«واقعیت آن چیزی است که می بینیم.» این مانیفست مینیمالیست ها بود. مینیمالیسم (کمینه گرایی) جنبش فکری- ادبی و هنری پرنفوذی بود که در نیمه دوم قرن بیستم بعد از جنگ جهانی دوم در امریکا ظهور یافت. کلمه مینیمال نخستین بار در سال 1929 از سوی دیوید برلیوک درحین بازدید از نمایشگاه نقاشی به کار برده شد. نقاشی و مجسمه سازی بستر اولیه بروز و ظهور این جنبش بود و به تدریج به حوزه هایی چون موسیقی، ادبیات، فلسفه، معماری و... دامن گستر شد، چنان که ردپای نفوذ آن در آثار معاصر نیز قابل ردیابی است.
برمبنای اصولی که مینیمالیست ها داشتند این هنر به نام های دیگری چون ABC art، reductivism art، rejective art یا هنر روشمند هم خطاب می شد که بیانگر اهداف و اندیشه های این جنبش بود. اما به تدریج نامی که توصیف کننده این اندیشه و اهداف شد «هنر مینیمال» بود که معادل اروپایی آن کانکریت آرت (هنر مجسم) بود.
اعتراض به مکتب اکسپرسیونیسم
جنبش مینیمالیسم درواقع در اعتراض به مکتب اکسپرسیونیسم ظهور و بروز یافت. اکسپرسیون در لغت به معنای «بیان، عبارت، حالت و چهره» است و در اصطلاح به مکتبی اطلاق می شد که در هنرهایی چون نقاشی، مجسمه سازی و ادبیات روشی را به کار گرفت تا حالات، طرز تفکر و احساسات درونی هنرمند و خالق اثر را بیان کند. از آنجایی که جنبش مینیمال واکنشی بود به مکتب اکسپرسیونیسم، خالی از فایده نیست که پیرامون شاخصه های فکری و مضمون و مضامین این مکتب نکاتی ذکر شود:
ابتدا این که اکسپرسیونیسم زبانی برای بیان افکار، احساسات درونی، غرایز انسانی و زبانی تند برای برخورد با قوانین و اصول موجود در قالب های هنری بود. اکسپرسیونیستها با طغیان اندیشه، قدرت کلمات و نیروی هنر که همراه با سرکشی و نافرمانی از اصول سنتی بود اثر خود را ارائه می کردند. اصول و عقایدی که اکسپرسیونیستها بر محور آنها باورهایشان را پی ریزی کردند عبارت بود از:
1- نفی جامعه سرمایه داری و مدرنیته.
2- نفی قالب های سنتی.
3- تغییر وضعیت موجود که با نگاهی نو به زندگی و عصیان و طغیان همراه بود. در واقع اکسپرسیونیستها از یک سو تحت فشار زندگی در حال پیشرفت و مدرن شهری بودند و از دیگر سو تحت فشار نوعی احساس خطر پیش از وقوع حادثه بودند و همین احساس خطر و اضطراب درونی آنان را به تغییر وضعیت موجود وا می داشت.
4- هنر انتزاعی: اکسپرسیونیستها تقلید و پیروی از طبیعت را درهنر و ادبیات جایز نمی دانستند. آنان معتقد بودند تقلید مستقیم از طبیعت مانع خلاقیت خالق اثر می شود و به این اعتبار دیگر جایی در هنر مدرن ندارد بلکه هنر در دنیای جدید بیشتر با انتزاع (Abstration) خلق می شود و به این وسیله خالق اثر فریادهای درونی، اسرار، دلتنگی ، رنج ها و فشارهای ناشی از این دنیای مدرن را در اثر خود بیان می کند.
نقاشی، شعر، تئاتر ، موسیقی، رمان، سینما، معماری و هنرهای تزئینی و تبلیغاتی از قالب هایی بودند که اغلب اکسپرسیونیستها در بستر آنها، مخاطبان را با تفکر، عقاید و احساسات خود درگیر می کردند. آنان معمولاً صحنه های دلخراش و حوادث زندگی را به تصویر می کشیدند که بیانگر عذاب، دلزدگی و بحران زندگی و تمدن مدرن بود.
مرگ، پایان زندگی، بی هدفی و پوچی دنیا، بروز احساسات درونی و بیان عقاید مذهبی و اخلاقی از مضامین محوری بود که شاکله آثار اکسپرسیونیستی را قوام می بخشید. تغییر وضع موجود، شورش و انقلاب و بازگشت به اصول از مفاهیم کلیدی و پایه های این مکتب بود که در آثار اکسپرسیونیستی با شدت بیان، خیال پردازی و صحنه پردازی که البته با افراط هم همراه بود بیان و باز نمایانده می شد و مینیمالیسم در واکنش و اعتراض به این اصول و عقاید بود که پا به عرصه گذاشت. مینیمالیست ها برخلاف اکسپرسیونیست ها بیش از آن که بیان احساسات شخص محور اساس کارشان باشد مفاهیم فیزیکی و روش منطقی را اساس کار خود قرار دادند. دو ویژگی در آثار مینیمال بارز و برجسته جلوه می کند؛ اول استفاده از قوانین فیزیک در خلق آثار و دیگر استفاده از استعاره و نشانه ها.
سادگی، عدم فردیت، تند و تیزی، عریانی، نظم و دیسیپلین از جمله اصولی بود که مینیمالیست ها با آن آثار انتزاعی اکسپرسیونیست ها را به چالش کشیدند. «همان چیزی را می بینید که می بینید و فقط آنچه را که می بینید وجود دارد.» این شعار معروف مینیمالیست ها درواقع مرام نامه آنان در واکنش به اصول اکسپرسیونیست ها بود. چرا که هنر را بیان احساسات ساده و اولیه انسان در رابطه با سرنوشت، شادی و غم می دانستند و معتقدند هنر باید معجزه آسا باشد!
هنر مینیمال
مینیمالیست ها معتقدند هنر باید براساس منطقی که هر اثر می طلبد تولید شود نه براساس یک روش از پیش تعیین شده و عوامل بیرونی. درواقع هنر مینیمال طبیعت و جایگاه هنر را در جامعه به زیر سوال برد.
سادگی موضوعات و بیان آنها با سری سازی و اشکالی هندسی و قواعد منطقی با حداقل انحنا، کمترین رنگ و بدون آراستگی، عدم ارتباط بین رنگ و فرم از وجوه بارز سبک مینیمال است. وقتی این سبک در معماری بروز می یابد ما با اشکال هندسی سه بعدی که با سه رنگ اصلی بدون هیچ میکس شدگی ای رنگ آمیزی شده اند در نماهای معماری مواجه می شویم که در این آثار بازتابی از احساسات و اظهارات خالق اثر به چشم نمی خورد تا حدی که حضور خالق اثر به زیر سوال می رود و به این اعتبار آثار مینیمال کاملاً «بی نشان» خلق می شود. ساختار آرمان شده ای که آنها خود را تابع آن می دانند مبتنی بر اصول غیرشخصی و حساب شده نظم است. «تعادل» و «تقارن» دو وجه ممتاز هنر مینیمال است.
سبک مینیمال در هنر را باید مولود هنرمندان پس از انقلاب اکتبر روسیه دانست. در این دوره هنرمندان ساختگرا برخلاصه و موجز نمایی و هندسه گرایی و منطق ایجاز و خلق آثار سه بعدی گرایش پیدا کردند و این سبک هنری فراگیرترین تاثیر را در امریکا داشت و هنوز هم گرایشی قوی در امریکا است.
ادبیات مینیمال
جریان مینیمال در ادبیات بیش از همه در داستان های مینیمال بروز یافت. داستان های مینیمال، داستان هایی بسیار کوتاه و ساده با پرهیز از هرگونه توصیف و اطلاعات اضافی بود که باعث می شد مخاطب با تصویر شخصی خود خط های نانوشته متن را درک کند و حدس بزند و این حدس و لذت گمان مخاطب را مجبور می کرد در قسمت هایی از داستان تصمیم بگیرد و مسیری را برای ادامه انتخاب کند. کوتاهی، سادگی و فرضیه سازی سه ضلع مثلث لذت متن مینیمال را شکل می دهند در حالی که قهرمان پروری، اسطوره سازی و شخصیت پردازی در ادبیات مینیمال جایی ندارد.
فلسفه مینیمال
مینیمالیست ها خیلی سریع پا را فراتر از هنر و ادبیات گذاشتند و نشان خود را بر فلسفه هم زدند.
اندیشه مینیمال بر اصل ساده زیستی، غلبه بر نفس و اصالت سرنوشت تاکید می گذاشت. اعتقاد به شانس و اتفاق، تکرار و ثبات از بن مایه های اندیشه مینیمال محسوب می شد.
در تفکر مینیمال فردیت خالق اثر حداقل بروز و وضوح و صراحت معنا حداکثر حضور را دارد و به این اعتبار اندیشه مینیمال فضا را برای حضور هر چه پررنگ تر مخاطب در متن بازمی گذارد و این در حالی است که در مینیمالیسم از مضمون سازی دوری می شود چرا که مینیمالیست های امریکایی معتقدند که این مضمون ها ساختارها، ارزش ها و احساسات نهفته در کل سنت اروپا را با خود به همراه دارند و تفکر اروپایی یکسره بر پایه نظام های از پیش تعیین شده استوار است و این نظام ها شیوه خاصی از تفکر و منطق را منتقل می کنند که امروزه تقریباً برای درک و توصیف چگونگی جهان بی اعتبار است.
فلسفه مینیمال ایدئولوژی جانشین آرمان از دست رفته را نشان می دهد. این ایدئولوژی پوزیتیویسم یعنی ایدئولوژی علم و فلسفه است که به تعیین امور معلوم و واقعی بسنده می کند و همه امور مابعدالطبیعه را مردود می شمارد. پوزیتیویسم در افراطی ترین شکل خود از هرگونه توضیح و فرضیه می پرهیزد و هدف یا کمال مطلوب علم را به توصیف صرف محدود می کند.
تقلیل آرمان به واقعگرایی جزمی یکی از ویژگی های فلسفه مینیمال بود که دقیقاً از همین واقعگرایی شان خود را به دست می آورد.
مینیمالیست ها با شناخت جوهر جهان عینی، زمان و فضا و نیز با شناخت مرزهای یقین در مقابل امر نامحقق واکنش نشان می دهند و معتقدند این شناخت ها نقیض امر نامحقق اند.