جواد درویش
داستان موسی و خضر در سوره کهف، کلاس فشرده آموزش "ولایتپذیری" آن هم در بالاترین سطح خود است. آنجا که موسی همراه خضر می شود و خضر از او تعهد می گیرد که در مقابل کارهای او صبر پیشه کند و سؤال نپرسد تا وقتی خودش همه را بازگو کند.
مواردی که در این داستان آمده هم بسیار جای تأمل دارد. چه کشتی که خضر سوراخ می کند و بعد مشخص می شود برای مستمندان بوده، چه کودکی که به دست او کشته می شود و بعد مشخص می شود مایه تباهی ایمان پدر و مادرش بوده و چه دیواری که ساخته می شود و بعد معلوم می شود گنجی برای بچه های یتیم زیر آن بوده...
اما معنی و جایگاه این ولایتپذیری و فرمانبرداری چیست؟
خداوند هدف خلقت بشر را عبودیت می داند "و ما خلقت جن و الانس الا لیعبدون" و حقیقت این عبودیت چیزی فراتر از عبادت به معنای رایج آن است. حقیقت عبودیت، فرمانبرداری است و تابع امر الهی شدن... بدون چون و چرا، بدون عذر و بهانه، بدون کم وکاست و بدون تعلل...
ولی این امر الهی چطور بر بشر جاری می شود؟ مجاری نزول امر خدا کجاست؟
نبی خدا به اذن الهی صاحب امر است. یعنی امر الهی به واسطه او جاری می شود. یعنی امر او امر خداست و به خاطر همین از خودش چیزی نباید بگوید "لاینطق عن الهوی"
و ائمه اطهار(ع) هم به اذن نبی، صاحب امر هستند و تعبیر "صاحب امر" که برای امام زمان(ع) بهکار می بریم، از همین باب است.
اما امام غایب چگونه امر خود را که امر خداست، جاری می کند؟
اینجا باید گفت که اولاً غایب بودن امام، به معنای نبودن امام نیست و بسیاری از امور الهی در غیاب ایشان هم به دست ایشان انجام می پذیرد و اصلاً اینکه اکثر روایات با عبارت "اذا قام قائمنا..." آغاز می شود تداعی همین معناست که امام همین الآن هم قیام کرده و امام قائم است. ولی لحظه ظهور، تجلی حلقه نهایی قیام هایی است که از بدو خلقت صورت گرفته و کامل کننده و تمام کننده آنهاست.
ثانیاً امام، این امر خدا را بهوسیله ساز و کارهایی که دین فراهم کرده، جاری می کند. مهمترین آن "ولایت فقیه" است که به اذن امام، صاحب امر می شود و اتفاقا تعبیر "ولی امر" که بهکار می بریم، به همین معناست.
پس وقتی امام خمینی در کتاب ولایت فقیه می گوید امر ولی فقیه، امر رسول الله و امر خداست، ادعای عجیبی را مطرح نمی کند. این بخشی از شریعت یعنی ظاهر دین است که هیچ کشف و شهودی هم برای رسیدن به آن لازم نیست...
یک بحث حاشیه که مربوط به این نوشتار نمی شود، این است که اگر ولی فقیه هست و کار امام را می کند، پس چه نیازی است به ظهور...!؟ اما جواب را می شود طوری داد که به اصل بحث خودمان هم برگردیم!
حقیقت آن است که امام بیهوده غایب نشده! و هر زمانی هم ظهور نخواهد کرد... شرایطی لازم است، فراهم شود و در طول اراده خدا قرار گیرد تا امام، ظاهر شود. همان شرایطی که از آن تعبیر به مقدمات ظهور می شود. امام، انسانها را امتحان می کند تا ببیند چه اندازه عقول آنها برای پذیرش امام و سر فرو آوردن درمقابل امر خدا که در دست امام است، کامل شده. امام، انسانها را به جلوه ای و انعکاسی و پرتوی از نور حقیقی خود امتحان می کند و نصب عام ولی فقیه به وسیله امام زمان، همان جلوه است.
