* تاریخنویسی چرا در میان برخی از ملتها رایج بوده ولی ظاهرا ما در این رشته فعال نبودهایم؟
** شاخصهها و توانمایههای وجودی آدمی به خردورزیدن، قوه تخیل، ذوق و زیبایی و احساس و اشراق او از امر متعال و الوهیت، امر مقدس، ابدیت، اشتیاق و امید ورزیدن به جاودانگی محدود نمیشود. انسان از یک حافظه فوقالعاده قوی در تداعی و فراخواندن و بازنمودن و بازآفریدن رخدادها، زیستهها و آزمودههای گذشته به اکنون برخوردار است. به همین دلیل نیز تنها انسان دارای گذشته، پیشینه، تاریخ و میراث تاریخی است و تعلقخاطر و پیوند و پیوستگی با پیشینه خود دارد. در اسطورههای عهد باستان هلنی «موزها»، دختران 9گانه زئوس، الهگان حافظه، خاطره، حافظان میراث و سنتهای سلف اعم از هنرها، رخدادهای تاریخی و فراتاریخی بودند. این نیز اتفاقی نیست که مفهوم حقیقت در زبان هلنی از واژه «الیثیا» استفاده برده است. این واژه از ریشه «لیثه» به اضافه حرف نفی آلفا ترکیب شده است. «لیثه» در زبان هلنی یعنی غفلت، فراموشی و نسیان و آنچه پوشیده و مستور است و«الیثیا» یعنی حقیقت، چیزی که باید آن را همیشه به یاد داشت، بخاطر سپرد و فراموشش نکرد و تنها حقیقت است که ارزش آن را دارد تا پاس داشته شود. وظیفه «موزها» که واژه «موزه» نیز از آن اخذ شده زنده و بیدار و فعال نگاهداشتن حافظهها و خاطرههای بشری ما در صیانت از ارزشها، سنتها و مواریثی که مقدر و اجتنابناپذیر با رگ و پیوند هستی و حیات ما درتنیدهاند، بوده است. از این منظر انسان تنها هستندهای است تاریخمند و برخوردار از حافظه و آگاهی تاریخی و تاریخ آنجاست که آگاهی از تاریخ در آنجا حضور دارد اما اینها همه، تاریخنگاری و ثبت وقایع و حکایت و روایت رخدادهای گذشته را بهطریق مکتوب، مدون، نقد، تحلیل، تقریر و معناکاوی و تفسیرشان را در همه فرهنگها، دورهها و جامعههای بشری بهدنبال نداشته است. هر شکلی از تاریخنگاری و تدوین رویدادهای تاریخی مستلزم سه شرط اساسی است:
الف) ابداع و در اختیار داشتن ابزارهای لازم و ضروری برای نگارش
ب) زمینه مستعد و شرایط لازم برای نگارش
ج) احساس نیاز و ضرورت تدوین و ثبت رویدادها
آنچه مربوط میشود به شرط نخست نیاز به توضیح زیاد ندارد بدیهی است که از فرهنگها، جامعهها و جمعیتهای پیش از تاریخی که بیبهره از ابزارهای کتابت، خط و نظامهای نوشتاری بودهاند نمیتوان انتظار داشت چیزی به مفهوم تاریخنگاری و ثبت وقایع در میان آنها وجود داشته است. باستانپژوهان با آنکه با اشتیاق، دقت و وسواس بسیار در جستوجو، پیگردی، ردیابی و لایهنگاری مرحله به مرحله و پیدایش تدریجی تا نقطه نوآوری و ابداع نظامهای نوشتاری در جوامع گذشته بودهاند و سعی فراوان نیز در گشودن گره این معما به عمل آوردهاند و به نتایج چشمگیر نیز دست یافتهاند، با این همه آنها به این واقعیت اذعان میورزند که پیشینه تدوین و سابقه ثبت، نگارش رویدادهای فرهنگ، زندگی و تاریخ آدمیان در قیاس با فرآیند تاریخ و فرهنگ دیرپا و درازآهنگ پیش از تاریخ آدمی به لحاظ زمانی طرفهًْالعینی بیش نبوده است. دردوران تاریخی نیز بهرغم وجود چنین ابزاری در میان برخی جوامع و فرهنگها نیز چندان علاقه و اشتیاقی به ثبت و نگارش رویدادهای تاریخی نشان داده نمیشود.
شرط دوم که به استعداد زمینهها، وضعیتها، موقعیتها، نظامهای ارزشی، اعتقادی و معرفتی که در هر دورهای مردمان درآن زیستهاند مربوط میشود، سخت سؤالخیز، مناقشهافکن و بحثانگیزتر از شرط نخست است. یونانیان در سدههای آغاز هزاره اول پیش از میلاد نظام نوشتاری یا به اصطلاح متداول حروف الفبایی را از فینیقیهای دریاسالار و همسایه مدیترانهایشان وام گرفتند و با آن هم حماسههای هومری را گردآوری و تدوین کردند هم اندیشههای هزیود را؛ هم دیدگاهها و رویکردهای فکری حکیمان پیش از سقراط با آن نگاشته شد، هم آثار متفکران و شاعران دوران کلاسیک از افلاطون، ارسطو، اوریپید، واسخیل و آریستوفان گرفته تا روایتهای تاریخی هرودوت، توسیدید، گزنفون و بسیاری دیگر با آن به ثبت رسید و مدون شد اما فینیقیها با آنکه از مدتها پیش چنین ابزاری را در اختیار داشتند و مبدع آن بودند در آن دوران نه هرودتی از میانشان برخاست و نه آریستوفان، واسخیل، اوریپید، ارسطو و گزنفونی. ملاحظه میکنید که تا چه میزان اوضاع تاریخی، شرایط زمانه، نوع نظامهای ارزشی، فکری و معرفتیای که مردمان یک جامعه، یک فرهنگ و یک دوره در فضای آن زیستهاند میتوانسته نقش مؤثر و تعیینکننده در به حرکت درآوردن آگاهی، اندیشه تاریخی و شیوه تاریخنگاری یا ثبت و ضبط رخدادها داشته باشد یا بالعکس مانع بر سر راه رشد تاریخنگاری نیز واقع شود، اما اینها همه نه به معنای مهتری و سروری این بر آن است و نه آن بر این، بلکه مساله بر سر دو نوع طرز تفکر، دو نوع تجربه تاریخی و دو نوع طرز تلقی، هستیشناسی و معرفتشناسی یا نظام دانایی و فکری متفاوت است که اغلب در تاریخ و حیات فرهنگها و ملتها با آن مواجه میشویم. آنچه گفته آمد نقدها و تحلیلهای ژرف و ریزبینانهتر را میطلبد که ورود به آن بیرون از حد و حیطه بحث اکنون ما است.
بازمیگردیم به شرط سوم که از دوشرط نخست توضیح آن دشوارتر و نقد و تحلیلش نیز سرگیجهآور و دردسربرانگیزتر است . چرا واقعا برخی از جامعهها یا ملتها بهرغم اقتدار و اعتبار سیاسی، نظامی، فرهنگی و شکوفایی و توسعه اقتصادی، ارتباطی، رونق و رشد در تولید و تجارت و داد و ستد، بازرگانی، صناعت، مدیریت و مهارتی که در دورههای خاص داشتهاند و با چالشها، تنشها، فشار و تراکم حوادث تاریخی بسیار نیز دست و پنجه فشردهاند، ضرورت ثبت رخدادهای تاریخی را احساس نکرده و چندان عنایت و التفاتی نیز به اندیشه، معرفت و منظر تاریخی از چیزها نداشتهاند؟
نوعی رابطه بنیادین و مناسبت میان اندیشه تاریخی و هستیشناسی و نظام دانایی و ارزشهای این یا آن دوره وجود داشته که کمتر به آن توجه شده؛ رابطهای که متقابل بوده است. هم این بر آن تاثیر نهاده هم آن بر این. زمانی این بر آن چیره شده و سروری کرده و زمانی نیز آن بر این فائق آمده و غلبه داشته است. در دورهها یا در فرهنگها و جامعهها و سنتهای فکری، نظامهای معرفتی و ارزشیای که تجربه انسان از ابدیت و رابطه او با امر متعال، الوهیت و امر مقدس مستحکمتر بوده یا تسامحا به مفهوم دیگر ایده، اندیشه و تجربه انسان از فرا تاریخ بر تاریخ و رویدادهای تاریخی سروری کرده و محوریت داشته است، تاریخنگاری و توجه به حوادث تاریخی در چنین دورههایی کمرنگتر بوده است.بهدیگر سخن حباب رخدادهای لحظههای ناپایدار و زودگذر زمان تاریخی در دریای بیکران ابدیت و امواج اسراربرانگیز آن آنقدر حقیر و کوتاهزمان پنداشته میشدهاند که ضرورت حکایت و روایت و نقد و تحلیل آنها احساس نمیشده مگر به اعتبار باور به مراتب متعالیتر وجود.
