یکی از دیدگاههای جامعهشناختی و جدید دربارهء هویت، دیدگاه ریچارد جنکینز است. جنکینز از جامعهشناسانی است که در سنت تعاملگرایی قرار دارد و از دهه 1980 تاکنون در مورد هویت اجتماعی نظریهپردازی کرده است. اهمیت هویت اجتماعی از نظر او تا آنجا است که بدون هویت یعنی بدون وجود چارچوبهای مشخصی که شباهتها و تفاوتها را آشکار میسازد، افراد یک جامعه امکان برقراری ارتباطی معنادار و پایدار را میان خود نخواهند داشت و در نتیجه نمیتوان از وجود اجتماع سخن گفت. نهادهای گوناگون اجتماعی اعم از سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، دولتی یا غیر دولتی و باورها و سنتها حتی نحوهء احساس تعلق و پیوندهای گروهی همه و همه در ایجاد و دگرگونی هویت اجتماعی نقش دارند. به علاوه در برابر هویت یا هویتهای اجتماعی مسلط ، همواره مقاومتهایی صورت میگیرد.
به نظر جنکینز برای فهم هویت فردی و اجتماعی میتوان از یک الگوی هویت شناسی واحد استفاده کرد. الگویی که روند هویتیابی را شامل دو وجه «درونی» و «برونی» میداند. جنکینز با طرح مفاهیمی چون تشابه و تفاوت و ردهبندی و مقاومت تلاش میکند الگوی واحد خویش را به روندهای هویتیابی در گروههای اجتماعی و ردهبندیهای گوناگون و جماعتهای محلی و قومی تعمیم دهد تا روشن سازد که افراد هم هنگامی که بدون مقاومت رده بندیهای از پیش تعیین شدهء اجتماعی را میپذیرند و تلاش میکنند تا خود را با آن هماهنگ سازند و هم هنگامی که سعی در شکستن این چارچوبها و ایجاد ردهبندیها و گروهبندیهای جدیدی میکنند که هویتهای نوینی را در پی دارد، در حیطهای قرار دارند که در آن وجوه درونی و برونی هویت همچون دو سویهء یک واقعیت واحد عمل میکند. واقعیتی که در آن واحد هم هویت فردی آنها را تعیین میکند و هم هویت اجتماعی آنها را. هویتهایی که اگر چه میتوان میزان تخیلی یا واقعی بودن آنها را مورد ارزیابی یا داوری قرار داد اما نمیتوان به دلیل کم و بیش تخیلی بودن واهی به شمارشان آورد.
هویت اجتماعی در معنای عام به تعریفی که فرد از «خود» در رابطه با دیگران میکند ارجاع دارد. با وجود این، معنای خاصتری هم دارد یعنی تعریف از خود براساس عضویت در ردهها و گروههای گوناگون اجتماعی. این معنا توسط مید مطرح شد. فردی که روی مفهوم اجتماعی «خود» تاکید کرد با این استدلال که افراد خودشان را از نقطه نظر گروههای اجتماعی که به آن تعلق دارند میبینند و تجربه میکنند. جنکینز در کتاب هویت اجتماعی خود تصریح میکند که متمایز کردن این جنبهء اجتماعی هویت از جنبههای خصوصیتر یا شخصیتر به لحاظ تحلیلی مهم است. در واقع خود مید در تاکیدش روی اهمیت گروه، در مقابل رویکردهای فردگرایانهء روانی قرار داشت. بنابراین چنین معمول شده که هویت اجتماعی را به شیوهای که ذکر شد، تعریف کنند و هویت شخصیتی را نشاندهندهء آن جنبههایی از تعریف از «خود» فرد بدانند که مرتبط با خصیصههای شخصیتی، ویژگیهای فیزیکی، سبکهای شخصی و نظایر آن باشد. هویتهای شخصی و اجتماعی غالب میتوانند رفتار فرد را در موقعیتهای گوناگون توجیه کنند. از نظر جنکینز هویت جمعی تنها یک بعد و یک جنبه از هویت اجتماعی یا جنبههای محدودی از آن است که مشخص و عمدتائ ظاهری و فیزیکی است. مثل جنسیت، قومیت، نژاد و طبقه.