گفتم عقول انسانها باید کامل شود. شنیده اید آن روایت مشهور را که وقتی امام زمان می آید، بشر از 27 حرف علم، به 2 حرف آن رسیده و 25 حرف دیگر را امام می آورد. پس لااقل باید به این 2 حرف رسید. و این علم، غیر از حقیقت عبودیت که همان ولایتپذیری وفرمانبرداری است، نیست.
در همان داستان خضر و موسی نگاه کنید خدا در مورد خضر هم می گوید "و علمناه من لدنا علما..." برعکس موسی که علم نداشت و خدا با آزمون ولایتپذیری بر او می خواست ثابت کند که علم ندارد...
چون داستان خضر و موسی همه اش در قرآن نیامده. ماجرای قصه از آنجا شروع می شود که موسی بعد از غرق شدن فرعون و فرعونیان، رهبری خود را بر بنیاسرائیل اعلام می کند. بعد یک سخنرانی در جمع پر شور بنیاسرائیل! می کند که در آنجا یک نفر از او می پرسد: "آیا از تو عالمتر در جهان وجود دارد" موسی در پاسخ می گوید: نه!
و خدا هم او را در کنار خضر قرار می دهد تا به او ثابت شود چه کسی عالمتر است.
پس عقل انسان وقتی کامل است که عنصر فرامانبرداری و تبعیت از امر الله را در خود فراهم آورد. به تعبیر دیگر، رسول باطنی که عقل است، در کنار رسول ظاهری که نبی الله است، معنا پیدا می کند، نه جدای از آن...
چندان بی دلیل هم نیست که این سلسله اسباب اینطور باید کنار هم جفتوجور شود. چون عقل انسان، سطحیبین و جزیینگر است. بیش از آنچه می بیند، نمی تواند قضاوت کند. رابطه طولی را نمی بیند.همه چیز را در سطح می بیند. نگاه عقل بیش از 2 بعد نیست.
کشته شدن امام حسین و صدام حسین! را یکی می بیند و هردو را مثل سروش و امثالهم خشونت می داند. مردم را همه در یک سطح می بیند و بزرگترین شاهکار خود را دموکراسی می داند که هیچ کس سهم بیشتری ندارد. پس نیاز به یک عقل ولایی و بالاتر، مثل عقل امام خمینی است که بفمهد مردم همه در یک سطح نیستند. پابرهنه ها و مستضعفان و زخم خورده ها و سیلی خورده ها، بیش از بقیه حق دارند و آنها "ولی نعمت انقلابند" و شاید به خاطرهمین باشد که وارث زمین هم در نهایت اینها خواهند بود...
اما این را عقل ظاهربین نمی فهمد. نمی فهمد که انقلاب را اینها رقم زده اند و چون نمی فهمد، سیمای محمد هاشمی و لاریجانی و ضرغامی، در آستانه 30 سالگی پیروزی انقلاب، فقط می رود سراغ هاشمی و ناطق نوری و عسگراولادی و اینها هم آنقدر از رشادتها و ایثارهای خود می گویند که بعد از 30 سال واقعاً باور این مطلب سخت می شود که هاشمی استوانه نظام نیست!، بلکه آن پابرهنگان، استوانه نظامند...
عقل ظاهربین، اهم و مهم نمی فهمد، محکم و متشابه را تشخیص نمی دهد. دروغ را دروغ می داند، چه دروغی باشد که مسیر تاریخ را عوض می کند، مثل دروغی که شریح قاضی گفت وقتی هانی زنده بود و طرفدارانش برای نجات او به اطراف دارالاماره آمده بودند، گفت و ادعا کرد هانی مرده و این حرف، کوفیان سست عنصر را متفرق و ناامید کرد و درنهایت امام حسین را به کربلا کشاند... یا چیز دیگر...
عقل منقطع از ولایت، دروغ را دروغ می داند چه دروغی باشد که بخواهد انقلاب اسلامی را به ورطه نابودی بکشد، مثل دروغ تقلب در انتخابات و چه دروغی باشد مثل اینکه گوجه فرنگی در اطراف خانه احمدینژاد ارزان است... برای این عقل، دروغ، دروغ است. چون ولایت فقیه و حکومت و حفظ نظام و اینکه به حکم ولی فقیه می توان مسجد را خراب کرد و خانه مردم را تصرف کرد و... را نمی فهمد. برای او هیچ چیز بالاتر از چیز دیگر نیست.
