صدام حسین در آوریل ۱۹۳۷ در یک روستای فقیر و محنت زده به نام عوجه به دنیا آمد. در خانواده ای که گفته می شود خشونت بدوی در آن حرف آخر را می زد و تعصب قبیله ای تا اندرونی خانه ها نفوذ داشت. پدر صدام پیش از به دنیا آمدن او کشته و یا به نحوی ناپدید شده بود. مادر به همسری مردی دیگر درآمد. سرنوشت صدام تا ده سالگی به دست ناپدری خشن و پدربزرگ نامهربانش افتاده بود. آنها جز به زبان شلاق و کتک با او سخن نمی گفتند. پسرک با زخمهای بیشمارش بزرگ می شد و حس کینه جویی و انتقام گیری در نهاد او شعله می کشید. او را در ده سالگی از تکریت به بغداد فرستادند.
به نزد دایی اش، خیرالله طلفاح. یک افسر اخراجی که به خاطر گرایش های ناسیونالیستی افراطی از ارتش طرد شده بود. او را باید پدر معنوی صدام دانست. او بود که مغز این «بچه خیابان» را با افکار ناسیونالیستی شستشو داد. به او آموخت که «نژاد عرب» از هر قوم و ملتی بالاتر است. در این روزگار «حزب بعث سوسیالیست عرب» بیش از هر جریان دیگری ایده ناسیونالیسم عرب را در عراق نمایندگی می کرد. صدام هنوز بیست سال نداشت که به این حزب پیوست. حزب خانه واقعی او گشت. جایگزین خانواده ای شد که او از آن محروم مانده بود. حزب برای نخستین بار در زندگی اندوهبارش مزه پیروزی را به او چشاند. لذت غلبه بر دیگران را. حزب بر غرور جریحه دار او مرهم پاشید. او اینک برای ضعف شخصیت خود پوششی درخور یافته بود: قدرت سیاسی.
طعم قدرت
در سال های جوانی، صدام می رفت که با شرارت ها و قلدری هایش در میان لاتهای بغداد به عنوان یک «شقاوه» برای خود جایی باز کند. شقاوه آدم گردن کلفتی است که به خاطر زور بازویش خود را برتر از دیگران می شمارد. یک شقاوه گردن نهادن به قانون یا اخلاق را دون شأن خود می داند و در زندگی اجتماعی به چیزی جز زور و قدرت باور ندارد. به نظر یک شقاوه، در زندگی حق با اقویاست، و ضعیفان همیشه نابود می شوند. پس از جنگ جهانی دوم صلاح بیطار و میشل عفلق، دو روشنفکر ناراضی، حزب بعث را در سوریه تأسیس کردند. مرام سیاسی حزب بر پایه شووینیسم عربی شکل گرفته بود، با گرایش های شدید ضدیهودی و ضدایرانی. پایه گذاران حزب بعث نقش اسلام را به عنوان بخشی از میراث عرب نفی میکردند.
آنها ریشه فرهنگ اقوام عرب را نه به دین اسلام، بلکه تا تمدن های باستانی بین النهرین، دوران سومر و آشور و بابل عقب می بردند. به همین خاطر آموزش آنها برای اعراب غیرمسلمان پرکشش بود. حزب بعث شاخه عراق جریان کوچکی بود که در سال ۱۹۵۲ پا گرفت. گفته می شود که در سال ۱۹۵۷، یعنی زمانی که صدام حسین به آن پیوست، این حزب در سراسر عراق حداکثر هزار عضو داشته است. حزب برای جبران ضعف نیروی خود، به عملیات ضربتی و شیوه های توطئه آمیز گرایش داشت. با این ویژگی ها حزب بستر مناسبی بود برای عناصر نا آرام و جاه طلب. صدام حسین یکباره شیفته حزب شد و آهسته به سوی بازوی ضربتی حزب، یعنی شاخه انتظامات آن، خیز برداشت.
