تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۷:۲۴  ، 
کد خبر : ۱۱۰۲۸۶
در سخنرانی آیت‌الله مصباح یزدی مطرح شد:

نقش نخبگان در صلاح و فساد جامعه

اشاره: در ایام اربعین حضرت سیدالشهدا علیه‌السلا‌م قرار داریم به همین مناسبت گزیده‌ای از سخنرانی آیت‌الله مصباح یزدی در شب عاشورا (09/11/85) در حسینیه شهداء قم تقدیم می‌گردد.

در تاریخ می‌بینیم کسانی که سال‌ها در راه اهل بیت نبودند توفیق پیدا می‌کنند به کاروان حسینی بپیوندند و از بهترین اصحاب سیدالشهداء(ع) بشوند و نامشان جزء اولیاء خدا ثبت بشود؛ نمونه‌اش جناب زهیر است. در مقابل، می‌بینیم کسانی را که سالیانی با خوش نامی زندگی کردند؛ حتی در رکاب امیرالمؤمنین(ع) در جنگ‌ها شمشیر زدند؛ ولی در امتحان عاشورا سقوط می‌کنند؛ همان کسانی که در کنار سیدالشهداء(ع) در جنگ صفین شمشیر می‌زدند؛ امروز می‌آیند به روی سیدالشهداء(ع) شمشیر می‌کشند. با توجه به این نکته‌ها که در طول تاریخ نمونه‌های فراوانی دارد، این سؤال مطرح میشود که چطور ممکن است کسانی با اینکه عمری را با اعمال صالح (به حسب ظاهر) گذراندند، در آخر این جور بدعاقبت می‌شوند و کسانی با اینکه راه غلطی می‌رفتند و مرتکب گناهانی می‌شدند، در آخر عمر این جور خوش عاقبت می‌شوند؟ آیا این امر اتفاقی است که لحظه‌ای حاصل می‌شود یا نه، عللی دارد؟ اگر علل و اسبابی دارد، سعی کنیم بشناسیم و با شناختن آنها بتوانیم از چیزی که موجب بدعاقبتی می‌شود خودداری کنیم و برعکس، سعی کنیم چیزهایی را به دست بیاوریم که موجب حسن عاقبت می‌شود.
چه چیزهایی موجب بدعاقبتی یا حسن عاقبت می‌شود؟ یک بعد فردی دارد و یک بعد اجتماعی. یک وقت درباره یک فرد سؤال مطرح می‌شود که چطور می‌شود یک انسانی چنین تحولی پیدا کند (گاهی تحول مثبت و گاهی تحول منفی) و یک وقت درباره یک جامعه مطرح می‌شود؛ جامعه‌ای که اسباب سعادت برایش فراهم بوده، در راه صحیحی حرکت کرده، برکاتی نصیبش شده و موجب غبطه جوامع دیگر بوده، گاهی می‌شود در یک مدت کوتاهی سیر معکوس می‌کند و سقوط می‌کند و از سعادتش محروم می‌شود. البته ماهیت سؤال یکی است، اما به خاطر اینکه نحوه بحثش مقداری با همدیگر تفاوت دارد، از جنبه فردیش باید ببینیم روح آدمیزاد چگونه است که چنین تحولات مثبت یا منفی در آن پیدا می‌شود، اما از لحاظ اجتماعی باید ببینیم چه عوامل اجتماعی موجب می‌شود یک جامعه‌ای راه صحیح در پیش بگیرد یا راه غلطی را و چطور تحول پیدا می‌کند؟ البته منظور از دفعی لحظه‌ای نیست؛ یعنی در مدت کوتاهی، تغییر ماهیت، تغییر روش و تغییر جهت بدهد.
