکیل دادیم. این اصلاً کار آسانى نبود، ولى از اینکه دکتر مصدق داشت ملت را گول مى زد، اصلاً خبر نداشتیم و باور هم نمى کردیم.
آیت الله کاشانى مى گفت ما دچار قحط الرجال هستیم و کسى را نداریم و دکتر مصدق باید به خاطر جریان نفت بماند تا مبارزه اى را که شروع کرده ایم به سرانجام برسانیم. دکتر مصدق در سال اول، نقش خود را خیلى خوب بازى کرد و آیت الله کاشانى با دل و جان، همه شخصیت خود را براى دفاع از او گرو گذاشت. ایشان مى خواست قوام را بیندازد و دکتر مصدق را تثبیت کند.
هنگامى که علاء از طرف شاه آمد، مرحوم آیت الله کاشانى که داشت از منزل بیرون مى رفت، به من فرمود: «مواظب این باش تا من برگردم.» من هم با آنکه جمعیت زیادى در منزل آقاى گرامى بود، در اتاق را قفل کردم و به اتاق بالا رفتم و هرچه مردم داد زدند که در را باز کنید، آقاى علاء مى خواهند تشریف بیاورند، من محل نگذاشتم تا مرحوم کاشانى برگشت. آقا رفته بود منزل مرحوم ناظرزاده کرمانى تا نظر موافق او را براى مصدق بگیرد. کسانى که با آقا رفته بودند، مى گفتند آیت الله کاشانى گوشه کت او را گرفته و گفته بود: «تو که شعر مى گویى و احساسات دارى، چرا نمى بینى که ملت دارد خون مى دهد؟» او گوشه کتش را از دست آقا گرفته و گفته بود: «خیلى خب! به جدتان قسم که به مصدق راى مى دهم.» آقا هم خانه او نرفته بود. ساعت ها با دیگران هم صحبت کرده بود و وقتى ۳۰ تیر شد، وکلاى مجلس به اندازه کافى قول داده بودند که به قوام راى ندهند. وقتى که آقا به خانه برگشت، با علاء اتمام حجت کرد که ما اکثریت داریم. به شاه بگو قوام باید برود. وقتى خبرى نشد، آقا آن نامه معروف را به علاء نوشت که اگر مصدق برنگردد، حمله را مستقیماً متوجه دربار مى کنم.
* شما در مذاکراتى که آیت الله کاشانى با امینى و علاء داشتند، شرکت داشتید؟
** نه، چون خلاف ادب بود. چندین دفعه دکتر مصدق و آقاى کاشانى تک و تنها بودند و جز من کسى نبود، ولى ابداً داخل نمى رفتم که ببینم چه مى گویند. من تنها در موارد معدودى شاهد گفت و گوهاى آیت الله کاشانى با مراجعین خود، به ویژه سیاسیونى بودم که ایشان دلشان نمى خواست با آنها خصوصى صحبت کنند. در هر حال کسى را نداشتیم که جاى دکتر مصدق را با آن گذشته افتخار آمیز بگیرد، ولى شاید اگر قوام آمده بود، این قدر ضرر نمى دیدیم که با نخست وزیرى دکتر مصدق دیدیم .
* شاید اگر آیت الله کاشانى بر آمدن مصدق اصرار نمى کرد، بسیارى از مشکلات ایجاد نمى شد.
** این حرف را امروز مى شود زد، ولى آن روزها اگر کسى غیر از مصدق مى آمد، اختلافات شدیدى به وجود مى آمد. چه کسى مى آمد؟ معظمى از نظر آیت الله کاشانى، عنصرى مشکوک و بیشتر طرفدار انگلیسى ها بود. شایگان هم تا آخر عمرش عملاً توده اى ماند و معاون دکتر کشاورز بود. به اینها نمى شد مسؤولیت نخست وزیرى را واگذار کرد. مصدق تنها گزینه موجه بود، مضافاً بر اینکه حتى به اینها هم نگفته بود که خودش نمى خواهد بماند. همه گمان مى کردند که راست مى گوید و واقعاً ارتش و شاه نمى گذارند او کار کند.
