در زندگی اجتماعی، هر فرد و مجموعهای به ناچار با افراد و مجموعههای دیگر ارتباط دارد. این یکی از اساسیترین اصولی است که حتی در بسیاری از مباحث اعتقادی به آن تمسک میکنیم؛ ولی به هر صورت این سؤال مطرح میشود که با چه کسانی باید ارتباط برقرار کرد؟
یک جواب کلی به پرسش مذکور این است که با هر کس که برای انسان مفید باشد. پس باید سراغ یک دستگاه ارزشی برویم تا برای ما روشن کند چه چیزی مفید و چه چیزی غیر مفید است. خوشبختانه خدای متعال این منت را بر ما گذاشته و تبیین فرموده که نافعترین چیزها دین است. در بین دین و مذاهب دینی هم مفیدتر و سالمتر از همه دین اسلام و مذهب تشیع است. خوب! مطالب دینی را چگونه بشناسیم؟ در خود مطالب دینی و مذاهب اسلام نیز اختلاف هست، در درون مذهب شیعه نیز حتی در مسائل اعتقادی، اخلاقی و احکام اختلافهایی وجود دارد؛ اینها را چگونه باید حل کنیم؟ با چه کسانی بیشتر ارتباط برقرار کنیم؟
از نظر کسانی که در دین با ما اشتراک دارند، یک جواب کلی وجود دارد، به ویژه در دوران بعد از انقلاب که در مسائل اجتماعی باید از مقام رهبری پیروی کنیم. در مسائل اجتماعی خدا بر ما منت گذاشته و این راه را برای ما روشن کرده است که یک محور داریم. اگر رهبری و اتحاد مردم در لزوم اطاعت از ولایت فقیه نبود، شاید کشور ما هم دستکم شبیه عراق میشد. این انسجام، عزت و قدرت جهانی که داریم، همه در سایه پرچم پربرکت ولایت فقیه حاصل شده است. از همین جا هم روشن میشود که چرا همه دنیا با این نظام و به خصوص با این محور مخالفند و میکوشند تا به هر شیوه ممکن، آن را تضعیف و محدود کنند. دشمنان به خوبی پی بردهاند که راز اصلی پیروزی انقلاب و افزایش روزافزون عزت و پیشرفتهای آن، همین ولایت فقیه است. اگر این نعمت گرفته شود، شاید یک صدم این موفقیتها را هم نداشته باشیم. شاید بعضی تصور کنند مبالغه میکنم اما من به این مسأله یقین دارم. سؤال این است که آیا با شناختن این محور اصلی برای تعیین مسیر و حرکت، همه چیز حل میشود و یا هنوز هم نقطههای ابهامی میماند؟!
واقعیتها نشان میدهد که با شناختن این محور، به تنهایی همه مسائل حل نمیشود؛ زیرا در تشخیص موضوعها، انتخاب روشها، تاکتیکها، مسائل مختلفی که در یک کشور مطرح میشود و ... اختلاف نظرها فراوان است و ما در هر مورد خاص به نظر ولی فقیه دسترسی نداریم. بعد از پیروزی انقلاب گروههای مختلفی تشکیل شد که همه آنها به گونهای در انقلاب شریک بودند. در بین اینها گروه شاخصی بود که شخصیتهای بزرگ سیاسی و انقلابی در آن سهیم بودند و روحانیان برجستهای در آن عضویت داشتند و به عنوان «روحانیت مبارز» شناخته میشد. لااقل در میان روحانیان تهران که واقعاً مبارز بودند، کمتر کسی در ابتدا خارج از این مجموعه بود، ولی حتی در زمان خود حضرت امام این وحدت نظر باقی نماند و برخی از روحانیونی که ابتدا جزء همین گروه بودند، کم کم اختلاف سلیقه و مشی پیدا کردند و رسماً جدا شدند؛ امام هم مصلحت دیدند تا آنها را به رسمیت بشناسند و به این ترتیب به دو دسته تقسیم شدند: جامعه روحانیت و مجمع روحانیون.
