پیشگفتار
جهانی شدن یکی از اصطلاحاتی است که دست کم در دو دهه گذشته سخت رواج یافته و از سوی اندیشمندان در زمینه علوم انسانی و اجتماعی و حتی مردمان عادی در کشورهای صنعتی به کار گرفته شده است. این اصطلاح به سرعت از کشورهای انگلیسی زبان به کشورهای دیگر راه یافته و به گونه گسترده کاربرد پیدا کرده است. کاربردهای گوناگون این اصطلاح هاله یی از ابهام در رابطه با شرایط و معنای آن پدید آورده است. از پدیده جهانی شدن تعریف های گوناگون شده است مانند فشردگی زمان و فضا، فراسوی مدرنیته، غربی شدن، دوران پساصنعتی، عصر اطلاعات، جامعه پس از سرمایه داری، دوران پساملی، فروپاشی جهان و قلمروزدایی و.... گیدنز نیز جهانی شدن را چنین می کند: فرایند به هم وابستگی روزافزون زمان ما.
از سویی، یکی از مقولات مهم و ارزشمند در جغرافیای تازه، عدالت اجتماعی است؛ به گونه ای که سه تن از جغرافیدانان برجسته معاصر یعنی جانستون، کوتس و ناکس بررسی نابرابریهای فضایی را کانون جغرافیای نو دانسته اند. از سوی دیگر، محوری ترین شعار دولت کنونی، عدالت اجتماعی است؛ مقوله ای که با نئولیبرالیسم، تحکیم سرمایه داری انگلیسی و آمریکایی، حاکمیت بازار و تکنولوژی و... بیش از پیش به حاشیه رانده شده و در نتیجه، فقر خانمانسوز و نابرابری های گسترده از جمله نابرابریهای فضایی (شمال جنوب، شهر روستا، منطقه با منطقه) و... به بار آمده است.
آنچه در این میان اهمیت دارد، این است که امنیت انسان با مسائل مربوط به عدالت اجتماعی پیوند نزدیک دارد. اگر در جامعه ای عدالت نباشد، بعید است که در آن صلح، پاسداری کافی از محیط زیست، ریشه کنی فقر، حمایت از کار، رشد آزاد هویت و دانش تحقق یابد. از سوی دیگر اگر مردمان احساس امنیت نکنند، دشوار است که از مزایا و امتیازهای اجتماعی ناعادلانه ای که دارند، چشم بپوشند. به گفته اندیشمند بزرگ در زمینه آنارشیسم و جغرافیدان عدالت خواه پتروکروپوتکین: <بدون مساوات، عدالت و بدون عدالت، صلحی وجود نخواهد داشت.>
کسانی بر این باورند که جهانی شدن یا فرایند وابستگی روزافزون از صدها سال پیش آغاز شده که با پیچیدگی های فرهنگی و اجتماعی بسیار رو برو بوده است، اما به تازگی شتابی ناگهانی در آن پدید آمده است. برخی نیز باورها و اندیشه های جهانشمول را خاستگاه و سرچشمه جهانی شدن دانسته و آن را به سده پنجم یا ششم پیش از میلاد نسبت داده اند. بر سر هم، پیش از سده 19، جهانی شدن تنها در اذهان جای داشته و از نیمه دوم سده 19 بوده است که از قالب اندیشه و پندار بیرون آمده و رفته رفته گونه های علمی پررنگ شده است؛ اما بیشتر پژوهشگران که جهانی شدن را نه به صرف وجود روابط بلکه در گسترش چشمگیر این روابط معنا می کنند، این فرایند را پدیده ای تازه و دست بالا مربوط به سه چهار دهه اخیر می دانند و پیشینه ای بیش از این برای آن قائل نیستند. این واقعیتی است که تا دهه 1960 به علت محدودیت های سخت، فراگیر نبودن تکنولوژی های پیشرفته بویژه در زمینه ترابری و ارتباطات و شرایط ویژه حاکم بر جهان هنوز جابه جایی کالاها، خدمات و انسانها و نشر عقاید و اندیشه ها به گونه گسترده عملی نبود.
با گسترش و پیشرفت تکنولوژی ارتباطات و اطلاعات، این فرایند وارد مرحله تازه ای شد که با توجه به اهمیت آن، در این نوشتار تأثیر جهانی شدن بر عدالت مکانی برپایه برخی نظریات معتبر و آمارهای گوناگون بررسی شده است.
موافقان و مخالفان جهانی شدن:
چنان که گفته شد، پدیده جهانی شدن بحث های بسیار برانگیخته و به یکی از مقولات مناقشه برانگیز میان اندیشمندان در سطح جهان تبدیل شده است. موافقان و مخالفان این پدیده از زوایایی ویژه و با نگاهی متفاوت به تحلیل این پدیده می پردازند. این پدیده چه در کشورهای شمال و چه در کشورهای جنوب با اعتراضها و شورش هایی روبرو بوده است.
موافقان جهانی شدن از پیدایش نظم تازه جهانی استقبال می کنند و بر این باورند که جهانی شدن برای انسان خوشبختی، افزایش سطح و بهبود کیفیت زندگی، فرصت های بیشتر کار، دسترسی گسترده و آزاد به اطلاعات و افزایش شناخت متقابل فرهنگها و تمدنهای گوناگون از یکدیگر را به ارمغان می آورد و آن را به معنای از میان برداشته شدن موانع دولتی، نژادی و فرهنگی در راه جابه جایی کالاها و سرانجام از میان رفتن تناقضات اجتماعی و رسیدن به صلح و امنیت جهانی می شناسند. فشرده سخن اینکه معتقدند جهان خانه مشترک همه ماست؛ پس کمونیزمی جهانی مورد نیاز است که بر پایه اصولی متفاوت یعنی اصول بازار، استوار باشد.
در این راستا، گیدنز جهانی شدن را فرایندی برابر ساز در جهانِ دستخوش نابرابری می داند و بر این باور است که حتی جنبش ضد جهانی شدن نیز از پیامدهای جهانی شدن است و خود به عدالت اجتماعی کمک می کند و جهانی شدن به گروهها و ملتهای ضعیف این توانمندی را می دهد که اهداف خود را بهتر پی گیرند.
از سوی دیگر مخالفان جهانی شدن، آن را توطئه ای جهانی برای حاکم کردن قانون جنگل می شناسند که در آن جایی برای فرهنگها، ارزشها و آرمانهای معنوی نژادهای انسانی وجود ندارد. روز به روز بر شمار مخالفان افزوده می شود. آنان بر این نکته تأکید می کنند که قدرت بورس بازان، اقتصاد جهانی را بی ثبات و غیر عادلانه تر کرده و به گسترش شکاف طبقاتی و اجتماعی دامن زده و فاصله کشورهای شمال و جنوب را افزایش داده است. آنچه روشن است، این است که جهانی شدن نه تنها رفاه عمومی برای همه جهانیان به ارمغان نیاورده، بلکه ثابت شده است که این روند بینوایان را بینواتر می کند و شکاف میان توانگران و تهیدستان را چه در محدوده جامعه و چه در سطح جهان پیوسته افزایش می دهد. جهانی شدنِ نئولیبرالی نه تنها ناامنی اقتصادی و نابرابری اجتماعی را تشدید می کند، که با فراهم آوردن زمینه های نظامی گری، صلح و امنیت جهانی را به مخاطره انداخته است. نمونه عینی آن، حرکت های اخیر آمریکا و همپیمانانش در راستای یکپارچه سازی جامعه جهانی است که با وجود اعتراضات فراوان، از یورش به افغانستان آغاز و دامنه آن به عراق کشیده شده و گذشته از کشتار هزاران تن، سبب تخریب محیط زیست انسانی، گسترش فقر و ناامنی های گسترده شده است. تأثیر این پدیده بر نابرابریهای فضایی در دو مقوله افزایش نابرابریها میان کشورهای شمال و جنوب، افزایش نابرابریها در درون کشورها (نابرابریها میان مناطق گوناگون و همچنین نابرابریها میان شهر و روستا) در زیر بررسی شده است.
تأثیر جهانی شدن در افزایش نابرابریهای شمال و جنوب:
بسیاری از پژوهشها نشان داده است که جهانی شدن بر افزایش نابرابریها چه در درون جوامع و چه در میان کشورها مؤثر است. نتیجه این پژوهشها گویای آن است که پدیده جهانی شدن، نابرابریهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را در جهان گسترش داده است. برپایه گزارش توسعه انسانی سازمان ملل( ( UNPD در 1960 میلادی، سهم درآمد 20درصد ثروتمندترین مردمان در جهان از درآمد جهانی، نزدیک به 30 برابر بیشتر از سهم درآمد 20درصد فقیرترین مردمان بوده است. این نسبت در سه دهه بعد همواره رو به افزایش داشته به گونه ای که در 1990 میلادی به 60 برابر رسیده است. گفتنی است که شمار تلفن های مانهاتان به تنهایی بیش از همه تلفن های موجود در جنوب آفریقا بوده است. بر پایه بررسیهای توماس وویلکلن 23درصد جمعیت جهان که در کشورهای شمال به سر می برند، از 85درصد درآمد جهانی برخوردارند، درحالی که 77درصد جمعیت کشورهای جنوب تنها 15درصد درآمد جهانی را در اختیار دارند. از 1960 تا 1990 سهم جمعیت فقیر از درآمد جهانی کاهش یافته، درحالی که سهم جمعیت ثروتمند بالا رفته است. گرچه شماری از کشورهای جهان سوم با سود بردن از روند جهانی شدن در جهت صنعتی شدن و رونق بخشیدن به بازرگانی خود پیشرفت چشمگیر کرده اند، اما فاصله و شکاف عمومی میان کشورهای کانونی و پیرامونی گسترده تر شده است. برپایه پژوهشهای برآرد و کاوانا از دهه 1980 شکاف اقتصادی میان کشورهای شمال و جنوب ژرف تر شده است. در 1960 سرانه تولید ناخالص داخلی در کشورهای جنوب، 18درصد میانگین تولید ناخالص داخلی در کشورهای شمال بود که در 1990 اندکی اُفت کرد و به 17درصد رسید. در این مدت شکاف اقتصادی میان شمال و جنوب برای بیش از 100 کشور افزایش یافت. در 1965 میانگین درآمدها در هفت کشور بزرگ صنعتی جهان نزدیک به 20 برابر میانگین درآمدها در 7 کشور از فقیرترین کشورها بود که این نسبت در 1995 به 39/5 برابر رسید.
اکنون میانگین درآمد سرانه در 20 کشور ثروتمند جهان 35 برابر میانگین درآمد سرانه 20 کشور فقیر جهان است و این شکاف در 40 سال گذشته دو برابر شده است. شمار تهیدستان نیز در سالهای 1987 تا 1998 به بیش از 20 برابر افزایش یافته است. در نظام جهانی، به ویژه در زمینه اقتصادی، دسترسی نابرابر به سود کشورهای شمال و به زیان کشورهای جنوب تمام شده است. برای نمونه، دولتهای عضو <گروه هفت> امروزه کنترل بیش از 45درصد آرای هیأت اجرایی صندوق بین المللی پول را در دست دارند درحالی که 43دولت آفریقایی بر سر هم کمتر از 5درصد آرا را در اختیار دارند!
سرعت گرفتن پدیده جهانی شدن پس از دهه 1980، پیامدهای ناخوشایندی در زمینه توزیع امکانات و ثروت در میان مناطق و کشورها داشته است. شهروندان کشورهای پیشرفته از مزایا و فواید جهانی شدن بیش از مردمان در کشورهای رو به توسعه بهره مند شده اند و اعتراضاتی که به این پدیده شده است در عمل نتیجه چندانی به بار نیاورده است. سلسله مراتب سنتی و ریشه داری که در سطح جهان وجود دارد، تاکنون مزایا و زیانهای جهانی شدن را به گونه ای نامتناسب به کشورهای شمال سرازیر کرده است. در الگوی سلسله مراتب جهانی، مازاد محصولات از شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ و از شهرهای بزرگ به شهرهای میانی سرازیر می شود و روشن است که در این سلسله مراتب، کشورهای شمال بیش از کشورهای جنوب بهره مند می شوند.
تأثیر جهانی شدن بر افزایش نابرابریها در کشورها:
به نظر می رسد که رشد فزاینده بی عدالتی ها و تبعیضها تنها در میان کشورهای شمال و جنوب نمود نمی یابد، بلکه در درون کشورها چه کشورهای شمال و چه کشورهای جنوب و میان مناطق و نواحی گوناگون آنها رو به فزونی است. ناآرامیهای گسترده اخیر در فرانسه که در نوع خود بی سابقه بود، این نکته را به خوبی روشن ساخت که این گونه نابرابریها به کشورهای جهان سوم محدود نمی شود؛ بلکه در میان کشورهای پیشرفته و صنعتی جهان نیز چنین بی عدالتی هایی وجود دارد؛ به گونه ای که بسیاری از شهروندان این کشورها از دید اقتصادی اجتماعی وضعی نابسامان دارند. رویدادهای تروریستی در چنین کشورهایی گویای تبعیض و بی عدالتی میان مناطق یا طبقات گوناگون در این جوامع است.
بر این پایه، جهانی شدن عبارت از فرایندی از نابرابری ها، با توزیع نابرابر سودها و زیانهاست که این نابرابری و نبود توازن، به قطب بندی کشورهای ثروتمند و کشورهای فقیر از یک سو و گروههای ثروتمند و فقیر در درون جوامع از سوی دیگر انجامیده است. برپایه گزارشهای تجارت و توسعه سازمان ملل در 1997، روندهای نابرابری، از پیدایش نیروهای برخاسته از آزادسازی شتابان مایه می گیرد. این روندها عبارت است از:
نابرابری فزاینده دستمزدها چه در شمال و چه در جنوب میان کارگران ماهر و غیر ماهر؛ سود بالای نیروی سرمایه در سنجش با نیروی کار؛
پیدایش یک طبقه رانت خوار در سایه آزادسازی مالی؛
منافع ناشی از آزادسازی بهای فراورده های کشاورزی که سود آن بیشتر به بازرگانان رسیده است تا کشاورزان.
پژوهشهای گوناگون در گوشه و کنار جهان مانند جنوب خاوری آسیا، برزیل، لهستان، هند، چین، شیلی، کره جنوبی، ترکیه و... گویای نابرابریهای فزاینده بوده و شکاف اقتصادی میان طبقات گوناگون و بویژه شهرنشینان و روستانشینان را افزایش داده است. برای نمونه، در آرژانتین، استان چوبوت بسیار فقیرتر از استان بوینوس آیرس است؛ در ایالت بیهار هندوستان، سطح فقر بالاتر از کرالاست، یا اینکه مناطق جنوب خاوری انگلستان ثروتمندتر از مناطق شمال خاوری آن کشور است. همچنین بدتر شدن وضع زندگی تنها مربوط به تهیدست ترین کشورهای جهان نیست. نزدیک به 30درصد آمریکاییان و 20درصد مردمان در کشورهای عضو اتحادیه اروپا با درآمدی کمتر از 20 سال پیش زندگی می کنند. در سراسر جهان، در برابر این گونه های تازه نابرابری ایستادگی هایی نشان داده می شود.در زیر به بررسی افزایش نابرابری در درون کشورها از دو بُعد شهری روستایی و منطقه ای می پردازیم.
الف: افزایش نابرابریهای شهری روستایی
مایکل لیپتون برآن است که امروزه در کشورهای فقیر جهان، برخورد طبقاتی نه میان نیروی سرمایه و کار و نه میان منافع خارجی و منافع ملی، بلکه میان طبقات روستایی و شهری است. گرچه این گفته تا اندازه ای مبهم می نماید، ولی آنچه روشن است این است که آشفتگی ها و نابرابریهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی میان شهرنشینان و روستانشینان جهان، بسیار گسترده و دامنه دار است. کشورها بسته به شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، برنامه ریزی های گوناگونی برای پیشبرد اهداف خود دارند که از آن میان می توان از برنامه ریزی عدالت خواه، دمکراتیک، سنتی و... یاد کرد. کشورهای جهان سوم برسرهم از برنامه ریزی سنتی بهره می گیرند. در این برنامه ریزی بیشتر اعتبارات به پروژه های بلندپروازانه ای اختصاص می یابد که به علت نیاز به آستانه جمعیتی، در مراکز بزرگ و شهرها اجرا می شود؛ پروژه هایی که از منافع آن شهرنشینان بیش از روستانشینان بهره مند می شوند، یا اینکه الگویی که در بیشتر کشورهای جهان سوم مطرح است، الگوی توسعه متمرکز یا از بالا به پایین است که باعث توسعه شهرها و نادیده گرفتن بخش های روستایی گشته است. در مورد برتری شهرها بر روستاها در دوران کنونی جهانی شدن، باید گفت که جوامع روستایی در سنجش با مراکز شهری بیشتر نادیده گرفته شده اند و در شرایطی که کشورهای تازه صنعتی شده از مزایای تولید و بازارهای جهانی برای توسعه بهره مند شده اند، شهرهای آنها بیشترین منافع را برده اند، درحالی که بیشتر نواحی روستایی، تهیدست و دست نخورده مانده اند. در همه کشورهای شمال و جنوب ارتباطات جهانی، بازارهای جهانی سرمایه و سازمانهای جهانی از پایتختها بعنوان گذرگاه اصلی بهره می گیرند.آنچه اهمیت دارد، این است که با پیشرفت تکنولوژی حمل و نقل وارتباطات، نابرابریهای شهری روستایی یا منطقه ای در کشورهای توسعه یافته کاهش یافته است؛ ولی در کشورهای جهان سوم وضع به گونه ای دیگر است و نابرابریهای منطقه ای و شهری روستایی بسیار روشن و آشکار است. بر سر هم می توان گفت که جهانی شدنِ کنونی با ویژگی برجسته شهرگرایی، به بیشتر نادیده گرفته شدن مناطق روستایی انجامیده است. برای نمونه، با افزایش چشمگیر شمار شهرنشینان، دولتها همواره ناگزیر بوده اند برای به دست آوردن رضایت این جمعیت انبوه، بهای فراورده های کشاورزی را پایین نگه دارند و با اینکه بهای بیشتر خدمات و تولیدات رشد تصاعدی داشته، بهای فراورده های کشاورزی چندان افزایش نیافته و از این رو شکاف گسترده درآمدی میان شهرنشینان و روستانشینان پدید آمده است.
ب: افزایش نابرابریها میان مناطق:
در چند دهه گذشته کشورهای جهان سوم در برنامه ریزیهای منطقه ای از تئوریهایی پیروی کرده اند که بیشتر از باختر زمین گرفته شده و یکی از آنها، تئوری قطب رشد بوده است. پیروان این تئوری برآن بودند که اگر در یک نقطه (بیشتر شهرهای بزرگ) سرمایه گذاری صورت گیرد، سود این سرمایه گذاری رفته رفته به مناطق پیرامون هم می رسد و زمینه ساز توسعه منطقه ای خواهد شد، ولی این تئوری در کشورهای جهان سوم درعمل با موفقیت همراه نبوده است؛ چرا که موانع اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی در کشورهای جهان سوم به اندازه ای است که این مقوله را با مشکل روبرو کرده و نه تنها موجب رونق گرفتن مناطق پیرامون نشده، بلکه به مهاجرت های گسترده از مناطق پیرامون به نقطه ای که در آن سرمایه گذاری شده، انجامیده و توسعه نامتوازن منطقه ای به بار آورده است.