عقل انسان، نقصهای دیگری هم دارد، مثلاً اینکه زود باور است و اگر صاحب این عقل، شخص عظیم النامی! مثل محمد مطهری هم باشد، با یک بازی بچه گانه به نام ترانه موسوی فریب می خورد... و وقتی او فریب بخورد، چه انتظاری است از آن دختر و پسر و زن و مرد مؤمن که با حسن نیت سبز می پوشد و به خیابان می آید...؟
عقل انسان، تابع احساس هم هست، خون ببیند، دیگری چیزی نمی فهمد حالا اینکه چه کسی خون را ریخته، چه کسی شرایط خونریزی را فراهم کرده، چه کسی از کجا خط می گیرد و... اینها دیگر اصلاً به چشم این عقل نمی آید.
عقل انسان تابع تکرار هم هست! اگر چیزی برایش زیاد تکرار شود، باورش می شود مثل اینکه بسیجی ذاتاً کثیف است، مصباح قاتل است، احمدینژاد دروغگوست، و... هرچقدر هم بیشتر تکرار شود، باورپذیریاش عمیقتر میشود و اگر این نقطه ضعف در عقل انسان نبود، درِ دکان هرچه رسانه هست، باید تخته میشد.
عقل انسان به چشم هم هست، فراموشکار هم هست و عقل انسان هزاران ایراد و اشکال و نقص دیگر هم دارد...
این عقل مطلق العنان بشر است که شاهکارهایش را می توان در سیر تاریخ فلسفه غرب به وضوح دید. روزی از جنگ و خونریزی خسته میشود و پناه می برد به کنج خلوت و کثیف خود و می شود کلبی مذهب و اپیکوری مذهب، روزی خوشی می زند زیر دلش و می شود لذت انگار، روزی به داشته های محسوس اکتفا می کند و می شود ماتریالیست، روزی راهب کلیسا را خدا می داند، روزی با کلیسا چپ می افتد، روزی فطرت و ماوراء الطبیعه و متافیزیک را به زبالهدانی می اندازد و حلقه وین تشکیل می دهد که از دلش پوزیتیویسم و اگزیستانسیالیسم بیرون می آید و عده ای غرب زدهی جوزده هم اینجا، مطابق نعل به نعل آن، حلقه کیان تشکیل می دهند و می نشینند تئوری اصلاحات می نویسند و امروز حاصلش را درو می کنند...
اما تاریخ انبیا را نگاه کنید، کجا این اعوجاج ها در آن دیده می شود؟ کجایش در تناقض با جای دیگر است؟ چه ناسازگاری در آن است؟ چقدر انحصاری است، که در یک جامعه به درد بخور باشد و در جای دیگر نه!؟
این نظام سازگار و هدفمند و منظم فقط به خاطر این است که اینها به امر خدا بوده و امر خدا یکی است "وما امرنا الا واحده"...
و رشته ای به نام وحی هست که عقل، انسان را به عالم بالا وصل کند و نیازهای واقعی او را یادآور شود.
و این رشته هنوز هم قطع نشده که اگر روزی اینطور شود، زمین از اساس نابود خواهد شد...
امروز سر این رشته در دست ولی فقیه است و ما هستیم و صراط مستقیم ولایتپذیری...
اما ولایتپذیری چیست؟
ولایتپذیری به حرف نیست به خاطر همین قابل تعریف نیست
ولایتپذیری یعنی چشمی هست که از چشم ما معتمد تر است، اگر بگوید اینجا چیزی نیست و ما ببینیم که هست، یعنی نیست! اگر بگوید کسی دروغ نمی گوید و ما ببینیم که دروغ می گوید، یعنی نمی گوید...
ولایتپذیری یعنی دستی هست که از دست ما بالاتر است، اگر نخواهد حرفی را بزنیم و ما بخواهیم و لازم بدانیم، یعنی نباید بزنیم...
ولایتپذیری یعنی عقلی هست، ایمانی هست و تشخیصی هست که از ما بالاتر است؛
یعنی مصالح بیشتر را می بیند، اگر ما نفع یک شخص را می بینیم، او نفع یک گروه را می بیند، اگر ما نفع گروه را می بینیم، او نفع کشور را می بیند، اگر ما نفع کشور را می بینیم او نفع اسلام را می بیند...
