تاریخ انتشار : ۰۵ آذر ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۵  ، 
کد خبر : ۱۰۵۱۹۶

واقعگرایی و تحولات آن در نظام بین‌الملل


گروه دیپلماتیک، علی نورایی‌یگانه
شاید بتوان واقعگرایی (realism) را عملا مهم ترین و پایدارترین نظریه روابط بین الملل دانست. جاذبه این نظریه برای برخی به دلیل نزدیکی آن با عملکرد سیاستمداران امروزی در عرصه روابط بین الملل و همچنین نزدیکی آن با فهم متعارف از سیاست بین الملل است.
واقعگرایان نیز از این نظر چشم انداز خود را واقعگرایانه می خوانند که با واقعیت های ملموس امروزی روابط بین الملل همخوانی دارد. در مقابل برخی بر آنند که واقعگرایی در حقیقت سنتی است ساخته شده که نظریه پردازان معاصر برای توجیه و توضیح های فرمول های خود ، تاریخی از این سنت را چنان بر ساخته اند که گویی ، واقعگرایی یک کلیت یکپارچه و بدون تناقض است. حال آنکه ، واقعگرایی یک مکتب فکری مشخص نیست و نظریه پردازان آن حتی در تعریف مفروضه های مشترک خود نیز اتفاق نظر ندارند.
واقعگرایی کلاسیک
واقعگرایی ، سنتی یکپارچه نیست و تفاوت های درونی فراوان میان کسانی که ما به عنوان واقعگرا می شناسیم وجود دارد. در نتیجه از دیدگاه های مختلف ، واقعگرایی به اشکال متفاوتی تقسیم شده است. از جمله می توان سه سنت واقعگرایی را تشخیص داد. بنیاد گرایی (fundamentalism) ، ساختار گرایی (structuralism) و تکوین گرایی (constitutionalism).
می‌توان در شاخه ای از اندیشه سیاسی کلاسیک غرب و همچنین شرق ، ریشه های واقعگرایی معاصر را جستجو کرد. هر چند که نظریه واقعگرایی در روابط بین الملل در قرن 20 به شکل منسجم مطرح شد ، اما در کل اندیشه کاملا نوینی را ارائه نمی نماید و کسانی که غالبا به بدبینی اخلاقی از این برداشت هواداری می کنند قائل اند که در سیاست بین الملل اقویا آنچه را می توانند می برند و ضعفا آنچه را که باید ، تسلیم می کنند.
این جمله بنیان واقعگرایی محسوب می شود : «حق ... فقط در میان برابرها مطرح می شود ، حال آنکه اقویا آنچه را که می توانند انجام می دهند و ضعفا از آنچه می خواهند رنج خواهند بود.»
ریشه های فکری واقعگرایی بیان می کند که هر چند سرشت بشر را زیبا می داند ، اما بر آن است که انسان تحت تاثیر نیروهای بیرونی - سرانجام از زیبایی آغازین اش محروم می ماند. این بینش تا حدی بیانگر دیدگاه نه چندان خوش بینانه نسبت به ذات بشر است که بنیان فلسفی تقریبا همه واقعگرایان را تشکیل می دهد.
در قرون وسطی برداشت بد بینانه از سرشت گناه آلود انسان در تفکر مسیحی یکی از پایه های اندیشه واقعگرایی را در خود می پروراند.
در تاریخ غرب ، تحت تفوق امپراتوری روم و بعد کلیسای کاتولیک ، خیر سیاسی با خیر اخلاقی یکی دانسته می شد و تنها با فروپاشی نظام قرون وسطایی بود که تباین میان نظریه و عمل سیاسی ، حاد و پر چالش گردید.
زمینه طرح نظریه واقعگرایی
غالبا گفته می شود که واقعگرایی نوین (modern realism) واکنش دسته جمعی در مقابل آرمان گرایی بوده است. در این شرایط بسیاری بر این باور بودند که منافع ملی کشورشان با منافع جهانی کاملا انطباق دارد. این جو آرمان گرایانه در مراکز بین المللی تحقیقاتی و مطالعاتی نیز حاکم بود. از سال 1920 عمده دانشمندان روابط بین الملل و علوم سیاسی که هنوز از یاد آوری خاطرات جنگ جهانی اول شوکه می شدند ، رهیافتی اساسا حقوقی - اخلاقی - آرمان گرایانه اتخاذ کردند که جنگ را گناه می دانست.
اما این لیبرالیسم و امید چندان نپایید. بحران اقتصادی 1929 موجب شد که روح همکاری بین المللی که در سال های 1925 - 1929 در میان دولت ها به وجود آمده بود ، رخت بربندد. هر دولتی حاضر بود در راه منافع خود دست به اقداماتی بزند که از نظر صلح جهانی غیر قابل جبران بود. به علاوه دیکتاتوری های لجام گسیخته ای در آلمان ، ایتالیا و ژاپن ( غرب ) ظاهر شدند که در پی توسعه طلبی و تصاحب ثروت های جدید از راه توسل به زور بودند.
واقعیت این بود دولت های بلند پرواز جنگ طلبی وجود داشتند که امکان سازش میان آنها وجود نداشت ، بدین ترتیب تمایل به قبول مخاطره جنگ و نیروی نظامی قوی برای حمایت از سیاست بازدارندگی به وجود آمد و هراس از قبول مخاطره جنگ باعث شد این مطلوب ترین صلح برای دولت ها به ترحم بی رحم ترین دولت ها واگذار شود.
ظهور واقعگرایی نوین همراه با احیای انگاره های سنتی بود. دولت ها بازیگران اصلی در سیاست بین الملل اند . محیط یا نظامی که دولت ها در آن زندگی می کنند آنار شیک (هرج و مرج ) است . تعارض در این نظام را در بهترین حالت می توان در جهت کاهش احتمال جنگ اداره نمود ، اما جنگ را نمی توان منسوخ کرد. توسل به منافع مشترک بشر در بقاء و توسل به حکومت جهانی به جای نظام مرکب از دولت ها ، کاملا پوچ و غیر ممکن است. مدیریت نظام باید مبتنی بر منافع ملی دولت ها باشد و بهترین راه حفظ صلح برقراری موازنه قدرت است.
البته نباید توصیه به پذیرش یا تسلیم بی قید و شرط در مقابل واقعیات کرد. تغییرات در حالی ممکن می شوند که نقطه عزیمت ، همیشه واقعیت موجود است. درست است که اگر همه جهان مشتاقانه آرزوی آن را داشته باشند که مس به طلا تبدیل شود ، تحقق آن امری قریب تر نخواهد شد ، اما این نکته انکار ناپذیر است که اگر همگان واقعا خواستار دولت جهانی یا امنیت و صلح جهانی باشند و مقاصد همه از این اصطلاحات و مفاهیم یکسان نیز باشد ، تحقق آن آسان تر و سهل الوصول تر خواهد بود. اما مشکل آن است که چنین اتفاق نظری وجود ندارد.
در طول تاریخ نظام بین المللی ، پنج روش اصلی برای حفظ نظم و صلح بین المللی وجود داشته که عبارت است از : موازنه قدرت ، حقوق بین الملل ، سازمان های بین المللی، حکومت جهانی و دیپلماسی.
موازنه قدرت برای حفظ استقلال و حاکمیت دولت ها ضرورت دارد و جلوی توسعه طلبی و سلطه و تفوق یک دولت بر سایرین را می گیرد. نظام بین الملل در شرایط موازنه قدرت است که به ثبات و تعادل می رسد. اما موازنه قدرت نیز به تنهایی به تثبیت نظام دولت ها و حفظ استقلال اعضا کارآمد نیست و نوعی اجماع اخلاقی برای تحدید قدرت طلبی دولت ها ضروری است. اما به هر حال ، موازنه قدرت نوعی مصالحه میان هرج و مرج مطلق و نظم معتبر است.
