حجتالاسلام محمد مهدی بهداروند
1 ـ مراحل مواجهه انقلاب اسلامی با تمدن مادی
انقلاب اسلامی ایران حرکتی عمیق و باطنی علیه تمدن مادی غرب بود که چگونگی تحلیل آن، تأثیر شگرفی را در تفسیر و تبیین استراتژی آینده آن و در پدیدههایی مثل جنگ تحمیلی و پذیرش قطعنامه 598 بر جای میگذارد.
اگر انقلاب اسلامی را یک انقلاب ملی یا ضد استبدادی بدانیم، طبیعتاً باید پیامدهای آن را به گونهای خاص تحلیل کرده و مناسبات جهانی و داخلی آن را متناسب با همان تعریف نماییم؛ یعنی پتانسیل آن، پتانسیل یک مبارزه ضداستبدادی خواهد بود، اما اگر پتانسیل انقلاب اسلامی را پتانسیل مبارزه ضداستعماری تلقی کنیم، باز باید آن را به گونهای دیگر و در همین راستا تحلیل نماییم.
حال چنانچه مبارزه ملت ما نه صرفاً علیه استعمار خودشان، بلکه مبارزه یک تمدن برای تغییر مناسبات جهانی بوده باشد ـ که در مبارزه یک ملت ظهور پیدا کرده است ـ در این صورت نوع نگاه ما به پیامدهای انقلاب و امتداد آن، به کلی تفاوت خواهد کرد.
از این منظر، انقلاب اسلامی سرآغاز یک حرکت برهم زننده معادلات جهان، و ایجاد کننده معادلات جدید بوده که میخواهد ساختارها و قبل از آن، مفاهیم بینالمللی را تحت تأثیر قرار دهد و سپس محصولات و آثار تمدنی آن را هم تغییر بدهد. به عبارت دیگر، انقلاب اسلامی میخواهد ساختارها، مفاهیم و محصولات را در مقیاس یک تمدن جهانی، در مقیاس دنیای اسلام، و در مقیاس یک کشور تغییر دهد.
امام (ره) چنین نگاهی به انقلاب اسلامی داشت و کوشید با یک مأموریت روشن و در سه گام، تغییر حکومت در داخل ایران، بیداری دنیای اسلام، و خیزش معنوی در جهان را مدیریت کند. امام خمینی(ره) بارها از جهانی بودن رسالت انقلاب اسلامی سخن گفته و ضمن تشریح فلسفه نهضت انبیاء، با صراحت انقلاب اسلامی را دنباله نهضت انبیاء و یک نهضت جهانی معرفی کردهاند:
«اسلام، مال طایفه خاصی نیست، اسلام برای بشر آمده است، نه برای مسلمین و نه برای ایران. انبیاء مبعوثند برای انسانها و پیامبر اسلام معبوث بود برای انسانها... و ما که نهضت کردیم برای اسلام نهضت کردیم. جمهوری، جمهوری اسلامی است. نهضت برای اسلام نمیتواند محصور باشد در یک کشور و نمیتواند محصور باشد حتی در کشورهای اسلامی. نهضت برای اسلام همان دنباله نهضت انبیاست. نهضت انبیا برای یک محل نبوده است. پیغمبر اکرم اهل عربستان است، لکن دعوتش مال عربستان نبود؛ محصور نبوده به عربستان، دعوتش مال همه عالم است.»[1]
«ما این واقعیت و حقیقت را در سیاست خارجی و بینالمللی اسلامی بارها اعلام نمودهایم که درصدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و کم کردن سلطه جهانخواران بوده و هستیم.»[2]
بنابراین هدف انقلاب اسلامی، اداره و سرپرستی تمامی شئون و امور زندگی بشر بر اساس اسلام است:
«حکومت در نظر مجتهد واقعی فلسفه عملی تمامی فقه در تمامی زوایای زندگی بشریت است، حکومت نشان دهنده جنبه عملی فقه در برخورد با تمام معضلات اجتماعی، سیاسی، نظامی و فرهنگی است. فقه تئوری واقعی و کامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.»[3]
اگر چنین تحولی با پرچمداری فقیه جامعالشرایط که از باطن عالم مأموریت میگیرد، روی میدهد، طبعاً حرکت انقلاب را باید شروع یک حرکت جهانی دانست. شاهد مدعا آن است که انقلاب اسلامی به سرعت موج برداشته و از مرزها عبور کرده است؛ به گونهای که یکی از رقبای خود یعنی سوسیالیسم را از صحنه خارج کرده، و لیبرال دموکراسی را نیز در معرض خطر جدی قرار داده است. در سال 1357 همه انقلابهای دنیا ـ غیر از انقلاب اسلامی ـ کمونیستی بودند اما در سال 1358 و بعد از فتح لانه جاسوسی، حتی یک انقلاب کمونیستی در دنیا وجود نداشت و بلکه همه انقلابها، مذهبی بودند.