بعد از طرح مهمترین محورهای مفهومی هویت اجتماعی در رویکرد جنکینز، در این جا سعی خواهد شد مهمترین محورهای اندیشهء او دربارهء هویت اجتماعی تشریح شود. در نظر او هویت افراد وابسته به دیگران و مستلزم شناسایی دیگران است. شناسایی دیگران، لازمهء تثبیت هویت است. دو معنای اصلی هویت تشابه و تمایز مطلق است. به علاوه هویت امری است تاملی و متضمن درجهای از تامل و بازاندیشی. همهء هویتهای انسانی، اجتماعیاند، زیرا هویت به معنا مربوط میشود و معنا نتیجهء توافق و موکول به جمع است. هویت اجتماعی درک ما از این مطلب است که چه کسی هستیم و دیگران کیستند؟ در نتیجه محصول توافق و عدم توافق است و مانند معنا ذاتی نیست. سازگاری یا برقراری ارتباط معنادار با دیگران منوط به هویتهای اجتماعی و فردی است. در بسیاری از بحثهای روشنفکرانه بحث کاربرد هویت صرفائ برای اشاره کردن به «خود تعیینکنندگی» جمعی یا فردی هویت است. (جنکینز، 1381، ص 6)
جنکینز تامل دربارهء هویت و هویت تاملی را از نشانههای مدرنیته و مدرنیتهء متاخر نمیداند. از نظر او تامل و بازاندیشی دربارهء هویت منحصر به دوران مدرن نیست. هرچند ممکن است بحثهای جدید و علایق فعلی ناشی از دگرگونیهای سریع و بحرانهایی باشد که در هویت رخ نموده است. یکی از این مباحث متعلق به گیدنز است که وجوه گوناگون خویشتنی و دگرگونیهای آن را در پایان قرن بیستم تحلیل میکند و «خودشناسایی» یا هویت شخصی را پروژهای مدرن میداند که توسط آن افراد قادر میشوند به گونهای بازاندیشانه و تاملی روایتی شخصی از زندگی خود بسازند. به نظر گیدنز هویت شخصی یا خودشناسایی چیزی نیست جز تامل برخویشتن و این تامل ویژگی مدرنیته به ویژه مدرنیتۀ متاخر است.
نقطه قوت دیدگاه جنکینز اتخاذ رویکردی بینابین رویکرد مدرن و رویکرد پسا مدرن به هویت است. او معتقد است هویت نه امری ثابت و تمام شده و دارای انسجام است و نه کاملائ سیال و چند پاره. از سوی دیگر از این دیدگاه هویت را نه میتوان با برجسته کردن جامعه، به هویتهای جمعی به ویژه هویت فرهنگی یا هویت قومی فروکاست و نه مانند گیدنز میتوان میان هویت شخصی و هویت اجتماعی تفاوت قایل شد و مرز روشنی ترسیم کرد. هویت فردی و هویت جمعی را نمیتوان ازهم متمایز کرد چرا که تمایز فرد و جامعه را نمیتوان بدیهی انگاشت. (جنکینز، 1381 ص26) نقد جنکینز به گیدنز آن است که او تقسیمبندی سپهر اجتماعی را که عمدتائ متاثر از سنت دورکیم و طیفهای گوناگون پوزیتیویسم است، مسلم فرض میکند. از این دیدگاه در یک طرف افراد هستند و در طرف دیگر فرهنگها و جوامع. با تمایز قایل شدن میان امر فردی و امر اجتماعی فرهنگی چنین فرض میشود که یکی از دیگری اگر واقعیتر نباشد، مهمتر است. علاوه بر آن جنکینز این فرض را نیز که امر کلان به امر خرد تعین میبخشد، رد میکند.