در مکتب توطئه
صدام جوان در کوى و برزن براى حزب اعلامیه پخش مى کرد، روزنامه مى فروخت و به طور خستگى ناپذیر براى آرمان حزب، یعنى تشکیل "امت واحد عرب" دوندگی مى کرد. او به زودى از اعضای کادر فعال حزب شد و بیشتر اوقاتش در بغداد به شرکت در میتینگ ها و جلسات حزبى مى گذشت. مبارزه سیاسى براى او از درگیرى دایمى با مخالفان سیاسى جدا نبود. مخالفان را "خائن" مى خواند، به آنها فحش مى داد، تهدیدشان مى کرد، و از آنجا که زور بازویى به هم زده بود، با آنها دست به گریبان مىشد.
در ۱۴ ژوئیه ۱۹۵۸ سرانجام یک گروه شانزده نفرى از ارتشیان ناسیونالیست که خود را به پیروى از الگوى قیام مصر "افسران آزاد" مى خواندند، به نظام سلطنتى در عراق خاتمه دادند. بیشتر افراد خاندان سلطنتى به همراه نخست وزیر مقتدر وقت، نورى السعید، به طرز فجیعى به قتل رسیدند. در عراق یک "شوراى فرماندهى انقلاب" به رهبرى ژنرال عبدالکریم قاسم قدرت را به دست گرفت. دولت انقلابى، دست کم در آغاز کار، وفادارى خود را به آزادى هاى دمکراتیک اعلام کرد.
پس از انقلاب، اکثریت بزرگ عراقى ها به تحولات واقعى و بهبود شرایط زندگى خود امیدوار شده بودند. به نظر مى رسید که سرانجام دوران به ثمر رسیدن آرزوهای دیرین فرا رسیده است. با وجود این مشکلات واقعى، شعارهاى ذهنى و احساساتى حزب بعث در میان توده های مردم خریدارى نداشت. عناصر افراطى حزب مانند صدام حسین رفته رفته به این نتیجه رسیدند که با مبارزه سیاسى آرام و تبلیغ مسالمت جویانه نمى توان به هدف اصلى حزب، یعنى کسب هرچه سریعتر قدرت سیاسى، دست یافت. آنها بر آن شدند که ضعف حزب و نفوذ ناچیز آن را با اقدامات ضربتى و عملیات توطئهگرانه جبران کنند.
صدام حسین به زودى مهارت بى نظیر خود را در سازماندهى باندهاى ضربت نشان داد. او نخست موافقت رهبرى حزب را با تشکیل یک بازوى ضربتى برای انجام عملیات مخفیانه علیه دشمنان حزب جلب نمود و سپس فعالیت عضوگیرى را شروع کرد. یک سالى پس از انقلاب، صدام حسین از میدان مبارزه به پشت صحنه نقل مکان کرده بود. رهبران جاه طلب حزب تشکیلات مخفی را یکسره به دست او سپرده بودند و او خود را براى یک ضربه کارى آماده مىکرد.
طراح ترور
صدام حسین و رفقای متعصب او در حزب بعث از روند رویدادها سخت ناراضی بودند. از نظر آنها قاسم به «اهداف انقلاب و آرمان ملت عرب» خیانت کرده بود. از نظر آنها به خاطر عدم قاطعیت قاسم بود که کمونیست ها در همه جا نفوذ کرده و آشکارا از «برتری اهداف بینالمللی بر منافع ملی» سخن میگفتند.
صدام طرح ترور قاسم را در حزب مطرح کرد و برای اجرای آن یک دسته مسلح تشکیل داد.
روز هفتم اکتبر ۱۹۵۹ قاسم برای شرکت در مهمانی سفارت آلمان شرقی از اقامتگاه همیشگی خود در «وزارت دفاع» بیرون آمد. هنگامی که شورلت بزرگ و سفید او از خیابان الرشید می گذشت، چند جوان مسلح از کوچه ای به خیابان ریختند، ماشین «زعیم» را به رگبار بستند، و از کوچه روبرو پا به فرار گذاشتند. نگهبان قاسم در جا کشته شد، و خود او غرق در خون به کف ماشین افتاد. او هشت هفته بعد به سلامت از بیمارستان مرخص شد. صدام آخر از همه خیابان را ترک کرد. با گلوله ای در پا خود را به نخلستان رساند و در ساحل شرقی دجله به طرف شمال شروع به دویدن کرد. او از راه سوریه به مصر رفت، که آن روزها ستاد اصلی ناسیونالیسم عرب به شمار میرفت.