شاید از همین رو بود که ساموئل هانتینگتون به عنوان تئوریسین شورای روابط خارجی آمریکا متوجه شد که دنیا وارد فضای جدیدی گشته و هویتهای تمدنی مختلفی شکل میگیرد که مهمترین آنها تمدن غرب و تمدن اسلامی میباشد. از نظر وی، پیروز میدان باید در اثر برخورد این تمدنها مشخص شود و گرنه صرفاً با ادعای «پایان تاریخ»[4] و محوریت لیبرالدموکراسی در فرایند قهری تاریخ، چنین توهمی در عمل محقق نخواهد شد.[5]
این اعترافات حاکی از آن است که ظرفیت توسعه انقلاب، ظرفیت تمدنی و خیزشی به سمت احیای عمومی دین است، نه صرفاً ظرفیت ملی. اکنون سؤال این است که این رویکرد تمدنی چگونه واقع میشود؟ به بیان دیگر، اگر ساختارهای موجود در جهان را ساختارهای کفرآلود و برآمده از دستگاه استکبار تلقی کنیم در این صورت، چنانچه بخواهیم حرکتی را در مقابل آن رهبری کنیم، چگونه ممکن خواهد بود؟
در واقع، اگر تحلیل ما این باشد که آن مفاهیم و ساختارها و محصولات حاکم بر جهان، مادی بوده، و سازمان ملل و مناسبات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی که از آن طریق بر جهان حاکم میشود به منزله جریان توسعه کفر، و جریان ولایت باطل، و جریان ولایت ظلمت و گسترش و تعمیق آن در جهان میباشد، در مقابل آن چه کار باید کرد؟ اگر بخواهیم یک خیزش تمدنی را به سمت تغییر موازنه و اصلاح ساختار قدرت در جهان هدایت کنیم چه طرحی در اختیار داریم؟
اگر جواب این پرسشها داده شود مشخص خواهد شد که انقلاب اسلامی در جامعه جهانی چگونه باید حرکت کند. مثلاً در نگاهی منفعلانه ممکن است مذاکره و گفتوگو را به عنوان استراتژی ـ نه تاکتیک ـ در پیش روی خود قرار دهیم اما به راستی آیا تفاهم از طریق گفتوگو، متغیر اصلی تغییر وضعیت جهان میباشد، یا اینکه اساساً اصول تصاحب قدرت، اصول تغییر موازنه است؟
به عقیده ما امام(ره) اصول تصاحب قدرت را دنبال میکرد. میگفتند دلیلی ندارد که مسلمانها را به اصول تصاحب قدرت، دعوت نکنیم:
«من به صراحت اعلام میکنم که جمهوری اسلامی ایران با تمام وجود برای احیاء هویت اسلامی مسلمانان در سراسر جهان سرمایهگذاری میکند و دلیل هم ندارد که مسلمانان جهان را به پیروزی از اصول تصاحب قدرت در جهان دعوت نکند و جلوی جاه طلبی و افزون طلبی صاحبان قدرت و پول و فریب را نگیرد.»[6]
در آن هنگام بسیار مایه مباهات بود که امام(ره) گفتند که ما میخواهیم ریشه صهیونیسم، کمونیسم و سرمایهداری را خشک کنیم. این خیلی مهم است. امام (ره) نمیگفتند که من فقط با آمریکا جنگ میکنم. ایشان خود را پرچمدار یک تمدن دینی در مقابل مکتبهای مادی دانسته و مکتبهای مادی جهان را هم در سرمایهداری، کمونیسم و صهیونیسم خلاصه کرده است. کسی دیگر را ندیدهایم که به لطافت ایشان، به این مسأله توجه کرده باشد.