در روایت دیگری که از نسبت امر فردی، شخصی و امر اجتماعی، فرهنگی سخن میگوید، نوعی هستیشناسی عرضه میشود که بنابرآن شخص و فرد در قیاس با جامعه، شأن ممتازی مییابد. این دیدگاه تشابه زیادی با رویکرد عقل سلیم دارد وگیدنز گاه به این روایت نزدیک شده است. اما غالب جامعهشناسان و دانشمندان علوم اجتماعی فردگرایی نظری ریشهای را رد میکنند و بر وجود چیزی به نام جامعه اتفاق نظر دارند. دیدگاهی که جنکینز برای فهم هویت اجتماعی عرضه میکند، دیالکتیک هویتهای شخصی و اجتماعی و دیالکتیک فرد و جامعه است._ (پیشین ص 30)
از نظر او بارزترین تفاوت میان هویت فردی و هویت جمعی در آن است که هویت فردی برتفاوت و هویت جمعی بر تشابه تاکید دارد. هویت فردی، در خویشتنی تجسم یافته و جدا از دیگران بیمعناست. افراد متفاوتاند اما خویشتنی در اجتماع ساخته میشود. یعنی در فرآیندهای تعامل اجتماعی که افراد در چارچوب آنها در طول عمرشان «خود» و دیگران را تعریف و باز تعریف میکنند. «خود» ترکیبی است جاری و پویا که حاصل تعریف خود (تعریف درونی) و تعاریفی است که دیگران از خود عرضه میکنند. (تعاریف بیرونی) جنکینز روی الگوی واحدی از خویشتنی تاکیدمیکند که ترکیبی دیالکتیکی و پویا از تعریفهای درونی و بیرونی است. خودآگاهی یا شناخت، زمانی حاصل میشود که فرد خود را در جای یک دیگری تعمیم یافتهء اجتماعی بگذارد. معمولائ در سپهر اجتماعی تعریف کسانی بر کرسی مینشینند که واجد قدرت باشند.در نتیجه به نظر این متفکر، شکلگیری هویت فردی و تثبیت نسبی آن در اجتماعی شدن اولیه صورت میگیرد و یکی از هویتهای اولیهای که در اوان حیات شکلمیگیرد و پس از آن دیرتر دگرگون میشود، جنسیت است.
نهادها و سازمانها آژانسهای تعیین هویتاند و قدرت و سیاست مستتر در آنها در ردهبندی و گروهبندی و هویتسازی افراد نقش مهمی دارند. تعیین هویت در چارچوب نهاد اجتماعی صورت میگیرد و نقشهای اجتماعی هویتهای نهادینه شدهاند. فرآیند عضوگیری در سازمانها به ردهبندی اجتماعی و ایجاد هویتهای فردی و اجتماعی منجر میشود.
جنکینز تحت تاثیر فوکو تاکید زیادی بر نقش رده بندی در هویتسازی میکند. او نیز چون فوکو معتقد است راهبردهای مدرن، بوروکراتیک و عقلانی در جامعهء مدرن (عاملان کنترل اجتماعی) با ردهبندی، تمایز و طرد نقش مؤثری در برساختن هویتها و درونی ساختن آنها دارد.
هویت از سویی محدود به امور فرهنگی مثل ارزشها و اخلاق است و از سوی دیگر محدود به شبکهء امکانات و الزامات. هم از نحوهء توزیع منابع اثری میپذیرد و هم ملاکی برای توزیع منابع یا محرومیت از آن است.
سه معنای خویشتن عبارتند از: همسانی، فردیت و دروننگری یا عمل تاملی. پس «خود»، موازی معنای عمومی و جمعی «هویت» است. در هر دو مفهوم (خود و هویت) چهار ویژگی شباهت تفاوت، تاملی بودن و فرآیند نهفته است. فهم تاملی و بازاندیشانهء هر فرد از هویت خودش در رویارویی با دیگران و از لحاظ شباهت یا تفاوت ساخته میشود و بدون آن ما قادر به شناسایی خود و نیز قادر به عمل نخواهیم بود. «خود» به تجربهء خصوصی فرد از خودش و «شخص» به چیزی که از فرد در جهان خارج به جلوه در میآید، اطلاق میشود. مثل نژاد، ویژگیهای ظاهری و جنسیت. همیشه آنچه ما در «خود» میبینیم، با آنچه دیگران در ما میبینند، منطبق نیست. خویشتنی و شخصیت بهطورکلی و عمیقائ در یکدیگر دخیلاند. دو گرداب جاری در یک نهر و هرکدام وجهی از هویتفردیاند. دلیل دشواری تمایز خود از شخصیت در هم بافته بودن امر درونی و امر بیرونی است.
جنکینز همواره تاکید میکند که «خود»، یک هویت اجتماعی اولیه و بنیادی و الگویی برای فهم همهء هویتهای بعدی و شاخساری برای پیوند زدن آن هویتهاست. جنسیت از مولفههای مهم و اساسی «خود» است. زیرا به تجربهء فرد سامان میبخشد و آن را در خویشتن ادغام میکند. خلاصه آنکه «خود» بهطورکلی فردی است اما فینفسه در جامعه شکل میگیرد. «خود» بهطور کامل در کنترل فرد نیست، زیرا:
1- تجربههای بنیادی اوان حیات خارج از کنترل هر فردی است.
2- پاسخهای دیگران کاملائ قابل پیشبینی نیست و تنها تا اندازهای قابل پیشبینی و دستکاری است.
3- عوامل خارجی برای تعیین هویت مثل جنس، قومیت، نژاد، سن، زمان، طبقه و ملیت بهطور یکسان در اختیار همۀ افراد نیست.
جنسیت ازنظر جنکینز آشکارترین وجه هویت فردی است که در تعامل با دیگران ساخته میشود و قطعائ هویتی جمعی هم هست،چرا که براساس آن میتوان رده بندی کرد. جنسیت به عنوان یک رده همواره از منظری بیرونی (یعنی جامعه و فرهنگ) تعریف میشود، اما باعث اشتراک در تجربههای فردی مشابه میشود و افراد آن را درونی میسازند. (جنکینز، 1381ص 103) نتیجه آنکه هویتهای اجتماعی انعطاف پذیرند. زیرا در آنها به کلی مسدود نیست، اما هر قدر تاثیرگذاری یک عامل بیشتر و دیالکتیکی یکسویهتر باشد، دربارۀ هویت برآمده از آن کمتر میتوان چون و چرا کرد. هویتهای احراز شده در دورهء کودکی در قیاس با هویتهای پس از این دوران، کمتر انعطافپذیرند؛ زیرا کودکان برای چون و چرا کردن و مقاومت دارای منابع محدودی چنانچه هویت جنسی در خویشتنی گنجانده شود، دگرگونی در آن باعث به خطر افتادن امنیت خویشتنی میشود.
انسان بودن و جنسیت از همان آغاز کار کسب میشوند و از خویشتنی متمایزند; ولی در رابطهء دو سویه با خویشتنی قرار دارند. (پیشین صص 1077113)
در این رویکرد قومیت و نژاد هویتی جمعی محسوب میشوند اما هویتهای اجتماعی بنیادی نیستند; چون بیشتر در معرض چون و چرا و تعریف و باز تعریف قرار دارند.
در تعریف جنکینز، نهادها الگوهای رفتاریای هستند که در طول زمان به عنوان شیوهء انجام دادن امور، اعتبار یافتهاند. عادات، پیش درآمد نهادی شدن و نهادها هستند و برخی اوقات پیشبینیپذیری کامل را میسر میکنند و شیوههای بایستهء انجام کارها را به دست میدهند. به علاوه نهادها ابزاری برای نظارت اجتماعیاند. یکی از نهادهای اجتماعی زبان است که شاخصی از نظم ساختگی و تحمیلی است و به شکل مقررات، قواعد، گفتمانها و روایتها رخ مینماید.
نهادها باعث میشوند نظم و پیشبینی پذیری در جهان اجتماعی میسر شود و عاملان بتوانند توجه و دقت کمتری در رتق و فتق امور به کار برند. در هر جامعهای هر چه افراد دربارهء معناها و قوانین ناظر به مناسبت چیزها اجماع و توافق بیشتری داشته باشند امکان گسترش نهادی کردن زندگی اجتماعی بیشتر است. شناخت اینکه چگونه نهادینهسازی رخ میدهد به فهم ماهیت هویتهای جمعی کمک میکند. هویتهای جمعی نهادینه شده اند. این هویتها در عین حال شیوهء «بودن» و «شیوهء انجام کارها» را نشان میدهند. هویت جمعی (و از جمله هویت جنسیتی) فرآیندی است که مدام تولید و بازتولید میشود (منبع پیشین صص 215- 216)
در واقع نهادها سرچشمه و پایگاهی برای هویتاند. در درون نهادهای اجتماعی نقشها و مسوولیتها و پایگاهها و منصبها زمینهای برای ایجاد هویتهای فردی و جمعی میشوند. عضویت فرد در سازمانهای گوناگون وجهی از هویت او را تشکیل میدهد. اگر چه هویت فردی مجموعهای از هویتهای جمعی یا اجتماعیای است که فرد دارد اما برخی از هویتهای اجتماعی وزن و اهمیت بیشتری در هویت فردی دارد. شیوههایی که به واسطهء آنها فرد به عنوان عضو سازمان شناسایی میشود هم بر روی شناسایی (هویت) افراد عضو و هم بر روی شناسایی افراد غیر عضو اثر میگذارد.
شیوههای گزینش در سازمانها براساس هویتهای اجتماعی استوار است. برخی از این هویتها اکتسابیو برخی از آنها انتسابیاند. ویژگیهای انتسابی چه کسی بودن (مثل سن، جنس، ظاهر و نژاد) و ویژگیهای اکتسابی چه کاره بودن فرد را نشان میدهند.
هویت سازمانی ترکیبی از دو وجه انتسابی و اکتسابی است. مانند هر هویت دیگری اینکه او «چه کاره» است با اینکه او «که هست» کلافی درهمتنیده است. هویتهای اولیه همان هویتهای انتسابی و نیز ملاکی برای پذیرفته شدن در سازمان هستند. اما سازمانها بر اختیارات شخصی و بر خویشتن و بر هویت تاثیر میگذارند (همان: 238)
با ازدیاد سن عضویت فرد در سازمانهای متعدد و گوناگون افزایش مییابد و نقشهای سازندهء هویت فردی او نیز متنوع میشود. شناسایی و تخصیص از طریق آزمونها، ردهبندیها و تمایزها صورت میگیرند و مستلزم یکدیگرند. اینکه شخص چگونه شناسایی شود بر اینکه چه مقدار از چه چیزی را دریافت کنداثر میگذارد.
جنکینز با الهام از کارلینتون رابطهء هویتهای نهادی (منزلتها و نقشها) و افراد صاحب آن هویتها را عملیاتی میکند و به این منظور میان منزلت و نقش تمایز قایل میشود: منزلت هویت نهادینه شدهای است که جنبهء انتزاعی دارد و صرفائ مجموعهای از امتیازات و تکالیف است و نقش همان کاری است که صاحب منزلت انجام میدهد. هر هویت مبتنی بر نهاد یعنی هر منزلتی را میتوان با در نظر گرفتن:
1- شخص صاحب منزلت، محدودیتها و امکانات موقعیت او و 2- تقاضاهای دیگران مهم عملیاتی کرد. حقوق چیزی است که فرد از دیگران توقع دارد و تکالیف چیزهایی است که دیگران از او انتظار دارند. لینتون نقش را عملیاتی کردن حقوق و تکالیف مربوط به هر منزلت دانسته است. حقوق یعنی توقعات فرد از دیگران جنبهای از هویت فردی است اما اگر دیگران، حقوق فرد را به رسمیت نشناسند حقوق او اثرگذار نخواهد بود. حقوق باید در یک گفتمان مشروع جمعی نهادینه شود. تکالیف را نیز اگر چه جماعت وضع_ می کند اما من به عنوان فرد باید آن را به رسمیت بشناسم و انجام دهم.
منزلت یک فرد به معنای «سرجمع» همهء منزلتهایی است که او دارد. از این رو هویت فردی چون تصویری چهل تکه از هویتهای جمعی نمایان میشود. منزلت غالب منزلتی است که سایر هویتهای فرد را تابع خود میسازد (جنکینز، 260:1381)ردهبندیهای نهادی و سازمانی که مبنای گزینش و تخصیص قرار میگیرند مبتنی بر دو شیوهء متضاد اما واقعا مکمل یکدیگر هستند:
1- کاربرد قوهء تشخیص که مبتنی بر سیاستگذاریهای دولت مدرن و موجد کارآیی سازمانهای بوروکراتیک است. مصاحبهها فضایی رسمی میآفرینند که در چارچوب آن میتوان صلاحیتها را تشخیص داد. اگر چه سازمانها به وسیلهء مقررات ساختار مییابند اما مقررات نیز در اثر تفسیرها و شرح موارد استثنا توسط افراد معنا مییابند.
2- اندیشۀ قالبی: ضرورت سادهسازی برای تسهیل قضاوت باعث تمسک به قالبهای شناسایی میشود آن هم به قالبهای کلیشهای. طبقهبندی بدون این قالبهای کلیشهای ناممکن است. قالبهای کلیشهای جزو ضروری طبقهبندی سازمانهای بوروکراتیک است.
هم امتیازی که تخصیص مییابد و هم امتیازی که تخصیص نمییابد هر دو موجد شناسایی (هویت) اند. در استخدام و تخصیص، کلیشههای قالبی که بهطور نظاممند با معیارهای مناسبت (یعنی چه کاره بودن و ویژگیهای اکتسابی) و مقبولیت (یعنی چه کسی بودن و ویژگیهای انتسابی) مرتبط هستند، کاربرد گستردهای مییابند. چون مقبولیت یعنی خودی و قابل اعتماد بودن کمتر از مناسبت پیشبینی پذیر است، زیرا دشوار تعریف میشود و به موقعیت بستگی دارد، از این رو به نظر میرسد هنگامی که مقبولیت مدنظر است تمسک به قالبهای کلیشهای مثل کلیشههای مربوط به «نژاد، قومیت و جنسیت» و غیره رایجتر باشد.
تخصیص نهادی و سازمانی فرآیندی برچسب زنانه و آکنده از اقتدار سازمانی و اجرایی است که در آن قالبهای کلیشهای مثبت و منفی و ردههای اجتماعی خاصی به افراد نسبت داده میشود و بدینسان به نحوی نظاممند بر توزیع منابع کمیاب و عقوبتها در میان آنها اثر میگذارد.
طبقهبندیهای کلیشهای ردههای جمعی عامی هستند که به افراد نیز قابل اطلاقاند (مثل بیسروپا، بیحیا، محترم، خوشنام) و انعطاف پذیرند و بر سایر قالبهای کلیشهای مثل جنسیت و یا نژاد نیز قابل انطباقاند و مشابه الگوی مدرن پزشکی در مورد بیمار آمیخته به گفتمانهای اخلاقیاند. ردهبندی قالبی از محیط گستردهتر اجتماعی برخاسته و به سازمانها راه مییابد. گفتمانهای عمومی در رسانهها و نهادهای سیاسی برکردار افراد در جامعه اثر میگذارد. گفتمانهای مبتنی بر نقشهای قراردادی جنسیتی، «هویتهای ظاهرائ طبیعی» و دارای ارزش مثبت را ایجاد کرده و دربارهء آنها مبالغه میکنند. اینها همان مضامین غالب در تبلیغات، سینما، ادبیات و غیره هستند. امروزه واژهء طبیعی به یکی از قدرتمندترین ابزارهای ایدئولوژیک در قرن بیستم تبدیل شده و ردهبندیهای_ اجتماعی و فرهنگی، طبیعی نمایانده میشوند. (همان: 274.)