*از دوران کودکی و از نقش پدرانه ایشان چه خاطرهای دارید؟
**به هنگام صحبت از نقش پدرانه ایشان باید ابتدا از محبت فوقالعاده ایشان شروع کنیم و نیز عدم تبعیض بین فرزندان. من اولاد هفتم خانواده و آخرین فرزند و تنها پسر خانواده بودم، چون پسری هم که قبل از من به دنیا آمد، در شش سالگی فوت کرد، حاج آقا در اظهار محبت نسبت به من و خواهرانم طوری رفتار نمیکردند که من تصور کنم ویژگی خاصی در خانواده دارم. حاج آقا محبتشان را به گونههای مختلف نشان میدادند، بهخصوص اگر کسالتی یا مشکلی برای ما پیش میآمد، روی روحیه ایشان اثر میگذاشت، یادم هست وقتی یکی از همشیرهها ناراحتی پیدا کرده بود، هرچند بیماری سختی هم نبود، شنیدم که حاج آقا به یکی از دوستانشان میگفتند هر وقت صدای سرفه او را میشنوم، احساس میکنم در سینه من خنجری بالا و پائین میرود. والده میگفتند قم که بودیم، ششمین دخترمان که به دنیا آمد، کسالتی داشت و حاجآقا بسیار نگران و آشفته بودند و یکی از همسایهها میگفت: «خوب است که حاج آقا پنج تا دختر دیگر هم دارد. اگر یکی داشت چه میکرد؟»
یکی بعد رأفت و مهربانی ایشان بسیار بارز بود و دیگر بُعد تربیتی ایشان. حاج آقا توجه بسیار دقیقی به این مقوله داشتند، اما ابعاد تربیتی را بیشتر با عملشان به ما میفهماندند نه با گفتارشان. در مورد احترام به افراد دیگر و به بزرگترها بسیار مقید بر این امر بودند. شاید عدهای از روحانیون بودند که از لحاظ موقعیت اجتماعی و علمی، چندان هم سطح ایشان نبودند، ولی از لحاظ سنی چند سالی بزرگتر بودند، امکان نداشت که حاج آقا در جلسهای مقدم بر آنان وارد شوند یا بنشینند و ادبی را که نسبت به همه افراد، بهخصوص نسبت به روحانیون داشتند، با عمل خود به ما نشان میدادند.
با اینکه خودشان بسیار مقید به انجام عبادات، دعاها، نمازهای نافله و مستحبات بودند، در عین حال امر و نهی زبانی نمیکردند و در عمل، تقید خود را نشان میدادند. همسرمان میگفت که یک شب که حاج آقا منزل ما مهمان بودند، رختخواب برایشان پهن کردم و حاجآقا رفتند و وضو گرفتند. ایشان بسیار مقید بودند که همیشه با وضو باشند، مخصوصاً به هنگام خواب. حاج آقا گفته بودند: «مریم خانم! چقدر خوب است که انسان به هنگام خواب وضو داشته باشد، چون خوابش حکم عبادت را پیدا میکند.» و به این شکل به ایشان فهمانده بودند که این کار را بکنند. همیشه با زبان آرام و غیر مستقیم حرفهایشان را میزدند و به همین دلیل حرفشان تاثیر زیادی داشت. عطوفت و مهربانی ایشان تنها نسبت به خانواده نبود، بلکه نسبت به مردم هم همان گونه بودند.
چهارده پانزده ساله بودم که ایشان به منطقهای به نام مهریز به جائی به نام تزرجان دعوت شده بودند و من همراهشان بودم. ساعت حدود 12 شب و جادهها فوقالعاده خراب بودند. وسط جاده ناگهان چوپانی که با گله گوسفندی میرفت، دست بلند کرد. حاجآقا گفتند« «بایستید ببینیم چه میگوید.» چوپان گفت: «آب میخواهم.» ما هم متاسفانه در ماشین آب نداشتیم. حاجآقا پرسیدند« «گوسفندها شیر ندارند که بتوانی بدوشی و بخوری؟» گفت: «نه، گوسفندهای ما همه نرهستند.» حاجآقا گفتند: «بیا با ما برویم.» چوپان گفت: «نمیتوانم گوسفندها را رها کنم.» چیزی که خوب به یادم مانده، قیافه نگران حاجآقا از شنیدن این حرف مرد چوپان بود. وقتی که به اولین آبادی رسیدیم، حاجآقا گفتند: «در اولین خانه را بزنید.» اتفاقاً صاحب خانه با حاجآقا آشنا بود. حاجآقا مقداری پول به او دادند و گفتند: «چوپانی تشنه است. اسبی چیزی کرایه کن و به او آب برسان.» اسب و قاطر به خاطر خرابی جادهها تندتر از ماشین میرفتند. به هر حال کسی را پیدا کردند که آب را برای چوپان ببرد که بعد معلوم شد چوپان آب نمیخواسته و پول میخواسته، منتهی خجالت کشیده بود بگوید. حاجآقا گفته بودند: «اگر میگفت پول میخواهم، هم ما این قدر ناراحتی نمیکشیدیم، هم به او پول میدادیم و مشکلش حل میشد.» و یا وقتی افرادی مراجعه و مشکلاتشان را مطرح میکردند، ایشان حتیالامکان تلاش میکردند مشکل او را حل کنند و بهخصوص روی بیماری و مشکلات خانوادگی، بسیار حساس بودند.
*اشاره کردید که امر و نهی زبانی در شیوه ارشادی ایشان جای چندانی نداشت. در تصاویری که از ایشان به جا مانده، افراد با تیپهای مختلف در کنارشان هستند. آیا ایشان مثلا نسبت به تراشیدن ریش یا زدن کراوات، حساسیت ویژهای نشان نمیدادند و نحوه برخوردشان با اینگونه مسائل چگونه بود؟
**از نظر فقهیِ ایشان در این زمینه اطلاعی نداشتم، ولی ایشان با اینگونه افراد هم حشر و نشر داشتند و امر و نهیای هم از ایشان ندیدم. اگر بخواهم تشبیه کنم، شما چنین برخوردی را در سیره امام هم میبینید. مسئولینی از ایشان حکم گرفتند و در ردههای بالا هم بودند و مسئله نتراشیدن ریش را رعایت نمیکردند. حتی یک بار از یکی از همین آقایان پرسیدم که آیا امام در این باره به شما چیزی نگفتند؟ ایشان گفت که خیر! امام در این مورد امر و نهیای نکردند. من این سخن را با واسطه شنیدهام و لذا ترجیح میدهم که این حرف را اگر خواستید نقل کنید، مستند کنم. به هرحال ایشان میگفت که در ابتدای انقلاب، شهید بهشتی و آیتالله موسوی اردبیلی نزد امام میروند و میگویند: «بسیاری از قضاتی که ما با آنها کار میکنیم، ریش خود را میزنند و انجام این فعل حرام با شغل قضاوت سازگاری ندارد. تکلیف چیست؟» امام میفرمایند: «ممکن است آنها از کسانی تقلید کنند که زدن ریش را حرام نمیدانند.» و در این حد هم اکتفا نکرده و تذکر داده بودند که: «شما حق ندارید بروید و از قاضی سئوال کنید که تو مقلد که هستی؟».
