محمد ملکزاده
قریب یکصد سال پیش یعنی سال 1840 م “الکسی دوتو کویل” در کتاب دموکراسی امریکایی چنین اعتراف کرد: “تا کنون کشوری ندیدهام که در آن به اندازه ایالات متحده، استقلال فکر این قدر اندک باشد. شاید کسی در این حقیقت تردیدی به دل راه نداده باشد که ایالات متحده الگوی کامل یک نظام مدعی لیبرال دموکراسی در غرب میباشد این کشور آن چنان خود را در انتساب به نظام لیبرال دموکراسی محق میشناسد که با هدف گسترش آن به دیگر مناطق جهان به اشغال و تجاوز و قتل عام مردم عادی و غیر نظامی روی آورده است. بنابراین اگر به نمونههایی ملموس از وضعیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این کشور اشاره شود که از اوجگیری وضعیت توتالیتاریسمی حکایت کند، میتوانیم آن را نشانه پیوند توتالیتاریسم با لیبرالیسم معرفی کنیم.
نوام چامسکی، زبانشناس و متفکر معاصر آمریکایی، با اشاره به وضعیت ایالات متحده در روزگار معاصر میگوید: “درست این است که گفته شود نظام کنترل فکری در ایالات متحده قدرت خود را به نحوی چنان موثر به کار میبرد که از هزار تن، یکی هم قادر نیست فکر دیگری بکند.”(1)
رابرت دال، یکی از نظریه پردازان موضوع قدرت در علم سیاست ضمن تاکید بر صوری بودن انتخابات در ایالات متحده آمریکا تصریح میکند: “در آمریکا گزینشهای بسیاری به آسانی از طرف رهبران (تجاری و سیاسی) تحمیل میشود تا چیزهای دلخواه خودشان از این گزینشها به دست میآید، آن وقت الگوی دموکراسی مراجعه به آرای عموم، به اجمال معادل الگوی سلطه توتالیتر میشود.” (2)
بررسی دقیقتر این وضعیت در ایالات متحده آمریکا بر ما ثابت خواهد کرد که نظام سیاسی این کشور یا همان نظام لیبرال دموکراسی در حقیقت نوعی توتالیتاریسم لیبرال است. این نظام ظاهری مبتنی بر شعارهای آزادیخواهانه و اهتمام دارنده به فرد و شخصیت وی دارد؛ اما کلیت این سیستم به گونهای طراحی شده که تبلیغات و ادبیات رسانهای افکار و امیال مخاطبان را تعیین و تربیت میکند. به طور کل در نظام لیبرال دموکراسی، فردیت انسانها زیر فشار سیطره سیستم تبلیغات رسانهای و مدل زندگی معرفی بورژوازی قرار گرفته و مسخ میشود. در چنین فضایی رشد مستقل و منفرد فردی به نوعی خطر کردن و حرکت بر خلاف جریان آب تبدیل و آنچنان علیه چنین رویکردی تبلیغ میشود که هر کسی را یارای انتخاب آن نباشد.
ایدئولوژی حاکم بر دهه هشتاد و نیمی از دهه نود قرن بیستم ایالات متحده، ایدئولوژی نئولیبرالیستی به شکل عریان و خشن بوده است. گر چه وضعیت بحران آفرین این رویکرد ضد فاشیستی، هیات حاکمه آمریکا را مجبور کرد تا به ویژه در زمان ریاست جمهوری بیل کلینتون پارهای از رفرمها را جهت جلوگیری از انفجار اجتماعی به مرحله اجرا در آورد ولی همچنان آمیزهای از نئولیبرالیسم سیاسی- فرهنگی به مدل اقتصاد ارشادی در این کشور حکمفرماست. نظام حاکم بر ایالات متحده همچون هر نظام لیبرال دموکراسی دیگر، متشکل از مجموعه سهام داران سود جویی است که اغلب هدفی جز کسب ثروت و مصرف بیمارگونه و ارضای سیکل باطل نیازهای پایان ناپذیر شهوانی و غضبی ندارند. آزادی ارضای غرایز شهوانی در نظام لیبرال دموکراسی به این منظور است تا افراد این شرکت سهامی که البته سهم عمدهای از سود این شرکت به عده قلیلی از اعضا اختصاص یافته و در صد اندکی از آن در بین اکثریت افراد جامعه توزیع میشود- به فکر ایستادگی در برابر رهبران خود نیفتند.
با این همه، مشکلات عدیدهای چون محدودیت منابع موجود نیازهای کاذب و بیمارگونهای که از قشر اندک سرمایهدار و سایر افراد جامعه همواره باز تولید میشود از طرف دیگر و همچنین فشار ناشی از رقابتهای سودجویانه شریکان سرمایهداری مثل ژاپن دارد، در برابر امریکا و نیز گسترش امواج بیداری در مردم محروم و دربند جهان زیر سلطه در کنار روند رو به گسترش رویکردهای معنوی و دینی معترض به آموزههای ماتریالیستی، پوزیتیویستی، پراگماتیستی و ننولیبرالیستی، نظام لیبرال دموکراسی را به طور عام و نظام حاکم بر ایالات متحده را به طور خاص در معرض طوفانهای شدید و بحرانزا قرار داده است. به گونهای که هم اینک امپراتوری پول و خشونت و شهوت در ایالات متحده در تنگناهای شدید قرار گرفته و آیندهای با بحرانهای فکری، روانی اجتماعی و اقتصادی عمیقتر برایش انتظار میرود آیندهای که در نهایت این کشور و این نظام را در مسیر پر شتاب نابودی و ذلت قرار خواهد داد.