در زندگینامه رسمی صدام آمده است که او در رشته حقوق دانشگاه قاهره ثبت نام کرد و در کنار تحصیل مبارزات ملت عراق را در دستیابی به «آزادی» هدایت میکرد اما برخی از اهالی سالمند قاهره هنوز آن جوان عراقی را با اندام ورزیده و سبیل پرپشت به یاد می آورند، با «فعالیت های» درخشانش: از ولگردی و هرزگی در خیابان ها تا شرارت و کتک کاری در کافه ها... برخی از پژوهشگران از تماس های مشکوک او در این دوران با محافل اطلاعاتی غرب نیز خبر داده اند...
صدام در اوایل سال ۱۹۶۳ به بغداد برگشت. در برابر او و حزبش راه تازه ای گشوده شده بود.
راس ماشین سرکوب
بسیاری از پژوهشگران عقیده دارند که ترور نخست وزیر عراق را سازمان سیا برنامه ریزی کرده بود. هنوز دقیقا روشن نیست که رابطه صدام حسین با سرویس های امنیتی از کجا شروع شده است، در جریان طرح و اجرای ترور عبدالکریم قاسم در بغداد یا پس از فرار به قاهره. آنچه از تمام اسناد بر می آید این است که سازمان های امنیتی به این جوان شرور عراقی علاقه مند شده بودند، زیرا دریافته بودند که می توانند از او برای رسیدن به اهداف خود استفاده کنند، و هدف اصلی آنها در این مقطع، برانداختن رژیم عبدالکریم قاسم بود.
صبح نهم فوریه ۱۹۶۳ مردم عراق با سرود رزمی "الله اکبر" از خواب بیدار شدند تا خبر کودتا را بشنوند و ساعتی بعد سر بریده "زعیم" را روی صفحه تلویزیون ببینند. مقاومت پراکنده مردم بی سلاح در برابر تانکهای ارتش چند ساعت بیشتر نپائید.
رهبران اصلی کودتا که از درون زندان قاسم، کودتا را هدایت کرده بودند، دو افسر ارتش بودند: یک سرتیپ ناسیونالیست به نام عبدالسلام عارف و یک سرهنگ بعثی به نام احمد حسن البکر. بدین ترتیب ائتلافی از نیروهای ملی گرا به قدرت رسید.
سرنگونی عبدالکریم قاسم سرورانگیزترین خبری بود که صدام حسین در قاهره دریافت کرد. در عراق نه تنها حزب او به قدرت رسیده بود، بلکه بکر، یکی از دو فرمانده کودتا، خویشاوند و همشهری او بود. صدام بی درنگ راه بازگشت به میهن را در پیش گرفت. در بغداد با دختر دایی خود، ساجده طلفاح، ازدواج کرد. از این همسر او صاحب سه دختر و دو پسر شد.
حاکمیت تازه در بغداد برای این جوان جاه طلب ۲۶ ساله میدان وسیعی بود. ماشین سرکوب و ترور با شدتی بی سابقه به کار افتاده بود. اهرم اصلی این اعمال خشونت نیروهای شبه نظامی حزب بعث بودند به نام گارد ملی (الحرس القومی). صدام به زودی در رأس این باندها قرار گرفت. دوران ترس و نکبت عناصر "حرس قومی"، هفت ماه ادامه یافت. رئیس جمهور وقت عبدالسلام عارف که از قدرت روزافزون آنها به وحشت افتاده بود، در نوامبر ۱۹۶۳ با یک عملیات ضربتی به ترکتازی آنها پایان داد.
