سیدحسین امامی
گاست معتقد است قرون اخیر که در آن همه از خود راضی و خشنودند از درون مرده است و برخی از قرون به سبب رضایت از خود و جهل به چگونگی تجدید خواست های خود می میرند پس در اعماق دوره های رضایت و احساس کمال، اندوهی گسترده نهفته است. وی با همین اندیشه به مدرنیته نیز انتقاد می کند و معتقد است مدرنیته خود را در اوج می بیند و اعصار گذشته را نسبت به خود مقدماتی می شمارد و می گوید: "واژه مدرن بیانگر آگاهی از زندگی تازه ای است که از گذشته برتر است و در عین حال فرمانی است برای آنکه همه در اوج زمان باشیم، اما این ادعا که نوع خاصی از حیات در به اصطلاح فرهنگ مدرن قطعی و نهایی شده است، به معنای تحدید گسترده چشم انداز است.
بدین سان وقتی عدم قطعیت عصر مدرن را در نظر بگیریم آزاد می شویم و دوباره به جهان واقع، جهان امور عمیق و وحشتناک و پیش بینی ناپذیر و بی پایان برمی گردیم که در آن همه چیز، بهترین و بدترین چیزها ممکن است."
در اندیشه گاست ایمان به عصر مدرن، ایمانی تیره و اندوهناک است، زیرا به این معناست که فردا از هر جهت همانند امروز خواهد بود و در نتیجه ما در زندان زمان گیرافتاده ایم. گاست استدلال می کند که انسان عصر مدرن امروزه احساس زوال نمی کند و این خود بهترین دلیل زوال عمیق اوست; زیرا فقدان احساس زوال به معنای رسیدن به کمال مطلوب و در نتیجه خشکیدن سر چشمه های خواست است. انسان عصر مدرن گذشته را فضایی تنگ و خفه کننده و روزگار خود را باز و روشن می داند و می گوید: "نخستین بار به عصری رسیده ایم که کل اعصار کلاسیک را لوحی ساده و سفید می شمارد و هیچ ملاک و سرمشقی در گذشته نمی یابد.
بقایای روح گذشته محو شده است و طبق این نگرش باید مسائل خودمان را بدون همکاری گذشته حل کنیم. این گسست میان گذشته و حال، واقعیت زمانه ماست که بهترین دلیل زوال عمیق آن است."
عصر مدرن خود را از اعصار دیگر برتر می داند و در نتیجه دیگر آرمان هایی را که شایسته تلاش مستمر باشد در پیش روی خود نمی یابد و به همین علت رو به انحطاط می رود. وی معتقد است که انسان مدرن در مقایسه با انسان های اعصار دیگر دچار بدترین وضع شده است و خود را در یافته ها و علوم خود گم کرده است و بنابراین اگر چه ما از سویی با گزینش از میان امکانات سرشار و بسیار مواجه ایم; اما از سوی دیگر با ظهور توده ها در صحنه، اختیار در دست آنها است و توده ها برخلاف اقلیت ها نمی توانند راه مشخصی برای آینده برگزینند. توده ها گذشته و سنت خود را با خطر و تهدیدی بزرگ رو به رو می کنند.
از جنبه تاریخی انسان توده ای محصول سده نوزدهم است. در این زمان انسان توده ای در درجه نخست نتیجه کاهش مشکلات اقتصادی و آسان شدن معیشت بود. در قرن نوزدهم فضای زندگی به ویژه برای طبقات متوسط به شکلی محسوس گشوده شد. ازآغاز سده بیستم وضع طبقه کارگر هم رو به بهبود گذاشت. گسترش نظم عمومی، کاهش بی ثباتی سیاسی، رفع موانع و امتیازات اجتماعی، نابودی شوونات قدیمی، برابری همگان در نزد قانون، رشد علم و صنعت، رفع فشارها و وابستگی های سنتی همه در پیدایش انسان توده ای موثر بوده است.
انسان توده ای از خود خرسند است و امیال وخواسته هایش را درست و برحق می داند و برخلاف اعضای اقلیت ها از خودش توقعی ندارد. توده در مقابل اشرافیت قرار می گیرد، اشرافیت یعنی کوشش، اکتساب، وضع تکلیف بر خویش و توده ها چنین صفاتی ندارند. توده ها نمی توانند تکلیفی بر خود وضع کنند، بلکه تنها آنچه را برایشان تکلیف شده انجام می دهند.