برخی صهیونیسم را بزرگ میکنند، بعضی کمونیسم و برخی دیگر، سرمایهداری را، اما ایشان این مثلث را با هم آورده و نفی کرده است. امام(ره) دارای استراتژی تصاحب قدرت بود که این کار را از طریق یک انقلاب ملی و سپس در قالب یک خیزش و انقلاب جهانی اداره و پیگیری میکرد. امام(ره) پرچمدار یک انقلاب ملی و سپس تبدیل کردن و تغییر دادن این انقلاب بر اساس فرهنگ اسلام ـ نه براساس انگیزههای ناسیونالیستی ـ و سپس تبدیل کردن و سوق دادن آن به سمت یک انقلاب تمدنی بود.
حرکت تمدنی، جوشش تمدنی به سمت تمدنسازی است و امام (ره) از این طریق به دنبال تصاحب قدرت بود. از همین روی، وی موضوعات جهانی که میتواند ایجاد انگیزش کرده و بستری برای احقاق حقوق باشند را همیشه زنده نگه میداشت؛ مثلاً امام(ره) روز قدس را به یک جریان چند جانبه و چند منظوره تبدیل کرد که هم عنصر آزادی فلسطین در آن قرار داشت و هم اجماع دنیای اسلام را در پی آورد. امام (ره) بر یک امر اجماعی در دنیای اسلام دست گذاشت که هم موضوع حساس دشمن و نقطه درگیری بود و هم یوم الارض را به یوم القدس تبدیل کرد و انگیزش دینی و تمدنی را امتداد بخشید.
وقتی امام (ره) چنین حرکتی را انجام داده است دشمن هم میفهمد که این چهره در برابر او چه میکند؛ میفهمد که استراتژی مسلمین، استراتژی انفعال نیست که خواستههای خود را صرفاً با اموری از قبیل مذاکره جلو ببرد، و حتی میفهمد که جبهه اسلام مذاکره در پشت میز را نیز از موضع قدرت دنبال مینماید. آنها در برابر جبهه فعال اسلام ناگزیر شدهاند همه راهها را برای براندازی دنبال نمایند؛ از جمله جنگ را برگزیدهاند. بیتردید جنگ آنها، جنگی است که برای براندازی اسلام به راه انداختهاند؛ خواه براندازی از اساس، یا انقلاب از درون باشد و یا اینکه اساساً ما را به پذیرش اصول جهانی و حاکمیت خودشان تسلیم کنند!
اینان در این راستا به تئوریپردازی پرداخته و نظامیگری در جهتِ غلبه ارزشهای برآمده از تجدد را مشروع و اخلاقی جلوه میدهند.[7]
2 ـ تحلیل استراتژی حاکم بر پذیرش قطعنامه 598
حال در این میان چه تلقیای از پذیرش قطعنامه 598 میتوان ارائه داد؟ اگر برنامهریزی ما یک برنامهریزی مقطعی ـ همچون مذاکرات کنونی هستهای ـ و متکی بر استراتژی ادامه حرکت باشد، بسیار خوب است، اما این امر را نمیتوان در پشت صحنه جریان قطعنامه دید. در پشت صحنه قطعنامه برخی تعبیر دیگری از روش برخورد انقلاب اسلامی با جهان داشتند، و خیال میکردند راه پیشبرد انقلاب اسلامی، ایجاد مدرنیزاسیون اسلامی، آن هم در مقیاس ملی میباشد. آنها میخواستند حرکت انقلاب را از آن سمت، به سوی ایجاد مدرنیته اسلامی تغییر بدهند. البته ایجاد مدرنیته اسلامی، به معنای مدرنیزاسیون و اصلاح قرائت دینی نیست، گرچه در پایان به همانجا هم میکشد.