یعنی حمل به صحت کردن...
که فیالواقع در دستورات اسلامی ما بسیار بر آن تاکید شده و متاسفانه الان بهگونهای است که در بسیاری از صحبتها، سخنها و موضعگیریها، نه تنها حمل به صحت نمیکنیم که برعکس، به راحتی شاید حکم به حرمت را بر بعضی از مسائل، بار میکنیم. به هرحال حاجآقا با اقشار مختلف جامعه،از مستضعفترین فرد گرفته تا متمولترین افراد مراوده داشتند. یادم هست فردی حاجآقا را برای افطاری دعوت کرده بود و ایشان به من گفتند بیا برویم و رفتیم. در محلههای بسیار پائین شهر و خانهای بسیار فقیرانه و ساده بود که نشان میداد چه زندگی محدودی دارد، ولی حاجآقا با روئی گشاده و خیلی راحت دعوت او را پذیرفته بودند و از آن طرف هم به خانه کسانی که مسلمان بودند و مشکل اخلاقی نداشتند، به جرم اینکه پولدار بودند، از رفتن امتناع نمیکردند و دعوتشان را میپذیرفتند. واقعیت همین است که وقتی میگویند روحانی باید ملجاء، پناه و پدر همه باشد، ایشان این گونه بودند. البته از آن طرف هم اگر ایشان احساس میکردند کسی نسبت به معتقدات، نسبت به ائمه معصومین(ع)، نسبت به حضرت زهرا(س) کوچکترین بیمبالاتی در حرف زدن کرده، شدیدا برخورد میکردند و عصبانی میشدند. ایشان با مردم ارتباط وسیعی داشتند.
*در امور عبادی با فرزندان چه برخوردی داشتند؟
**رابطه ما به گونهای بود که اگر ایشان مثلا میپرسیدند آیا نمازت را خواندی و کمی به غروب مانده بود و نخوانده بودیم، شرممان میشد به ایشان دروغ بگوئیم و ایشان میگفتند: «پس اول برو نمازت را بخوان و بعد بیا» و یا گاهی با ملاطفت میپرسیدند: «نمازت را خواندی؟» توجه به قرآن و عبادات را پیوسته در رفتارهای ایشان میدیدیم.
*اشاره کردید که ایشان هم با قشر مستضعف و هم با قشر سرمایهدار رفت و آمد داشتند. در شرایط انقلابی که نوعی تقابل با سرمایهدارها وجود داشت، مشاهده میکنیم که آیتالله صدوقی با روی گشاده با این افراد برخورد میکردند و امنیت سرمایهداری در یزد، بیش از شهرهای دیگر بوده است. آیا این نحوه برخورد برای ایشان تبعاتی نداشت و فشارهائی را بر ایشان تحمیل نمیکرد؟
**ایشان برای خودشان چهارچوب مشخصی داشتند که همان چهارچوب شرع و احکام اسلام بود. بعد از انقلاب بعضی از تندرویها بود و بهویژه جوانان نسبت به بعضی از رفتارها انتقاد داشتند، اما ایشان روشی را در پیش گرفتند که حتی یکی از کارخانهها تعطیل نشد و این آمار شاید برای شما جالب باشد که در اکثر جاهای کشور، سطح تولید در کارخانهها پائین آمد، ولی ما در یزد افزایش تولید داشتیم. اکثر کسانی که تندروی میکردند، وابسته به گروههای خاصی بودند. اینها به کارخانهها میرفتند و علیه سرمایهدارها سخنرانی و جو آنجا را متشنج میکردند و هدفشان به تعطیلی کشاندن آن واحد تولیدی بود. چند بار که این قضیه پیش آمد، حاجآقا رسما اعلام کردند که هیچ کس تحت هیچ عنوانی، حق ایراد سخنرانی در کارخانهها و کارگاههای تولیدی را ندارد، مگر اینکه از ناحیه من معرفی شود. حتی روحانیونی که میخواستند برای سخنرانی بروند، باید از طرف حاجآقا مجوز میداشتند و به این ترتیب تشنج و اخلالگری در استان یزد متوقف شد. از آن طرف سرمایهدارها را هم یله و رها نکردند و کسانی را که بر اساس احکام شرع اثبات میشد که سرمایهای ناصحیح گرد آوردهاند، اموالشان گرفته شد.
*پس در یزد هم مصادره اموال پیش آمد؟
**بله و در مورد عدهای هم طبق احکام اسلامی اعلام کردند که باید دو خمس از اموالشان را بدهند و با شناختی که ایشان داشتند، این افراد مشخص بودند. به بعضیها هم دستور دادند که خمس خود را بدهند. این کار در حداکثر صحتی که ممکن بود انجام شد و تقریبا همه میدانستند که کسی بیهوده به سراغش نخواهد آمد. حتی یادم هست که دادگاه انقلاب به بانکها اعلام کرد که چکهای بالای 500 هزار تومانی را پرداخت نکنند تا وقتی که طرف تائید دادستانی ببرد. یادم هست که حاجآقا شدیدا از این کار ناراحت شدند و گفتند: «این چه کاری است که میکنید؟ این کار ناامنی اقتصادی پیش میآورد و دیگر کسی پولش را در بانک نمیگذارد و از آن طرف هم هیچ اثری بر آن مترتب نیست، چون اگر کسی بخواهد پول بگیرد، فقط کافی است که چک بالای 500 تومان نکشد و مبلغ را به چکهای متعدد زیر 500 تومان خرد کند.» بههرحال این رویه را لغو کردند. حاجآقا در کنار حمایت از سرمایهداران درستکار، برخوردهای قاطعی هم با سرمایهاندوزی نادرست داشتند، ولی به دلیل درایت و بصیرت ایشان، با وجود جو ملتهب اول انقلاب، کارها به نحو مناسبی در یزد دنبال شدند.
