دکتر حسین دهشیار
دوره های تاریخی به جهت حوادث و یا پدیده ها که در آنها حادث شده است از ویژگی خاص خود برخوردار هستند. ویژگی هایی که منجر به تمایز آنها می شود. آخرین دهه قرن بیستم نیز محققاً از این برجستگی بهره مند است. از بسیاری جهات شاید بتوان مقطع پایانی قرن گذشته را پابه پای دهه دوم قرن بیستم با اهمیت تلقی کرد. دهه دوم قرن بیستم که به تعبیری به لحاظ صعود کمونیسم به قدرت در بزرگترین جغرافیای گیتی جلوه پیدا کرد شبیه دهه پایانی قرن قبل بود. کنوانسیون حزب جمهوریخواه در تابستان ۱۹۹۲ که برای رسمیت بخشیدن به حضور جورج بوش در انتخابات ریاست جمهوری برای مقابله با بیل کلینتون تشکیل شد در عین حال بستر سقوط نهایی محافظه کاری سنتی را به عنوان یک چارچوب فکری مطرح در حیات سیاسی آمریکا رقم زد. ناتوانی بینشی سمبل انتخاباتی حزب جمهوریخواه برای مقهور ساختن چالش پت بوکانن که آمریکای تک فرهنگی، منزوی، ملی گرا و متکی به خودکفایی اقتصادی را خواهان بود منجر به این شد که اندیشه محافظه کار که خاستگاه خود را در حزب جمهوریخواه داشت به ورشکستگی اعتباری و هنجاری گرفتار آید. حزب جمهوریخواه و پرچمدار آن بوش به دلیل از دست دادن بنیان های ارزشی و تهی شدن از تفکر منسجم بسیج کننده شهروندان به شدت دچار بحران شده و به همین روی رهبر حزب دموکرات با وجود نداشتن اشتهار سیاسی و فقدان پایگاه جغرافیایی توانست با کمتر از ۵۰ درصد آرا به ریاست جمهوری آمریکا برسد.
سقوط جمهوریخواهان در نوامبر سال ۱۹۹۲ و شکست فراگیر آنها به اضمحلال محافظه کار سنتی به عنوان چارچوب ارزشی حزب، چهره رسمی اعطا کرد. چرا که انتخاب رونالد ریگان در ۱۹۸۰ نمایانگر این حقیقت بود که حزب پایگاه جغرافیایی تاریخی خود و نظرات منتسب به این جغرافیا را از دست داده است و «کمربند خورشید» و ارزش های برخاسته از این جغرافیا در حزب در حال ریشه گرفتن است. اصولاً پیروزی جورج بوش در انتخابات ۱۹۸۸ در برابر مایکل دوکاکس تنها به این دلیل بود که او برای هشت سال به عنوان معاون رونالد ریگان خدمت کرد. در واقع انتخاب او از سوی جمهوریخواهان نه به خاطر ارزش های محافظه کارانه سنتی او و یا احترام به پایگاه جغرافیایی حزب در شرق آمریکا بلکه پاداش به او به لحاظ فرصت همه جانبه به سمبل و قهرمان آنان بود. در کنار سقوط محافظه کاری سنتی در آمریکا در کشوری که از ۱۹۴۷ با اعلام دکترین ترومن عملاً به عنوان دشمن موجودیتی این کشور تلقی می شد، سقوط ارزش های رسمی به طور کامل و واضح روز به روز بیشتر مشهود می شد. از دهه ۱۹۷۰ برای رهبران شوروی و بسیاری از مردم این کشور آشکار شده بود که سرانجام روشنی در برابر رژیم کمونیستی وجود ندارد و اقتصاد دولتی حاکم بر کشور فاقد توانایی رقابت جهانی و قابلیت بر آوردن نیازهای رفاهی مردم است.