بسیاری از فعالان حزب بعث و به ویژه سران "گارد ملی" تحت تعقیب قرار گرفتند. صدام حسین یکی از آنها بود که دستگیر شد و دو سالی را در زندان گذراند. صدام در سال ۱۹۶۶ از زندان گریخت و بی درنگ به سازماندهی مبارزه مخفیانه حزب بعث پرداخت. او نیروهای حزبی را برای نیل به هدف نهایی سازماندهی کرد: کسب انحصاری قدرت در عراق. رسیدن به این هدف زیاد طول نکشید: در روز ۱۷ ژوئیه سال 1968 کودتای نظامیان بعثی پیروز شد و بکر به ریاست جمهوری رسید. از فردای کودتا حزب بعث یک رژیم پلیسی را به سر کار آورد، که ستون فقرات آن را دستگاه امنیتی می ساخت، و مرد اول این دستگاه صدام حسین بود. او تنها ۳۱ سال داشت.
حاکم مطلق عراق
صدام حسین در دنبال کردن هدف خود برای قبضه کردن قدرت از حربه های کهن قبیله ای استفاده می کرد: گردآوری جمعی از اطرافیان وفادار و مورد اعتماد، توطئه علیه رقبا و حذف یا دور کردن آنها از پیرامون قدرت، نزدیک شدن به مرکز قدرت و وابسته کردن رئیس جمهور به خود. او به هواداران متعصب و خشن خود چنین تلقین کرده بود که مقامات اداری و مدنی هیچ اهمیتی در اداره کشور ندارند، و زمامداران واقعی کشور، مقامات امنیتی آن هستند.
در طول دهه ۱۹۷۰ صدام مهمترین رقبای خود را در حزب و دولت از میان برداشت: عدنان خیرالله، ژنرال مقتدر حردان تکریتی، شفیق کمالی، عبدالکریم شیخلی، شاذل طاقه، عبدالکریم مصطفی نصرت و بسیاری دیگر... اوج تصفیه های خونین صدام در شامگاه هشتم اوت ۱۹۷۹ صورت گرفت که عوامل صدام برخی از برجسته ترین رجال حزب و دولت را سر بریدند. صدام پس از پایان "عملیات" با خونسردی از کنار اجساد گذشت، با چکمه خونین به بالکن کاخ ریاست جمهوری رفت تا برای جمعیتی که فریاد می زدند: "مرگ بر خائنان" دست تکان دهد. احمد حسن بکر که با صدام حسین بستگی فامیلی داشت، سیاستمداری کم توان بود و خود را دربست به اراده صدام سپرده بود.
او هرچه بیشتر به صدام و دستگاه ترور او وابسته می شد تا اینکه سرانجام در سال ۱۹۷۹ صدام به مقام تشریفاتی او هم خاتمه داد و او را "به دلیل ناتوانی جسمی" محترمانه از تمام مسئولیت هایش خلع کرد. آخرین نمونه از تصفیه های خونین صدام، قتل دو داماد او، صدام و حسین کامل بود که در فوریه ۱۹۹۶ به گونه ای فجیع و به همراه چند تن از بستگانشان کشتار شدند.مشی اساسی صدام در اداره کشور بر اصول ساده قبیله ای استوار بود و او درست مثل رؤسای قبایل بر ملت عراق حکومت می کرد: تکیه بر پیوندهای عشیره ای، بی اعتمادی مطلق به بیگانگان، مهربان و سخاوتمند با دوستان، خشن و بیرحم با مخالفان.
صدام حسین بهترین عوامل خود را از عشایر سنی مذهب تکریت و پیرامون آن برگزید که گفته می شود قساوت و خشونت و تعصب خونی در آنها ریشه دار است. با ملی شدن نفت عراق در اول ژوئن ۱۹۷۲ ظرف تنها چند سال عواید نفتی عراق پانزده برابر شد و سالانه از ۸/۱ به ۶/۲۳ میلیارد دلار رسید. با این ثروت بی کران بود که صدام توانست اطرافیان خود را بنوازد و برایشان زندگی افسانه ای جور کند. در طول سی سال نه تنها مزدوران صدام، بلکه بسیاری از سیاستمداران و رسانه های عرب با دارایی مردم عراق ثروتمند شدند. مردم تیره روزی که صدام ۳۳ سال بر آنها ستم رانده و ثروتشان را چپاول کرده بود، سرانجام روز هشتم آوریل سال 2003 از بیغوله های خود سر بیرون آوردند، تا به چشم خود فرار "رهبر داهی امت عرب" را تماشا کنند.