* در اعلامیه تهدیدآمیز قوام که قبل از ۳۰ تیر صادر شد، لبه تیز حمله او متوجه آیت الله کاشانى است، در حالى که ظاهراً دکتر مصدق رقیب اوست. تحلیل شما از این موضوع چیست؟
** چون غیر از آیت الله کاشانى کسى قدرت نداشت مردم را به صحنه بکشاند. مهندس حسیبى مى توانست؟ مهندس زیرک زاده مى توانست؟ چه کسى دنبال سنجابى مى رفت؟ اینها پوشال هاى روى آب بودند و دیدیم در اوایل انقلاب وقتى خواستند علیه لایحه قصاص حرف بزنند و شلوغ کنند، با یک تشر امام(ره) جا زدند. قوام مرد سیاست بود و یک بار هم آقاى کاشانى را به بهجت آباد قزوین تبعید کرده بود و خوب مى دانست قدرت حقیقى در کجاست. او در کاغذى که درباره مجلس مؤسسان به شاه نوشته بود، هم خودش و هم شاه، شخصیت آیت الله کاشانى را تقدیس کرده بودند. او مى دانست شخصیت دیگرى نیست که مردم گوش به فرمانش باشند، این بود که نوک پیکان حمله اش را به طرف آیت الله کاشانى نشانه رفت.
* عده اى معتقدند قوام توهم داشت که شرایط جامعه شبیه به دوران ختم غائله حزب دموکرات در آذربایجان توسط اوست. شما در این باره چه تحلیلى دارید؟
** آمریکایى ها از قوام حمایت کردند و شمس پهلوى، او را آورد و شاه هم مجبور شد دوباره به او لقب جناب اشرف بدهد. شاید اگر مصدق در۳۰ تیر آن بازى ها را در نیاورده بود، قوام السلطنه مى توانست کارى کند که اگر نفت صددرصدش مال ما نمى شد، دست کم پنجاه درصدش بشود و غرامت و اموال شرکت نفت، یکسره از بین نمى رفت، ولى آن طنازى هایى که مصدق در سال اول کرد، دل ما را برد و تصور کردیم مى تواند راه را ادامه بدهد و باید از او حمایت کرد.
تصورش را هم نمى کردیم که او خودش نمى خواهد بماند. وقتى آن نهضت عظیم از بین رفت، شرایط جامعه به وضع بیست سال قبل خود برگشت. متاسفانه ما خوش استقبال و بد بدرقه ایم. همه چیز هم یادمان رفت و به شاه کرنش کردیم و جریان قبل از نهضت افتخارآمیز ملى را ادامه دادیم. مصدق از همه جور حمایتى برخوردار بود و مى توانست جامعه را نجات بدهد، ولى آن وضعیت خفت بار را به بار آورد و در ۲۸ مرداد، یک نفر از اینهایى که قبلاً فریاد مى زدند مصدق پیروز است، کاشانى جاسوس است، نگفت زنده باد مصدق.
* قوام از چند روز قبل از ۳۰ تیر قواى نظامى را در جاهاى حساس مستقر کرده بود؟
** بله، در کوچه منتهى به منزل آقاى گرامى که داماد آیت الله کاشانى و محل اقامت ایشان بود، چندین تانک و مسلسل را مستقر کرده بود، اما قدرت مردم و رهبرى هوشمندانه آیت الله کاشانى، این رفتارها را بى اثر کرد.
* از جریانات منتهى به رویداد ۳۰ تیر بگویید.
** از روزى که مصدق استعفا داد، مردم دائماً تظاهرات مى کردند، منتهى تظاهرات اصلى و عظیم در روز ۳۰ تیر بود. ما در قضیه تظاهرات با جبهه ملى اختلاف داشتیم. آنها مى گفتند برویم روى پشت بام ها و به تشت بکوبیم و سروصدا راه بیندازیم، آیت الله کاشانى مى گفت باید به خیابان ها بریزیم و ملت باید خون بدهد تا آزادى را به دست بیاورد. در شب ۲۹ تیر از طرف شهربانى آمدند و از سران مقاومت در مجلس، اعلامیه گرفتند که مردم در روز ۳۰ تیر در خانه هایشان بمانند و آن را در ساعت ۱۲ شب در رادیو خواندند. ما دیدیم ممکن است مردم نیایند و خودمان به خیابان ها ریختیم. مثلاً خود من همراه دائى بزرگم، سیدمحمد کاشانى و عده اى دیگر در بهارستان تظاهرات کردیم و سربازها تیراندازى کردند. من داشتم به طرف خیابان اکباتان مى رفتم که دیدم کسى با خون خودش روى دیوار نوشته یا مرگ یا مصدق! ایستاده بودم و تماشا مى کردم که یک راننده تاکسى نگه داشت و فریاد زد: «جوان! به مادرت رحم کن.» و مرا از آن معرکه نجات داد. اگر نیامده بود، ممکن بود در آنجا تلف بشوم. به هرحال اعلامیه جبهه به اصطلاح نهضت مقاومت ملى در مجلس، هیچ تاثیرى نکرد و ما توانستیم ۳۰ تیر را جانانه راه بیندازیم.