در بُعد فردی تقریباً حاصل بحث این می شود که انسان ها دایماً در معرض تضاد ارزش با ضدارزش هستند. ما در جامعه دینی دائماً در مقام مواجهه با حرام و حلال هستیم. وقتی انسان دانست که یک کاری ضدارزش است برای اینکه به آن مبتلا نشود قبلاً خودش را آماده می‌کند که با آن عامل ضدارزش مقابله کند، مثل اینکه انسان وقتی می‌داند بناست هوا سرد بشود قبلاً لباس گرم تهیه می‌کند. این یک آمادگی قبلی است که با تلقینات و تمرینات حاصل می‌شود. این آمادگی مراتبی دارد و هر قدر ایمان انسان بیش‌تر باشد، معارف دینی در او قوی‌تر باشد، قدرت مواجهه با گناه و اجتناب از آن در او بیشتر است؛ هر قدر ایمانش ضعیف‌تر باشد کمتر می‌تواند در مواجهه با گناه خویشتنداری کند. گناهانی که انسان در زندگی با آن مواجه می‌شود از نظر کوچکی و بزرگی، شدت و ضعف مساوی نیست. معمولاً بین افراد عادی گناهان خاصی مطرح می‌شود و هر کسی در زندگی اش می‌تواند پیش بینی کند، اما یک گناهان مشکل‌تری هم هست که مبارزه با آنها خیلی سخت‌تر است و معمولاً ما درباره آنها فکر نمی‌کنیم. مثلاً کسی است که تحصیل کرده و از دانشگاه بیرون آمده است. فرض کنید لیسانس قضایی گرفته، حالا در یک حوزه قضایی استخدام می‌شود. جوان مسلمانی است و عادت دارد به رعایت احکام شرعی؛ حرام نمی‌خورد. او خودش را آماده کرده که اگر مثلاً ده هزار تومان رشوه به او پیشنهاد کردند نگیرد؛ اما شاید فکر نمی‌کرد که یک وقت ممکن است ده میلیارد به او پیشنهاد کنند. او دیگر خودش را برای این جا آماده نکرده بود. یک مرتبه با یک حادثه‌ای پیش بینی نشده مواجه می‌شود و خودش را می‌بازد؛ نمی‌تواند تحمل کند.
عکس این هم هست: گاهی انسان یک چیزهای مثبتی کسب کرده که در عمق دلش هست و گوهرهایی بسیار قیمتی است، اما مجالی پیدا نشده که ارزش این گوهرها روشن بشود و معلوم شود که این گوهر چقدر کارآیی دارد؛ بهترین مثالش «عشق به سیدالشهداء(ع)» است. همه ما از دوران کودکی به برکت تربیت پدران و مادران‌مان، از دوران شیرخوارگی با نام حسین (ع) آشنا شدیم. در طول زندگی ما این بذر به صورت نهالی در آمده، درخت برومندی شده و ریشه دوانده است. این عشق را نمی‌شود از وجود ما کند، اما آثارش خیلی روشن نیست که کجاها می‌تواند اثر کند. ممکن است کسی که چنین عشقی در دل دارد گاهی به وسیله عوامل خارجی مبتلا به گناهان پراکنده‌ای هم بشود. مردم هم آن گناهانش را ببینند و انسان خوبی به حسابش نیاورند. اما نمی‌دانند در عمق دلش چه کیمیایی وجود دارد و چه کارهایی از آن می‌آید؛ مثل مرحوم طیب (خدا ان‌شاءالله درجاتش را عالی‌تر کند.) بنابراین نتیجه‌ای که از این قسمت بحث گرفتیم این است که سعی کنیم از یک طرف دائماً ایمان‌مان را تقویت کنیم و آن رادر درون خود زنده نگه داریم. همین مراسم عزاداری که هر سال (بلکه هر هفته یا هر روز) برگزار می کنیم، آن درخت عشق حسینی را بارور و شاداب می‌کند و نمی‌گذارد که آن عشق بخشکد و از اثر بیفتد. آن وقتی ظهور می‌کند. که به او می‌گویند: بگو من این کار را برای پول کردم، می‌گوید: نه، این کار را برای امام حسین(ع) کردم و امام حسین(ع) با پول معامله نمی‌شود. معلوم می‌شود آن عشق حسینی که در دل طیب هست، چه کیمیایی است. مردم آثار و اعمال دیگری از او می‌دیدند و فکر نمی‌کردند همچون گوهری داشته باشد. آن وقت جایی می‌رسد که باید ظهور بکند. معلوم می‌شود این چه کیمیایی است. حاضر می‌شود به دار کشیده بشود، اما به امام حسین (ع) لطمه نخورد و بدنامی برای عزای سیدالشهداء(ع) پیش نیاید. ما باید سعی کنیم از یک طرف این ایمان، این عشق و این محبت را در دل خودمان تقویت کنیم و زنده نگه داریم تا همیشه -هم در دنیا و هم در آخرت- به درد ما بخورد، و از یک طرف باید مواظب باشیم که اگر صفات زشتی در اعماق دل‌مان هست، سعی کنیم زودتر معالجه‌اش کنیم؛ این مثل یک غده سرطانی در دل ما می‌ماند. یک وقت که نیشتر به آن می‌خورد، منفجر می‌شود و گندش فضا را می‌گیرد. هیچ کس باور نمی‌کرد انسانی این همه تعفن در درون روحش باشد، اما آن وقتی که وقت اثرش شد و ظاهر شد، معلوم می‌شود عجب باطن کثیفی داشته است. قابیل به خاطر حسد، برادرش را کشت. قرآن شریف می‌فرماید آن کسانی که دعوت انبیا را قبول نمی‌کنند یا وصایت اوصیا را قبول نمی‌کنند برای حسد است «ا‡َم­ یَح­سُدُونَ النَّاسَ عَلی‌ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِن­ فَض­لِه.» بسیاری از شخصیت‌ها بودند که اگر حسد نداشتند زود دعوت انبیا را قبول می‌کردند، ولی حسد مانع می‌شد. اگر انسان احساس کرد که یک چیزکی در درونش به نام حسد و حرص و کینه‌توزی هست، سعی کند این را معالجه کند و الّا این آتش زیر خاکستر یک وقتی روشن می‌شود. آن وقت، انسان بدعاقبت می‌شود؛ این بدعاقبتی ریشه‌اش از اول بود، منتها آتش زیر خاکستر بود.
اما در بُعد اجتماعی؛ چطور می‌شود جامعه‌ای با این که عوامل کمال و سعادت در آن بوده سقوط می‌کند؛ سقوطی تقریباً دفعی در یک مدت کوتاه؟
مثال‌های زیادی دارد؛ اما مثالی که بیشتر به ما مربوط است، سقوط جامعه اسلامی بعد از رحلت پیغمبر اکرم (ص) است. بعد از رحلت پیغمبر اکرم(ص) طولی نکشید که ارزش‌های والای انسانی که در جامعه مطرح شده بود و چون گل‌هایی در صحرای عربستان روییده و عالم را متحیر کرده بود، پژمرد و فسادهای جاهلی و ارزش‌های غلطش دوباره زنده شد. چطور شد؟ اصولاً تحولات اجتماعی بیش از هر چیز مرهون نخبگان جامعه است (می‌گویم بیش از هر چیز، برای اینکه تحولات اجتماعی عوامل بسیار متعددی دارد. از عوامل طبیعی گرفته تا عوامل اقتصادی، عوامل فرهنگی، سیاسی، نظامی و علمی. ولی کیفیت تأثیر این عوامل که موجب تحول در یک جامعه بشود متفاوت است)؛ یعنی مردم همه، نقش‌شان در تحولات جامعه یکسان نیست. نقش اصلی را نخبگان بازی می‌کنند. نخبگان افراد برتری در جامعه هستند که یا هوش‌شان بیشتر است، یا ثروت‌شان بیشتر است، یا قدرت‌شان بیشتر است، یا مدیریت‌شان بیشتر است و یا ویژگی‌های دیگری دارند که برتر از دیگران هستند؛ از لحاظ طبیعی یا از لحاظ بهره‌های اجتماعی. اینها می‌توانند در جامعه اثر بگذارند. گاهی تأثیرگذاری‌شان