سرویس ترجمه: میلتون فریدمن، از چهره های معروف مکتب پولی و بنیانگذار مکتب شیکاگو و نیز برنده نوبل اقتصادی در 16 نوامبر 2006 درگذشت.
سایت نیومدیاریویو و تایمز لندن در مقالاتی به شرح حال زندگی او و دیدگاههایش پرداخته اند که تقدیم خوانندگان گرامی می شود.
میلتون فریدمن در واقع مبتکر و مبدع اقتصاد پولی نبود، بلکه هنرش ترکیب برتری در ادبیات آکادمیک و وارد کردن عقاید راستگرایان پولیون به عرصه سیاست بود. میلتون فریدمن مورد علاقه تاچر نخست وزیر سابق انگلیس و با نفوذترین اقتصاددان دولت ریگان به شمار می رفت و توانست انقلابهای راستگرایانه سالهای دهه 80 که به تاچریسم و ریگانیسم معروف شدند را هدایت کند.
تبدیل عقاید ضد مکتب کینز «از اقتصاددانان معروف جهان» به جریان رایج دهه 1980 تنها حاصل تلاش وی نبود، چرا که افرادی همچون فردریش هایک و رابرت لوکاس نیز در زمره افرادی بودند که تحول مکتبی مذکور را پس از چندین دهه تسلط عقاید کینزی رقم زدند و با این وجود، در این دوره توانست موقعیت کینز را به عنوان تأثیرگذارترین اقتصاد جهان از آن خود کند.
به نوشته تایمز، جایگاه فریدمن بیش از آن که محصول کمک فکری او به توسعه ادبیات اقتصادی باشد، محصول لابی گریهای جناحهای راستگرای سیاسی بود. همزمان با شکست نسبی عقاید کینزی پس از جنگ دوم جهانی که برای رسیدن به اشتغال کامل سیاستهای انبساطی را توصیه می کردند، فضا برای ورود عقاید کلاسیک جدید که محدود شدن دولت را تنها راه درمان دردهای اقتصادی می دانستند، آماده شد.
با وجودی که فریدمن موقعیت خود را مدیون سیاست نبود، تا آخر عمر خود به عنوان یک اقتصاددان غیر سیاسی باقی ماند، بنابراین فرصت به چالش کشاندن عقاید کینزی در هنگامی به وجود آمد که در اواسط دهه 60 تورم و بیکاری به طور همزمان افزایش پیدا کردند، پدیده ای که فریدمن به آن دست یافت، فرضیه های مربوط به قرض و طلبهای مقبول سالهای گذشته مبنی بر بده و بستان میان تورم و بیکاری را نقض می کرد.
در این دوره بود که فریدمن با همراهی ادموند فیلیپس مدعی شدند که بده و بستان مذکور در بلندمدت نادرست می باشد و در مسیر جریانات آن دوره، فریدمن توصیه کرد که به جای فریب مردم با افزایش مصارف دولتی و افزایش عرصه پول، دولت باید برای موفقیت در ایجاد شغل و خروج از رکود، از حجم وظایف خود بکاهد. شانس با فریدمن یار بود و همزمانی اعتصابات شدید کارگری و تقاضای افزایش دستمزدها در کنار چهار برابر شدن قیمت نفت، به کمک نظریه و توصیه ساسی وی آمدند.
با زیر سؤال رفتن سیاستهای انبساطی فریدمن، او طرح اول ایده پول گرایانه خود را ارایه کرد و معتقد بود که دولت برای کنترل تورم بایدعرصه پول را کنترل کند. این کار همزمان باعث کاهش انتظارات تورمی و تقاضای افزایش دستمزدها شد و در نتیجه تورم را کاهش خواهد داد.
وی در این برهه معتقد بود بیکاری در نرخ طبیعی خود قرار خواهد داشت و کاهش آن مستلزم بهبود متغیرهای طرف عرصه اقتصاد همچون بهبود بهره وری می باشد. بعدها وی تغییراتی در طرح اولیه خود اعمال کرد، اما نقطه سیاه کارنامه فریدمن، شکست دردناک توصیه های او در مورد رفع تورم تازنده «هجومی» متعلق به هایبر برای شیلی بود.
با کودتای شیلی و روی کار آمدن ژنرال خونریزی به نام آگوستو پینوشه، فریدمن به کمک دیکتاتور شتافت و مشاور ارشد اقتصادی وی شد.
پینوشه از فریدمن درخواست کرد که برای رفع تورم 350 درصدی شیلی چاره اندیشی کند. پاسخ فریدمن، شوک در کاهش بودجه و انقباض پولی بود. نتیجه بسیار ناگوار بود و به افزایش بی سابقه بیکاری بخشهای مختلف و ورشکستگیهای پیاپی کارخانجات شیلیایی منجر گردید. همین جریانات بود که باعث شد جشن اعطای نوبل اقتصادی وی در 1976 به صحنه اعتراضات خشونت آمیز تبدیل شود. دفاع ساده گرایانه و پوپولیستی قابل بازاریابی فریدمن که عقاید خود را بدون استفاده از تحلیلهای تکنیکی اقتصادی عرضه می کرد؛ او را تا سطح یک شخصیت بین المللی بالا برد.
همزمان احزاب راستگرا حمایت مالی از تورهای سخنرانی وی را بر عهده گرفتند و با کمک نشریات تحت پوشش خود، او را در شکست دادن طرفداران مکتب کینز همچون جی. کی. گالبرایت کمک کردند.
نقطه اوج رفتار پوپولیستی فریدمن پخش برنامه های تلویزیونی موسوم به «آزاد برای انتخاب» در سال 1980 بود. تفاسیر وی از کارکرد بازار و ضرورت محدود کردن دولت با برنامه های ریگان هماهنگ بود و او را در راهیابی به کاخ سفید کمک کرد، از آن پس بود که درهای سیاست اجرایی به روی وی گشوده شد و ریگانیسم و تاچریسم آن سالها را رقم زد.
به نوشته جورج سوروس از بانکداران معروف یهودی، دو اتفاق همزمان نقطه عطف زندگی فریدمن شد، راهیابی تاچر در 1979 به نخست وزیری انگلیس و ریگان به مقام ریاست جمهوری آمریکا در 1980 نفوذ بیش از اندازه فریدمن بر روی این نفر باعث شد تا پوپولیستهای سالهای نه چندان دور و اقتصاددان جریان رایج در رسانه های روشنفکری، در معرض آزمایش و محک واقعی قرار بگیرند. ریگانیسم و تاچریسم و آن چه سوروس از آن به بنیادگرایی بازار نام می برد، با شروع پر سر و صدایی همراه بود، اما همین دوران آغاز دوره نزول فریدمن را نیز رقم زد. تلاش برای کنترل پولی در هر دو کشور آمریکا وانگلستان با شکست مواجه گردید. به طوری که نهادهای مالی چون بانک مرکزی فدرال رزرو اقدامات محدود کننده خود را تشدید کردند. امری که به افزایش نگران کننده بیکاری در هر دو کشور منجر شد. طولی نکشید که در محک واقعیت، عملگرایی بر بنیادگرایی بازار چیره شد.
نزول و کاهش پولگرایی ابتدا در بریتانیا آغاز شد، هنگامی که رئیس بانک مرکزی آن روز بریتانیا، چارلز گودهارت قانون موسوم به رویه جدید اقتصادی خود را اعلام کرد و پس از آن نیز فدرال رزرو به کاستن از غلظت سیاستهای پولگرایانه خود پرداخت، اوضاع بر وفق مراد فریدمن نبود و او شروع به توجیه شکستهای سیاستهای توصیه شده خود کرد، امری که چندان مورد قبول منتقدان اقتصادی قرار نگرفت.
اکنون 1985 بود و هیأتهای حاکمه هر دو کشور از تأکید بر پولگرایی به طور معنادار کاسته بودند. سرانجام میلتون فریدمن که متولد 31 جولای 1913 بود در 16 نوامبر 2006 درگذشت. از وی بیش از 30 کتاب باقی مانده که یکی از مهمترین آنها «سرمایه داری و آزادی» می باشد. زندگینامه وی توسط همسرش ماری فریدمن در سال 1998 با عنوان دو آدم خوشبخت به رشته تحریر درآمد.
مصاحبه قبل از مرگ
همچنین میلتون فریدمن طی مصاحبه ای با سایت نیومدیاریویو، 11 روز قبل از مرگش به سؤالات این پایگاه اطلاع رسانی در خصوص تحولات اقتصادی جهان پاسخ گفته که به شرح زیر تقدیم خوانندگان گرامی می شود.
* آیا آمریکاییها به اندازه کافی درباره آمارهای اجتماعی آگاهی دارند؟
** اطلاعات آمریکاییها بسیار کم و دم دستی است، اما من معتقدم که دانستن این اطلاعات و آمار اجتماعی برای آمریکاییها بسیار مهم هستند. کسانی که مسایل آمار و ریاضیات و اطلاعات اجتماعی را برای آمریکایی ها تشریح می کنند و شمارش اعداد را به آنها آموزش می دهند، باید بیشتر از هر چیز به آمار و اطلاعات اجتماعی واقف باشند.
* ما بحثهای بسیاری درباره نابرابریهای اجتماعی داریم، ارزیابی شما از این مسأله چگونه است؟
** در موارد ویژه نابرابری صحت دارد. اما آن چه که غیر قابل انکار است، اختلافات بسیار شدید میان دستمزدها و درآمدهاست.
* چه کسی در این قرن اقتصاددان و ریاضی دان برجسته ای بود که توانایی ما را در اندازه گیری شرایط اقتصادی گسترش داده است؟
** سیمون کوزنتس یک مهاجر روسی بود که به آمریکا آمد و در سن 16 یا 17 سالگی و یا 18 سالگی در کلمبیا به تحصیل پرداخت. جایی که مورد توجه وسلی میچل واقع گردید. دکترای خود را در اقتصاد دریافت کرد، سپس تدریس در دانشگاه پنسیلوانیا را شروع کرد، اما به عنوان دستیار پژوهشگر و محقق در مرکز تحقیقات اقتصاد ملی مشغول به کار شد. این مرکز ضمن انجام تحقیقات اقتصادی وسیع در تمام زمینه ها، به سؤالات بسیاری در خصوص روشهای پیشرفته اندازه گیری اقتصادی پاسخ داد.
* در خلال دوران رکود اقتصادی سالهای 1936 و 1937 چه اتفاقی افتاد؟
** ابتدا باید این مسأله روشن شود که منظور ما از این که می گوییم رکود بزرگ چیست؟ آن چه که در سال 1929 ایالات متحده با آن مواجه بود، در اوج رکود و کانون تورم واقع شده بود، به طوری که بازار بورس در اکتبر 1929 کاملاً در هم شکست، اما آن اتفاق، عامل رکود بزرگ نبود. از نظر من، پیمانکاران مهم و مؤثر در این موارد سقوط ارزش نظام پولی رزرو بانک فدرال بود.
بنابراین به جای آن که از پیشرفت آن از سالهای 1929 تا 1933 جلوگیری کنند، زمینه های پیشرفت آن را تسهیل کردند. از پیامدهای مخرب این رکود، ارزش هر یکصد دلار، تا 67 دلار کاهش یافت. حال آن که بانک فدرال امکانات و قدرت بازدارندگی آن را داشت.
* چرا آنها این گونه عمل کردند. نظریه آنها در این خصوص چه بود؟
** این اتفاق نتیجه تلفیق مبارزه قدرتهای داخلی، درون نظام سیاسی و پولی بود که میان بانک مرکزی نیویورک از یک سو و شیکاگو و بوستون از طرف دیگر بود. مردم نیز در چرخش نظام مالی اشتباه و غلط نقش داشتند و این امر برخاسته از این نظریه مغشوش بود که مدعی بود، کمیت پول باید ثابت حفظ شود که از نظر من اتفاق بسیار نابخردانه و غیر منطقی بود.
* اگر رکود گفته شده به مردم این معنا را برساند که حکومت بیشتر یک راه حل مشکل است تا خود مشکل، چند دهه بعد شما به طور عمیقی گرفتار تغییر در این دیدگاه می شوید و برخورد شما در این مورد چگونه خواهد بود و به مفهوم دیگر این دیدگاه چگونه غالب می شود؟
** معتقدم که یکی از عوامل مهم که بر روی این موضوع اثر گذاشت، دیدگاه حرفه ای بود که نتیجه کتابهای ما درباره تاریخ پول بود و به کارگیری نقشی که فدرال رزرو بانک در رکود بزرگ ایفا کرد، اما تا جایی که نظریه همگانی و عوامانه درباره نقش دولت مطرح می باشد، معتقدم با تجربه های متعدد دچار تحول و تغییر گردید.
* فکر کردم شما قصد دارید بگویید که بحران بزرگی شروع شده و مردم را به هر گوشه ای می چرخاند، به نوعی تورم و شبه تورم دهه 1970 بود، جایی که ما به دیوار «وال استریت ژورنال» هجوم آوردیم.
** تا جایی که سیاست پول سالاری مطرح می باشد، شکی وجود ندارد که شبه تورم دهه 1970 عامل مهم و اصلی است که مردم را به اطراف می چرخاند. من در 1967 در یک سخنرانی خطاب به انجمن اقتصادی آمریکا، بر اساس اعتقادی که داشتم کاملاً پیش بینی کردم که اگر همچنان به استفاده از سیاست پولی برای بهبود کامل اشتغال ادامه دهید، نتیجه این خواهد بود که تورم بالاتری خواهید داشت.
* آیا افزایش تزریق پول به بازار و مردم، همزمان با انتخاب مجدد ریچارد نیکسون رئیس جمهور آمریکا نبود؟
** چرا، زیرا نرخ تورمی معادل 3 تا 4 درصد هر سال، در 1971 داشتیم. علاوه بر آن در 15 اوت 1971، نیکسون خود کنترل قیمتها و دستمزدها را برای توقف تورم تحمیل کرد که در سطح قرار داشت که امروز به آن به چشم خیلی میانه روانه و معتدل نگاه می کنیم و واقعاً او این کار را فقط برای کنترل تورم انجام نداد، بلکه او این مسأله را بر ما تحمیل کرد تا ما برگردیم به تصویر بسیار پیچیده ای که در وضعیت سیال و شناور واحد پول ایالات متحده مشاهده می کنید، زیرا پول ایالات متحده به پشتوانه طلا ضرب می شد، مثلاً ما قیمت هر انس طلا را در حد 35 دلار تثبیت کرده بودیم. در آن زمان قیمت طلا به صورت غیر عادی ارزان بود و مردم بیشتر مایل بودند تا طلا بخرند. در نتیجه ما در وضعیت سیال راجع به طلا قرار داشتیم، بنابراین آن چه که ریچارد نیکسون به کار گرفت این بود که تمام پنجره ها را بر روی طلا بست و در نتیجه ما از استاندارد طلا خارج شدیم. در عین حال همچنان به کنترل دستمزدها و قیمتها ادامه می داد. بنابراین این مسأله یعنی کنترل هزینه ها و دستمزدها نه تنها تورم را از میان نبرد، بلکه دلیل مهمی بر وجود تورم و رکود در خلال بقیه سالهای دهه 1970 بود.
* خوب، در حال حاضر ما چگونه از آن شرایط شوم رها شدیم؟
** با پیروزی ریگان در 1980 و 1982، وی از بانک مرکزی حمایت کرد تا از این طریق با در پیش گرفتن سیاست آرام کردن رشد نرخ پول، به موفقیتهایی دست یابد. هیچ رئیس جمهوری در قرن بیستم، تلاش نکرد تا دولت فدرال را از حرکتهای خودسرانه بازدارد، زیرا برای خروج از یک چنین شرایط تورمی لازم بود که رکود را تحمل کنید.
* خوب؛ بنابراین در حال حاضر، همه چیز ظاهراً طی 15 سال گذشته به خوبی پیش می رود، آیا این وضعیت بی سابقه است؟
** رفتار فعلی چندان هم غیر مترقبه نیست. در دهه 1920 که شامل سالهای آغاز 1922 تا 1929 شرایط مطلوبی داشتیم که دوران رشد سریع اقتصادی ما بود که حتی طی 7 سال گذشته قرن 21 حتی خواب آن را هم ندیده ایم. در آن دوران تورم کاهش یافته بود و اوضاع اقتصادی به طوری نسبی ثابت شده بود. پس شرایط فعلی اقتصاد آمریکا چندان تعریفی ندارد، بلکه باید بگویم که اقتصاد آمریکا ورشکسته است.