* در روز ۳۰ تیر، وضعیت روحى آیت الله کاشانى چگونه بود؟
** آقا به شدت افسرده بودند. روز بعدش که یک عکاس آمد عکس بگیرد و به ایشان گفت: «آقا! بخندید! » آقا فرمودند: «مردم کشته شده اند و خون داده اند، من بخندم؟» آقا در روز ۳۰ تیر و چند روز قبل از آن فقط پاى تلفن بودند. چندین رشته تلفن از خانه همسایه ها به منزل آقاى گرامى کشیده بودیم و آقاى کاشانى از این طریق با تمام شهرستان ها در تماس بودند. اطلاعاتى که به آقا مى رسید، بیشتر تلفنى یا توسط مردمى بود که از تظاهرات مى آمدند. آقا چند دفعه به علاء و جاهاى دیگر زنگ زدند و یک اعلامیه مهم هم خطاب به سربازان دادند که به هموطنان خودتان تیراندازى نکنید. به مردم هم توصیه کردند که به سربازها حمله نکنند.
* از آسیب دیدگان ۳۰ تیر و مراجعه آنان به آیت الله کاشانى چه خاطراتى دارید؟
** غروب روز ۳۰ تیر بود که آیت الله کاشانى به پامنار برگشتند، چون جمعیت زیادى به آنجا آمده و شیون مى کردند که کسان ما کشته شده اند. آقا به دکتر مصدق تلفن کردند و گفتند: «شما در خانه ات بسته است، مردم در اینجا به من مراجعه مى کنند، چون دستشان فقط به من مى رسد.» دکتر مصدق گفت که توسط مجلس کارى مى کند، ولى نه تنها کارى نکرد، جلوى کار کمیسیون رسیدگى به آسیب دیدگان ۳۰ تیر را هم گرفت و تا جایى که توانست چوب لاى چرخ گذاشت.
البته قوام السلطنه فامیل مصدق بود. در روزهاى بعد از ۳۰ تیر خانم ضیاء اشرف از طرف دکتر مصدق مى رود نزد قوام و به او مى گوید: «بد شد!» قوام مى گوید: «براى من بد شد، براى شما که بد نشد.» قوام مى دانست که مصدق با استعفایش این بلوا را به پا کرده و به علاوه آبروى دکتر بقائى را هم که رئیس کمیسیون تحقیق بود، برده، چون مدارک را از طرف وزارت دفاع ملى در اختیار کمیسیون تحقیق مجلس نمى گذاشت.
دکتر بقائى مى گفت: «این مسخره بازى ها چیست؟» و دکتر مصدق از آیت الله کاشانى که رئیس مجلس بود خواست که دکتر بقائى توبیخ شود. دکتر بقائى هم آمد پیش آیت الله کاشانى و گفت: «لطفاً مرا توبیخ کنید تا کار بیخ پیدا نکند و باعث اختلافات دیگر نشود.» و آیت الله کاشانى هم دکتر بقائى را توبیخ کردند.
دکتر مصدق گفته بود به وزراى من توهین شده و باید دکتر بقائى توبیخ شود که بنا به خواست خود دکتر بقائى از آقا، او در مجلس رسماً توبیخ شد که اختلاف ادامه پیدا نکند. بعدها دکتر مصدق گفته بود این دخالت قوه مقننه در قوه قضائیه است که مجلس مصادره قوام السلطنه و اعدام او را تصویب کرده، ولى هیچ کس پیدا نشد بگوید چطور خود شما در یک سال و نیم مجلس، هرسه قوه را به خودت تعلق دادى؟ مجلس مى خواست قانون مهدورالدم بودن قوام را بگذراند تا اموال او مصادره و حقوق بازماندگان سى تیر استیفا شود، ولى مصدق مى گفت این دخالت قوه مقننه در قوه قضائیه است و با تفکیک قوا منافات دارد! بماند که بعداً خودش، در عمل معناى تفکیک قوا را نشان داد! آن روزها حتى آدم هاى ضعیفى مثل رختشوى ها آمدند و پول دادند که به بازماندگان ۳۰ تیر برسد.
