محمد ملکزاده
مداخله نظامیدر عراق و افغانستان علیرغم مخالفت افکار عمومیساکنان ایالات متحده، افزایش تهدیدهای دولتمردان امریکایی علیه ایران با وجود مشکلات فزاینده داخلی و درماندگی ارتش آن کشور و دیگر طرحهای فرار به جلو از نگاه کارشناسان بینالملل حاکی از افول امپراتوری امریکا است که مشابه آن را میتوان در دوران پایان امپراتوری بریتانیا مشاهده کرد.
شکستهای پی درپی کاخ سفید در رسیدن به اهداف سیاسی و مقاصد نظامیاز پیش طراحی شده در مقایسه با پیامدهای شکست سی سال گذشته این کشور در ویتنام، واشنگتن را گرفتار بحران شدیدتری ساخته است. اما پرسشی که در ابتدای امر اذهان را به خود مشغول میسازد، این است که چرا در وضعیت کنونی برخلاف آنچه در واقعه ویتنام اتفاق افتاد، با اعتراض گروهی مداوم و سرسختانه مردمینسبت به سیاستهای شکست خورده حاکمان کاخ سفید مواجه نیستیم؛ در حالیکه پس از آشکار شدن نشانههای شکست امریکا در ویتنام، افکار عمومیمخالف، به شدت سیاستگزاران کاخ سفید را تحت تأثیر قرار میداد؟
پاسخ به این سؤال را باید در وجود ارتشی جستوجو کرد که اعضای آن مرکب از داوطلبانی است که اغلب از طبقات محروم جامعه برخاستهاند و به همین سبب چندان اعتراضی به تداوم سیاستهای جنگطلبانه ندارند. از طرف دیگر، منابع مالی این جنگ کمابیش توسط سرمایههای خارجی تأمین میشود. و از این جهت چندان فشاری متوجه مردم امریکا نیست. این وضعیت باتوجه به بحران درهم شکسته شدن نهاد امنیت ملی هشداری است که ایالات متحده را آرام آرام به سمت سقوط و فروپاشی سوق میدهد.
ویلیام اودوم، ژنرال بازنشسته امریکایی، در مصاحبهای که به تازگی انتشار یافت، حمله به عراق را مهمترین شکست راهبردی و استراتژیک در تاریخ ایالات متحده امریکا توصیف کرد. زبیگنیو برژینسکی، مدیر پیشین شورای ملی امنیت نیز در یک موضعگیری مشابه جنگ عراق و اشغال کشورها را فاجعهای تاریخی، راهبردی و اخلاقی میداند. یکی از نظامیان سابق جنگ ویتنام و سناتور جمهوریخواه امروز تأکید میکند: کاخسفید مسؤول از بینبردن قدرت نیروی زمینی ارتش و به مسخرهگرفتن اعتبار آن است.
هماکنون نشانههای افول سلطه امریکا در همهجا مشهود است.
نفوذ ایالات متحده در امریکای لاتین به پایینتری حد خود در دهههای اخیر رسیده است. در آسیای شرقی، کاخ سفید برخلاف میل خود مجبور است با کره شمالی مذاکره کند و چین را به عنوان عامل اساسی در امنیت منطقه بشناسد. برنامه ایجاد سپر ضدموشکی امریکا در اروپا با مخالفت آلمان و دیگر کشورهای اتحادیه اروپا روبهرو شد. در خلیج فارس نیز همپیمانان قدیمی امریکا همانند عربستان سعودی برخلاف گذشته مطیع محض و بیچون و چرای برنامههای کاخ سفید در منطقه نیستند، بلکه به دنبال اهداف منطقهای مستقل هستند که بخشی از آن با سیاستهای منطقهای ایالات متحده همخوانی دارد. در بطن نهادهای بینالمللی همچون سازمان ملل متحد، بانک جهانی و... نفوذ امریکا بهطور چشمگیری کاهش یافته است... .
همزمان با این امر، نظرسنجیهای بینالمللی که بهطور منظم توسط گروه مرکز تحقیقات واشنگتن انجام میشود، از مخالفتهای سازماندهی شده نسبت به سیاستهای برونمرزی امریکا حکایت دارد و دیگر از آن روِیای امریکایی با تصویر لویاتان نظامی-که قرار بود جهان را نظمی دوباره بخشیده و قوانین آنرا تغییر دهد-! خبری نیست.
رهبران روِیاپرداز کاخ سفید از میانه قرن بیستم میپنداشتند که مسؤولیت تاریخی ویژهای را برای رهبری و هدایت سامانه جهانی برعهده دارند! در آن زمان امریکا خود را با انگلستان قرن نوزده مقایسه میکرد و در عینحال خویش را وارث حتمی داراییها و قدرت اقتصادی و سیاسی امپراتوری بریتانیا میدانست. در همان زمان بود که هانری آرلوک فرارسیدن «قرن امریکایی» را اعلام کرد و آن را اولین قرنی دانست که ایالات متحده در حال تبدیل شدن به قدرت برتر جهانی است. با فروپاشی کمونیسم در دهه پایانی هزاره دوم، واشنگتن با داعیه رهبری نظام لیبرال دموکراسی حاکم بر غرب این نظام را پیروز مطلق تلقی کرد و فوکویاما از پایان تاریخ سخن گفت!
ولی فراموش نکنیم که در پایان قرن نوزدهم فقط تعداد اندکی از رهبران بریتانیایی میتوانستند پایانی برای امپراتوری این کشور تصور کنند. هنگامیکه در سال1897 پنجاهمین سالگرد تاجگذاری ملکه ویکتوریا جشن گرفته شد، بریتانیا بر یک چهارم مناطق جهان سیطره داشت. لندن در آن دوران به یک مرکز امپراتوری تجاری و مالی بسیار وسیعی تبدیل شده بود که بر بسیاری از مناطق جهان سایه تسلط داشت و بر همین اساس بسیاری از نخبگان بریتانیایی میپنداشتند که بریتانیای کبیر اجارهنامه جهان را برای همیشه همچون هدیهای از سوی خداوند دریافت کرده است. اما غافل از آنکه جشن پنجاهمین سالگرد، در واقع آخرین پرتو خورشید اطمینانبخش بر شایستگی بریتانیا در رهبری بود و دیری نپایید که همین نخبگان افول سریع این امپراتوری را با چشم خود مشاهده کردند؛ افولی که هماکنون دولتمردان امریکایی برای این کشور و در حقیقت برای نظام سلطه برخاسته از مکتب لیبرال دموکراسی غرب تجربه میکنند.