این نمونه نشان میدهد که حتی پس از شناختن دین و مذهب برتر و رهبر شایسته، همه اختلافها برداشته نمیشود و اختلاف سلیقهها و فهمها باقی است. البته همه اختلافها مربوط به شناخت و سلیقه نیست؛ بلکه گاه چیزهای دیگری هم منشاء اختلاف میشود، طبعاً احتمال اشتباه، لغزش و یا حتی خطای عمدی در بعضیها وجود دارد.
آیا میتوانیم گروهی دیگر تشکیل بدهیم که این نقصهای محتمل دربارهاش وجود نداشته باشد؟! هر وقت معصوم شدیم میتوانیم این کار را بکنیم، گروه دیگری تشکیل دهیم که هیچ یک از نقصهای گروه قبلی را نداشته باشد! ممکن است آن نقصها را نداشته باشیم، ولی نقصهای دیگری را داشته باشیم. به هر حال کار انسان غیر معصوم، بینقص نیست. ما معصوم نیستیم، خواستههایی داریم که در اعماق دلمان هست و گاهی خودش را نشان میدهد؛ غرور، تکبر، رفیق بازی و ... هست و گاه همین عنوانهای شرعی را هم روی آن میگذاریم! مثلاً آن را واجب میکنیم! بنابراین امکان ندارد گروهی را تشکیل بدهیم که نه در تشخیص و نه در عمل اشتباهی نکنند.
دوران کنونی، دورانی طلایی است که جهان اسلام و شیعه به خودش دیده است. الحمدلله خدا رهبری به ما ارزانی داشته که اگر نقطه ضعف آشکاری داشت، دشمنان هزارها برابر آن را بزرگ کرده و برایش آبرو نگذاشته بودند. رهبری خیلی شبیه به معصوم و نعمت بسیار بزرگی است که خدا، هم ایشان را حفظ کرده تا چنین لغزشهایی نداشته باشد و هم آنچنان محبتش را در دلها قرار داده که دشمنان هر چه علیه ایشان بکوشند، تأثیری نمیکند. اما به هر حال، یک نفر است. گفتن این که من تحت تأثیر هوا و هوس و روابط قرار نمیگیرم، آسان است اما وقتی انسان وارد عمل میشود میبیند که این گونه نیست و در بسیاری از موارد ناخودآگاه تحت تأثیر این عوامل واقع میشود و خودش هم متوجه نیست؛ گمان میکند میخواهد انجام وظیفه کند ولی تحت تأثیر انگیزههای دیگری قرار میگیرد. حالا چه کار کنیم؟! آیا بگوییم فقط در اصل اسلام و حداکثر اطاعت رهبری آن جایی که امر صریح ایشان هست با دیگران همکاری میکنیم و بس؟! خوب مثل ما هم کم نیستند، کسان دیگری هستند که واقعاً میخواهند حقیقت را بشناسند و عمل کنند ولی همین احتمالات در آنها هم هست. آیا با هیچ گروه و فردی ارتباط برقرار نکنیم به این علت که در معرض اشتباه در فهم و عمل هستند؟! آنها نیز همین فکر را درباره ما میکنند و واقعیت هم دارد. آیا به سبب این اختلاف، باید اینها را رها کنیم؟! آنها هم همین حرف را درباره ما بزنند؟! نتیجه این میشود که نیروها پراکنده و یا علیه همدیگر به کار میافتد و اصطکاک واقع میشود؛ برآیند نیروی اصطکاک هم به صفر میل دارد. پس چه باید کرد؟!
اگر از اول نهضت این گونه عمل میشد، اصلاً انقلابی تحقق پیدا نمیکرد! پیشرفتهایی که حاصل شده، به برکت اتحادها بوده است. هر اندازه اتحادها بیشتر و عمیقتر بوده و یک رهبر قوی هم وجود داشته، موفق بودهایم و هر جا اصطکاکها و اختلافها پیش آمده، کار کُند و یا متوقف شده است، البته اگر عقبگرد نشده باشد. داستان جنگ را به خاطر بیاورید؛ هنگامی که ارتش و سپاه از هم جدا بودند، پیشرفتی حاصل نمیشد؛ ولی از آن وقتی که با رهبریهای امام و تأکیدات ایشان، سپاه و ارتش فرماندهی واحد پیدا کرد، پیروز شدیم. از این مثالها فراوان است. پس اگر بخواهیم بر اختلافها تکیه کنیم و هر روز یک گروه یا فردی کنار رود به جایی نمیرسیم و نیروهایمان متفرق میشود، حتی گاهی علیه همدیگر به کار گرفته میشود. دشمن هم مراقب است این دو ضعیف شوند تا خود به میدان بیاید. باید پراکنده نشویم و به جهت وحدت میل پیدا کنیم. چگونه؟! فرمولی پیدا کنیم تا این مسأله به صورتی حل شود.
در دنیای امروز فرمولی به نام دموکراسی یافتهاند که بنا را بر پیروی از اکثریت میگذارند؛ ولی در عمل با لیبرالیسم توا‡م میشود و بر اساس لیبرالیسم، آرای فردی ارزش شخصی خودش را پیدا میکند و گروهها و احزاب مختلف و خود اینها منشاء اختلاف میشوند! هر گروهی سعی میکند خودش را تقویت کند هرچند در اقلیت باشد. گفتند: اصل، پیروی از اکثریت است؛ ولی خودشان به این عمل نمیکنند؛ چون اگر عمل میکردند این همه احزاب مختلف به وجود نمیآمد.
در گذشته نه چندان دور، پول بیتالمال را برای ایجاد حزب خرج میکردند. نه تنها وحدت ارزش نبود، بلکه پلورالیسم و کثرتگرایی ارزش بود! بودجه گذاشته میشد برای این که حزب ایجاد شود. منظورم این است که فکر امروزی بشریاین گونه شده است. باز همان کشورهایی که در عمل موفقند، دو حزبی هستند؛ اگر احزاب دیگری هم باشند، محلی از اعراب ندارند. نمونهاش امریکا و انگلستان است. در انگلیس چند حزب بزرگ وجود دارد اما در عمل همیشه حزب کارگر یا محافظه کاران در قدرت هستند. در امریکا هم همیشه حزب جمهوری خواه و یا دموکرات هست. احزاب دیگر هم هستند ولی منشاء اثری نیستند. در درون حزب هم اختلافها، با اکثریت حل میشود. این چیزی است که در دنیا به آن عمل میشود. ما هم فرهنگ غربی را پذیرفتهایم و داریم همین کارها را میکنیم. آیا این بار به منزل میرسد؟! آیا این همانی است که در تفکر اسلامی و انقلابیمان دنبال آن هستیم، یا این که میتوان راه دیگری پیدا کرد؟!
به نظر این جانب، باید خطوط اصلی و خطقرمزها را تعیین کنیم و بگوییم به هیچ وجه نباید از این خط قرمزها عبور کرد، اینها اهداف اصلی و استراتژی ماست و باید برایش ارزش قائل شویم؛ اما در داخل این چهارچوب میتوانیم گروههای مختلفی تشکیل دهیم. این گروههای مختلف معنایش این نیست که حتماً در عرض هم باشند و با همدیگر تعارض داشته باشند. ممکن است به سبب ویژگیها و تخصصها، یک گروه در طول گروه دیگری قرار گیرد. فرض بفرمایید که حزبی شاخههای گوناگونی دارد، مانند شاخه جوانان، شاخه فرهنگیان، شاخه مدیران و... معنایش این نیست که زیر مجموعهها علیه همدیگر کار کنند؛ بلکه هر یک از اینها یک هدف را بیشتر تعقیب میکند و یک شاخه را بیشتر تقویت مینماید و البته مزاحمتی هم برای دیگران ندارد. مهندسین در یک خط میروند، پزشکان هم در خط دیگر، ولی همه دنبال یک هدف هستند و به سوی یک نقطه حرکت میکنند. میرسد به جاهایی که بالاخره اختلاف نظرهایی هست.
البته جاهایی که اختلاف پیدا میشود و نمیتوانند فکرشان را یکسان کنند، یک سفارش اخلاقی هست که اول خودمان را متهم کنیم که شاید هوای نفسمان نمیگذارد و شاید اختلاف ما، عامل نفسانی دارد. امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه میفرماید: «المؤمن یصبح و یمسی و نفسه عنده ظنین». مؤمن هر صبح و شام باید خودش را متهم کند که این فکر و این راه من، تحت تأثیر هوای نفس است، باید دقت کند تا مطمئن شود که این هوای نفس نیست، بلکه خدا است. اینها سفارشهای اخلاقی است و اختلافها هم تا حدودی کم میشود؛ ولی بالاخره گاهی اصلاً به شناخت و فهم میرسد و منفعت شخصی در کار نیست. در این موارد باید برای تشخیصها و رفتارهای شخصی خودمان، چهارچوبه محدودی را معرفی کنیم، بگوییم ما بیست نفر همفکر هستیم و با آن بیست نفر اختلاف سلیقه داریم؛ این مرز فعالیت ما و آن هم مرز فعالیت آنها، با آن اهداف بالا و وسیعتر اصطکاک ندهیم و سعی کنیم که این گسترش پیدا نکند. به نظر من این بهترین راهی است که جلوی تصرفات شیطان را میگیرد و کمتر میتواند اختلاف ایجاد کند؛ مانند تقسیمات اداری که اخیراً مطرح شده و مدیریت هر بخشی به همان استان مربوطه واگذار میشود. الحاق سازمان مدیریت به استانداریها و یا حتی اختیاراتی که استاندارها دارند به این معنا نیست که دولت خاصی تشکیل شده؛ بلکه بدین معنا است که هر کس در دایره کار خودش، در عین احترام به آن مقررات کلی و فراگیر، اختیارات خاصی هم دارد.
میماند این که این محدودهها را چگونه معین کنیم تا با محدودههای دیگر تزاحم پیدا نکند؟ این را باید به عهده رابطها گذاشت. از همین جا به هوش و فراست و تدبیر پیر بزرگمان هزار بار آفرین میگویم که از اول پیروزی انقلاب نیامد احزاب متعارض را در یک جمعیت ادغام کند. هیئتهای مؤتلفه گروههای فعال انقلابی بودند؛ ولی نفرمود: بیایید همهتان یک حزب و جمعیت شوید؛ بلکه فرمود: هیئتها باقی باشد اما مؤتلفه باشید، هر کدام نمایندهای داشته باشید که با هم هماهنگ کنند، یک نماینده هم خودش تعیین کرد. گمان میکنم این بهترین شکل مدیریت فعالیتهای سیاسی است، که استقلال هر گروه به نحوی در یک محدوده محفوظ میماند و همه تابع یک مرکز و یک نفر نمیشوند، چون آن مرکز هم معصوم نیستند، آنها هم گاهی اشتباه میکنند و وقتی اشتباهها زیاد شد و انسان دید که نمیتواند با آنها توافق کند، انشعاب پیدا میشود.
اما اگر آن ارتباط و هماهنگی در مسائل کلی و بین نمایندهها باشد از اینکه نیروها اصطکاک پیدا بکند و صرف اصطکاک بشود جلوگیری میشود، دشمنی به وجود نمیآید، شیطان کمتر نفوذ میکند و در عین حال هر گروهی هم ابتکارات خودشان را دارند و سلیقههای خودشان را اعمال کنند. این اختلافات میان احزاب و گروهها که الان در گیر آن هستیم میراثی است که از پلورالیسم داریم. اگر بنا را بر این بگذاریم که همه گروههای مختلف سیاسی در یک مجموعه کلی هستند، همه اندامها مختلف هستند و مانند چشم و دست و پا عمل میکنند، اما همه اندام یک فکرند و یک سیستم عصبی همه اینها را کنترل میکند. اگر دنبال این مدل برویم به نظر من خیلی از نیروهایمان بهتر میتوانیم بهرهگیری بکنیم و عوامل اختلافانگیز کم میشود، نیروها در یک جهت متمرکز میشوند و همه با هم همکاری میکنند.
امیدواریم خدای متعال به همه ما اخلاص و روشنبینی عنایت کند و اطاعت از مقام ولایت را در ما تقویت کند تا در سایه این نعمت بسیار عظیم الهی، یعنی وحدت رهبری، آن هم رهبر شایستهای که کم میشود در طول تاریخ نظیرش را پیدا کرد، اختلاف سلیقهها و تشخیصهایمان را در جهتی قرار بدهیم که موجب اصطکاک نشود بلکه شاخههایی از یک پیکر و از یک درخت باشد تا موجب شکوفایی بیشتر شود.