و اینها نه حرف و احساس و نه تلقی شخصی است، که اصل دین است. و اگر این اصل را از دین حذف کنیم، چیزی از دین باقی نمی ماند. سراسر اسلام می شود، تناقض!
امام حسین(ع) برای نپذیرفتن حکومت جور، فرزند 6 ماهه به قربانگاه می برد و امام رضا ولیعهد حکومت می شود. امام علی به یک لباس کهنه قناعت می کند و امام جواد لباس فاخر به تن میکند. پیامبر به کسی که شکنبه گوسفند بر سرش می ریزد، محبت میکند ولی عده ای یهودی بنی قریظه را مقابلش سر می زنند و در چاه می اندازند.
می بینید، همه جا میشود صفین، یک طرف قرآن یک طرف علی...
و انسان سرگردان میان اینها...
ولایتپذیری هم به حرف نیست، نمی شود به حکم دین رسول الله، علی را در محراب کشت، و شد ابن ملجم و خوارج. نمی شود به اسم ولایتپذیری از امام، فحش به رهبر کنونی داد و شد هادی غفاری و امثالهم؛
نمی شود به اسم ولایتپذیری از رهبر، به احمدینژاد (که فعلاً از هرجهت مورد تایید رهبری است)، نه از روی دوستی که از روی عداوت و کینه، خنجر زد و شد قالیباف و امثالهم؛
این سلسله را بیهوده کنار هم نیاوردم، اعتقاد عمیق دارم به این تناسب. این قوس نزولی همان حلقه ای است که قوس صعودی آن، ولی فقیه و امام معصوم و رسول الله و خداست...
ولایتپذیری یعنی ولایتپذیری امام حسن(ع). که وقتی قاتل پدر هم در دستش هست، نگاه می کند به قول پدر و مولای خود، نه تشخیص خود...
ولایتپذیری یعنی ولایتپذیری حضرت ابوالفضل که می داند اگر شمشیر به دست بگیرد، خیلی چیزها عوض می شود ولی نگاه می کند به کلام برادر و مولای خود، و به یک عَلَم اکتفا می کند...
ولایتپذیری یعنی ولایتپذیری شهید همت که می داند باید به فلسطین برود ولی وقتی حرف امام و مولای خود را می شنود، از فرودگاه بر می گردد...
ولایتپذیری یعنی همان چیزی که رهبر گفت که اگر عکس مرا هم پاره کردند، شما چیزی نگویید، پس نمی شود گفت فلانی ولایتپذیر نیست، تا وقتی تصدیق رهبر پشت سر اوست... هرچند همه شواهد هم حاکی از این باشد.
غیر از این عمل کنیم، نقض غرض ما واضح است...
ولایتپذیری ما هم باید همین باشد. تا وقتی کسی در این مسیر و با این علائم حرکت کند و تصدیق رهبر هم پشت او باشد، حفظه الله! ما هم پشت اوییم...
و اگر از مسیر خارج شود و رهبر هم خروجش را تأیید کند، لعنه الله! ماهم علیه اوییم...
و این مسیر صبر می خواهد و صبر می خواهد و صبر...
خوشا آن ره سفر، که ره پوید به سر
که در این ره جداگشته بسی سرها ز تن
با داستان موسی و خضر شروع کردم، باهمان هم تمام می کنم.
بعد از اینکه موسی بر عهد سکوت نتوانست وفادار بماند و برای سومین بار آن را شکست، خضر گفت:
"هذا فِراقٌ بینی و بینکَ سَاُنَبئکَ بتاویلٍ ما لَم تَسطتع علیه صبراً..."
پ.ن1: ماه شعبان رو به پایان است و ما هنوز معنای این فراز آسمانی صلوات شعبانیه را نفهمیده ایم:
"الفلک الجاریه فی اللجج الغامره، یامن من رکبها و یغرق من ترکها، المتقدم لهم مارق والمتاخر عنهم زاهق واللازم لهم حق..."
پ.ن2: این لینک متمم این بحث است
پ.ن3: و البته این بیانات گوهر بار...