به نظر گاست به ویژه در سندیکالیسم و فاشیسم نخستین بار نوع جدیدی از انسان پیدا شده است، انسانی که نمی خواهد برای مواضع خود دلیل بیاورد، بلکه صرفا در پی تحمیل عقاید خویش است. پدیده غریب و تازه این است که حق غیرمعمول بودن یا بی دلیلی به منزله حقی خاص و جدید مطرح شده است.
اندیشه و عقیده بی دلیل داشتن یعنی بی اندیشگی، مهم ترین ویژگی انسان توده ای است. جامعه توده ای به این معنا بربریت جدیدی است که در آن گفته های بی پایه و دلیل اندیشه قلمداد می شود. عمل مستقیم توده ها نیز برخاسته از همین وضع روحی و فکری است. بدین سان فاشیسم اوج گرایش به بی اندیشگی در عصر و تمدن است.
توده ها هر جا و هر زمان که نقشی در سیاست پیدا کرده اند به شکل عمل مستقیم بوده است. عمل مستقیم توده ها درست در مقابل تمدن قرار دارد، تمدن در درجه نخست تمایل به در نظر گرفتن موضع دیگران دارد، حال آنکه بربریت جز نادیده گرفتن افکار دیگران نیست. امروزه زمام تمدن به دست کسانی افتاده است که علاقه ای به اصول تمدن ندارند.
انسان توده ای فقط مصرف کننده فرآورده های تمدنی است. جهان امروز متمدن است; اما ساکنان آن متمدن نیستند. گاست معتقد است انسان مسلط امروزانسانی ابتدایی است که در میان جهانی متمدن سربرآورده است. انسان توده ای تمدن را مسلم و از پیش داده شده می پندارد و صناعی بودن آنرا فراموش کرده است. چنین انسانی فقط در بند ابزارهای تمدن است و نه در اندیشه اصول آن.
وی تبیین می کند توده ها به صورتی باورنکردنی به تاریخ خود جاهل اند. شناخت تاریخی لازمه پایداری هر تمدن است; زیرا انسان را از تکراراشتباهات گذشتگان باز می دارد; اما انسان ابتدایی یا توده ای امروز، گذشته یا تاریخ ندارد یا آن را فراموش کرده است. وی فاشیسم و کمونیسم را به عنوان مظاهر آشکار این نسیان تاریخی می داند.
به نظر گاست ویژگی های انسان توده ای را باید در دموکراسی لیبرال و فن آوری نوین یافت. فن آوری جدید، خود محصول آمیزش سرمایه داری با علم تجربی بوده و با ایجاد زمینه ازدیاد جمعیت در پیدایش انسان توده ای موثر بود. علم جدید شاخص عصر جدید است و با توده ای شدن انسان پیوندی نزدیک دارد.
بر طبق استدلال کلی گاست توده ها به وجود آمده اند تا اقلیت های برتر آنان را راهنمایی و سازمان دهی کنند، بدون این اقلیت ها توده ها گمراه می شوند. انسان به طور کلی به اقتداری بیرونی و برتر نیازمند است و آن اقتدار در فلسفه ظاهر می شود، اگر کسی خودش آن اقتدار را بیابد، در زمره اقلیت برتر است و اگر خودش نیابد، جزو توده است و باید ارشاد شود.
بنابراین ادعای توده ها در این باره که خودشان می توانند راسا عمل کنند به طغیان توده ای می انجامد. توده ها می خواهند بدون کوشش و خطر کردن هرچه دلشان می خواهد با فشاردادن دگمه ای در دستگاه عظیم دولت به دست آورند. انسان توده ای دولت را وسیله ای برای درهم شکستن اقلیت های ناسازگار تلقی می کند.
بنابراین دولت بزرگ مورد ستایش و پشتیبانی توده هاست و توده ها دولت بزرگ را طبیعی می پندارند و بنابراین دیگر انسان ها از مضرات دولت بزرگ بی نصیب نخواهند ماند.