پای چوبه دار
محاکمه صدام حسین رهبر پیشین عراق از مهم ترین رویدادهای تاریخ معاصر عراق و در عین حال از مهمترین محاکمات قرن بیستم به شمار می رود. در دادگاهی ویژه که در دل منطقه حصارشده بغداد (معروف به منطقه سبز) جریان یافت، حدود ۵۵ جلسه محاکمه تشکیل شد که در برخی از آنها صدام حضور نداشت.صدام تا ۱۵ دسامبر ۲۰۰۳ پنهان بود و شایعاتی رواج داشت مبنی بر اینکه او در مخفیگاه به سازماندهی مبارزه شورشیان با نیروهای خارجی مشغول است. اما تحقیقات بعدی نشان داد که او در دوران اختفا تنها به فرار از عراق و نجات جان خود فکر می کرده است. محاکمه صدام در ۱۹ اکتبر ۲۰۰۵ شروع شد و حدود یک سال بعد با حکم اعدام او پایان یافت. این حکم در پنجم نوامبر اعلام شد و در ۲۶ دسامبر پس از ابرام نهایی در دادگاه تجدید نظر به حالت قابل اجرا در آمد.
2 پرونده از میان هزاران پرونده
برای دادگاه صدام حسین از میان پرونده های بیشماری که علیه او و رژیم او اقامه شده بود، دادگاه ویژه دو پرونده را برگزید که به نحوی نمادین عملکرد عمومی رژیم او را نشان میداد. پرونده نخست که به "پرونده دجیل" معروف شد، بیرحمی او و رژیم او را در سرکوب دشمنان واقعی یا موهوم "نظام" نشان می داد، و پرونده دوم (انفال) ضدیت نژادپرستانه حزب بعث عراق را با بزرگترین اقلیت قومی این کشور، که رژیم هیچ حقی برای آن نمیشناخت.
در این محکمه نیز نخستین قاضی به طرفداری از صدام حسین متهم شد و جای خود را به قاضی دیگری به نام محمد عریبی خلیفه داد که دادگاه را با سرعت و قاطعیت بیشتری اداره کرد و با صدور حکم نهایی به فرجام رساند. صدام در فرصت های گوناگون درباره مسائلی مانند رسوایی زندان ابوغریب، نقش ایران، عملیات شورشیان و برخوردهای روزانه گروه های مسلح در عراق سخنرانی می کرد و گاه مردم را به "اتحاد و مقاومت علیه اشغالگران" فرا میخواند. قاضی دادگاه چهار بار صدام حسین را به دلیل صحبت بی اجازه، سخنرانی خارج از موضوع و اخلال در نظم دادگاه از جلسه بیرون کرد.
جرایمی که به نام صدام حسین نوشته شده است، به عراق محدود نمی شود بلکه تا آن سوی مرزهای این کشور ادامه دارد. ایران که در جریان جنگ هشت ساله با عراق، متحمل صدها هزار کشته و مجروح شده بود، شکوه داشت که تجاوز به ایران و ضربات جبران ناپذیر به این کشور در فهرست طولانی اتهامات صدام حسین گنجانده نشده است. سران ایران انتظار داشتند که صدام حسین به اتهام حمله به غیرنظامیان و استفاده از جنگ افزار شیمیایی علیه نیروها و شهروندان ایرانی محاکمه شود.
آنچه صدام و یارانش ـ مانند طارق عزیز ـ آزادانه در توجیه عملکرد خود بر زبان آوردند، نه تنها از جرم آنها نکاست، بلکه سرشت غیرانسانی نظام آنها را آشکارتر ساخت. آنها به روشنی گفتند حق خود می دانند که سرپیچی و نافرمانی مخالفان را با خشونت سرکوب کنند. صدام بارها گفت که به عنوان رهبر عراق برای حقوق شهروندان کمترین ارزشی قائل نیست و در برابر هیچ مقامی خود را پاسخگو نمیداند.