به هرحال، آنها میخواستند مسیر این حرکت و این جوشش را از آن سمت، که خیزشی برای ایجاد یک تمدن جهانی بوده است، به سمت الگوسازی از طریق مدرنیته اسلامی پیش ببرند.
امام(ره) در پی تغییر موازنه، تغییر مفاهیم و ساختارها و شیوه جدید زندگی بر اساس تمدن اسلامی بود که راهکار آن همان درگیری همهجانبه سیاسی، فرهنگی و اقتصادی میباشد، اما نگاه آنان این بوده که ما باید از طریق ایجاد مدرنیته اسلامی در جهان اثر بگذاریم. از این دیدگاه، اولاً نمیخواهند مدرنیته را تغییر بدهند؛ حتی معلوم نیست قصد تغییر ساختارهای جهانی مدرنیته در ذهنشان نقش بسته باشد و از تغییر مفاهیم جهانی حاکم بر مدرنیته و ساختارهایش سخن بگویند. اینان انقلاب را یک حرکت تمدنی و خیزشی برای تصاحب قدرت و تغییر تمدن، یعنی تغییر مفاهیم، ساختارها و محصولات حاکم بر جهان نمیدانند. در این باور، رسالت انقلاب، تغییر مدرنیته نیست، بلکه هدف نهایی، ارائه الگویی از مدرنیته اسلامی است، که این الگو میتواند منشأ تأثیر در جهان گردد.
اما نگاه امام(ره) قطعاً نگاه دیگری بوده است. از منظر امام(ره) ما در برنامهریزی تاریخی خود، در یک مقاصد اجتماعی مجبور هستیم حرکت تاریخی خود را جهتگیری کرده و تصرفات خاصی انجام دهیم؛ یعنی برای یک خیزش تاریخی، کارهای مقطعی اجتماعی خاصی نیاز داریم و ممکن است عقبنشینی هم داشته باشیم؛ این امر به مقدورات ما و به همراهی آرایش مقدورات انسانی با ما برمیگردد.
اگر آرایش نیروهای انسانی با ما همراه نبود مجبور هستیم عقبنشینی موضعی نماییم، و لذا عقبنشینی امام (ره)، به عنوان عقبنشینی مقطعی قلمداد میشود، و در پشت سر پذیرش قطعنامه، خط و استراتژی جهانی خود را دنبال میکردند. پذیرش قطعنامه به معنای اعلام پایان جنگ به نحو مطلق نبود، سکوت هم نبود. کانّه آرامش قبل از طوفان دوباره بود. برخوردهای امام(ره) با نامه به گورباچف، و سپس فتوای اعدام سلمان رشدی ادامه یافت و نشان داد که امام(ره) به صورت دائم میخواهد این موضع درگیری در مقیاس جهانی را حفظ نماید. دراین میان، آنها که راه تشکیل مدرنیته اسلامی را دنبال میکردند با خیلی از برنامههای امام (ره)، موافق نبودند، با فتوای اعدام سلمان رشدی هم توافق نداشتند.
خلاصه اینکه دو نگاه در مواجهه با جهان و در تحلیل تعامل انقلاب اسلامی با وضعیت جهانی وجود دارد. در یک نگاه، وضعیت جهان یک وضعت تاریک و ظلمانی است که ناشی از جریان تسلط فرهنگ تجدد در جامعه جهانی میباشد، که انقلاب اسلامی باید این فضا را به نفع جریان و هدایت تغییر دهد. اما در نگاه دیگر جهان یک تمدن بسیار خوب مادی دارد که باید اخلاق اسلامی را در آن ترزیق کرد و یک الگوی جدید و یک مدرنیته اسلامی ساخت. طبیعی است که سازوکارهای این دو نگاه، به دو صورت خواهد بود.
به زبان دیگر، بینشهای بنیادی، زیرساختهای برنامهریزی توسعه هستند و اختلاف ما با آنها در بینشهای بنیادی میباشد. این دو بینش، در استراتژیهای خود متفاوت هستند؛ هر دو هم میخواهند تصرف کنند، و اثرگذار باشند، اما محدوده و نوع اثرگذاری آنها بر اساس بینشهایشان به وجود میآید. ما امام(ره) را طرفدار تفکر اول میدانیم. امام(ره) در پی تغییر جهان و ایجاد یک مدنیت و تمدن جدید بر محور ادیان و انبیاء الهی و اسلام و مکتب تشیع بود.
امام (ره) میخواست این مفاهیم را جهانی کند، و ساختارها و محصولات تمدنی را بر اساس این مفاهیم و بر محور تغییر انگیزههای ملتها پیگیری نماید. اینها برای امام(ره) محسوس بود، ولی برخی در این مقیاس نمیفهمیدند و هدف دیگری را برای انقلاب اسلامی ترسیم میکردند. امام(ره) میخواست بازسازی و تمدنسازی را انجام دهد اما در فضایی که، این بازسازی به معنی مدرنیزاسیون و ایجاد مدرنیته اسلامی نباشد، یعنی کار به حدی پیش رفته باشد که بازسازی معنای جدید پیدا کند، ولی در مجموع تا این مقطع، امام(ره) ادامه آن مسیر را با آن کیفیت، مقدور میدانست.
3 ـ لزوم طراحی سازوکار مبارزه با تمدن مادی
به نظر میرسد پذیرش قطعنامه 598 در نگاه منفعلانه به این معناست که ما مناسبات بینالمللی را قبول کرده و نمیخواهیم با این مناسبات درگیر شویم؛ در نتیجه باید اقتضائات آنها را در داخل کشور نیز رعایت کنیم؛ مثلاً الگوی سرمایهداری و یا حقوق بشر را باید رعایت کنیم و قواعد آنها در محیط زیست را پذیرا گردیم.
نمونه دیگر، قبول موافقتنامه NPT است که با آن درگیر هستیم، و یکی از فروع پذیرش قطعنامه 598 میباشد. به نظر میرسد ما اگر حساب خود را با سازمان ملل تصفیه میکردیم، در زیر مجموعه سازمان ملل نمیتوانستند برای ما ایجاد مزاحمت کنند؛ اما اکنون لوازم همه ساختارهای جهانی را باید در نظر بگیریم، و آنها هم از طریق همین ساختارها راه ما را سد میکنند.
این که اکنون این گونه ما را تحت فشار قرار میدهند به خاطر این است که میخواهند ساختارشکنی کنند، و الا صرفاً به جهت داشتن انرژی هستهای نیست! مسأله این است که آنها میخواهند از طریق این ساختارها جهان را کنترل نمایند و از طریق ساختارها و نهادهای جهانی برای ما تصمیم بگیرند. در واقع، ما میگوییم که شیوه تصمیمگیری این نهادهای جهانی باید عوض شود و عادلانه گردد اما آنها مقاومت میکنند و از طریق نهاد سازمان ملل، که پنج قدرت برنده جنگ جهانی دوم آن را برای حاکمیت خودشان تولید و ایجاد کردند، به ما زور میگویند.
خیلی عوامانه است که خیال کنیم سازمان ملل برای حقوق بشر و برای صلح ایجاد شده است؛ آنها صلح را برای منافع خودشان میخواهند، و اگر فریاد بزنیم که این ساختارها باید به نفع ملتها کار کنند، با شما مقابله خواهند کرد. ما اگر ساختارهایی که حامی منافع قدرتهای استکباری هستند را قبول کردیم، و به عبارت دیگر، هر چند تسلیم آنها نشدهایم ولی برتری و غلبه خود را هم نتوانستیم اثبات کنیم، در این صورت، آنها این شیوه را الگوی خود قرار میدهند و در جاهای دیگر میتوانند خواستههای خود را از طریق فشار به ما تحمیل کنند. اگر ما مقاومت کنیم و همین جا مسأله را حل و فصل نماییم نهادهایی چون سازمان ملل حساب کار خود را میفهمند و بیجهت با ما درگیر نمیشوند.
استراتژی ما باید مبارزه باشد، و باید ساز و کار مقاومت را متناسب با مبارزه طراحی کنیم؛ یعنی زیرساختهای ملت خود را آماده نماییم. همانگونه که مقام معظم رهبری (مدظله) تعریف میکنند باید به فرهنگسازی پرداخته و ملت را برای مقاومت آماده کنیم. این که ما بگوییم که ابتدا کشور را بسازیم و ذائقه ملت را با رفاه و خوشی آماده کنیم به این معناست که اساساً قصد درگیری با جهان را نداریم و میخواهیم منفعل باشیم.
ما وقتی ذائقه ملت خود را نسبت به جهان منفعل میکنیم در تصمیمگیری هم منفعل خواهیم بود. وقتی الگوی اقتصادی ما تابعی از الگوی سرمایهداری و تحریک به دنیا میشود، و این راه را راه جهان میدانیم، ملتسازی ما ملتی را به وجود خواهد آورد که ملت مقابله و مبارزه نخواهد بود.
اما اگر بخواهیم استراتژی مبارزه در پیش بگیریم باید یک برنامهریزی همهجانبه ارائه دهیم که سیاست، فرهنگ و اقتصاد جامعه را بر محور مبارزه تعریف کند. ما باید بدانیم غرب جریانی دنیامحور است که با آن درگیر هستیم، سرآشتی با آن هم نداریم. آنها دنبال جهانیسازی هستند، و به صراحت میگویند که دین باید به یک خردهفرهنگ در درون فرهنگ تجدد تبدیل شود. آنها جایگاه ما را این گونه تعریف میکنند و دین را به عنوان یک فرهنگ نازل که درگیر با تجدد و اصول لیبرال دموکراسی نیست به رسمیت میشناسند، اما آیا ما این را میپذیریم؟ اگر میپذیریم باید به تدریج، به لوازم آن ملتزم شویم تا فرهنگ مذهب تابعی از فرهنگ معیشت مادی گردد. لکن اگر نمیپذیریم که فرهنگ مذهب، تابع معیشت مادی گردد، و بلکه فرهنگ مذهب را همواره برتر و بالاتر میخواهیم مسیر آن تقابل با تمدن مادی است. آنها برای تحقق خواستههای همهجانبه خود، تدبیر میکنند، ما هم باید تدبیر کنیم و استراتژیمان باید بر پایه تقابل باشد، بنابراین ملتسازی در درون و در بیرون باید بر این پایه انجام داد.
در کوتاهمدت هم باید مناسبات همان محور را اجرا کنیم. هیچ وقت نمیتوانیم استراتژی خود را نادیده بگیریم. در دوره اصلاحات و بازسازی، این استراتژی در برنامهها نادیده گرفته شد و استراتژی را تغییر دادند؛ نه تاکتیک را. آنها به خیال اینکه میتوان در جامعه، هم با اخلاق بود و هم زندگی مادی داشت احساس شد که ما باید ژاپن اسلامی بسازیم. اما در عمل، کار معکوس شد و اخلاق مادی به نسبت، بر ما جاری گشت. در دوره اصلاحات این تفکر پیدا شد که باید زیرساختها هم متناسب با همین جهت مادی، تغییر یابند و قانون اساسی هم عوض گردد؛ یعنی مدرنیزاسیون و اصلاح قرائت دینی جامعه، حتی در مقیاس حقوق اساسیاش را تجویز کردند و ولایت فقیه و حکومت دینی را زیر سؤال بردند و حکومت سکولار و دموکراتیک را توصیه کردند.
آنها قدمهای بعد از قطعنامه را نه بر محور استراتژی جهانی انقلاب اسلامی، بلکه با همان آهنگ قطعنامه پیش بردند. اما استراتژی امام(ره) به گونهای دیگر بود. رهبر انقلاب نیز در راستای جهت امام(ره)، مرتب از تهاجم فرهنگی و بحث امر به معروف سخن گفته و تدریجاً بحث تولید علم را مطرح میفرمایند و میکوشند تا استراتژی تمدنی و تاریخی انقلاب اسلامی حفظ شود.