دکتر مصدق حتى این پول را هم که مبلغ قابل ملاحظه اى هم بود، به بازماندگان شهداى ۳۰ تیر نداد و نهایتاً براى زلزله «دورود» مصرف شد!
آیت الله کاشانى افرادى را براى کمک به اینها تعیین کردند، ولى قدرت اجرایى نداشتند. پول هایى هم که مستقیماً تجار مى دادند، آقا مى گفتند ببرید به فلان بیوه زن بدهید، به فلان مادر پسر مرده بدهید و خود تجار مى بردند و مى دادند، ولى پول هایى که مستقیماً از طریق دولت دکتر مصدق به صندوق بانک ملى واریز شده بود، به بازماندگان ۳۰ تیر داده نشد. از یک طرف با قرآن سر قبر آنها رفت و گفت: من براى شما احترام قائلم و از آن طرف، آن قدر این پول ها را نداد که به دست زاهدى افتاد!
* پس از ۳۰ تیر، ظاهراً دکتر مصدق به طرق مختلف تلاش کرد که آیت الله کاشانى رئیس مجلس نشود چرا؟
** آقا قبل از ریاست مجلس، براى دکتر مصدق یادداشت نوشتند که اگر نمى خواستید تذکره مردم را بدهید که بروند حج، چرا به آنها خبر ندادید که از خانه و کاشانه شان آواره نشوند و آبرویشان نرود؟ آقاى گرامى با این یادداشت نزد مصدق مى رود که هنوز از قضیه ریاست مجلسى آقا خبر ندارد و به همین دلیل برخورد بسیار زشتى با آقاى گرامى مى کند ، ولى به محض اینکه خبردار مى شود که آقا رئیس مجلس شده، دنبال آقاى گرامى مى فرستد و از او دلجویى مى کند و مى گوید که به آقا بگویید که دولت در فکر انجام این کار هست! این قضیه به کنار، روزى هم که دکتر معظمى رئیس مجلس شد، همان شب هیات دولت از طرف دکتر مصدق به مجلس رفت و به او تبریک گفت! آقا واقعاً نمى خواستند رئیس مجلس شوند، ولى بعد دیدند که دارد اختلاف مى افتد و معظمى و شایگان جلو افتاده اند و ممکن است ریاست مجلس به دست اکثریت مجلس و یکى مثل سردار فاخر بیفتد. آقا بعد از جواب بى ادبانه دکتر مصدق که نوشته بود شما در کارها دخالت نکنید، قهر کردند و به دهکده نارون در بیست کیلومترى تهران رفته بودند. حسیبى و سنجابى و شایگان از طرف مصدق آمدند و به آقا گفتند: «شما آیت الله زمان هستید و ریاست مجلس براى شما خوب نیست!» آقا گفتند: «شما بروید و اگر اختلافى بین شما پیدا نشد و به یکى راى دادید، مرا به شائبه هاى سیاسى آلوده نکنید.» در هر حال، موقعى هم که آقا با راى اکثریت مجلس به ریاست انتخاب شدند، هفت نفر از فراکسیون جبهه ملى که از مشاورین دکتر مصدق بودند، به ایشان راى ندادند و براى اینکه آقا را از اعتبار بیندازند، در زمان ریاستشان، دو بار اختیارات را از مجلس گرفتند. دکتر مصدق نمى خواست قدرت دیگرى در مقابلش باشد.
* آیا پس از شکست نهضت، هیچ وقت احساس پشیمانى در آیت الله کاشانى دیدید؟
** آیت الله کاشانى در ۳۰ تیر به دکتر مصدق ایمان داشتند و مفتخر بودند که اجازه ندادند قوام سرکار بیاید، چون اگر او آمده بود، نهضت در همان زمان از بین رفته بود، ولى اگر آقا مى دانستند که مصدق آخر سر دولت را تحویل زاهدى مى دهد و آن کنسرسیوم ننگین به ایران تحمیل مى شود، معلوم است که از همه چیز سرخورده مى شدند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات