*در ابتدا آیا ممکن است خلاصه ای از تز پایان تاریختان که وسیعاً مورد بحث و بررسی قرار گرفته است را بیان کنید؟
** برداشت صحیحی از تز من نشده است. قسمت عمده این سوء برداشت ناشی از خطا در فهم عبارت تاریخ است. برداشت متعارف اکثر مردم از تاریخ وقایع اتفاقیه است و از دید آنها هرچه وقایع بزرگتر باشد، تاریخ بزرگتر است. من واژه تاریخ به معنای خاص هگلی آن به کاربردم که معنای دقیق تر آن تاریخ ایدئولوژی یا تاریخ اندیشه در خصوص اصول تراز اول مناسبات اجتماعی و سیاسی است.
وقتی می گویم به پایان تاریخ رسیده ایم، منظورم این است که دو انقلاب فرانسه و آمریکا و اصول محوری آزادی و مساوات آنها آخرین ایستگاه تکامل ایدئولوژیک بشری است. اگر چنین نباشد هگل که در سال ۱۸۰۶ پایان تاریخ را اعلام کرد، دچار خطا بوده است. استدلال من کمتر به جهان رخدادهای واقعی و بیشتر به جهان عقاید و اندیشه ها وابسته است. خلاصه پرسشی که تلاش کردم در افکنم این بود که آیا این ایدئولوژی سامان مند رقیبی برای لیبرالیسم مدرن باقی مانده است؟
* آقای فوکویاما گمان نمی کنید که دیدگاه شما در مورد تاریخ خطی است؟ یعنی دیدگاهی مبتنی بر پیشرفت منظم در حالی که آنچه ما آن را تاریخ می خوانیم در حقیقت نوعی تلاش برای معنابخشی به رخدادهای بی نظم و قاعده ای است که در طول زمان واقع می شود؟
** تعریف خود از تاریخ را خطی تر از هیچ تعریف دیگری نمی دانم. قصد من هیچگاه این نبوده است که تاریخ اتوماتیک است یا دموکراتیزاسیون بری از بازگشت های مقطعی یا حرکات زیگزالی است. هگل و مترجم بزرگ فرانسوی اش «الکساندر کوژو» ادعای پایان تاریخ در سال ۱۸۰۶ را جدی گرفتند، واضح است که وقتی کوژو در دهه پنجاه چنان سخنی گفت کاملاً از این موضوع که مطابق برداشت عرضی پس از ۱۸۰۶ مقدار زیادی از تاریخ باقی مانده و چند انقلاب بزرگ و دو جنگ جهانی و از این قبیل وقایع به وقوع پیوسته است، آگاه بود با این وجود او تداوم سیر گسترش آگاهی دموکراتیک و مساوات گرا را می دید. فکر می کنم در طول دو هزار سال گذشته در مورد عقاید مشخصی همچون مساوات میان انسان ها وفاق عمومی وجود داشته است. این وفاق صددرصد نیست و در تمام قسمت های جهان وجود ندارد، به علاوه قابل بازگشت هم هست. با این همه به نظر می رسد جهت حرکت وقایع به همین سمت است که گفته ام. بیان ساده پرسش من این است که آیا گمان می کنیم جهت حرکت وقایع قابل بازگشت است؟ آیا می توانیم توقع داشته باشیم که جهت پیشرفت در طول دو هزار سال گذشته ظرف یک نسل یا بیشتر برگشت پذیر باشد؟ برای مثال آیا احتمال آن می رود که مردم بار دیگر به مشروعیت بردگی اعتقاد پیدا کنند؟ آیا احتمال دارد که مجدداً شاهد ظهور مجدد حکومت های فردی و گروهی باشیم در حالی که از مشروعیتی به میزان دموکراسی های مساوات گرای مدرن امروز برخوردار باشند؟ گمان نمی کنم که پاسخ به این سئوال ها مثبت باشد.
* اگر گلاسنوست و پروسترویکا شکست می خوردند چه اتفاقی می افتاد؟ آیا در آن صورت در برداشت شما از جهت سیر وقایع تغییری حاصل می شد؟
** فکر نمی کنم که تلقی من از جهت حرکت تاریخ بر مبنای آن رویدادها بنا شده باشد. حقیقت دارد که دستاوردهای دموکراسی در سال گذشته قابل توجه بوده است، اما اگر فردا همه آنها بازگشت کنند، همچنان اعتقاد خواهیم داشت که تئوری من صحیح است. گمان نمی کنم که حرکت های بازگشتی اتفاق خواهد افتاد، زیرا باور ندارم که پروسه تاریخ اتوماتیک یا خطی باشد.
* نظرتان در این باره که ممکن است شما از نوعی اتوپیا حمایت کنید چیست؟
** خب اگر گمان می کنید که کشورهای عضو اتحادیه اروپا اتوپیا هستند، چنین فرض کنید.
حرف من این است که ما به پایان تاریخ رسیده ایم. من هرگز در راه اثبات این که آزادی و مساوات کاملاً و در تمام جهان برقرار شده و جوامع دموکراتیک لیبرال با مشکلات عدیده روبه رو نیستند، تلاشی نکرده ام. من تنها خیلی ساده می گویم اصولی که کشورهای لیبرال بر مبنای آن بنا شده اند را نمی توان با ناشیگری و به طور بنیادین دست کاری کرد و مدعی شد که پسرفت نکرده ایم. از این زاویه ما در یک اتوپیا زندگی می کنیم، اتوپیایی که دویست سال است صورت واقعیت به خود گرفته و با آن آشنایی کامل داریم.
من خود را لیبرال می دانم. به باور من لیبرالیسم برتر از همه گزینه های دیگری است که سراغ دارم. اما این به این معنا نیست که من توانایی تشخیص محدودیت ها یا مشکلات خاصی در درون لیبرالیسم را ندارم. من هم می دانم که اکنون ما باید از خود بپرسیم که آیا انسان نیاز به چیزی ورای جامعه ای ندارد که امنیت فیزیکی بی عیب و نقص و رفاه مادی را فراهم کند؟
* دو مفهوم پس از سال ۱۸۰۶ اهمیت فراوان یافته اند؛ ناسیونالیسم و امپریالیسم. آیا آمادگی دارید که استدلال کنید این دو خارج از تعریف شما از تاریخ قرار می گیرند؟
** خب این دوباره به تعریف خاص تاریخ بر می گردد. اگر تعریف شما از تاریخ، تعریف مرسوم یا تعریفی که یک تاریخدان حرفه ای ارائه می دهد باشد، بحث دیگری است. اما اگر معنای هگلی آن که من به کار می گیرم را در نظر بگیرید، فکر نمی کنم که امپریالیسم و ناسیونالیسم رقبای ایدئولوژیک نظام یافته و واقعی لیبرالیسم باشند، آن گونه که مارکسیسم ـ لنینیسم هست.
همچنین امپریالیسم یک پدیده واحد و مشخص نیست ـ امپریالیسم نامی برای پدیده های مختلف است. امپریالیسم می تواند از ایدئولوژی مارکسیسم نشأت گیرد.
می تواند از ماموریت تاریخی که مثلاً بریتانیا به قرن نوزده داشت ناشی شود، می تواند تداوم حرص صرف باشد و می تواند از احساس اعتماد به نفس بیش از حد ملی همانند آلمان نازی برآید. امپریالیسم دکترین واحدی نیست، در حالی که لیبرالیسم و مارکسیسم دارای یک دکترین مشخص هستند. به همین دلیل پدیده تاریخی امپریالیسم موضوع پرسشی مجزا و متفاوت است.
به این ترتیب پرسشی که باید از خود پرسید این است که آیا در آینده نوعی امپریالیسم مجال ظهور خواهد یافت که با لیبرالیسم چالش کند؟ یا آیا خود لیبرالیسم می تواند رفتار امپریالیستی از خود بروز دهد؟ این در حقیقت پرسش دشواری است که توقع ندارم با آن مواجه شوم، اما می توانم خیلی ساده استدلال ابتدای مقاله را تکرار کنم که در جهان توسعه یافته، امپریالیسم از مبنای مشروعیت کافی برخوردار نیست. آگاهی ملی اروپا، آمریکای شمالی یا آسیای شمال شرقی از امپریالیسم کلاسیک پیروی نمی کنند، بلکه از نوعی توسعه طلبی اقتصادی حمایت می کنند که نوع کاملاً متفاوتی از امپریالیسم است.
اگر از من بپرسید که آیا من معتقدم که ناسیونالیسم وزن بیشتری نسبت به گذشته خواهد داشت، به وضوح چنین است. اما محدوده گسترش آن وسیع نیست. نخست به این دلیل که ناسیونالیسم در جهان توسعه یافته نسبت به سال ۱۹۴۵ تغییر زیادی کرده است. سپس اینکه تعریف دولت- ملت ها، از خود و به خصوص از سیاست خارجی شان کاملاً متفاوت از قرن نوزدهم است. بنابراین فکر می کنم اگر چه حجم منازعات خشونت آمیز ناسیونالیستی در جهان و کشورهای جنوب زیاد است، اما در میزان تهدید نظم جهانی توسط آن بزرگنمایی شده است و واقعیت های امروز فاصله زیادی با تهدید غرب توسط شرق در دوران جنگ سرد دارد.