خیلی روشن و بیّن است، گاهی نه، با توطئه‌ها و نقشه کشی‌ها و کارهای زیرپرده است، ولی به هرحال نقش خودشان را در جامعه ایفا می‌کنند. به هرحال آن کسانی که در جامعه بیش از همه اثر دارند کشاورزان نیستند، کارگران نیستند، دانش‌آموزان و دانشجویان نیستند؛ آن کسانی که این ها را به کار وامی‌دارند و به حرکت‌شان جهت می‌دهند، یا یک عده ثروتمند هستند که دنبال تکاثر و برای ثروت افزایی خودشان با تجربه‌هایی که دارند و با علومی که آموخته‌اند، برنامه‌هایی طراحی می‌کنند و آرام آرام برنامه‌ها را طوری در جامعه اجرا می‌کنند که از بهره‌های مردم کاسته می‌شود و بر بهره‌های آنها افزوده می‌شود. آنها روزبه‌روز ثروتمندتر می‌شوند و مردم روزبه‌روز مشکلات‌شان بیشتر می‌شود، ولو اینکه در ظاهر هم پول بیشتری گیرشان می‌آید، اما عملاً فقیرتر می شوند. گاهی نقشه‌های فرهنگی است. برای اینکه طرفدارانی پیدا کنند، آنجایی که به اصطلاح کشوری دموکراتیک است و تابع انتخابات و را‡ی است، آنهایی که می‌خواهند به پست‌هایی برسند و احتیاج به آراء مردم دارند در آن کشوری که اکثریتش را جوان تشکیل می‌دهد، سعی می‌کنند به نحوی خواسته‌های جوان‌ها را ارضا کنند، اما این جوان چه به سرش بیاید، آن خیلی مهم نیست. او به پستش برسد، به مقامش برسد و استفاده‌اش را ببرد، حالا جوان مبتلا به مریضی شد، بیکاری شد، بی‌عاری شد، یک عنصر فلجی شد، عنصری شد که آینده‌ای نه برای خودش دارد نه برای کشورش، مبتلا به موادمخدر شد، مبتلا به الکل شد، مهم نیست. البته عکسش هم هست؛ نخبگانی هستند که حاضرند خودشان را و وجودشان را و حیات‌شان را و آبرویشان را صرف کنند برای اینکه ملتی را نجات بدهند؛ جوان‌هایشان را، زن‌هایشان را، فقرایشان را، جهالشان را. حاضرند تمام هستی‌شان را فدا کنند که اینها را نجات بدهند. بهترین نمونه‌اش هم سیدالشهداء(ع) بود «و بَذَل مُحجَته فیک لِیستَنقِذَ عِبادَک مِن الجَهالهِ و حَیرهِ الضَلاله.» بنابراین اگر جامعه‌ای تحول سریع مطلوبی پیدا کرد، حتماً نخبگان صالح و مصلحی بوده‌اند که نقشه‌های صحیحی کشیده‌اند و این تحول سریع و مطلوب را در جامعه پدید آورده‌اند. اگر بی‌سوادی در مدت کوتاهی در جامعه از بین رفت، پیداست واقعاً کسانی دلسوزانه در این راه کار کرده‌اند؛ اگر فقر در جامعه کم شد، اختلاف فقیر و غنی کم شد و در یک فرصت کوتاهی یک تحولی به نظر رسید، پیداست یک کسانی دلسوزانه و با نقشه صحیح در این راه قدم برداشته‌اند. اگر گرایش به دین در جامعه‌ای زیاد شد (همین طور که چند سال هست به برکت سیدالشهداء(ع) و به برکت اهل بیت(ع) و به برکت خون‌های شهداء در کشور ما آنچنان تحولی در جوان‌ها پیدا شده که هیچ کس - حتی خوش‌بینانه‌ترین افراد - فکر نمی‌کرد که چنین تحولی در جوان‌ها پیش بیاید) حتماً یک عامل قوی در جامعه وجود داشته است. البته عوامل غیبی و مددهای الهی را فراموش نمی‌کنیم، ولی عوامل ظاهری اش کسانی بوده‌اند که برنامه‌های خوبی در این جهت اجرا کرده‌اند تا باعث شده جوان‌ها علاقه‌شان به دین بیشتر جلب بشود.
بنده معتقدم عنایت خاصی از جانب حضرت ولی عصر(عج) هست برای اینکه جوان‌های مسلمان این قدر در دام فرهنگ غربی نیفتند و آلوده به فسادهای فرهنگی نشوند، و خدا عشق خاصی به معنویات و به اسلام و دین را در دل‌شان ایجاد کرد، ولی اسباب ظاهری هم در این جهت مؤثر هستند. به هرحال تحولات عظیم ابتدا از ناحیه نخبگان شروع می‌شود؛ آنها طراحی می‌کنند، جهت می‌دهند؛ خط می‌دهند و برنامه ریزی می‌کنند. مردمی هم که پاک و دلسوز هستند حمایت می‌کنند و به نتایج مطلوب می‌رسند. قرآن در این باره چه می‌فرماید؟ «وَ مِنَ النَّاسِ مَن­ یُع­جِبُکَ قَو­لُهُ فِی ال­حَیاه الدُّن­یا وَ یُش­هِدُ اللَّهَ عَلی‌ ما فِی قَل­بِهِ وَ هُوَ ا‡َلَدُّ ال­خِصام وَ اِذا تَوَلَّی سَعی‌ فِی ال­أَر­ضِ لِیُف­سِدَ فِیها وَ یُه­لِکَ ال­حَر­ثَ وَ النَّس­لَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ ال­فَساد وَ اِذا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ ا‡َخَذَت­هُ ال­عِزَّهُ بِال­اِث­مِ فَحَس­بُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئ­سَ ال­مِهادُ وَ مِنَ النَّاسِ مَن­ یَش­رِی نَف­سَهُ اب­تِغاءَ مَر­ضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَوُِفٌ بِال­عِبادِ؛» قرآن در اینجا اشاره می‌فرماید به دو گروه از نخبگان. می‌گوید یک دسته از مردم هستند که وقتی سخن می‌گویند آنقدر زیبا حرف می‌زنند (با ادبیاتی که متناسب با زمان و دنیاپسند است) که حتی تو هم تحت تأثیر زیبایی کلام آنها قرار می‌گیری و سخن گفتن آنها مایه اعجاب تو می‌شود. وقتی سخن می‌گوید، اظهار دلسوزی برای مردم می‌کند، و از خیرخواهی برای مردم می‌گوید، همه تعجب می‌کنند که چقدر قشنگ دردها را میفهمد و دواها را می‌شناسد! چقدر انسان دلسوز و مهربانی است؛ چقدر می‌خواهد به جامعه خدمت بکند! در حالی که این انسان با این سخنان فریبنده‌اش نه تنها دشمن است که از سرسخت‌ترین دشمنان است. وقتی سخن می‌گوید، برای اینکه شما مطمئن شوید و حرف‌هایش را باور کنید، قسم هم می‌خورد و می‌گوید خدا شاهد است اینهایی که من می‌گویم عین آن چیزی است که در دلم است و من دلم برای شما می‌سوزد و خیر شما را می‌خواهم؛ در حالی که از سرسخت‌ترین دشمنان شماست! پس یکی از ویژگی‌های این گروه آن است که منافق و دورو هستند؛ خوش زبان ولی بددل و بد طینت.
صفت دوم‌شان این است که وقتی مردم هم فریبش را خوردند و او به یک مقامی رسید، فقط فکر منفعت خودش است. و این رسیدن به منافع خودش، موجب می‌شود به دیگران ضرر بخورد؛ منابع اقتصادی‌شان از بین برود، کشاورزی‌شان یا منابع اقتصادی دیگرشان. «حَر­ثَ الدنیا» همه کالاهای دنیا و وسایل بهره‌مندی در دنیا را شامل می‌شود. او احتیاج به را‡ی جوان‌ها دارد که یک جوری اینها را جذب کند، گول‌شان بزند تا به او را‡ی بدهند. بعد اگر اینها فاسد شدند، مبتلا به مواد مخدر شدند، به شب نشینی‌های مضر عادت کردند، و چیزهای دیگری که گفتنش لطفی ندارد، او باکی ندارد از این‌که هر فسادی در جامعه پیدا شود.
صفت سوم: آن‌ها عبارت از غرور و تکبری است که اگر کسی از آنها انتقاد کند، هیچ حاضر نیستند بپذیرند. اگر کسانی در مقام موعظه برآیند و بگویند از خدا بترس، دست از این کارها بردار و این‌قدر به مردم ضرر نزن، به فکر آینده جامعه باش و به فکر احکام خدا باش، آنچنان با اینها برخورد می‌کند که «حالا کار من به جایی رسیده که شما به من نصیحت کنید؟ من خودم استاد شما هستم. من خودم چنین و چنان هستم. الان حسابت را می‌رسم. شماها تحریک شده و چنین و چنان هستید!» چنین کسی «حَس­بُهُ جَهَنَّم» است. چیزی که به درد او می‌خورد و برای او کافی است، جهنم است. هیچ دوایی جز این ندارد. به قول قرآن «وَ لَبِئ­سَ ال­مِهاد؛» یعنی بد بستری است آنچه برای او فراهم شده، در حالی که خودش غافل است.
یکی از ابزارهایی که این گروه از آن بهره می‌برند تبلیغات است؛ «مِنَ النَّاسِ مَن­ یُع­جِبُکَ قَو­لُهُ فِی ال­حَیاهِِ الدُّن­یا» سعی می‌کنند خیلی قشنگ حرف بزنند، شعر بگویند و ادبی صحبت کنند تا مردم مجذوب سخنان‌شان بشوند. امروز سخن گفتن زیبا، وسایل دیگری هم دارد: مقالات زیبا نوشته شود، کسانی استخدام شوند که برایشان مقاله بنویسند، مجله تهیه کنند، کتاب بنویسند، نقاشی کنند و چیزهای دیگری که هما ما کم و بیش می‌دانیم. اینها باعث می‌شود که مردم تحت تأثیر این تبلیغات قرار بگیرند؛ در صورتی که این تبلیغات هیچ کدامش واقعیت ندارد. این اظهار دلسوزی‌ها دروغ است. او فقط منافع خودش را می‌خواهد و نسبت به مردم سرسخت‌ترین دشمنان است، ولی در ظاهر خیلی زاهد و پارسا و دوستدار و خیرخواه مردم نشان می‌دهد. مردم هم از روی نجابت خودشان، یا به دلیل جهالت خودشان تحت تأثیر واقع می‌شوند؛ آنهایی که جاهل اند زود فریب می‌خورند و آنهایی هم که نجیب هستند، گذشت می‌کنند، بزرگوارانه از کنارش رد می‌شوند و باورشان هم نمی‌شود. این مسأله‌ای است که قبل از این که ما آدمیزادها روی زمین بیاییم در مواجهه حضرت آدم و چرا با شیطان وجود داشته و مؤثر بوده است.
اگر چنین کسانی در جامعه پیدا شدند، چه باید کرد؟ قرآن اینها را برای چه می‌فرماید؟ درس جامعه‌شناسی می‌دهد یا می‌خواهد به من و شما هشدار دهد که مواظب باشید؟ چرا که این مسایل در هر اجتماعی ممکن است پیش بیاید. گول هر سخنی را نخورید؛ حتی قسم‌هایی که می‌خورند را به آسانی باور نکنید. آثار عملی‌اش را ببینید که چه اندازه راست می‌گویند. و... خوب حالا اگر این شرایط پیدا شد، چنانکه در زمان سیدالشهداء(ع) پیدا شد (از یک زمانی شروع شد، اوجش زمان معاویه بود و نهایت اوجش زمان یزید بود) چه باید کرد؟ گروه دیگری از نخبگان می‌توانند اینها را علاج کنند؛ «وَ مِنَ النَّاسِ مَن­ یَش­رِی نَف­سَهُ اب­تِغاءَ مَر­ضاتِ اللَّه؛» آن نخبگانی می‌توانند علاج اینها را بکنند که خودشان را به خدا بفروشند؛ در زندگی جز رضایت خدا هیچ مطلوبی نداشته باشند. اگر چنین کسانی پیدا شدند، هم می‌توانند مشت آنها را باز کنند؛ هم می‌توانند مردم را هدایت کنند و با رفتارشان اثبات کنند که روش ما حق است. در مقام عمل نشان بدهند که ما رفتارمان برخاسته از این