قم ـ محسن غرویان
تهاجم فرهنگی، خود فرهنگی ویژه دارد و ما باید عناصر این فرهنگ را به خوبی بشناسیم تا راهی برای پایداری و مقاومت در برابر این تهاجم بیابیم و خود و جامعه را برای آیندهای درازمدت از آسیب چنین هجومی بیمه کنیم. اولا باید باور کنیم که اگر هجوم فرهنگی است مبارزه نیز میبایست اساسا فرهنگی باشد. "مقابله به مثل" هم در جبهههای نظامی ضروری و بجاست هم در جبهههای فرهنگی و فکری. گرچه فکر را با سنگ هم میتوان پاسخ داد، اما این پاسخگویی سطحی، موقتی و کم تاثیر است و دشمن گرچه گاهی فکر ما را با سنگ و فریب و نیرنگ پاسخ میدهد، اما هرگز ما نباید از کار عمیق و ریشهای یعنی کار فرهنگی ـ به ویژه در میان قشر جوان و تحصیلکردهمان ـ غافل بمانیم. ما میبایست تکتک افراد جامعهمان را از درون پر و مقاوم سازیم. آنان را چنان بسازیم که در اندرون ذهن و فضای اندیشه خود تکیه بر دیگران و بیگانگان نداشته باشند، باور کنند که خود میتوانند بیندیشند، طرح بدهند، فلسفه ارایه کنند و پیرامون عالم و آدم مستقلا اندیشه کنند، چنان نباشند که در هر امری به افواه دیگران نگاه کنند که مثلا انسان، حیات انسانی، سعادت، کمال، لذت، الم، خوشی، ناخوشی، تمدن، توسعه، پیشرفت، سلامت، مرض، علم، تربیت، مدیریت، سیاست، حکومت، امنیت، حقوق و... را دیگران چگونه تعریف و تفسیر میکنند و همان را به عنوان آخرین حرف و حرف آخر بپذیرند.
از خودبیگانگی آفتی بس بزرگ و خطرناک برای جوانان تحصیل کرده است.
کسی که عاشق میشود خود را نمیبیند بلکه آنچه میبیند معشوق است. یعنی خودش برای بیگانه میشود و آشنای او غیر و بیگانه است. این عشق و عاشقی در هر مقولهای مقبول و مطلوب نیست باید دید معشوق کیست و چیست؟ استعمارگران ملتهای تحت سلطه را عاشق میکنند، آنان را دلباخته و دلداده زندگی و تمدن مصنوع و مطلوب خودشان میسازند و وقتی یک جامعه را عاشق و دلباخته خودشان نمودند به دنبال خود میکشانند و از این طریق پیوند آن ملت را با هویت و شخصیت ملی و مستقلشان میگسلند. از سویی رابطه خودباختگی و از خودبیگانگی، زیگزاکی است: هر چه عاشقی و دلدادگی و خودباختگی بیشتر باشد، از خودبیگانگی و غفلت از خویش افزونتر میشود و متقابلا این از خود بیگانگی فزونتر، میزان خودباختگی را بالاتر میبرد. فرد یا جامعه از خود بیگانه، از هر چه رنگ خودی دارد مشمئز میشود. مارک خودی هرگز چشمانش را خیره نمیکند، بلکه برایش چندشآور هم است. فرد یا ملت بیگانه از خود، با مشاهده علائم خودی، هرگز احساس شخصیت نمیکند، بل فروپاشی پرستیژ خود را در آنها میبیند. انسان از خودبیگانه، شخصیت خود را در بیگانهدوستی و بیگانهپرستی مییابد. اینگونه افراد کوچکهای بیگانه را بزرگ و بزرگهای خود را کوچک میبینند! ملت از خود بیگانه، از گذشته افتخارآمیز خود بیخبر است و در صورت آگاهی از آن نیز تعلق خاطری بدان ندارد و فرد از خود بیگانه، قهرمانان ملی و شخصیتهای برجسته علمی، سیاسی خودی، هرگز نظرش را جلب نمیکنند. چنین افرادی به مطالعه تاریخ بیگانگان بیشتر علاقه دارند تا مطالعه تاریخ ملت خود و گاه اطلاعاتشان از تاریخ دیگران بیشتر است تا از تاریخ خود!!
یکی از راههای مقاومت در برابر هجوم فرهنگی این است که ملت خود به خصوص جوانان ما را با گذشته و گذشتگان این مرز و بوم بیشتر آشنا کنیم. شخصیتهای برجسته علمی، سیاسی، مذهبی خودمان را بیش از پیش معرفی کنیم، از آنان تجلیل نماییم و نسل نوخاسته خود را با آنان آشنا سازیم. در مسابقات و برنامههای صدا و سیما و در سرگرمیهای و جنگهای جوانان، معاریف خود را بیش از سایرین معرفی نماییم.
بیایید دیگر بار بازگشتی به خویش و فرهنگ خویش داشته باشیم و بیگانگی از خود را به آشنایی با خود مبدل سازیم.