از سوی دیگر آشکار بود که کمونیسم به عنوان یک ایدئولوژی کمترین قابلیت را برای ایجاد انسجام و فرهنگ سازی در جامعه داشته است. شاخص های رشد اقتصادی، معیارهای کارایی سیاسی، مولفه های پویایی اجتماعی و چارچوب های تعیین کننده تاثیرگذاری فرهنگی همگی نشان از این داشتند که شوروی در مسیر اضمحلال گام برمی دارد. آنچه را که بر همگان محرز بود، صعود میخائیل گورباچف به قدرت در نیمه های دهه ۱۹۸۰ به صحنه بین المللی منتقل کرد. او با بیان تمامی مشکلات سعی را بر این قرار داد که از طریق اصلاحات سیاسی و اقتصادی به سیستم قابلیت تطبیق با محیط اعطا کند و آن را نجات دهد، اما سقوط دیوار برلین در ۱۹۸۹ و اتحاد دو آلمان در ۱۹۹۰ نشان داد این امکان هست که «با نیات خوب به جهنم نیز رسید». اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۹۱ سقوط کرد و کمونیسم به عنوان مطرح ترین و تاثیر گذارترین فلسفه سیاسی در قرن بیستم به همراه آن دفن شد. کمونیسم به عنوان ایدئولوژی منسجم کننده چپ اعتبار و قدرت هنجارسازی خود را از دست داد و چپ وارد یک برهوت ارزشی ابدی شد. در همان زمانی که یک سوی طیف سیاسی شاهد اضمحلال کمونیسم است در سرزمینی که فزون ترین نقش را در تسهیل تخریب این ایدئولوژی داشت شاهد سقوط نهایی محافظه کاری سنتی به عنوان سوی دیگر طیف سیاسی هستیم. خلاء ارزشی کاملاً مشهود است. در آمریکا ارزش های محافظه کاری سنتی به بی اعتباری گرفتار آمده است و در صحنه جهانی نیز کمونیسم از بین رفته است. چارچوب ارزشی و گرایشی که موسوم به نومحافظه کاری است و در آمریکا به دلیل شکست سنگین انتخاباتی گلد واتر در ،۱۹۶۴ برنامه های جامعه بزرگ در نیمه دوم دهه ،۱۹۶۰ قبول شکست در جنگ ویتنام در آغازین دهه ۱۹۷۰ و قانونی کردن سقط جنین به وسیله دیوان عالی آمریکا در نیمه اول دهه ۱۹۷۰ فرصت شکل گیری به عنوان یک فلسفه سیاسی مطرح را یافته بود درصدد پر کردن خلاء ارزشی بر آمده از سقوط کمونیسم و محافظه کاری سنتی برآمد. نومحافظه کاران برخلاف محافظه کاران سنتی از به زیر سئوال بردن نهادها، ارزش ها و ساختارهای حاکم در صورت ناکارآمدی آنها ابا نکردند. اینان به دولت به عنوان ماهیتی ذاتاً منفی نگاه نکردند بلکه آن را ابزاری در جهت تسهیل مدیریت نظم اجتماعی قلمداد کردند. برخلاف محافظه کاران سنتی اینان انزواگرایی را در هر شکل و به هر دلیلی مطرود اعلام کردند و حضور همیشگی و دائمی آمریکا را در صحنه جهانی خواهان شدند. نومحافظه کاران این نگاه چپ گرایان را که یک دگرگونی مثبت و ضروری است پذیرا شدند و به مانند چپ ها به اعتبار ایده ها و ارزش ها در بسیج مردم اعتقاد وافر دارند. به مانند چپ ها اینان بر این باور هستند که سازماندهی ضرورت اساسی برای بهینه ساختن ظرفیت های ساختار قدرت است و می بایستی توجه فراوان به آن مبذول کرد. نو محافظه کاران که صعود خود را مدیون ناکارآمدی دو گرایش محافظه کاری سنتی و کمونیسم هستند برای بقای خود در عین حال سعی را بر این قرار داده اند که از جنبه های ارتقا دهنده هر دو ایدئولوژی بهره برداری کنند که این خود برجسته ترین ویژگی این فلسفه سیاسی حاکم بر آمریکا است.