باورها و مطابق این ارزش‌هاست. ما چیزی برای خودمان نمی‌خواهیم و زندگی‌مان را هم وقف خدا و بندگان خدا کرده‌ایم و حاضریم جان‌مان را هم برای خدا بدهیم. اگر اینها پیدا شدند، می‌توانند در مقابل آنها قد علم کنند و فساد آنها را برطرف کنند و قدمی برای اسلام در جامعه بردارند؛ نمونه بارزش سیدالشهداء(ع) بود. البته مفسرین گفته‌اند شأن نزول این آیه درباره امیرالمؤمنین(ع) است که در لیله المبیت بر بستر پیغمبر(ص) خوابیدند، اما به فرض اینکه شأن نزول هم این باشد همه می‌دانیم که آیات قرآن منحصر به مورد نزول نیست و مضامینش در هر زمانی می‌تواند مصداق داشته باشد؛ آن روز مصداقش علی(ع) بود، بعد مصداقش سیدالشهداء(ع) شد و یک روزی هم مصادیقش کسانی بودند که این انقلاب را به پا کردند و پرچم اسلام را از نو برافراشتند. ولی همانطور که با نهضت پیغمبر(ص)، کار دنیا تمام نشد و بعد فسادهایی ظاهر شد، هیچ ضمانتی هم ندارد که بعد از این انقلاب فسادی ظاهر نشود. چقدر از رحلت پیغمبر(ص) گذشته بود که زمینه‌های فساد در جامعه پدید آمد؟ شهادت ابی عبدالله(ع) چند سال بعد از رحلت پیغمبر(ص) بود؟ بنابراین وقتی کسی مصداق «مَن­ یَش­رِی نَف­سَهُ اب­تِغاءَ مَر­ضاتِ اللَّه» می‌شود همه به برکت این که خودش را به خدا بفروشد و جز رضای خدا چیزی نخواهد، در این صورت، می‌تواند با مفاسد اجتماعی مبارزه کند و دین خدا را زنده نماید. همه می‌توانند این کار را بکنند؛ هر کسی در موقعیت خودش، متناسب با موقعیت اجتماعی‌اش و به اندازه بهره وجودی‌اش؛ حتی در کوتاه مدت هم انسان می‌تواند تجربه کند. می‌توانید مدت یک سال بنا بگذارید که در این سال کاری که می‌کنید فقط برای خدا بکنید؛ برای دلتان نباشد، برای پسرتان نباشد، برای خویش و قوم‌ها و همسایه‌هایتان نباشد، برای همشهری‌هایتان نباشد؛ هر حرکتی که می‌کنید برای این باشد که خدا راضی باشد. ببینید چه عزتی پیدا می‌کنید و چه تأثیری می‌توانید در جامعه ببخشید؟ حالا آن کسی که از اول تا آخر عمرش جز برای خدا حرکت نکرده، چنین کسی چقدر می‌تواند عزیز باشد و چقدر می‌تواند در جامعه اثر بگذارد؟ مصداق اتمّش سیدالشهداء(ع) بود. مصادیق نازل‌ترش هم کسانی است که در مکتب سیدالشهداء پرورش پیدا کردند و راه او را دنبال کردند. هر کسی به اندازه توان خودش. بنده عقیده‌ام این است که یک مصداق بیّنش در زمان ما حضرت امام(رضوان الله علیه) بود و سپس جانشین شایسته ایشان رهبر معظم است که خدا ان‌شاءالله به برکت سیدالشهداء(ع) بر طول عمر و سلامت و عافیت و عزت و توفیقات و تأییدات ایشان بیافزاید، و یکی از مصادیقش این حزب الله لبنان است، مخصوصاً شخص رهبرشان، این مرد الهی، آقای «سیدحسن نصرالله.» بنده عقیده‌ام این است که ایشان یکی از کسانی است که مورد عنایت خاص ولی عصر(عج) است. ما هم از خدا درخواست می‌کنیم که به خود ما هم توفیق بدهد که در این مسیر قدم برداریم و لااقل بخشی از حیات خودمان و امکانات را برای رضای خدا و ترویج دین خدا و مبارزه با بدعت‌ها صرف کنیم.رزه با بدعت‌ها صرف کنیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات