من خواهم کوشید به اختصار به دیدگاه های خود راجع به برخی از این مفاهیم کلیدی که در تعریف مدرنیته به کار رفته اند، اشاره کنم و پیش از آن، باید روشن باشد که مواجهه ما به عنوان مسلمان شرقی با هریک از این کدهای مدرنیته غربی، بی شک با نحوه مواجهه مسیحیان غربی با آنها متفاوت بوده است، هم از لحاظ تاریخی و هم از لحاظ محتوی. از لحاظ تاریخی، نخستین مواجهه ما با مدرنیته غربی، مواجهه با وجه خشونت آمیز و غیرانسانی آن ازطریق شنیدن صدای توپ های ناوگان جنگی و سپس کودتاها و جنگ های اشغالگرانه در یکی دو قرن گذشته بوده است.غربی ها درحالی که ما را قتل عام و غارت می کردند از مدارا و ترقی و مدرنیته سخن می گفتند و مدرن شدن را غربی شدن و سکولاریزه شدن، معنا می کردند که به مفهوم ترک دین و اخلاق و زیرپا نهادن استقلال ملی، غرور انسانی و منابع اقتصادی کشور بود و هرگونه مقاومت مردمی در برابر اشغالگری و کودتاهای آمریکایی وانگلیسی و صهیونیستی را نوعی توحش و مقاومت در برابر مدرنیته می خواندند. شکنجه، اعدام، تبعید و غارت منابع ملی و مبارزات وسیع فرهنگی علیه اسلام، به همراه آثار تکنولوژی جدید و فناوری و مدل های لباس، اخلاق و زندگی غربی، همزمان به نام مدرنیته به ملت ایران وسایر کشورهای اسلامی که میان قدرت های اروپایی، تقسیم شده بودند، تحمیل می شد. ما سرخپوست هایی بودیم که باید با سلاح آتشین کابوی ها، مدرن و متمدن می شدیم. اما به جای متمدن شدن مستعمره شدیم. حتی متأسفانه مسیونرهای مسیحی که پس از کودتای آمریکا، وارد ایران شدند، گاه در جهت منافع سیاسی قدرت های غربی، عمل می کردند و به قول متفکر آفریقایی، وقتی اروپایی ها برای نخستین بار به آفریقا آمدند، آنان انجیل داشتند و ما زمین، اما پس از مدتی، زمین های ما را به زور گرفتند و اینک ما انجیل داریم و آنان، زمین. این درحالی است که آشنایی و حسن معاشرت مسلمانان و مسیحیان در کشورهای اسلامی از همان صدراسلام، زبانزد بوده است.
«مدرنیته» را شالودهشکنی باید کرد
اما ازلحاظ محتوایی نیز نگاه ما به تک تک مفاهیمی چون انسان، عقل، فرد، سرمایه، آزادی، تکنولوژی، اخلاق، دنیا، آخرت، حق، تکلیف و سیاست، تفاوت ها و البته شباهت هایی، با نگاه مدرن غربی و نیز با نگاه مسیحی داشته و دارد. غرب البته یک واحد یکپارچه نیست اما وقتی ما از بیرون به تحولات غرب مسیحی در پنج قرن اخیر می نگریم، گویی یک فرد را می بینیم که تحولات شخصیتی و فکری قابل درکی را ازسر گذرانده و حتی اگر داوری ارزشی درمورد آن نکنیم، اما این تحول، کاملاً منطقی و قابل فهم بوده است. طبق آنچه در تاریخ تمدن و فرهنگ اروپا خوانده ایم، یک متعصب مقلد، به تدریج در قرون 15 و 16، در عقاید خویش تردید و بازنگری کرده و مذهب سنتی کاتولیک رومی زیرسؤال رفته و نسل جدید مسیحی به تدریج از «سنت» به سوی «آگاهی انتقادی» حرکت کرده و در قرن 17 که قرن روشنفکران و تحلیل های غیردینی است به نوعی خودآگاهی غیرمذهبی رسیده و در قرن 18، قرن عصیان و آزادی، انتلکتوئل غیرمذهبی اروپا، مغز مستقلی یافته و انقلاب های انسان گرا و آزادیخواه اجتماعی، فعال شده اند و در قرن 19 که قرن ایدئولوژی های بشری است، به ایمان جدید و عقاید واضح بشری رسیده و در قرن 20 که قرن انحطاط های بزرگ انسانی است، تقریباً ایدئولوژی های عمده غربی که به قدرت رسیدند (فاشیزم، استالینیزم و لیبرالیزم سرمایه داری) همگی امتحان خود را در قساوت و بی عدالتی و اخلاق ستیزی پس دادند و حال در پایان قرن 20 و آغاز قرن 21، سخن از پایان مدرنیته و پایان عصر ایدئولوژی های بشری در غرب به میان می آید. این یک سیر منطقی و قابل فهم است. آرمانشهر مدرنیته، یک شهر دمکرات، سکولار، ثروتمند و صاحب تکنولوژی و آزادی های بی مهار اخلاقی، دست کم برای متفکران غرب امروز دیگر یک آرمانشهر نیست و امروز شهروندان شهر مدرنیته، گرچه از مزایای تکنولوژی و زندگی شهری و دمکراسی، بهره می برند اما از دود و سروصدا و نفی اخلاق و متلاشی شدن خانواده و فاصله های طبقاتی و ترور و جنگ های اتمی و بمب های شیمیایی و میکروبی و کمبود محبت و نیهیلیزم و احساس پوچی و تمدنی که ارمغان انسانی آن، سکس و خشونت شده است، سرسام گرفته اند. ابزار زندگی، مدرن شده است اما اهداف زندگی و ارزش های آن همچنان قدیمی و تکراری است و انسان طراز نوین یا آخرین انسان ها دوباره همچون انسان های اولیه، زندگی می کنند منتهی با ابزاری پیچیده.
تکامل ابزاری یا تکامل انسانی؟
پس نخستین چیزی که باید روشن شود آن است که تحولات ناشی از مدرنیته، چه مقدار، تکامل ابزاری است و چه مقدار تکامل انسانی؟! مسئله مهم برای داوری ارزشی در باب مدرنیته همین است.
آنچه محصولات نظری و ابزاری مدرنیته است از دیدگاه اسلامی نه بطور مطلق، قابل رد و نه بطور مطلق، قابل قبول است پس باید به تفکیک درباره تک تک آنها اظهارنظر کرد. به نظر می رسد که تقریبا عمده تحولات مدرنیستی و مکاتب جدید غرب درچند قرن اخیر، درچهارحوزه اپیستمولوژی، آنتولوژی، انسان شناسی و تکلیف شناسی (اخلاق و حقوق) و نیز زندگی شهری جدید، بنحوی واکنش دربرابر مسیحیت و درعین حال، آمیخته با مسیحیت اند. من البته هنوز مطمئن نیستم که دوره قرون میانه مسیحی اروپا، آیا براستی همان قدر که در برخی متون تاریخ تمدن غرب آمده، سیاه وظلمانی و توام با فلاکت و انحطاط و خشونت بوده است. یا آنکه دراین مورد، مقداری مبالغه شده و تاریخ نویسان، گاه جانبدارانه و به قصد توجیه کاستی های بعداز رنسانس، گذشته مسیحیت را آنقدر سیاه نشان می دهند؟ اما در هر حال، ما در خصوص تقابل مسیحیت-مدرنیته، در وضعیت دوگانه بسر می بریم. ازسویی خود و مسیحیت را عضو یک خانواده می دانیم و مسیحیان را نزدیکترین فرهنگ به فرهنگ اسلامی و متحد وبرادر خویش می شماریم و قرآن کریم، نزدیکترین کسان به مسلمین و قابل اعتمادترین مردم را مسیحیان دانسته و از افراد با تقوی و اهل عبادت مسیحی صراحتا به نیکی یاد کرده است و ما همچنان خود و مسیحیان را در اردوگاه واحدی- علیرغم اختلافات فکری- می یابیم بعنوان موحدینی که زندگی را از معنویت واخلاق، جدا نمی دانند با ابعاد ضددینی، ضدتقوی، اخلاق ستیز و عدالت گریز «مدرنیته»، نمی توانیم کنار بیاییم اما ازطرفی، برخی شعارهای مدرنیته نیز عقلگرایی، علم گرایی، انسان گرایی، یعنی اصل توجه به عقل و حقوق بشر را شعارهایی کاملا نزدیک به فرهنگ اسلام و بلکه جزء آموزه های اصلی اسلام می دانیم. بنابراین باید گفت که ما به «مدرنیته» پاسخ «آری و نه» می دهیم. «مدرنیته» به مفهوم تکریم انسان و تقدیس حقوق، اختیار و آزادی او، احترام به نیروی عقل و تجربه و علم و بهره گیری عادلانه از عقل ابزاری و تکنولوژی درجهت تسهیل زندگی و تامین حقوق بشر، تقسیم کار و تخصصی شدن روش ها و نهادهای اجتماعی در جهت حل مشکلات زندگی و پیشرفت مدنی و اقتصادی را در تعارض با اسلام نمی بینیم و معتقدیم که در چارچوب عقاید، اخلاق و احکام اسلام، می توان به سازماندهی مدرن زندگی، دست یافت و این امور، تعارضی با جوهر دین ندارند. در عین حال ما به مثابه «مسلمان» با «مدرنیته» به مفهوم سکولاریزم، ترک ولایت خدا، اصالت دادن به لذت و سود دنیوی، سرمایه داری لجام گسیخته و عدالت ستیز و ارزش زدایی دموکراسی لیبرال، نفی توحید و آخرت، نفی معیارهای اخلاقی، سقط جنین و همجنس بازی و انهدام خانواده، قراردادی کردن همه چیز، انسان پرستی، اسراف و تبذیر و کفر، مطلقا امکان تفاهم و آشتی نداشته و نخواهیم داشت.
اینکه آیا چنین تفکیک نظری میان وجوه مدرنیته و یا گزینشی عملی میان فرآورده های مدرنیته غربی درصحنه واقعیت تاریخی و اجتماعی امروز، غیرممکن یا ممکن ومشکل بنظر برسد و کسانی میان «عقلگرایی» یا «سکولاریزم» و «ماتریالیزم» ارتباط غیرقابل گسست ببینند و یا «کرامت و حقوق انسان» را از «اومانیزم الحادی» و «فرد گرایی لیبرال» جدایی ناپذیر بپندارند مسئله دیگری است که مستقلا باید بدان پرداخت اما من شخصا چنین ملازمه ای نمی بینم و این تفکیک، نه تنها درمقام بحث تئوریک، امکان دارد بلکه در صحنه عمل تاریخی نیز اتفاق افتاده است.