علیرضا محمدی
جمیز دیو یس از جمله نظریه پر دازان غربى است که به تئورى اقتصاد عا مل انقلاب معتقد است . او نظریه خود را در باره انقلاباین گونه عنوان مى کند که: احتمال وقوع انقلاب زمانى است که مدت طولانى از توسعه عینى اقتصادى و اجتماعى توسط یک دوره کوتاه مدت عقب گرد سریع دنبال شود.
اگر دورانى طولانى از رفاه وجود داشته باشد که طى آن این انتظار ایجاد شود که مى توان نیاز هایى را به طور دائم بر آورد ساخت و بعد دوره اى از افول پیش بیاید که فرد را سر خورده کند. شکاف وسیعى میان آنچه که مردم مى خواهند و آنچه که به دست آوردهاند شکل مى گیرد بین انتظارات و واقعیات شکاف هست و در چنین شرایطى انتظارات کما کان رو به رشد است و افول نا گهانى با عث مى شود شکاف غیر قابل تحمل ایجاد گردد و این موضوع نهایتا موجب انقلاب مىشود. او این شکاف را به شکل منحنى مىداند. به عبارت دیگر جیمز د یویس معتقد است بالا رفتن توقعات اقتصادى مردم به دنبال یک دوره پیشرفت اقتصادى و رکودى که پس از آن بوجود مى آید باعث آن مى شود که مردم از اوضاع بهطور ذهنى بیمناک شوند و روحیه انقلابى پیدا کنند.
او در کتاب تحولات بهسوى تئورى انقلاب خود مى نویسد قبل از رسیدن به راس منحنى بیشتر به معناى افزایش امکان تشنج و بى ثباتى مىباشد.
او با اشاره به منحنى جى نتیجه مى گیرد که انقلاب هابه احتمال بسیار زیاد هنگامى واقع میشوند که بهدنیال یک دوره طولانى پیشرفت هاى عینى اقصادى ، اجتماعى، یک دوره کوتاه بر خلاف دوره قبلى پدید میآید. در این هنگام مردم نگران و حشتزده مى شوند و رو به شورش و انقلاب مىزنند.
عده اى از پژو هشگران و نویسندگان داخلى و خارجى سعى کردند انقلاب اسلامى ایران را بر اساس این نظریه تحلیل و تفسیر کنند به این معنا که افزایش سریع و نا گهانى بها ى نفت منابع سرشار مالى جدیدى را در دهه بین 1960 و 1970 در اختیار پیشرفت اقتصادى ایران قرار داد. این در آمد ها به قدرى زیاد بود که ایران مدعى بود از بالا ترین میزان رشد اقتصادى در جهان برخوردار است.
معتقدان به این نظریه مى گویند این در آمد ها باعث رونق اقتصادى و به دنیال آن رفاه، آسایش و با لا رفتن سطح زندگى مردم ایران شد . اما به یکباره در سال 1975 تولید نفت 20% کاهش یافت و شرایط غیر عادى را بر ایران تحمیل کرد مردمى که به شرایط رفاه و رونق اقتصادى عادت کرده بود یکباره با کاهش تولید و قیمت نفت نوعى نا رضایتى را در جامعه ایجاد کردند که در نهایت این نا رضایتى به سر کوبى رژیم منجر شد.
نکته بسیار مهمى که در این تحلیل نا گفته و مبهم مانده است و تحلیلگرانى که از پیشرفت اقتصادى ایران در سایه افزایش ناگهانى بهاى نفت سخن گفته اند به آن اشاره اى ننموده اند. این است که آن پیشرفت و رونق اقتصادى که در این تحلیل ملحوظ انگاشته شده کى و کجا و چگونه و در چه زمینه اى اتفاق افتاده است ؟ نگارنده معتقد است که در آمد هاى ناشى از فروش نفت هر گز در راستاى توسعه اقتصادى کشور قرار نگرفته است تا بخواهد رونق اقتصادی، رفاه و آسایش براى مردم به همراه آورد.
این در آمد هاى باد آورده نه تنها به توسعه اقتصادى کشور کمکى نکرد بلکه اقتصاد ایران را فلج کرد . در این نوشتار به یک نمونه از آفت هاى در آمد هاى نفتى و عدم مدیریت صحیح آن در دوران محمد رضا شاه اشاره مىکنیم .
ایران تا اوایل دهه 1940 عمدتا از نظر تهیه مواد غذایى خود کفا بود و مى توانست حتى کمبود ارز خار جى خود را هم با صدور محصولات کشا ورزى از جمله پنبه، میوه و خشکبار تامین کند.
در سال 52 زمانى که در آمد ایران از نفت سریعا افزایش یافت میزان سر مایه گذارى در کشاورزى تنها 8% از در آمد ملى را به خود اختصاص مى داد این عا مل منجر به وجود وضعیتى همراه با یاس و رکود در جامعه روستایى و کشا ورزان شد و سیل کشا ورزان بیکار به شهر تبعات بسیارى را به همراه داشت.
از اوایل سال 55 به علت تقلیل در آمد نفت اجراى پرو ژ ههاى سا ختمانى کاهش یافت و در نتیجه کارگران کشا ورز به خیل بیکاران پیوستند چرا که با وضع بد کشاورزى در روستا ها امکان با زگشت آنها غیر ممکن بود . در آمد هاى نفتى روز به روز کشور را در زمینه کشاورزى که یک صنعت استراتژیک است وابسته کرد.
لذا اگر چه افزایش بهاى نفت براى رژیم شاه منابع سر شارى را به با ر آورد ولى این در آمد ها متاسفانه صرف کمک به سیستم مالى پولى و بلوک غرب و خرید سهام شرکت ها و کار خانه ها و شرکت هاى ورشکسته اروپا و آمریکا و خرید دیوانه وار فر آورد ههاى شیطانى گردید و ته مانده آن هم صرف خرید گندم آمریکا، برنج و سایر محصولات کشا ورزى و در نهایت نا بودى کشاورزى و وابسته کردن کشور به خارج را فراهم آورد.
بزرگترین اشتباه طرفداران این نظریه این است که سرازیر شدن پول هاى نفت را با توسعه اقتصادى یکى انگاشتهاند در حالى که این دو مقوله تفا وت هاى بسیارى با یکدیگر داشتهاند حال چگونه ممکن است در چنین وضعیتى انتظار داشت و توقعات آنان را آنقدر بالا برود که نخواهند دست به انقلاب و سر نگونى شاه بزنند. جداى از این بحث یک موضوع دیگر هم هست که این تئورى را زیر سوال مى برد و نا رسا بودن آن را ثابت مى کند نگاهى به تظاهرات ملت ایران در اوج انقلاب اسلامى و توجه به نوع شعار آنها و مطالبات آنان نشان مى دهد که آنها هر گز در این تظاهرات رفاه مادى ، آسایش و هر آنچه رونق اقتصادى یک دور خاص به آنها داده بود و بعد از آنها گرفته بود را مطالبه نمى کردند . آیا اهداف انقلاب اسلامى با دستا ورد هایى که رکود اقتصادى از مردم سلب کرده بود انطباق داشت؟
در آمد هاى سرشار نفتى و به قول طرفدارن این نظریه رونق و پشرفتهاى اقتصادى هر گز نتوانست وضعیت نابسا مان روستائیان ما را که در اوج فقر و تنگدستى زندگى مى کردند سا مان بدهد و هر گز نتوانست فاصله عمیق طبقاتى اغنیا و فقرا را در شهرهایما کاهش دهد. سوال این است آن رونق و رفاه . آسایشى که این نظریه به آن معتقد است در کجا و چگونه رخ داده است که حالا رکود اقتصادى و کاهش بهاى نفت بخواهد آن را از مردم سلب کند . ضعف دیگر این تئورى که به تئورى اصلى یعنى نظریه جیمز دیویس بر میگردد این است که اساسا او در تئورى خود هر گز نگفته است که حد قابل تحمل شکاف میان توقعات و دست آورد ها چقدر است ؟ دیگر آنکه مدت افزایش توقعات یا همان رونق اقتصادى و مدت رکود باید چقدر باشد که در این نظریه مبهم است. در نهایت باید گفت همه آنانى که معتقدند شکم هاى سیر مردم که در یک دوره کوتاه طعم تلخ ضعف و گرسنگى را چشید باعث انقلاب شد، راه اشتباهى را در تحلیل انقلاب اسلامى پیمودهاند. ریشه اصلى انقلاب را باید در عا مل دیگر ى جست.