1- نظریات مختلف در باب آزادی
به گزارش فارس نویسنده در این مقاله تلاش دارد تا پس از بیان آزادی از دیدگاه کانت در حوزه عقل نظری و عملی به کنکاش علمی در این موضوع بپردازد. او بر آن است که مساله آزادی در حوزه عقل نظری یکی از تعارضات عقل محض و به تعبیری از مسائل جدلیالطرفین میباشد. اما کانت نظریه اساسی خود را در باب آزادی در حوزه عقل عملی مطرح میکند و امر اخلاقی را که در صورتبندی خودمختاری اراده جلوه میکند به این صورت مطرح میکرده است: چنان عمل کن که اراده بتواند در عین حال به واسطه دستور اراده خود را واضع قانون عام بداند.
از ابتدا تاکنون بطور کلی دو نظریه در باب آزادی شاخص بوده است: یکی نظریه جبرگرایی و دیگری نظریه اختیارگرایی یا آزادیگرایی که در زمانهای مختلف، چهرههای متفاوتی به خود گرفته است. در یک زمان، شکل کلامی به خود گرفته است که رفتار انسانها را با علم و قدرت خدا میسنجیدند. بعضی طرفدار نظریه جبرگرایی بودند و برآنند که خدا از پیش، همه حوادث را میداند و به تعبیری عالم مطلق است و اگر آدمیان خلاف مسیری را که علم خدا اقتضاء میکند طی کنند، ناسازگار با علم خدا میشود یا به تعبیری علم خدا جهل میشود. بنابراین آدمیان هیچ اختیاری از خود ندارند و مطابق همان مسیری که علم خدا اقتضاء میکند عمل میکنند.
بعضی دیگر طرفدار نظریه اختیارگرایی میباشند و برآنند که اعمال انسان ربطی به خدا ندارد و خدا افعال را به انسان واگذار کرده است که به آنان اهل تفویض نیز میگفتند. در این باره قول سومی نیز وجود دارد که شیعیان به آن اعتقاد دارند و آن «امر بینالامرین» است: یعنی یک حالت بینابینی است که آدمی در بعضی امور مختار و در بعضی امور دیگر مجبور میباشد. ولی در هایت به آزادی و اختیار انسان اعتقاد دارند. در عصر جدید، این مساله شکل علمی به خود گرفته است و رفتار انسانی را مانند یک پدیده طبیعی مورد بررسی قرار میدهند. اگر رفتار و انتخاب انسانی همانند یک پدیده طبیعی، مسبوق به عللی سابق بر خود مانند وراثت و محیط و غیره باشد، انسان در اعمال خود آزاد نیست. بنابراین سخن گفتن از اخلاق و آزادی بیمعنا میشود. اخلاق هنگامی معنا پیدا میکند که شخص آزاد باشد. ما فردی را سرزنش میکنیم که قدرت انجام کاری را داشته باشد ولی اگر قدرت انجام آن کار را نداشت سرزنش بیمعنا میشود. الزام و تکلیف اخلاقی مسبوق به توانستن است. بنابراین گفتهاند «باید، مستلزم توانستن است.»
فیلسوفان در این باب، نظرات مختلفی اظهار کردهاند:
1- جیرگرایی شدید (harddeterminism )، این نظریه، جبرگرایی را (یعنی این نظریه را که هر حادثهای علتی سابق بر خود دارد) میپذیرد و آزادی و مسؤولیت اخلاقی انسان را نفی میکند.
2- اختیارگرایی (Libertarianism )، آزادی و مسؤولیت اخلاقی انسان را میپذیرد و نظریه جبرگرایی را انکار میکند.
هر دو این نظریات برآنند که آزادی اراده با جبرگرایی ناسازگار است. ولی اندیشمندان نظریه سومی را مطرح کردهاند بنام جبرگرایی معتدل (Softdeterminism) که بر آن است که جبرگرایی برای عمل آزادانه اساسی است. و ما آنها را به نحو اختصار توضیح خواهیم داد.
1- نظریه جبرگرایی شدید: این نظریه بر آن است که هر چیزی در جهان از جمله اعمال و انتخابهای انسانی علتی سابق بر خود دارد و هنگامی که علت، تحقق پیدا کند، معلول نیز بالضروره تحقق پیدا میکند. بنابراین همه حوادث از جمله اعمال انسانی قابل پیشبینیاند، ممکن است بعضی از علل ناشناخته باشند، ولی در پی کشف آنها به کاوش میپردازیم. پزشکان، قبول دارند که بعضی از امراض علل ناشناخته دارند ولی به ندرت میپذیرند که آن امراض بدون علل باشند.
این نظریه با توسعه علومی نظیر روانشناسی، جامعهشناسی، انسانشناسی، قوت و استحکامی بدست آورده است و نیز با توانایی فزاینده آن علوم برای تبیین احساسها و عواطف انسانی، این اعتقاد پدید آمده است که انسان مانند هر چیز دیگری در عالم جاندار و بیجان، مطابق قانن علی عملی میکند. البته امکان دارد، این علل برای همه افراد شناخته شده نباشند، ولی چنین تبیین علی به لحاظ، نظری ممکن است. یا به تعبیری، جهل به چنین عوامل و عللی بیاعتباری این نظریه را در پی ندارد، بلکه در اصل چنین قانون علی وجود دارد و قابل شناخت میباشد. سخن گفتن از آزادی و مسؤولیت (اخلاقی و اجتماعی) چیزی جز یک پندار و توهم نیست.
2- نظریه اختیارگرایی: این نظریه، نظریه جبرگرایی را انکار میکند و قبول دارد که آدمی هنگام مواجهه با انتخاب بین حق و باطل میتواند به عنوان فاعل مختار عمل کند. این نظریه، کاملا جبرگرایی را انکار نمیکند و آن را در مورد عالم بیجان یا جمادات صادق میداند. بلکه آنچه این نظریه انکار میکند، این است که ما نباید اصل علییت کلی و عام را برای عمل انسان به کار ببریم عمل انسان، قابل پیشبینی است. درست است که عوامل محیطی و وراثتی ممکن است فرد را به مسیری بکشانند ولی در و خود اخلاقی (moral self ) فرق میگذارند. شخصیت، یک مفهوم تجربی است که تحت حاکمیت و سیطره قوانین علی است و میتوانیم آن را تبیین علمی یا پیشبینی کنیم. شخصیت یک فرد که از طریق محیط و وراثت شکل میگیرد، انتخابهای یک فرد را محدود میکند و به سمت انواع خاصی از اعمال سوق میدهد، ولی او را مجبور به انجام آنها نمیکند. خود اخلاقی او ممکن است اعمالی را خلاف تمایل و گرایش شخصیت انجام دهد. خوداخلاقی یک مفهوم تجربی نیست بلکه یک مفهوم اخلاقی است، یعنی خوداخلاقی ممکن است انتخابی را موافق انتخاب شخصیت یا مخالف انتخاب آن انجام دهد، به این معنا که از میان تکلیف اخلاقی و نفع شخصی یکی را برگزیند. بنابراین خوداخلاقی میتواند بر فشارهای شخصیت غلبه کند. به همین دلیل است که انسان مسؤول اعمال خود است و با داشتن این قوه و توانایی است که او از سایر حیوانات متمایز میگردد.
3- نظریه جبرگرایی معتدل: این نظریه بر آن است که ناسازگاری، بین جبرگرایی و اختیارگرایی وجود ندارد، بلکه آنها مکمل هم هستند. اگر ما آزادی و امیال خود را جزء سلسله حوادث به حساب آوریم، هیچ ناسازگاری بین آنها وجود ندارد. برای توضیح این نظریه به این مثالها توجه کنید.
الف) گاندی به خاطر آزادی هند، روزه گرفت.
ب) فردی به خاطر بیغذایی در بیابان روزه میگیرد.
میتوان مثال اول را عمل آزادانه به حساب آورد در صورتی که مثال دوم را نمیتوان. در مورد مثال اول میتوانیم بگوییم میل گاندی برای آزادی هند او را واداشته است که روزه بگیرد و این میل به نوبه خود، نتیجه علل و عوامل دیگری نظیر، تعلیم و ربیت خاص او، تعلیمات آیین هندو، تجربه او از قانون بریتانیا و غیره میباشد. هر چند که تبیین دقیق علی از روزه گاندی ممکن است دشوار باشد، ولی جبرگرای معتدل میپذیرد که چنین تبیین علی به لحاظ نظری ممکن است.
بنابراین همه اعمال، خواه آزادانه و غیر آزادانه، کاملا معلول علل سابق بر خود است و تنها اختلاف بین آنها این است که اعمال غیر آزادانه معلول علل بیرونی (causesexternal ) و دیگری معلول علل درونی (internal causes ) است. اگر شما کشور را به خاطر این که میخواهید به تعطیلات بروید، ترک کنید، عمل آزادانه انجام دادهاید، ولی اگر ترک شما به خاطر اجبار یک دیکتاتور باشد، شما مجبور به ترک شدهاید در نتیجه عمل شما غیر آزادانه و یا مجبورانه است. اما در هر دو مورد عمل شما، معلول علتی است. هنگامی که شما آزادانه ترکی میکنید علت، میل شماست و هنگامی که مجبورانه ترک میکنید علت، زور و فشار دیکتاتور است.
بنابراین هنگامی که علت عمل شما درونی است، یعنی نتیجه میل و خواست شماست، شما آزادی دارید و هنگامی که علت، امری بیرونی است یعنی چیزی مخالف خواست و میل شماست، شما آزادی ندارید. بنابراین جبرگرایی و اختیارگرایی منافاتی با همدیگر ندارند.
از مجموع مطالب فوق نتیجه میگیرم که آزادی، توانایی هر موجود انسانی است که مطابق با خواستهای خود عمل میکند و هر چه بیشتر ما این خواستها را بشناسیم، بیشتر میتوانیم پیشبینی کنیم که هر فردی چه انجام خواهد داد، اگر چه آن عملی نباشد که آنان انجام میدهند.
در مقابل این نظریه میتوان گفت، عمل آزادانه که معلول خواست است آیا خواست نیز معلول علتی دیگر میباشد یا نه؟ اگر خواست و اراده معلول علتی دیگر است بالاجبار خواست تحقق پیدا میکند در نتیجه آزادی وجود ندارد. اما اگر خواست، خود معلول علتی نباشد یعنی علتی خودجوش است. در این صورت جبرگرایی تحقق ندارد یعنی خواست، معلول علت سابق بر خود نیست. بنابراین جبرگرایی در هر صورت با اختیارگرایی سازگاری ندارد. کانت نیز بر آن است که ارادهای که معلول حتی میل و خواست باشد، آزادانه نیست، که از بحثهای آتی روشن خواهد شد. بنابراین آزادی و مسؤولیت اخلاقی هنگامی معنا دارد که ما قائل شویم که انسان بر اعمال خود سلطه دارد و میتواند از میان شقوق موجود یکی را برگزیند والا اگر قائل به نظریه جبرگرایی شویم آزادی و مسؤولیت اخلاقی بیمعنا خواهد شد.
2- معانی مختلف آزادی
معمولا هنگامی که اندیشمندان در مورد آزادی بحث میکنند به دو معنای آزادی اشاره میکنند:
1- آزادی به معنای سلبی یا آزادی از: (Fredom From) چنین مفهومی از آزادی به معنای فقدان الزام و فشار از جانب دیگران میباشد و به حوزهایی از رفتار اشاره دارد که در آن هر فردی بدور از الزام و فشار از جانب دیگران مسیر خود را برمیگزیند. در این مفهوم بیشتر بر فقدان الزام و اجبار از ناحیه دیگری تکیه میشود.
2- آزادی به معنای ایجابی یا آزادی برای: (Fredom For) هنگامی که آدمیان از آزادی سخن میگویند تنها آزادی سلبی را در نظر ندارند بلکه همچنین به امری نیز اشاره دارند که به خاطر آن آزادی ادعا میشود، مثل آزادی فکر، بیان، گردهمایی، عبادت، شغل و غیره. این نوع از معنای آزادی علاوه بر این که به فقدان الزام و مداخله دیگری اشاره دارد به امری اشاره دارد که شخص بر اساس خواست و ابتکار خود از میان شقوق موجود و ممکن یک راه را برمیگزیند. در این مفهوم بیشتر بر متعلق آزادی تکیه میشود.
البته این نکته قابل بحث است که فردی که از میان راههای ممکن و موجود یک راه را برمیگزیند، آیا واقعا آزاد است یا نه؟ زیرا بسیار الزامات و فشارهای پنهانی و غیرمستقیم وجود دارند که باعث میشوند شخص از میان راههای ممکن، یک راه را برگزیند. در این موارد انسان ظاهرا خیال میکند آزاد است ولی دست الزامات و فشارهای غیرمستقیم و پنهانی به نحوی است که راه و مسیر انسان را مشخص میکنند البته نه به حسب ضرورت. به عنوان مثال مساله تبلیغات، سطح تحصیلات، مسائل اقتصادی و غیره به نحو بسیار زیادی تعیین کننده راه و روش انسانند.
آزادی از دیدگاه کانت
بعد از ذکر دو مقدمه، به بحث آزادی از دیدگاه کانت میپردازیم، او بحث آزادی را در دو حوزه عقل نظری و عقل عملی مطرح میکند.
1- آزادی در حوزه عقل نظری
او در حوزه عقل نظری معتقد است که مساله آزادی یکی از تعارضات عقل محض است یا به تعبیری از مسائل جدلیالطرفین است که برای نفی و اثبات آن هر دو، دلیل داریم که چنین است:
مساله آزادی یا تعارض سوم عقل محض
وضع: علیت بر طبق قوانین طبیعت تنها علیتی نیست که پدیدههای عالم از آن حاصل میشوند، بلکه برای تبیین آنها علیت دیگری را باید فرض یعنی علیت مختاری را.
وضع مقابل: اصلا اختیاری وجود ندارد و همه چیز در عالم فقط بر طبق قوانین طبیعت حادث میشود.
اثبات وضع: هر حادثهای که به موجب علیت طبیعی حادث شود، توسط حادثه سابق بر خود ایجاب میشود و این امر تا بینهایت ادامه دارد. چون غیر از این علیت طبیعی، علیت دیگری نیست، در این صورت لازم است برای ایجاب هر پدیداری یک سلسله نامتناهی از علل فرض شود ولی سلسله نامتناهی هرگز تمام نمیشود (زیرا اگر بینهایت علل را سابق بر حادثه فرض کنیم، سلسله بینهایتی از علل فرض کردهایم و سلسله بینهایت هرگز به آن حادثه نمیرسد) پس باید سلسله علل، متناهی و محدود باشد و همچنین باید یک علت مختاری را در نظر گرفت که قادر بر ایجاد و شروع سلسله و پدیدارها باشد که آنها بر طبق قوانین طبیعی عمل میکنند.
اثبات وضع مقابل: هر آغاز فعلی، حالتی را در علت ایجاب میکند که در آن حالت فاعلی نبوده است پس هنگامی که علت واجد حالت فاعلیت شود در آن صورت در حالت متوالی پیدا میشود (یعنی حالتی که فاعل نبوده و حالت فاعلیت) که ارتباط علی بین آنها برقرار نیست، لکن برای هر پدیداری علتی میباشد. بنابراین اختیار داشتن، معارض با قانون علیت است.
همانطور که ملاحظه میکنیم کانت هر دو طرف را قابل اثبات میداند و در پایان او برای این تعارض راهحلی ارائه میدهد و میگوید وضع و وضع مقابل هر کدام از جهاتی صحیح میباشند. وضع در عالم معقول و فینفسه (عالمی که زمانمند هست)اعتبار دارد و وضع مقابل در عالم مادی و زمانمند صحیح است.