دیپلماسی ابزار دیگری است که می تواند در خدمت حفظ صلح باشد. در شرایطی که منافع دولت ها با هم تعارض پیدا می کند از طریق مذاکرات دیپلماتیک است که راه برای چانه زنی و سازش باز می شود. وسایلی که دیپلماسی در اختیار دارد عبارتند از : اقناع ، مصالحه و تهدید به کاربرد زور. هنر دیپلماسی عبارت است از تاکید مناسب و درست بر هر یک از این ابزار ها در لحظه خاص.
مصالحه نیز شرایطی دارد ، از جمله این که ، از برخی مطالبات به خاطر یک امتیاز واقعی می توان صرف نظر کرد . هرگز نباید خود را در موقعیتی قرار داد که عقب نشینی از آن بدون از دست دادن حیثیت یا قبول مخاطرات عظیم ناممکن باشد . هیچ گاه نباید به متحد ضعیف خود اجازه داد که برایمان تصمیم بگیرد . نیروهای مسلح ، ابزار سیاست خارجی اند و نه ارباب آن.
این مدل و الگو را نظریه پردازان نظریه واقعگرایی همچون مورگنتا ، بازیگر خردمند )rational actor( می دانند. اما تنها راه رسیدن به صلح پایدار در روابط بین الملل ، شکل گیری جامعه جهانی است که به شکل گیری دولت جهانی منجر خواهد شد. شرط توفیق دولت جهانی نیز آن است که همه ملت ها مشتاق و مایل به پذیرش آن باشند. لازمه این امر نیز وجود جامعه اخلاقی و سیاسی جهانی قبل از تشکیل دولت جهانی است. دقت در متون اصلی واقعگرایی گاه ما را به این نتیجه می رساند که واقعگرایی به شکلی که در بسیاری از متون درسی معرفی می شود اساسا وجود ندارد.
نو واقعگرایی
نو واقعگرایی را که در اواخر دهه 1970 شکل گرفت ، می توان بیش از هر چیز تلاشی برای عملی کردن واقعگرایی دانست. در شرایطی که واقعگرایی کلاسیک متهم به آن بود که سنت گرا و غیر علمی است ، برخی از واقعگرایان تلاش کردند روایتی علمی از واقعگرایی عرضه کنند که با معیار های علمی مرسوم انطباق داشته باشد. به علاوه واقعگرایی از نظر عدم توجه به مسائل اقتصادی نیز مورد انتقاد قرار داشت. در نتیجه یکی دیگر از حوزه های مورد توجه واقعگرایی جدید مسائل اقتصاد بین الملل بوده است.
ساختار های سیاسی بر اساس سه مولفه تعریف می شوند : 1- اصل سازمان دهنده organizing priciple) ، 2-) تعیین کارکرد واحدها functional differentiation) ، 3-) توزیع توانمندی ها .(distribution of capabitities).
اصل سازمان دهنده در جوامع داخلی سلسله مراتبی و در نظام بین الملل آنارشی است. یعنی این نظام فاقد مرجع اقتدار مرکزی است. در نتیجه محیط بین الملل محیط خود یاری )help-self( است. به این معنا که چون دولتی وجود ندارد که امنیت اعضا (دولت ها ) را تامین کند . همه فقط می توانند به قدرت خود برای تامین امنیت تکیه کنند.
نظام هنگامی تغییر می کند که در این اصل سازمان دهنده تغییر ایجاد می شود یعنی مثلا ساختار آنارشیک جای خود را به ساختار سلسله مراتبی دهد. پس تا زمانی که آنارشی اصل سازمان دهنده نظام است ، تحولی در نظام بین الملل ایجاد نخواهد شد.