البته این نابرابریها میان مناطق به کشورهای جهان سوم محدود نمی شود و در کشورهای توسعه یافته هم به گونه های دیگری وجود دارد. برای نمونه، دولت درکشورهای توسعه یافته به مناطقی که اقلیت های نژادی یا قومی در آن ساکن هستند، توجه کمتری نشان داده و همین، آشفتگی ها در مناطق و درگیری میان آنها را افزایش داده است: جنوب خاوری انگلستان بسیار پیشرفته تر از شمال خاوری آن کشور است و دولت کارگری بلر با انگشت گذاشتن بر همین نکته و با شعارهایی در پشتیبانی از نواحی شمالی انگلستان توانست به قدرت دست یابد. این نکته در مورد ایران هم به عنوان یکی از کشورهای جهان سوم راست می آید و میان مناطق گوناگون آن تفاوتهای بسیار به چشم می خورد؛ درصورتی که در گذشته نه چندان دور این نابرابریها به گونه امروزی نبوده و نتایج سرشماریها در سالهای 35 و 45 به روشنی گویای این مطلب است. امروزه شاخص هایی مانند آموزش، بهداشت، صنعت و... در تهران و اصفهان به هیچ رو قابل مقایسه با استانهایی مانند ایلام یا سیستان و بلوچستان نیست، در صورتی که در گذشته تفاوتها چنین برجسته نبود. گذشته از این، در یکی دو دهه اخیر در درون مناطق نیز مراکز استانها از وضع بهتری نسبت به نقاط پیرامونشان برخوردار گشتهاند.
نتیجهگیری:
جهانی شدن آثار گسترده ای بر نابرابری گوناگون از جمله نابرابریهای شمال جنوب، منطقه ای، شهری روستایی و... گذاشته است. نتایج مطالعات پژوهشگران درجوامع گوناگون گویای آن است که به موازات جهانی شدن، توزیع درآمد ناعادلانه تر شده و در سطح بین المللی نیز به افزایش شکاف اقتصادی میان کشورها انجامیده است.
آنچه اهمیت دارد، این است که جهانی شدن خود به خود زیان آور نیست، اما شیوه هایی که برای تحقق آن به کار گرفته می شود، مشکلاتی به بار می آورد. برای نمونه، گرایش شدید به نئولیبرالیسم و اقتصاد بازار این بی عدالتی ها را افزایش داده است. گفتنی است که نابرابریها تنها میان کشورهای شمال و جنوب نیست، بلکه در درون کشورها (چه کشورهای شمال و چه کشورهای جنوب) نیز وجود دارد و رو به افزایش است. در درون کشورها، میان مناطق گوناگون و همچنین میان شهرها و روستاها اختلافهای چشمگیر در زمینه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دیده می شود که مشکلات بسیار همچون توسعه نامتوازن منطقه ای و تنش های گسترده به بار آورده است.
روشن است که آثار این فرایند در همه کشورها یکسان نیست؛ به گونه ای که کشورهای توسعه یافته به علت توسعه ساختارهای اقتصاد داخلی و قرار داشتن در بطن اقتصاد جهان سرمایه داری، کارکرد منطقه ای و همچنین کنترل فرایند مشارکت در این عرصه با مشکلات کمتری روبرو هستند. در برابر، حضور کشورهای توسعه نیافته در این فرایند، ناآگاهانه و غیر ارادی بوده که این روند همچنان ادامه دارد و نتیجه آن افزایش شکاف میان شمال و جنوب است. گذشته از این، باگسترش و توسعه تکنولوژی حمل و نقل و ارتباطات، از نابرابریهای شهری روستایی و منطقه ای در کشورهای توسعه یافته کاسته شده است؛ به گونه ای که شهرگریزی بیش از گذشته در این کشورها دیده می شود و هر روز بسیاری از باشندگانِ مترو پلیتن ها و شهرهای بزرگ روانه مناطق روستایی می شوند؛ در صورتی که در کشورهای جنوب عکس این مطلب صادق است. حال پرسشی که در اینجا مطرح است و می تواند برای پژوهشهای بعدی نیز رهگشا باشد، این است که: کشورهای به اصطلاح جنوب برای ورود آگاهانه به این عرصه چه تدابیری بیندیشند تا به سلامت به سر منزل مقصود برسند؟