بسیاری بر این اعتقادند که در این دوران، ریشههای جنگ سرد جهانی نیز سازماندهی شد. برای مثال، <ویلیام فاکس> در مطالعات خود به این نتیجه رسید که نظام بینالملل در شرایط عدم تعادل، دچار ناکارآمدی راهبردی میگردد. وی بر این امر تأکید داشت که اگر تحرک عملیاتی آمریکا افزایش یابد، در آن شرایط، امکان نیل به مطلوبیتهای راهبردی بیشتری برای آینده امنیتی آن کشور وجود خواهد داشت. به این ترتیب، آمریکا در حمایت از انگلستان در منازعات اروپاییان شرکت نمود.(2)
3) دوران محدودسازی راهبردی و کنترل تهدیدات (68 - 1945)
رقابتهای جنگ سرد بین آمریکا و اتحاد شوروی را میتوان سومین مرحله تحول در سیاست دفاعی واشنگتن دانست. به موازات فعالیت سازمان ملل، زمینه برای حداکثرسازی معادله قدرت در روابط بینالملل و سیاست دفاعی آمریکا به وجود آمد. بحرانهای منطقهای و بینالمللی بعد از جنگ دوم جهانی را میتوان زمینهساز سازماندهی راهبرد آمریکا در دوران بعد از جنگ سرد دانست. در شرایطی که ایالات متحده راهبرد <مهار اتحاد شوروی> را اتخاذ کرد، سیاست دفاعی آن کشور در قالب حداکثرسازی توان نظامی برای تحرک راهبردی طرحریزی شد. اگرچه روزولت، سیاست <چهار مأمور پلیس> را در کنفرانس پوتسدام مورد توجه قرار میداد، اما واقعیتهای سیاسی و بینالمللی بحران لهستان، آذربایجان و آلمان، زمینههای لازم برای رویارویی منطقهای آمریکا و اتحاد شوروی را به وجود آورد.
در این دوران، آمریکا به بمب اتمی دست یافته بود، اما نمیتوانست از چنین ابزاری برای رقابتهای منطقهای و جدالهای تاکتیکی استفاده کند. در این ارتباط، <جورج کنان> زمینههای لازم را برای طراحی <سیاست دفاعی رویارویی با تهدیدات> فراهم آورد. این رویه توانست فضای لازم را برای حداکثرسازی تحرک راهبردی نیروهای دفاعی آمریکا به وجود آورد. تغییر در ساختار نظام بینالملل و ظهور شرایط رقابتآمیز براساس نشانههای ژئوپلیتیکی و ایدئولوژیک را میتوان زیرساختهای سیاست دفاعی جدید آمریکا، برای <رویارویی با تهدیدات> دانست. <جورج کنان> در آن مقطع اعتقاد داشت:
<هماکنون آمریکا با شرایط متفاوتی نسبت به گذشته روبرو شده است. زمانی که روسیه به مساعدت ایالات متحده نیاز داشت، ما به آنان سلاح و کمک اقتصادی میرساندیم. اکنون جنگ به پایان رسیده است. اتحاد شوروی موضع تهاجمی اتخاذ کرده و بر دستیابی به موضوعات سیاسی - ارضی غیرقابل دفاع تأکید دارد. بنابراین لازم است تا الگوی رفتاری آمریکا برای مقابله با مواضع تهاجمی شوروی تغییر یابد. باید با تهدیدات، مقابله و رویارویی نمود>.(3)
1-3. محدودسازی راهبردی از طریق پیمانهای دفاعی
سیاست دفاعی رویارویی با تهدیدات را میتوان زمینهساز شکلگیری پیمانهای دفاعی دانست. مقامات آمریکایی بر این امر واقف بودند که شوروی تمایلی به جنگ ندارد، اما تلاش دارد تا از ابزارهای در دسترس خود برای حداکثرسازی منافعش استفاده کند. در این شرایط، آمریکاییها سیاست دفاعی رویارویی با تهدید را در راستای جلوگیری مؤثر از جنگ و همچنین نیل به فضای امنیتی، مناسبتر دانستند. آمریکا و اتحاد شوروی نسبت به یکدیگر بیاعتماد بودند. شوروی در اروپای شرقی از تحرک امنیتی بیشتری برخوردار بود، در حالی که آمریکا تلاش داشت تا از طریق پیمانهای دفاعی به بهترین نتایج دفاعی و راهبردی نایل گردد. <جورج مارشال> در سال 1947، زمینه اجراییسازی حمایت اقتصادی آمریکا از کشورهای اروپایی را فراهم نمود. وی در سال 1948 توانست اتحادیه اروپای غربی را تأسیس نماید. <هری ترومن> سیاست دفاعی خود را در قالب گسترش پیمان دفاعی سازماندهی نمود.