انسان مادام که گنج عافیت را در درون جان خود مییافته، رجوع به خانه ارباب بیمروت دهر، تاریخ، زمان و رویدادهای تاریخی چندان برایش مهم و جدی به تصور نمیآمده است. به تعبیر حافظ:
مرو بهخانه ارباب بیمروت دهر/که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
اساسا برای اندیشههای اشراقی، باطنی مشرب، راز و رمز و هستیشناسیهای معاداندیش وآخرتنگر و ابدیتمدار، اغلب تاریخ، زمان و رویدادهای تاریخی سایهها، آیهها و لحظههای ناپایداری تجربه میشدهاند مشحون از اسرار مراتب متعالیتر وجود، هدف، مقصد، معرفت، معنا، حقیقت و اعتبارشان را در درون روح و به شهود و اشراق میباید زیست و راز یا به تعبیر حافظ، اسرار الهی چیزی نیست که بتوان با طرح این یا آن پرسش و با ابزارهای شناخت باستانشناختی آن را جراحی و کاوش و کشف باستانشناسانه کرد و دست به وصف، نقد و تحلیلش زد، به استدلال رد و اثباتش کرد:
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش / از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
تاریخ و زمان تاریخی را مورخان اغلب در تقسیم سهوجهی زمان با محوریت حکایت، روایت یا نقد و تحلیل رخدادهای گذشته فهمیدهاند. لیکن برای اندیشههای اشراقی و عرفانی این نوع هوشیاری و بیداری خود گناهی دیگر فهمیده و احساس میشده و باید در آن آتش افکنده شود و از چنبره زمان ماضی، مستقبل و قفس تاریخ روح را رهایی بخشید و به سوی مراتب متعالیتر وجود یعنی آشیانه حقیقی به پرواز در آمد.
راه فانی گشته راهی دیگر است / زآنکه هشیاری گناهی دیگر است
هســت هشیاری ز یاد ما مضی/ ماضـــــی و مستقبلـــت پرده خـــدا
آتــــش اندر زن بهــر دو تـا به کی/ پرگره باشی از این هر دو چو نی
البته این سنتهای فکری عمیقاً عرفانی، اشراقی و باطنگرایانه بهدلیل اهمیت خاصی که کلام قرآنی برای حضور انسان در جهان و رخدادهای تاریخی قائل است و مسؤولیت سنگینی را که بر شانه انسان و حضور تاریخیاش در جهان در ارض هبوط مینهد و حتی جسد فرعون را بر کرانه دوره فرعونی که بسر میشود و دوره نبوی که از سر میرسد در مرز دو دوره در کرانه تاریخ برای عبرت نسلهایی که از پی میآیند مینهد، مانع تاریخنگاری و ظهور مورخان بزرگ در جهان اسلام نشدهاند. با این وجود سنتهای باطنگرایانه و فراتاریخی بویژه آنجا که خود را مست از بادههای حکمت، کلام و شراب طهور عشق، شهود، اشراق و تجربه اسرار الهی مییافتند، طبیعی بوده که چندان عنایت و التفات به زمان تاریخی و حباب حوادث ناپایدار آن نداشته باشند. به هر رو نتیجهای که میخواهیم بگیریم این است که نه فعال بودن و رشد اندیشههای تاریخی در گذشته در میان برخی جوامع دلیل بر رشد و غنای فکری چنین جوامعی بوده و نه آنکه فقدانش در میان جامعه و جمعیتهای دیگر را باید دلیل بر رکود فکری آنها دانست. به هر میزان که به قارههای مدنی و معنوی اشراق، عرفان آسیایی، هند و خاور دوری نزدیکتر شدهایم احساس، ایده و باور به انحلال تاریخ و زمان تاریخی را جدی و آشکارتر در محور سلوک معنوی آنها مشاهده کردهایم که ساحت، حالت و خاموشی «نیروانایی» نقطه اوج عبور از تجربههای تاریخی انسان تاریخی شده و تاریخمند، تشرف و ورود به ساحت آرامش ازلی است.
البته به این نکته نیز باید توجه داشت که به تعبیر ابوریحان بیرونی «در همه حالات دینی و دنیوی از تاریخ گریزی نیست» یا به تعبیر پل تیلیش «کسانی که از عمل تاریخی امتناع کردهاند بر تاریخ بیش از کسانی تاثیر گذاشتند که به محورهای عمل تاریخی نزدیک بودهاند». واقعیت این است که حتی متعالیترین تجربهها و مشاهدات و مکاشفات عرفانی ما از مراتب متعالیتر وجود و هر آنچه از عالم غیب و قدس بر آدمی تابیده و بر ساحت وجود انسان تاریخی شده و تاریخمند متنزل و دریافت شده است، بیهیچ تردید با مقتضیات بشری ما درتنیده، رنگ و لعاب انسان تاریخی شده و تاریخمند را در ارض هبوط بر تن پوشیده است. اینجاست که احساس میکنیم اهمیت و فحوای سخن ابوریحان و پل تیلیش بیش از پیش آشکار شده و ضرورت معرفت و اندیشه تاریخی و تاریخنگاری را بیشتر میتوان احساس کرد.
* این معنی را که مدرنیته با ظهور تاریخ آغاز میشود، توضیح دهید.
** دوره جدید که با زنجیرهای از تحولات چند ضلعی تاریخی، فکری، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، علمی و فنی طی سدههای اخیر در منطقه غربی تاریخ در جوامع اروپایی آغاز و افتتاح میشود از تاریخیترین همه ادوار تاریخ آدمی است. تاریخیترین به این معنا که انسان مدرن پرومتهای آتشافروز در غرب منقلب، متحول، آتشناک و متجدد برای نخستینبار موقعیت تاریخی خود را چونان وجودی مطلق تاریخی و تاریخمند میپذیرد. عصر به اصطلاح روشنگری در جوامع اروپایی که ولتر، هیوم، لاک، کنت و بسیاری دیگر منادیان آن بودند با دنیویسازی فکر، فرهنگ، تاریخ و حیات آدمی بنیاد میپذیرد. حذف ملاحظات متافیزیکی و یزدانشناسی و فاصله و فراق میان انسان و باور و ایمان او به امر متعال که از آغاز سدههای فرهنگ رنسانس در میان اومانیسمهای آن دوره رواج یافته بود و در عرصه تاریخنگاری و رویکردهای آرکئولوژیک آنها به گذشته بویژه افتخارات هلنی_ رومی مرحله به مرحله دنبال میشد و دامن میگسترد در میان متفکران و مورخان سدههای به اصطلاح روشنگری با شتاب، التهاب، اعتقاد، اراده و عزمی راسختر در همه زمینهها سیطره و سروری خود را آشکار میکرد. به هر میزان رویکرد و رجوع به میراث هلنی – لاتینی که به باور مورخان و متفکران آن دوران قرابت و خویشاوندی بیشتر با ارزشها، آرمانها و نظام فکری آنها داشت چهره خود را آشکار و نمایانتر میکرد در مقابل گسست از مواریث مدنی، معنوی، آثار مسیحی و میراث دینی آن دوران عمیقتر میشد و مورد تحقیر، تردید، تخریب و تحریف و انکار واقع میشد و با اصطلاحات و مفاهیم تحقیرآمیز از آثار آن دوران یاد میشد. مفاهیم و اصطلاحاتی چونان میراث دوران بربریت، ظلمت، خرافه و تحجر بعدها به منطقههای دیگر تاریخ و فرهنگ بشری تسری یافت و تحمیل شد.
البته مسیحیت خود یک دین تاریخی و تاریخی شده بود و همینطور عهد قدیم که بر زمان تاریخی و نهادن رویدادهای تاریخی در طول زمان تاکید داشت خود آبستن چنین حوادثی بودند و زمینه را حتی بیش از میراث تاریخی هلنی - رومی بهرغم کلیساستیزی که متفکران روشنگری بر آن تاکید میورزیدند در ظهور رویکردهای تاریخمحور فراهم آوردند. آن «لوگوس» و «ارخه» متعالی و ابدی و« تئوس» یا خدای یگانه میرفت و آنچه از آن به جای میماند جسم و جسد میراث گذشتهای بود که باید باستانشناسانه جراحی شود و زیر سقف موزههای عالم مدرن به نمایش درآید و تاریخ با آن از نو بنیاد پذیرد و بن بخشی شود.
اساساً سدههای فرهنگ رنسانس در اروپا از آغاز در شهرهای منقلب و متحول ایتالیایی آن زمان اعم از روم، میلان، ونیز و فلورانس با نوعی ذائقه آرکئولوژیک و رویکردهای باستانشناسانه در میان اومانیستهای آن دوران افتتاح شد و در میان جوامع اروپایی دامن گسترد. کشف و جراحی باستانشناسی تاریخ در مراحل بعدتر مولود همین تحولات فکری و گرایشهای تاریخانگار و تاریخمدار انسان مدرن در منطقه غربی تاریخ است. انسانی که برای نخستینبار سعی میورزد معنای تاریخ و موقعیت تاریخی بشر را به عنوان وجودی تاریخی در تاریخ و گذشته تاریخیاش با ابزارهای تاریخ بجوید، بکاود، بیابد، بشناسد، بفهمد، پی افکند و بنیاد نهد، اندیشه و رویکردهای تاریخمحور انسان غربی در دوره جدید هم روئین اسفندیار و سپر آشیل اوست، هم چشم اسفندیار و پاشنه آشیل او. روئین و سپر از آن جهت که سیطره و سیادت او را بر تاریخ جهانی و دیگر فرهنگها، جامعهها، قارههای مدنی و معنوی از بیرون تا حدی تثبیت کرده است و چشم اسفندیار و پاشنه آسیبپذیر آشیل از آن جهت که مبین غفلت، بیخبری و انکار او درباره نیروهایی که در لایههای درونی و بنیادیتر تاریخ آدمی آشیانه دارند و فعال هستند، به تعبیر مولانا نهر تاریخ را به بحر عالم دیگر متصل میکنند نیز هست.
بیخبر کــــآزار این آزار اوست / آب این خم متصل با آب جوست
* آگاهی تاریخی چیست؟
** وارد منطقههایی از تاریخ و فرهنگ جهانی شدهایم که سخت منقلب، متحول، آتشناک، آشفته، توفان گرفته، آسیبپذیر و شکننده در پیش از تاریخ طبیعت و نیروهای طبیعی تاریخ را تسخیر کرده بود و انسان طبیعی بر انسان تاریخی غلبه داشت. دورانی که رومانتیستها سخت مشتاق بازگشت به آن بودند. اینک تاریخ و انسان تاریخی بر طبیعت و انسان طبیعی چیره است. انسان خود نیز مقهور نیروهای تاریخی است که از هر سو خروج کرده و بر روان و رفتار او سروری کرده و غلبه دارند. اندیشه و آگاهی تاریخی بیش از هر دورهای به صورت یک ضرورت اجتنابناپذیر در میان بسیاری از جوامع، فرهنگها، ملتهای زمانه ما در آمده و بیش از هر دورهای محوریت یافته و تاثیر همهجانبه آن را نیز هم بر مواضع، مقاصد، مصالح و ملاحظات سیاسی دولتها و نظامهای سیاسی جهانی میشود احساس کرد هم نقش تعیینکننده آن را بر نظامهای علمی، آموزشی و پژوهشی دوره جدید میتوان به صراحت مشاهده کرد. رسانههای جمعی دوره جدید بیش از همه بنیادی تاریخی داشته و اغلب با گرایشها و موضعگیریهای تند تاریخی و مقاصد و مصالح و مواضع سیاسی و اقتصادی و ملاحظات فرهنگی و اجتماعی دولتها و ملتهای خود رشد کرده و بسط جهانی یافتهاند. تردیدی نیست که آگاهی و اندیشه و نقد و تحلیلهای تاریخی پیراسته از تعصب، تحریف، تحقیر، موضعگیریها، داوریهای غیرواقعی و توهمآلود میتواند گرهگشای بسیاری از مسائل پیچیده روزگار ما باشد و وجدان ما را به مخاطرات و چالشهایی که پیشرو است حساس، هشیار و بیدار کند و به ما بگوید به عنوان انسان تاریخی و تاریخی شده و تاریخمند در کدام جغرافیا، منطقه، منظومه و حوزه فرهنگی در جغرافیا و تاریخ جهانی قرار گرفتهایم؛ از کجا آغاز کردهایم که به اینجا رسیدهایم؛ ما اکنون و آینده کدام گذشتهایم که گذشتگان ما در انتظارش بودهاند؛ موقعیت و مقام ما به عنوان یک ملت و قلمرو تاریخ، فرهنگ، مدنیت و معنویتی مشخص در عرصه تاریخ و جامعه جهانی چگونه است؛ چه سهمی در تاریخ و فرهنگ جهانی داشتهایم؛ چه تاثیراتی را بر تاریخ و جامعه جهانی نهادهایم و چه تاثیراتی از دیگر جامعهها، فرهنگها و سنتهای فکری و منطقههای تاریخی پذیرفتهایم؛ مراد از ایرانی یا هندی، چینی، هلنی، رومی و بومی بودن به چه معنایی است.
آگاهی و اندیشه تاریخ به تاریخ و رویدادهای تاریخ محدود نمیشود. انسان وقتی مخاطب خداوند قرار میگیرد و خود را در حضور امر متعال و مبعوث او مییابد و نیوشا و پذیرای کلام خداوند میشود به عنوان وجودی تاریخ شده و تاریخمند با همه مقتضیات بشریاش ندای امر متعال و یگانه را پاسخ و لبیک میگوید. از این منظر حتی متافیزیکی، ماورایی و آنسوییترین پیامها یا روحانی و باطنیترین مشاهدات، مکاشفات و تجربههای بکر، زلال عرفانی و اشراقی بهدلیل آنکه در تاریخ و در ساحت وجود انسان تاریخی شده و تاریخمند شنیده، دریافت و تجربه میشود با تاریخ و تجربه تاریخ بشر تاریخی شده و تاریخمند درتنیده و جامه تاریخ که زبان و کنشهای زبانی آدمی تاریخیترین وجه آن است بر تن میپوشند. ملاحظه میکنید که هیچ چیز را منتزع از آگاهی، اندیشه و تجربه تاریخی نمیتوان نقد و تحلیل کرد و فهمید. یک فرهنگ یک جامعه یا ملتی که بهرهمند از آگاهی و شعور تاریخی است در رویارویی با چالشها، تنشها و آزمونهای سنگین تاریخ ایمن و مقاومتر از جامعه و فرهنگی است که خطرات را نمیبیند.
خواجه نصیرالدین طوسی، شیخ شهابالدین سهروردی، فردوسی و شیخ بهایی بزرگ از مصادیق برجسته آگاهی و شعور تاریخ ملت، تاریخ و فرهنگ ما هستند. تاریخ را ملتهای آگاه و پیروز نوشتهاند و اقوام شکستخورده قادر به نگارش تاریخ نبودهاند. وقتی در کتیبههای هخامنشی کراراً سخن از دودمان و نیاکان به میان میآید به این معنا نیست که به دلایل سیاسی سعی شده اقتدار سیاسی یک امپراتوری جهانی برای دیگر اقوام حکایت و روایت شود، بلکه از پیوند با گذشتهای که کارگزاران فرهنگ، سیاست، اقتصاد و معیشت یک امپراتوری که به آن تعلق خاطر داشته و رشتههای اتصال معنویشان با گذشتهای که متعلق به آنها بوده را نیز بیان میکند. هخامنشیان بویژه جامعه موبدان حکیم و فرهیخته هخامنشی از آنچه در جهان هلنی هم عصر آنها اتفاق میافتاد، بیخبر نبودهاند لیکن بهدلیل اعتقاد به حکمت و کلام دیگری که عمیقاً از سرچشمههای متعالیتر وجود و فراتاریخ بر تاریخ میتابید و بر رویدادهای تاریخی غلبه داشت توجه آنها بیشتر معطوف به ابدیت و مراتب متعالی وجود بود تا حباب رویدادهای تاریخی.
* انسان مدرن زمین را جراحی میکند، به موزه میرود و به تماشای فیلمهای تاریخی مینشیند؛ چرا؟
** همینطور است چون مدرن است، چون به هر میزان ارابه تاریخش به سوی آیندهای نامعلوم و مبهم، پرشتابتر خیزش گرفته، فاصله و فراق میان خود و گذشته را عمیقتر احساس کرده در تکاپوی عبور از آن برآمده و سیر به قهقرا و گذشتههای دور را جدیتر دنبال کرده، لایه به لایه تاریخ را جراحی کرده است. به تعبیر مولانا:
در زمین بودیم و غافل از زمین / غافل از گنجی که در وی بددفین
ظاهراً این شعر مولانا در ذهن انسان تعابیر مارتین هایدگر را از زمین تقدس زدایی شده چونان منبع انرژی برای انسان مدرن تداعی میکند. انسان سیریناپذیر و آتشناک؛ انسانی که به هر میزان میسازد و میبلعد و شعلههای عطش و آتش ویران کردن و بلعیدن در جان او فروزانتر میشود.
جراحی، کاوش، کشف، استخراج و بهرهبرداری این یا آن ماده طبیعی، منبع و معدن مولود دستاوردهای علمی و فنی آدمی است که در هر جای دیگر نیز میتوان گمان برد میتوانسته به هر رو زمانی اتفاق افتد. لیکن جراحی و کشف باستانشناسانه تاریخ رویداد دیگری است و از سنخ و تبار رویدادهای دیگر که به اعتقاد ما مرز و منطقه یک تحول عظیم، بیسابقه و بنیادین در تاریخ تفکر و ارزشهای آدمی است. همینطور پدیده ظهور موزهها و موزهای شدن سنتها، فرهنگها و مواریث مدنی و معنوی ملتها در دوره جدید بهصورت مدرن آن. مادام که زلزلههای سنگینی ارض وجود آدمی را به تعبیر قرآن به حرکت، جنبش و خیزش درنیاورد و آدمی خود را زیرآوار پرسشهای مرزی نیافته، طلب حدیث و اخبار از وضع وجودی خود نکرده است. به تعبیر کارل لویت یک پرسش بنیادین و عمیق از تاریخ چنان میتواند نفسگیر شود و انسان را بهسوی چنان مغاک و ورطههای پرناشدنی براند و بکشاند که دیگر به هیچ چیز نتوان آن را پر کرد؛ مگر به امید و ایمان.