*با توجه به درایتی که ایشان در مورد اقتصادی داشتند، این سئوال مطرح میشود که آیا سابقه مطالعات اقتصادی هم داشتند؟
**چون من اختلاف سنی زیادی با حاج آقا داشتم و خیلی با ایشان نبودم، از نظر مطالعاتی خیلی نمیدانم که چه چیزهائی را مطالعه میکردند، ولی در زمینه مسائل اقتصادی و کار و کارگری، نظریاتشان طوری بود که معمولا از طرف صاحبنظران هم مورد قبول بودند. از سوی دیگر میبینیم ایشان موقعی که در قم تحصیل و سپس تدریس میکردند و مدیریت حوزه در اختیارشان بود، در کار تولید و کشاورزی و دامپروری هم فعال بودند. ایشان در عباسآباد در نزدیکی دلیجان، زمینی را اجاره کرده بودند و در نزدیکیهای قم هم کشاورزی و دامپروری میکردند و هم در آنجا قهوهخانهای بود و ایشان بر آن هم نظارت داشتند، چون سعی داشتند از وجوهات شرعی استفاده نکنند.
*آیا تا آخر عمر این تقید را داشتند؟
**البته وقتی به یزد آمدند، دیگر نمیتوانستند مثل سابق در اموری که عرض کردم فعالیت کنند.
این سئوال را از این جهت مطرح میکنم که برخی شبههافکنی میکنند که شهید آیتالله صدوقی در مسائل اقتصادی، بسیار مبسوطالید بودند. آیا اینها را از وجوهات شرعی میپرداختند، یا منابع درآمدی دیگری داشتند، یا از کمک خیرین و هدایای مؤمنین بود و یا ایشان سرمایهگذاریهائی هم داشتند؟
عمده کارهائی که حاجآقا انجام میدادند از کمکها و خیرات و وجوهات بود و اموال شخصی نداشتند. مثلاً وقتی زلزلهای یا سیلی میآمد، ایشان بلافاصله ده بیست نفر را صدا میزدند و میگفتند این کارها باید بشود و اینها ستادی را تشکیل میدادند و پول میدادند و کمک میکردند. یا مثلاً حسابی که برای جبهه باز کرده بودند، پول زیادی در آن ریخته میشد. حاجآقا خودشان در آن پول نمیریختند، چون نداشتند، ولی مستضعفترین تا متمولترین افراد به این حساب کمک میکردند و گاهی اوقات هم حاجآقا با همان شیوههای مدبرانهای که داشتند به افرادی اشاره میکردند که به این حساب پول واریز کنند. روش خاصی هم داشتند. یادم هست حاجآقا داشتند مسجدی میساختند و یکی از همین افراد متمول داشت وضو میگرفت. سلام و احوالپرسی که کردند، حاجآقا گفتند: «میبینم که مدتی است در فکر هستی.» آن مرد پرسید: «حاجآقا چه فکری؟» حاجآقا گفتند: «اینکه میخواهی برای ساخته شدن این مسجد کمک کنی، ولی نمیدانی چقدر باید بدهی. من میگویم که هرچه بیشتر، بهتر!» و به این نحو به آن مرد گوشزد کردند که کمک کند که کمک نسبتاً خوبی هم کرد. ایشان ارتباطات گسترده مردمی داشتند و افراد با میل و علاقه، اموالشان را هرچند اندک به دست ایشان میسپردند که در راهی که صلاح میدانستند خرج کنند. حاجآقا میگفتند: «یک بار پیرزنی 7 تا دانه انار آورد و به من داد. پرسیدم: مادر! اینها چیست؟ گفت من در حیاطم درخت اناری دارم که امسال برای اولین بار، میوه داده. این 7 تا انار، بار این درخت است که آوردهام تا شما به دست بچههائی که در سنگرها هستند، برسانید.» حاجآقا همیشه میگفتند: «اسلام و امام چه کردهاند که پیرزنی تمام دار و ندارش را اینطور میآورد و میدهد که نه تنها ارزش معنوی که ارزش مادی آن هم به نسبت آدم متمولی که یک صدم دارائیاش را میبخشد، خیلی بیشتر است. آدمی که دویست میلیون سرمایه دارد، یک میلیون و ده میلیون برایش پولی نیست، ولی چنین آدمهائی همه اموالشان را میدهند» .
*هدایائی که به مردم میدادند از چه محلی بود؟
**ایشان نسبت به افرادی که نزد ایشان میآمدند، بسیار مشوق بودند. مثلا واعظی که میآمد به یزد و تازه منبری شده بود، ایشان عبای نائینی خوبی میخریدند و برای تشویق به او میدادند. حاج آقا سوای آقا بودن و آقازاده بودن، از خوانین یزد بودند، لذا در بخشش یگانه بودند. بخشش ایشان اما بیحساب و کتاب هم نبود. در اعیاد اشخاصی که میآمدند، حاجآقا به آنها سکههای امام زمان و یا دو ریالی و پنج ریالی به عنوان تبرک میدادند، ولی به افراد نیازمند کمکهای خوبی میکردند. اینطور نبود که حساب نداشته باشند و اتفاقاًٌ خیلی در این قضیه دقیق بودند. یادم هست که یکی از بزرگان به پول نیاز داشتند. حاجآقا 20 هزار تومان داخل پاکت گذاشتند و به من گفتند ببر بده. روی پاکت مطلبی بود که حاجآقا خط زدند. گفتم: «شما که دارید20 هزار تومان میدهید، یک پاکت نو هم بدهید که رویش چیزی ننوشته باشد.» حاجآقا گفتند: «این 20 هزار تومان را موظفم به ایشان بدهم، چون خانواده دارد و نیازمند است، ولی اگر پول را در پاکت سفید بگذارم، اسراف کردهام، چون به این کار نیازی نیست و از پاکت سفید میشود در جای مناسب خودش استفاده کرد.» بیست هزار تومان را میدهند، ولی پاکتی را که شاید در آن دوران، ده شاهی هم قیمت نداشت، اسراف نمیکنند. یا مثلا کاغذهائی که برای ایشان میآمد، معمولا به اندازه یک کاغذ آ4 بود و غالبا هم نصف صفحه را بیشتر ننوشته بودند. امکان نداشت که حاجآقا از بخش سفید آن کاغذ استفاده نکنند. حتی اگر یک چهارم صفحه هم سفید مانده بود، حاجآقا کاغذ را میبریدند و از آن قسمت استفاده میکردند. البته ایشان از لحاظ مصرف سهم امام هم دید گستردهای داشتند. مثلا بسیاری از آقایان از سهم امام در ساخت مدرسه، حمام و مسجد استفاده نمیکردند، ولی ایشان اجازه میدادند که از سهم امام صرف این کارها بشود و تشویق هم میکردند. حاجآقا در ساخت مسجد هم پیشقدم میشدند و کمک میکردند و جوانها را تشویق میکردند که در ساختن مسجد کمک کنند و میگفتند: «حس چنین آدمی نسبت به مسجد با کسی که پدرش دست او را میگیرد و میبرد به مسجد، خیلی فرق میکند، چون خودش در ساخت آن مشارکت داشته است و مسجد را از خودش میداند.» من زیاد شاهد بودم که ایشان سهم امام را در ساخت مسجد، حمام، مدرسه و امور خیر صرف میکردند.
*آیا شما به خواست مرحوم پدرتان به سلک روحانیت درآمدید یا علاقه شخصی داشتید؟
**ایشان اصراری نکردند، ولی یادم هست کلاس ششم ابتدائی که بودم، حاجآقا میگفتند: «انشاءالله تصدیقش را میگیرد و میآید حوزه» و فقط در همین حد اشاره میکردند. من بنا به علاقه شخصی روحانی شدم و وقتی کلاس ششم را تمام کردم، حاجآقا گفتند: «فردا میخواهی بروی مدرسه؟» گفتم: «بله.» و رفتم به مدرسه عبدالرحیم خان یزد، نزد روحانی عالم وارسته، جناب شیخ غلامحسین ابوئی که نصاب را نزد ایشان شروع کردیم. ایشان امر و اجبار نکردند، فقط گفتند و من هم اساسا فکر دیگری جز این نداشتم و اشاره که کردند، خودم به میل خودم رفتم. یک فکر بیشتر نداشتم و آن هم اینکه راه اجدادم و پدرم را ادامه بدهم.
*آیا شهید صدوقی با علوم جدیده مخالفتی نداشتند؟
**نه تنها مخالفتی نداشتند، بلکه اصرار داشتند که من حداقل زبان انگلیسی را باید خیلی خوب یاد بگیرم. من نتوانستم خواستههای ایشان را برآورده کنم. ایشان در سال 41، 42 استاد زبان انگلیسی گرفته بودند که در منزل به ما زبان یاد میداد. ایشان موافق نبودند که یک طلبه، دروس دیگر را اصل بگیرد و دروس طلبگی را فرع، ولی معتقد بودند که ما باید در کنار دروس حوزوی، دروس دیگری را هم بخوانیم، به همین دلیل من تا دیپلم به صورت متفرقه دروس دبیرستانی را هم خواندم. یا مثلا وقتی میرفتیم رانندگی یاد میگرفتیم، نه تنها نهی نمیکردند که تشویق هم میکردند. دید بسیار وسیعی داشتند. ژست روشنفکری یا ژست ولایتمداری نداشتند، اما حقیقتا روشنفکر و ولایتمدار و ذوب در امامت و ولایت بودند و به واقع معتقد بودند.
*یکی از ویژگیهائی که از ایشان نقل میکنند این است که شهید آیتالله صدوقی طلبهپرور بودند. آیا در مدرسه عبدالرحیمخان که شما در آنجا درس میخواندید، تدریس میکردند؟ نحوه برخورد ایشان با طلبهها و تذکراتی که میدادند چگونه بود؟
**با طلبهها بسیار مهربان بودند و احترام فوقالعادهای برای کسی که لباس روحانیت بر تن داشت، قائل بودند. در پوشیدن لباس، تمیز بودن لباس، کوتاه بودن مو بسیار حساس بودند. موقعی که موی طلبه بلند بود، حساس بودند و با ملاطفت تذکر میدادند. حساسیت دیگری هم داشتند و آن هم این بود که کسی که لباس روحانیت دارد، خوب نیست ساعت به دستش ببندد. از ژولیدگی و کثیف بودن بسیار بدشان میآمد و در مورد رفتار بر سر سفره، اگر طلبهای مراعات نمیکرد، به شکل ضمنی به او تذکر میدادند. اگر در خیابان میدیدند که یک روحانی سیگار میکشد، فوقالعاده نگران میشدند و یا اگر حرکتی که مناسب یک روحانی نبود، میدیدند، تذکر میدادند. اوایل طلبگی من ایشان همیشه به مدرسه میآمدند و درس میدادند. معمولا کسی که خارج درس میدهد، دیگر سطح درس نمیدهد، ولی ایشان نه تنها سطح درس میدادند که لمعه و مکاسب و رسائل هم میگفتند.
*آیا برای عموم هم درس داشتند؟
**شبهای جمعه درس تفسیر داشتند که جلسات سیاری بود و هر هفته در خانه کسی برگزار میشد. اول رسم بود که آدابِ خواندن قرآن و تجوید گفته میشد و رسم بود که یک ساعتی قرآن میخواندند و غلط یکدیگر را میگرفتند و بعد هم حاجآقا تفسیر میگفتند.
*آیا در مورد واکنش ایشان نسبت به واقعه 15 خرداد 42 و دستگیری امام خاطرهای به یادتان مانده است؟
**بله، من متولد 1328 هستم و حوادث قبل از آن را هم به یاد دارم. قبل از 15 خرداد، مسئله انجمن های ایالتی و ولایتی و رفراندوم انقلاب سفید بود. یادم هست که در قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی که امام قیامشان را شروع کردند، حاجآقا اکثر شبها با علمای یزد جلسه داشتند و درباره این موضوع صحبت میکردند و در روز 6 بهمن که رفراندوم شاه برگزار میشد، حاجآقا از منزل بیرون نرفتند. منزل ما در کنار روضه محمدیه ( حظیره فعلی) بود و تا خیابان فاصله چندانی نداشت و صدای شعارهای جاوید شاه و امثال اینها به خانه میآمد. یادم هست که حاجآقا در اتاق نشسته بودند و وقتی این صداها آمد، اشک برگونههای ایشان جاری شد و بسیار ناراحت بودند، طوری که سئوالبرانگیز بود که نسبت به حرکت چهار نفر که علم و کتلی راه انداختهاند و شعار میدهند، ایشان چرا اینطور عکسالعمل نشان میدهند. جریان 15 خرداد که پیش آمد، ایشان از علمائی بودند که تصمیم گرفتند برای مسئله مرجعیت امام به تهران بروند و اگر اشتباه نکنم مرحوم صالحی کرمانی هم از کرمان آمدند و با هم رفتند. من خیلی کوچک بودم و موقعیت را تشخیص نمیدادم، ولی یادم هست که بزرگترها نگران بودند. یادم هست موقعی که حاجآقا داشتند راه میافتادند، من گریهام گرفت و در کوچه دنبال ایشان دویدم. ایشان مرا برگرداندند و گفتند: «گریان توی کوچه نیا.» ایشان جزو اولین کسانی بودند که به تهران رفتند و تلاش فراوانی برای مرجعیت امام کردند که به واقع اگر تلاشهای ایشان و سایر علما و روحانیون نبود، بحث محاکمه صحرائی امام مطرح شده بود و با حضور علما بود که جلوی این فاجعه گرفته شد.
*فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی شهید صدوقی از سال 42 تا 57 به چه نحو بود؟
**پس از آبان 43 که امام دستگیر و تبعید شدند، خفقان سنگینی بر تمام کشور حکمفرما شد و هیچ کس جرئت اینکه نام امام را بالای منبر ببرد، نداشت، ولی آیتالله صدوقی ارتباطات گستردهای بهخصوص در زمینه رساندن وجوهات به امام داشتندکه اتفاقا رژیم هم نسبت به این قضیه خیلی حساس بود. ایشان به گونههای مختلف سعی داشتند که این حمایت را از امام داشته باشند، مکاتباتی را با امام انجام میدادند که متاسفانه نتوانستیم آنها را نگه داریم.
*ارتباط تلفنی هم داشتند؟
**خیر، در آن زمان ارتباط تلفنی اساسا کم بود و امام هم مایل نبودند که ارتباطات به صورت تلفنی باشد. حتی اعلامیههائی که امام میدادند، برای پاریس خوانده میشد و ما هم از آنجا میگرفتیم و ضبط میکردیم.
یکی از مراکز عمده ضبط و ثبت و پخش اعلامیههای امام، یزد بود. در این مورد توضیح بیشتری بدهید.
شاید اولین یا عمدهترین جای نشر اطلاعیههای امام، یزد بود. رویه هم اینگونه بود که در نجف اطلاعیهها را برای تیمی که در پاریس بودند میخواندند. گروههائی که معمولا در اطراف بنیصدر آنها را برای ما میخواندند و ما هم بلافاصله به صورت دستنویس یا تایپ در میآوردیم. اوایل خیلی برای تکثیر آنها مشکل داشتیم. یکی از برادرها گفت: «در یکی از مدارس جنوب شهر دستگاه استنسیل هست. آیا اجازه هست بروم بیاورم؟» حاجآقا گفتند: «اگر میتوانی برو و بیاور» که شبانه رفت و آورد. به سختی اعلامیهها را تکثیر میکردیم تا بعد که یکی از یزدیهای متمول مقیم تهران یک دستگاه زیراکس تهیه کرد و به شکلی به ما رساند و ما در زیرزمین خانه تعبیه کردیم و کارمان راحت شد. به سه چهار نفر هم بیشتر نمیشد اطمینان کرد. حاجآقا خیلی بیمحابا عمل میکردند، ولی ما احتیاط میکردیم. یادم هست یک بار رفته بودم قم یا جای دیگری و بههرحال یزد نبودم و اعلامیهای از حضرت امام آمده بود که ضبط و تایپ کرده بودند، اما چون من نبودم، به جای امروز، فردا چاپ شده بود. حاجآقا شب بالای منبر به همه خبر داده بودند که این اعلامیه دیروز رسید، ولی ببخشید چون محمدعلی نبود، امروز تکثیر شد و دیر شد! ما همگی گفتیم حاجآقا! چنین چیزی را که بالای منبر نمیگویند. ایشان میگفتند مهم نیست. بههرحال ما در آن زیرزمین، اعلامیهها را تکثیر میکردیم. گاهی هم دستگاه را خاموش میکردیم که داغ نکند.
یکبار اعلامیهای از طرف امام برای نیمه شعبان آمده بود و امام گفته بودند چراغانی و جشن نباشد و عزای عمومی اعلام کردند. احمدآقا تاکید کردند که امام گفتهاند آقای صدوقی حتما یادداشتی روی آن بگذارند و برای علمای بلاد بفرستند. در آن زمان جو بهخصوصی درست شده بود، مخصوصا انجمن حجتیه و اطرافیان آنها روی این امر، حساسیت زیادی داشتند و جوسازیهای شدیدی کردند. یکبار از احمدآقا پرسیدم: «اصرار امام بر یادداشت آیتالله صدوقی بر این اعلامیه چی بود؟» احمدآقا گفتند: «امام معتقد بودند شاید عدهای در اینکه شخص من اعلامیه را دادهام، تشکیک کنند.» در آن موقع ارتباطات هم که مثل حالا نبود که بتوانند بهآسانی از شخص امام استعلام کنند، لذا امام خواسته بودند شخص معتبر و شناخته شدهای بر آن یادداشتی بنگارد که در صحت اعلامیه تردید ایجاد نشود.
*در اسناد ساواک آمده که در مورد این اعلامیه، آیتالله صدوقی نسبت به امام افکار تندتری داشتند. واقعا همینطور بود؟
**در چند مورد به این شکل بود که زودتر و جلوتر از امام حرکت کردند.
*چگونه در مورد صحت و سقم اعلامیهها یقین پیدا میکردید؟
**در این مورد اتفاقا خاطرهای یادم هست. یک بار اعلامیهای را گفتند که امام دادهاند و ضبط شده. من کمی به آن شک کردم، ولی حاجآقا یقین داشتند که از امام نیست. اطلاعیه بسیار تند بود و بوی خون از آن میآمد. نمیدانم در تاریخ قمری آن نکتهای بود یا جای دیگری که من شک کردم. اعلامیه را به حاجآقا دادم. ایشان خواندند و گفتند این اشتباه است و این متن هم نباید نوشته امام باشد. ممکن است بخواهند در مورد صحت اعلامیهها شک ایجاد کنند و ساواک این را داده، چون اگر اعلام میشد، طبیعتا امام تکذیب میکردند و میگفتند مال من نیست و به این ترتیب تردیدی در مورد تمام اعلامیههای ایشان ایجاد میشد. حاجآقا گفتند: «قبل از اینکه این اعلامیه را به کسی بدهی، به شکلی با نجف ارتباط پیدا کن و بپرس.» از یزد نمیشد با نجف تماس گرفت، زنگ زدیم به تهران و ایشان با نجف تماس گرفت و مشخص شد که اعلامیه مربوط به امام نیست و جعلی است.
*آیا سابقه دیگری هم وجود داشت که در اعلامیههای امام دست برده باشند و آیا در این مورد، مشخص شد که کار ساواک است؟
**خیر، من سابقه دیگری را به یاد ندارم و در این مورد هم حاجآقا مطمئن بودند که کار ساواک است تا در مورد صحت اعلامیهها شک ایجاد کنند و تاثیرگذاری آن را از بین ببرند. در بعضی از حادثهها، از جمله سینما رکس آبادان، بهمحض اینکه این خبر رسید حاجآقا گفتند: «من میدانم که این کار خود دولت است.» و قبل از اینکه حضرت امام واکنشی نشان بدهند، حاجآقا اعلامیه بسیار تندی دادند. شاید هم در اسناد ساواک این اعلامیه باشد. در این اعلامیه حاجآقا کلا گناه این حادثه را به گردن دولت انداختند. یادم هست احمدآقا میگفتند یکی از دلائلی که امام این کار را کار دولت میدانستند، اطلاعیه حاجآقا و شهادت ایشان بر این حادثه بوده است.
*ارتباط امام با شهید صدوقی دو جور ترسیم شده است. یکی رابطه دو دوست که بخشی از دوران تحصیل را با هم گذرانده بودند و بعد هم دورا دور ارتباط داشتند و دیگری رابطه مراد و مریدی که در نامههای ایشان به امام هم متجلی است. به نظر شما کدامیک از این دو تفسیر واقعبینانهتر است؟
**با توجه به زمانها و موقعیتها، هر دو برداشت درست است. حاجآقا در خاطراتشان مینویسند از همان روزهای اولی که به قم رفتم، با امام آشنا شدم و این آشنائی به یک دوستی صمیمی تبدیل میشود. از نظر سنی حدوداً هفت سال با هم فاصله سنی داشتند و این طور که خود حاجآقا میگفتند سفرهائی با هم میرفتند و گاهی شبانهروزها با هم بودند. این صمیمیت تا آخر عمر ادامه داشت. اما رابطه مراد و مریدی در بحث رهبری و ولایت مطرح است. حاجآقا در این بُعد نهایت دقت را داشتند که هرچه را که مورد رضایت امام هست، دقیقا عمل کنند.
*شهید صدوقی تقید داشتند که بهرغم کهولت و بیماری در جبههها حضور داشته باشند. در این مورد چه خاطراتی دارید؟
**دو تا خاطره را بیان میکنم. تابستانی بود و شهید صدوقی در جبهه بودند. جبهه رفتن ایشان هم داستانهای مفصل و خاصی دارد. قرار میشود به مریوان بروند و در آنجا عدهای منتظر ایشان بودند. حاجآقا خیلی به استخاره معتقد بودند. استخاره میکنند و بد میآید و نمیروند. بعدا متوجه میشوند که اگر در آن لحظه حرکت میکردند، برنامهای در جاده چیده بودند که حاجآقا و تمام گروهی که همراه ایشان بودند، در کمند ضد انقلاب قرار میگرفتند. هر وقت حاجآقا به جبهه میرفتند، در سنگرها میرفتند، گاهی روزی چند سخنرانی در سپاه و ارتش میکردند.
یک بار هم از جبهه آمدند به تهران. پرسیدم: «آقاجان! چقدر تهران میمانید؟» گفتند: «یزد خیلی گرم است و من هم خیلی خستهام و میخواهم ده پانزده روزی اینجا بمانم.» ما خیلی خوشحال شدیم. فردا صبح ساعت 9 و 10 بود که گفتند: «بلند شو برویم سری به امام بزنیم.» رفتیم و در بین صحبت، امام پرسیدند: «آقای صدوقی! کی تشریف میبرید یزد؟» این سئوال خیلی عادی بود. حاجآقا عرض کردند: «فردا میروم.» من تعجب کردم، چون روز قبل به من گفته بودند میخواهم ده پانزده روز بمانم. حالا در برابر سئوال امام میگفتند فردا میروم. تمام مدت هم با هم بودیم و حادثهای اتفاق نیفتاده بود. ادب اقتضا میکرد که در حضور امام، این تناقض را از حاجآقا سئوال نکنم. به حیاط کوچک امام که رسیدیم گفتم: «شما که قرار بود ده پانزده روز اینجا بمانید. پس چه شد؟» گفتند: «از این سئوال امام متوجه شدم که ایشان مایلند در این ایام، من یزد باشم.» گفتم: «ایشان شاید همین طوری پرسیدند.» حاجآقا گفتند: «خیر! نحوه سئوال ایشان بهگونهای بود که من باید در یزد باشم.» زمان شلوغیهای بنیصدر و اینگونه مسائل بود. خلاصه هرچه کردیم حاجآقا حاضر نشدند، بمانند و به یزد رفتند.
حتی زمانی که نظر فقهی ایشان هم با امام یکسان نبود، صددرصد از نظر امام پیروی میکردند. یادم هست پس از فتح خرمشهر در جلسهای خصوصی کسی از ایشان پرسید تکلیف جنگ چه میشود؟ ایشان گفتند: «به نظر من دیگر ادامه جنگ توجیهی ندارد. ما دشمن را عقب رانده و سرزمینهای اشغالیمان را پس گرفتهایم.» ولی همین مطلبی را که با این قاطعیت بیان کردند، وقتی دیدند که نظر امام این است که جنگ ادامه پیدا کند، حتی یکبار هم ندیدم که روی این مطلب ان قلتی بگذارند و حرفی بزنند. پیوسته پا به رکاب بودند که به جبهه بروند.
*در قضایای بنیصدر و بازرگان، در دورانی که امام هنوز از این دو حمایت میکردند، آیتالله صدوقی انتقاداتشان را از آنها صراحتاً بیان میکردند و قبل از انتخاب بنیصدر هم گفته بودند که من تمایلی به انتخاب او ندارم. اولا بینش ایشان نسبت به این دو از کجا نشأت میگرفت و روی چه شناختی این برداشت را داشتند و ثانیا با توجه به اینکه اشاره کردید که شهید صدوقی ذوب در ولایت بودند، چگونه در این مقطع نظری خلاف نظر امام را اعلام کردند؟
**ایشان برخورد بسیار تندی با موضعگیریهای دولت موقت داشتند و در مورد بنیصدر هم اساسا با ریاست جمهوری او موافق نبودند و در ملاقاتی که در پاریس با بنیصدر داشتند، برداشت مثبتی از او نداشتند و در او خصوصیاتی را یافته بودند که شاید نتوان دلایل منطقی برایش آورد، ولی حاجآقا قیافهشناسی و چهرهشناسی خاصی داشتند که من در دیگران ندیده بودم. یادم هست که یکی از افرادی که در دوره دولت موقت مسئولیت خیلی بالائی هم داشت، جلسهای با حاجآقا داشت و صحبت کرد. حاجآقا وقتی بیرون آمدند گفتند: «من سراندرپای وجود این آدم را ضدیت با روحانیت دیدم.» گفتیم: «آقا اینطور نیست»، ولی بعدها موارد مکرری را از او دیدیم و متوجه شدیم که اعتقادی به روحانیت ندارد. براساس همین آدمشناسی بود که حاجآقا در مورد بنیصدر و بازرگان مصاحبههای تندی داشتند. البته در آن موقع صراحت و شجاعت زیادی میخواست که کسی آنطور موضعگیری کند، مخصوصا در مورد بنیصدر که اکثر روحانیون از او حمایت کرده بودند و از حاجآقا هم انتظار میرفت که از بنیصدر حمایت کنند. حتی در یزد عدهای به حاجآقا گفته بودند که آقای حبیبی در برابر بنیصدر، شانس موفقیت ندارد و حاجآقا گفته بودند که من باید تکلیفم را انجام بدهم و قرار نیست از کسی حمایت کنیم که رای بیاورد. حاجآقا وقتی در موردی به یقین میرسیدند، حتی با خود امام هم در این مورد صحبت میکردند. یادم هست جلسهای با حضور ائمه جمعه تشکیل شده بود، پس از رفتن آنها، حاجآقا نشستند و من متوجه شدم که با امام کاری دارند. من هم باید قاعدتا جلسه را ترک میکردم، ولی روی کنجکاوری ماندم و حاجآقا هم چیزی نگفتند. حاجآقا حدود 20 دقیقهای در مورد وضع موجود کشور و جریان بنیصدر با ایشان صحبت کردند و گاهی از شدت نگرانی، صدایشان هم کمی بالا میرفت. امام هیچ حرفی نزدند تا حاجآقا صحبتهایشان تمام شد و آخر سر فقط یک جمله فرمودند و گفتند: «خیلی ناراحت نباشید. این مسئله یک روز بیشتر کار ندارد. مردم با ما هستند یا با انقلاب هستند؟ مردم با انقلاب هستند...» حاجآقا حرفی نزدند و از پلهها که آمدیم پائین، گفتند: «بار سنگینی را روی دوشم احساس میکردم و با این جمله امام، سبک شدم.» یادم هست که بعد از عزل بنیصدر، حاجآقا گفتند: «امام فرمودند یک روز بیشتر کار ندارد، این که یک ساعت هم بیشتر کار نداشت. کدخدا را به این راحتی از یک ده بیرون نمیکنند.»
*درباره سفری که به پاریس داشتند، خاطراتی را ذکر کنید.
**حاجآقا خودشان قصد داشتند که به پاریس بروند، ولی مرحوم احمد آقا هم تلفن زدند و گفتند که امام خواستهاند که ایشان بیایند تا در پارهای موارد با هم صحبتی داشته باشند. حاجآقا که میخواستند عازم شوند، یکی از افراد بلندپایه رژیم که یک وقتی هم صحبت نامزدی برای نخستوزیر شدنش بود به نام پیراسته، اجازه خواست که نزد حاجآقا بیاید و از طرف شاه، پیغامی را برای امام به حاجآقا بدهد. حاجآقا در پذیرفتن او مردد بودند و تصمیم گرفتند با شهید دکتر بهشتی مشورت کنند و لذا به من فرمودند که نزد ایشان بروم. تلفن زدم و دکتر بهشتی فرمودند فردا ساعت 10 صبح شما را میبینم. من فردا راه افتادم و اتفاقا ده دقیقه زود رسیدم. یکی از بارزترین ویژگیهای شهید بهشتی، وقت شناسی ایشان بود. خودشان در را باز کردند و مرا به اتاقی راهنمائی کردند و گفتند که جلسهای دارند و راس ساعت 10 خواهند آمد که همینطور هم بود. وقتی مسئله را مطرح کردم. ایشان فرمودند: «صرف گرفتن پیغام از کسی و رساندنش به فرد دیگری اشکالی ندارد، مسئله تمکین یا عدم تمکین از آن سخن است.»
بههرحال قرار شد آقای پیراسته به دیدن حاجآقا بیاید که قرار ملاقات در منزل یکی از بستگان در نارمک گذاشته شد. خانه دوطبقه بود و حاجآقا از مهمانشان در طبقه بالا پذیرائی کردند. داماد ما یک بار رفت چای ببرد و وقتی برگشت، دیدم هم ناراحت است و هم خندهاش گرفته. گفتم: «چه شده؟ موضوع از چه قرار است؟» گفت: «چای را که بردم، دیدم حاجآقا دارند درباره غسل و انواع آن شرح مبسوطی میدهند و متوجه نشدم که منظورشان چه بود.» پیراسته که رفت، از حاجآقا سئوال کردم: «موضوع از چه قرار است؟» گفتند: «وقتی آمد، دیدم خیلی ژست نخستوزیری گرفته، خواستم یک کمی او را از جائی که بود پائین بیاورم و بعد با او صحبت کنم.» به هرحال وقتی او پرسیده بود که آیا من هم حاجآقا را در سفر پاریس همراهی میکنم یا نه، حاجآقا گفته بودند: «از الطاف شما، ممنوعالخروج است!» او گفته بود که چند روز بعد بروم و گذرنامهام را بگیرم که همین کار را کردم و از ممنوعالخروجی درآمدم! بههرحال حاجآقا سه چهار روز قبل از من به پاریس رفتند. موقعی که میخواستم به پاریس بروم، باز همین آقای پیراسته آمد و گفت که من نامهای برای امام نوشتهام که چون خطم خوب نیست، نامه را تایپ کردهام و انشاءالله که اسائه ادبی نباشد و شما عذرخواهی کنید. من هم نامه را به پاریس بردم و جوان هم بودم و متوجه نبودم که هر پیغامی را که نباید داد. نامه را که دادم به امام عرض کردم که ایشان عذرخواهی کرده که نامه را تایپ کرده، امام فرمودند: «خطش ایراد نداشت، مطلبش بد بود.» من از اخم ایشان و حرکت دستشان فهمیدم که موضوع نامه برایشان مطلوب نبوده است.
*نگاه شهید صدوقی به تبلیغات انتخاباتی چه بود؟
**یادم نیست که ایشان برای انتخابات مجلس خبرگان خودشان تبلیغی کرده باشند. دیگران این کار را برایشان کردند، ولی خودشان خیر، ول در انتخابات مجلس که من خواستم شرکت کنم، واقعیت این است که در سخنرانیهایشان مرا تائید کرده بودند.
*حضرتعالی امامجمعه هستید و راه پدرتان را ادامه میدهید. روش ایشان برای اقامه نماز جمعه چه بود؟
**ایشان مقید به غسل جمعه بودند، چون یکی از مستحبات موکد است. در روایتی دیدم که حضرت رسول(ص) به امیرالمؤمنین(ع) فرموده بودند اگر پول هم برای تهیه آب برای غسل جمعه نداری، غذای آن روزت را بفروش و آب تهیه کن. حاجآقا بسیار مقید به غسل جمعه بودند. ایشان حافظه بسیار قوی داشتند و محفوظاتشان از آیات، احادیث، ادعیه و داستانهای شیرین تاریخی فوقالعاده بود، ولی با وجود معلومات زیاد، در منبرها بحثهای سلسلهوار را دنبال نمیکردند و منبرهایشان حالت جُنگگونه داشت و بیشتر مسائل روز را مطرح میکردند. اصولا به ادعیه فوقالعاده معتقد و بسیاری از آنها را حفظ بودند. صبحها که برای نماز میرفتند، بیش از یک ساعت راه میرفتند و در آن فاصله دعا میخواندند. یادم نیست که قبل از رفتن به منبر، چندان مقید به مطالعه باشند، حتی در ماه رمضانها هم که منابر ایشان دو سه ساعت طول میکشید، بهراحتی درباره مسائل گوناگون صحبت میکردند و بیانشان برای هیچ کس خستهکننده نبود. حتی در این اواخر که بیماری قندشان شدید شده بود و دچار تکرر ادرار شده بودند، گاهی بالای منبر که بودند عبا و عمامه را میگذاشتند و برای تجدید وضو میرفتند و جالب اینجاست که مردم از سرجایشان تکان نمیخوردند تا ایشان برمیگشتند و معلوم بود که به رودربایستی ایشان نمینشستند و منبرهای به این طولانی برایشان جذاب بود. مردم با ایشان حالت یگانگی و سادگی عجیبی داشتند. شاید برای دیگران قابل قبول نباشد که وسط منبر حتی بخواهند بروند و آب بخورند، ولی ایشان بهقدری با مردم صمیمی بودند که بهراحتی میرفتند و تجدید وضو میکردند و برمیگشتند و قضیه خیلی هم طبیعی بود.
*هدف ایشان از نگارش نامه به سران کشورهای دیگر چه بود و بازخورد آن چه بود؟
**ایشان در این موارد با ما صحبتی نمیکردند، ولی کلا از شیوه ایشان اینگونه استنباط میکنم که این کار را بر اساس ادای تکلیف انجام میدادند.
*واکنش ایشان نسبت به شهادت شهدای محراب چه بود؟
**میگفتند همین روزها نوبت من هم میرسد و در واقع، مسئله برایشان بدیهی بود.
*از آخرین دیدارتان با شهید صدوقی برایمان بگوئید.
**دیدار من با حاجآقا کمی فاصله پیدا کرد، چون من نماینده مجلس و ساکن تهران بودم. ما چون مقلد امام بودیم و ایشان تهران را بلاد کبیره میدانستند و ماه رمضان بود، من ده روز در مجلس قصد اقامت کرده بودم.بعد از ظهر آن روز بود که حاج احمد زنگ زد. البته برداشت من از صحبتهای ایشان این نبود که حاجآقا شهید شدهاند و خیلی عادی گفتند نظر امام این است که شما بروید و احوالی از آقا بپرسید. من بلیت هواپیما گرفتم و وقتی به یزد رسیدم، متوجه موضوع شدم.
*آیا بعد از شهادت شهید صدوقی، از ایشان کمکی هم گرفتهاید؟
**قطعا بین پدر و پسر ارتباط روحی هست، ولی وقتی از مردم عادی داستانهائی را درباره ایشان با آنها میشنوم، میبینم شاید لیافت آنها را نداشتهام و یا شاید انتظارم بالا بوده است. آقای صدرالساداتی میگویند هروقت مشکلی دارم، فاتحهای برای حاجآقا میخوانم و کمک میکنند. مردم یزد از این داستانها زیاد دارند.
*برخورد شهید صدوقی نسبت به کسانی که در اوایل انقلاب تندروی میکردند، چه بود؟
**ایشان با هیچ نوع رفتار خارج از قاعده و با تندروی موافق نبودند، مخصوصا با موضعگیریهائی که علیه افراد به صرف متمول بودن یا داشتن یک پست میشد، مثلا رئیس شهربانی یزد به نسبت شغلی که داشت، تندروی نکرده بود، اما خیلیها صرفا به دلیل شغل او، درصدد آزارش برآمدند. حاجآقا از او دفاع کردند و گفتند به صرف جملاتی که گفته، نمیشود او را محاکمه کرد. ایشان ماشین و رانندهای گرفتند و شبانه او را از یزد خارج کردند که صدمه نبیند و بعدها هم به او مسئولیت دادند. یا مثلا شهرداری که حاجآقا گفتند کارش خوب بوده و او را نگه داشتند و بعد هم که بازنشسته شد، در سال 77 رئیس شورای شهر شد و دو سال پیش فوت کرد. یا آقای دبیران که قبل از انقلاب فرماندار یزد و بسیار متدین و فهمیده و دانشمند بود. حاجآقا در همان دوران بسیار به ایشان احترام میگذاشتند و بعد از انقلاب هم حاجآقا خواستند که خود ایشان بیاید و استاندار شود.
*اگر نکتهای باقی مانده، ذکر کنید.
**در زمان طاغوت استانداری به یزد آمده بود که وزنهبردار هم بود و شاخ و شانه میکشید. روزی کسی را نزد حاجآقا فرستاد که من روزی 20 لیتر شیر میخورم و 120 کیلو وزنه برمیدارم و خلاصه آدم عادی نیستم که بشود هر حرفی را دربارهام زد. حاجآقا پاسخ او را به جمع و منبر خودشان احاله دادند و در شبی که مسجد شلوغ هم بود، بالای منبر گفتند: «دولت علّیّه برای ما استاندار وزنهبرداری فرستاده که به ادعای خودش روزی 20 لیتر شیر میخورد و 120 کیلو وزنه برمیدارد. بهتر بود دولت به جای او، برای ما یک گاو میفرستاد که روزی 50 لیتر شیر بدهد و 50 کیلو بار ببرد که برایمان مفیدتر میبود.» با تشکر از وقتی که در اختیار ما گذاشتید.