به این ترتیب، سیاست دفاعی و اقتصادی آمریکا در برخورد با اتحاد شوروی و اروپا به موازات یکدیگر تداوم مییافت.
رویارویی با تهدیدات از طریق پیمانهای دفاعی و اتحادیه اروپایی امکانپذیر گردید. در سال 1949 تعداد کشورهای دو سوی آتلانتیک برای مشارکت امنیتی با آمریکا جهت مقابله با تهدیدات اتحاد شوروی افزایش یافت. به این ترتیب، اتحادیه دفاعی اروپا که به <پیمان بروکسل> موسوم بود، و در سال 1948 شکل گرفت، ارتقاء کمی و کیفی پیدا نمود و در سال 1949 به پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) تبدیل شد. در چنین شرایطی، زمینه برای مقابله و محاصره اتحاد شوروی در چارچوب پیمانهای دفاعی - امنیتی به وجود آمد.
اگرچه آمریکا مبادرت به کنترل دفاعی و راهبردی اتحاد شوروی نمود، اما این امر صرفاً در حوزه اروپا سازماندهی گردیده بود. نتیجه چنین فرآیندی را میتوان <غفلت راهبردی> برای اهداف دفاعی و امنیتی آمریکا دانست. در سال 1949 شاهد پیروزی گروههای کمونیستی در چین هستیم. انقلاب چین، شوک عملیاتی جدیدی برای سیاست دفاعی آمریکا بود. آمریکاییها در سال 1945 قادر به واکنش در برابر سیاستهای اروپایی اتحاد شوروی نبودند. در این مقطع زمانی، اتحاد شوروی توانست حوزه نفوذ خود را در تمامی اروپای شرقی تثبیت نماید.
لذا رقابت بین واشنگتن - مسکو، بیش از آنکه در قالب الگوهای عملیاتی و تحرک راهبردی سازماندهی شود، براساس بازدارندگی تدوام پیدا کرد. در سال 1949 حادثه مشابهی در شرق آسیا شکل میگیرد. انقلاب چین تأثیر خود را بر شکلبندیهای امنیتی جدید به جا گذاشت. موجهای انقلاب چین به شبهجزیره کره منتقل شد. آمریکا طی سالهای 1950 به بعد، درگیر عملیات نظامی در شرق آیا گردید. این امر سیاست دفاعی آمریکا را از فضای بازدارندگی و محدودسازی خارج نمود. راهبردپردازان آمریکایی به این جمعبندی رسیدند که برای تأمین منافع ملی و امنیت منطقهای، نیازمند تحرک دفاعی و عملیاتی هستند. حضور نظامی ایالات متحده در حوزه اقیانوس آرام و همچنین عملیات نظامی آن کشور در شبه جزیره کره، زمینههای مناسب برای ایجاد اتحادیههای دفاعی در حوزه شرق آسیا را فراهم آورد.
در این دوران، سیاست دفاعی کاخ سفید براساس سه شاخص تعیینکننده شکل گرفته بود. اول آنکه، ضرورتهای تحرک جهانی ایجاب میکرد که نیروی نظامی خود را در حوزههای مختلف منطقهای و بینالمللی گسترش دهد که این امر به مفهوم گذار از انزواگرایی سنتی محسوب میشد. راهبرد سد نفوذ جورجکنان در حوزه سیاست خارجی آمریکا با <تحرک عملیاتی> در سیاست دفاعی آن کشور هماهنگی داشت.
دومین نشانه سیاست دفاعی آمریکا در اواخر دهه 1940 و در چارچوب محدودسازی راهبردی اتحاد شوروی را باید <کمونیسمستیزی> دانست. آمریکاییها کمونیسم را نیروی ایدئولوژیک خطرناکی میدانستند که باید با گسترش آن در تمامی حوزههای جغرافیایی مبارزه نمایند. در این روند، اتحاد شوروی به مثابه طلایهدار گروههای کمونیستی محسوب میشد. به این ترتیب، جهتگیری سیاست دفاعی آمریکا از دوران جنگ دوم جهانی به بعد در راستای مقابله با اهداف امنیتی و راهبردی شوروی سازماندهی شد. در این دوران، سیاست دفاعی آمریکا بر گسترش نهادهای دفاعی - امنیتی علیه اتحاد شوروی شکل گرفت. این نهادها در راستای محدودسازی راهبردی اتحاد شوروی قرار داشتند.
به کارگیری این الگو در سیاست دفاعی آمریکا را میتوان در قالب نظریات ژئوپلیتیکی تفسیر نمود. <هری ترومن> سیاست دفاعی آمریکا را در راستای محدودسازی راهبردی از طریق بهرهگیری از رویکردهای ژئوپلیتیکی مکیندر تنظیم نمود. به طور کلی <مکیندر> بر این اعتقاد بود که رقابتهای جهانی در حوزه جغرافیایی به نام <قلب زمین> شکل خواهد گرفت. وی اروپای مرکزی و شرقی را به عنوان محور اصلی آرایش دفاعی قدرتهای بزرگ دانست. بنابراین ژئوپلیتیک جنگ سرد با سیاست دفاعی - امنیتی آمریکا پیوند یافت. <اتوتایل> در این ارتباط بیان میدارد که:
<آموزه ترومن، ژئوپلیتیک جنگ سرد را در (قالب سیاست دفاعی آمریکا) مطرح کرد. در این آموزه، ترومن از تشریح وضعیت جنگ در یونان و منازعه بر سر تنگههای بسفر و داردانل بهره گرفت... این امر در چارچوب نظریات دین آچسون و در قالب نظریه دومینو مفهوم پیدا کرد. محدودسازی راهبردی به این دلیل انجام پذیرفت که جلوی گسترش کمونیسم در حوزههای جغرافیایی اروپا گرفته شود. این الگوهای رفتاری در برابر آموزه آندره ژودانف، سازماندهی شد. او نظام جهانی را به دو اردوگاه متضاد تقسیم نمود. وی آمریکا را رهبر اردوگاه امپریالیستی دانسته که ماهیت و کارکرد ضد دموکراتیک دارد، و اتحاد شوروی را محور اردوگاه ضد امپریالیستی دانسته که ماهیت دموکراتیک دارد. سیاست دفاعی آمریکا در این دوران، سازماندهی نهادهای امنیتی جدید در اروپا بود. این امر در سال 1949 به تشکیل <پیمان آتلانتیک شمالی> (ناتو) منجر شد. بنابراین سدبندی و محدودسازی از طریق سازمانهای دفاعی و امنیتی جدید آغاز گردیده و به گونه موثری گسترش یافت.>(4)
آنچه را که اتوتایل در مورد سیاست دفاعی آمریکا در دوران جنگ سرد بیان داشته است، زمینهساز شکلبندیهای رفتار دفاعی و ژئوپلیتیکی آمریکا برای دهه 1950 بود. زمانی که جنگ کره آغاز شد، گروههای طرفدار مککارتی موج جدیدی از الگوهای رفتار دفاعی و راهبردی را در آمریکا طرح نمودند که منجر به تصاعد جدالهای سیاسی و امنیتی در روابط قدرتهای بزرگ شد. آیزنهاور در فضای مربوط به جنبش مککارتی موقعیت خود را در انتخابات ریاست جمهوری تثبیت نمود. به این ترتیب، از سال 1955 به بعد شاهد شکلگیری روندهای جدید امنیتی و راهبردی برای مقابله با اتحاد شوروی میباشیم. همانگونه که ترومن، سیاست دفاعی خود را براساس نظریات <ژئوپلیتیکی مکیندر> تنظیم نموده بود، آیزنهاور نیز اهداف امنیتی آمریکا را بر مبنای رویکرد ژئوپلیتیکی اسپایکمن سازماندهی نمود. به اینترتیب، نظریه <حاشیه زمین> که دارای نشانههای ژئوپلیتیکی بوده و در برابر رویکرد قلب زمین <مکیندر>، مطرح شده بود، زمینه سازماندهی تشکیلات دفاعی جدید را در کشورهای پیرامونی به وجود آورد.
آیزنهاور از نظریه ژئوپلیتیکی حاشیه زمین اسپایکمن بهره گرفته و به این ترتیب، سیاست دفاعی آمریکا را در جهت مقابله با اتحاد شوروی و کمونیسم در کشورهای جهان سوم سازماندهی نمود. در این روند، زمینه برای شکلگیری پیمانهای منطقهای دفاعی - امنیتی در مناطق پیرامونی به وجود آمد. آمریکا توانست سیاست دفاعی خود را در راستای فعالسازی پیمانهای دفاعی حاشیهای هدایت نماید. شکلگیری پیمان سنتو، سیتو و آنزوس را میتوان از نمودهای سیاست دفاعی آمریکا در دوران محدودسازی راهبردی از طریق پیمانهای دفاعی دانست. در این روند، واشنگتن توانست از سیاست دفاعی و قابلیتهای راهبردی خود در جهت کنترل محیط منطقهای و بینالمللی استفاده نماید. ادامه دارد...