بر خلاف تمایز کارکردی میان واحدهای تشکیل دهنده در جامعه داخلی که بر اساس تعیین کارکردهای اختصاصی برای واحد های مختلف وجود دارد ، در نظام بین الملل چنین تمایزی وجود ندارد . به عبارت دیگر ، در درون جوامع افراد و گروه های اجتماعی کارکردهای مختلفی دارند که در تقسیم کار اجتماعی نمود می یابد.
در نظام بین الملل به این دلیل که دغدغه اصلی تامین امنیت پا برجاست ، جایی برای تفکیک کارکردها باقی نمی ماند و همه باید به دنبال حفظ بقا به عنوان کارکرد خود باشند. به علت اهمیت بقا و فقدان مرجعی برای تضمین بقا در سطح بین المللی ، کارکرد همه دولت ها تامین بقای خود و امنیت جویی است.
در نظام بین الملل توزیع توانمندی ها در میان واحد ها عامل تمایز آنهاست و تعیین می کند که هر یک تا چه حد از توانمندی های لازم برای تامین امنیت برخورداراست یعنی اگر توزیع قدرت میان دو کنشگر پر قدرت باشد ، نظام دو قطبی است و اگر قدرت های بزرگ متعددی وجود داشته باشند نظام چند قطبی خواهد بود.
با توجه به ثابت بودن آنارشی و عدم تمایز کارکردی واحد ها ، آنچه اهمیت دارد توزیع توانمندی هاست که تغییر در آن می تواند به معنای تغییر در ساختار نظام باشد. به عبارت دیگر رفتار های کنشگران در نظام بسته به توزیع قدرت موجود است.
شرایط ساختار موجود در نظام بین الملل ، محدود کننده رفتار کنشگران است. یعنی در رفتار دولت ها محدودیت هایی را به وجود می آورد. فرایند غیر مستقیمی که ساختار با آن کار می کند یا ساز و کاری که از طریق آن به رفتار های خاصی منجر می شود و دو وجهی است و از طریق دو عامل جامعه پذیری (socialization) و رقابت (competition) میان آنها عمل می کند.
منظور از جامعه پذیری در نظام بین الملل این است که دولت ها به تدریج و با توجه به پاداش ها و مجازات هایی که در برابر رفتار های مختلف خود دریافت می کنند ، رفتار مناسب را در می یابند و همین به تدریج باعث شباهت و نزدیک شدن در رفتار های آنها می شود. رقابت نیز چنین تاثیری دارد ، به این نحو که دولت ها خود را ناگزیر می بینند که برای آنکه قدرت رقابت با سایرین را داشته باشند و خود را حفظ کنند ، رفتار هایی مناسب اتخاذ کنند که نتیجه این امر هم شباهت رفتاری خواهد بود.
در دیدگاه واقعگرایی ، نظام آنار شیک بین الملل مهمترین عاملی است که امکان همکاری را بسیار محدود و به حداقل رسانده است. با وجود اینکه دولت ها ممکن است از همکاری و همگرایی سود اقتصادی ببرند ، اما عواید اقتصادی تحت الشعاع منافع سیاسی قرار می گیرد. دولت ها همواره از چگونگی توزیع عواید ناشی از همکاری نگرانند و از آن می ترسند که دیگران بیشتر از آنها از همکاری سود می ببرند.
بنابراین به رغم آنکه ممکن است سود یا دستاورد مطلق (absolute gain) ناشی از همکاری زیاد باشد ، اما برای آنها آنچه اهمیت بیشتری دارد ، دستاورد نسبی (relative gain) است که اگر به زیان آنها باشد ، مانع از همکاری یا تداوم آن خواهد شد.
واقعگرایی نوکلاسیک
واقعگرایی نو کلاسیک عنوانی است که در تبیین سیاست خارجی و فراتر از آن در توضیح روابط بین الملل از بسیاری از بینش های واقعگرایی استفاده می کند. توجه واقعگرایان نو کلاسیک بیش از هر چیز به قدرت است و قدرت را نیز مانند نو واقعگرایان بر اساس توانمندی تعریف می کنند. واقعگرایی نوکلاسیک نیز مانند سایر شاخه های واقعگرایی یکپارچه نیست.
نو کلاسیک ها را می توان بر اساس یک تقسیم بندی از واقعگرایی در دو مقوله تهاجمی (offensive) و تدافعی (defensive) گنجاند. واقعگرایان تهاجمی چنین استدلال می کنند که آنارشی دولت ها را وادار می کند قدرت یا نفوذ نسبی خود را به حداکثر برسانند. امنیت و بقا در درون نظام بین الملل هرگز قطعی نیست و دولت ها می کوشند با به حداکثر رساندن قدرت و نفوذ خود ، امنیت خویش را به حداکثر برسانند. البته اکثر دولت ها درگیر توسعه گرایی نا محدود نیستند و در مواردی که منافع این امر بیش از هزینه های آن باشد به آن مبادرت می کنند.
در این وضعیت امنیت امری کمیاب است و دولتها می کوشند با به حداکثر رساندن امتیازات نسبی خود به آن نایل شوند. بنابراین با بررسی توانمندی ها و محیط بیرونی دولت ها می توان رفتار آنها را فهمید زیرا فرض بر این است که فشار های نظام بین الملل آن قدر قوی است که باعث می شود دولتهایی که در وضعیت مشابهی اند رفتار مشابهی را نیز داشته باشند. بنابراین دولتها در مواردی که تصمیم گیرندگان اصلی آنها تصور کنند توانمندی نسبی آنها بیشتر شده است ، راهبرد تهاجمی با هدف بیشینه سازی نفوذ خود را دنبال خواهند کرد. اما در کل هر قدر قدرت دولت و قدرت ملی افزایش یابد ، به سیاست های خارجی توسعه طلبانه تری منجر می شود.
دولتها در جهانی زندگی می کنند که سرشار از تهدیدات است و واحد هایی اند که تمایل دارند قدرت خود را به حداکثر برسانند تا بتوانند به بقای خود ادامه دهند . دلیل اصلی قدرت طلبی دولتها را باید در سه چیز جستجو کرد : ساختار آنار شیک نظام بین الملل ، توانمندی های تهاجمی که همه دولت ها از آن برخوردارند و عدم اطمینان در مورد نیات و مقاصد دشمن.
واقعگرایان تدافعی نیز به رابطه میان آنارشی و استلزامات نظام بین الملل از یک سو و رفتار دولتها از سوی دیگر توجه دارند. اما این رابطه را پیچیده تر می بینند. فرض واقعگرایان تدافعی این است که آنارشی بین الملل معمولا خوش خیم است. یعنی امنیت چندان نایاب نیست و فراوان است. در نتیجه وقتی دولتها این نکته را دریابند ، رفتاری تهاجمی نخواهند داشت و تنها در شرایطی که احساس کنند تهدیدی علیه آنها وجود دارد نسبت به آن واکنش نشان می دهند و این واکنش نیز اغلب تنها در سطح ایجاد موازنه و باز داشتن تهدیدگر است و تنها در شرایطی که معضل امنیت خیلی جدی شود واکنش های سخت تری به شکل بروز تعارضات رخ خواهد نمود.
آنچه در روابط میان دولتها حائز اهمیت است برداشت آنها از یکدیگر به عنوان تهدید است و به صرف میزان قدرت هر یک از آنها. دولتها در برابر آن دسته از دولت های دیگر دست به موازنه قدرت می زنند که تهدیدی فوری نسبت به موجودیت یا منافع آنها باشند. در برابر قدرت تهدیدگر اغلب سیاست موازنه پیش گرفته می شود که به معنای اتحاد قوی دولتها در مقابل دولتی است که آنها را تهدید می کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات