محمدمهدی گنجیان مقدم
روز چهارشنبه سال 1840 م، کشیش ایتالیایی آقای اپ، فرانسوا، انطون توما به اتفاق خدمتکار خود ابراهیم از خانه بیرون آمده و ناپدید می شوند. پس از تحقیق و جستجوی بسیاری که از طرف ملت و دولت شروع شد، معلوم می شود که کشیش بیچاره به دست یهود به قتل رسیده است. سلیمان سرتراش که یکی از متهمین بود، در اعترافات خویش چنین اظهار داشت:
نیم ساعت از مغرب گذشته بود که خدمتکار داوود هراری وارد شد و درخواست کرد که فوراً خود را به خانه داوود برسانم. من هم فوراً خود را به منزل او رساندم. در آنجا هارون هراری، اسحاق هراری، یوسف لینیوده، خاخام موسی ابوالعافیه، خاخام موسی بخوریو دامسلونکی و داوود هراری “صاحبخانه” را دیدم که جمع بودند. من به مجرد اینکه وارد خانه شدم و کشیش “توما” را دست و پا بسته دیدم، فهمیدم برای چه مرا احضار کردند. خلاصه، پس از آنکه وارد شدم، درهای منزل بسته و طشت بزرگی حاضر نمودند و از من خواستند که او را بکشم ولی من امتناع کردم.
داوود گفت: پس تو و بقیه، سرش را بر طشت نگه دارید، تا ما کارش را یکسره کنیم. در این وقت کشیش را پیش آورده، محکم بر زمینش زده و بیآنکه قطرهای از خونش بر زمین بچکد، سرش را از بدن جدا کردند. بعد جسد بیجان او را به انبار برده، سپس با هیزم آتش زده و قطعه قطعه کردیم و در کیسه های بزرگی جای داده و در صرافی واقع در اول خیابان یهود دفن نمودیم. مأموریتمان که تمام شد، به ابراهیم، خادم کشیش وعده دادند، که اگر این سرّ را برای کسی فاش نکند، او را از مال خودشان داماد خواهند کرد... بازپرس رو به اسحاق هراری کرده و سؤال نمود: آیا به اعتراف “سلیمان” اعتراض دارید؟
اسحاق پاسخ داد: آنچه “سلیمان” می گوید صحیح است، ولی شما نمی توانید این عمل را جرم حساب کنید، زیرا یکی از مراسم مذهبی ما در این عید استفاده از خون غیریهود است. بازپرس پرسید: خونهای کشیش را چه کردید؟ اسحاق گفت: در شیشه کرده و به خاخام موسی ابوالعافیه دادیم. بازپرس سؤال کرد: در مراسم مذهبی شما، از خون چه استفادهای میشود؟ اسحاق پاسخ داد: در “خمیر نان عید”. پرسیده شد: آیا همه یهود باید از این نان استفاده کنند؟ اسحاق در پاسخ گفت: نه، ولی چنین نانی حتماً باید نزد خاخام بزرگ موجود باشد. ادامه دارد...