* توجه به فلسفه ملاصدرا از طرف امام خمینی زمانی بود که در حوزه کتاب ایشان را نجس می دانستند و حتی رفت و آمد با کسانی که ملا را قبول داشتند نادرست شمرده می شد. اما پس از گذر زمان اکنون شاهد آن هستیم که این فلسفه جا افتاده و ترویج می شود و حتی برای آن کنگره برگزار می شود. امام چه دیدی راجع به این فلسفه داشتند و نقش ایشان در تحولات چه بود؟
** حضرت امام خمینی چه در فلسفه اشراق و چه در فلسفه مشاء یا بوعلی صاحب نظر بودند و در هر کدام حرف و نظر تازه دارند. اما اساساً گرایش ایشان به اشراق بیشتر از گرایش به فلسفه و مکتب مشاء است. ملاصدرا در کتاب اسفار یک نحو تقارب و امتزاج بین مشاء و اشراق برقرار کرده و معجونی ساخته که به حقایق خیلی نزدیک شده است. در اسفار اربعه ای که تنظیم کرده نسبت به خداشناسی و خداباوری و رسیدن به حقایق هستی و نیز رسیدن به واقعیت عبودیت و بندگی و نسبت به خدا و مسئله شناخت مطالب ویژه ای دارد. برهمین اساس می بینیم آنهایی که مشرب اشراقشان بر مشرب مشاء می چربد علاقه ویژه ای به فلسفه ملاصدرا دارند.
امام نیز از این جمله بود. ایشان به حدی بر فلسفه ملاصدرا مسلط بود که از بعضی شنیده بودم زمانی که در قم درس می گفتند شاگردهای اولیه ایشان به این نتیجه رسیده بودند که ملاصدرا خودش به این خوبی نمی توانست مطالب را بیان کند. از جمله این افراد می توان به دکتر مهدی حائری یزدی فرزند مرحوم آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری اشاره کرد. گاهی انسان ممکن است اصطلاحات عرفانی را به خوبی بلد باشد یعنی به عرفان نظری کاملاً مسلط باشد اما از عرفان عملی که همان سیر و سلوک است حظی چندان نداشته باشد. این باعث می شود که آن عرفان نظری هم نمود پیدا نکند. اما امام در عرفان عملی و سیر و سلوک نیز تبحر داشت. کسی که تبحر داشته باشد می تواند به واقعیت نزدیک تر شود.
امام این خصوصیت را داشت. ایشان از فلسفه ملاصدرا حرف های بالاتری می زد. علاقه خاصی به محی الدین عربی و به مسلک او داشت. سابق براین فقها به عرفا خوش بین نبودند. زیرا عرفا برحسب ظاهر حرف هایی می زدند که فقها می گفتند اینها کفر است. مثل وحدت وجود و موجود. که فقها می گفتند منافات با توحید دارد و به معنای انکار توحید است. در حالی که عرفا بر آن بودند که عالی ترین مراتب توحید چنین است. امام تحول عظیمی به راه انداخت یعنی مسئله ایمان را جلوه داد و آمیخته با آیات و روایات کرد و آن را با معارف دینی عجین کرد. در حالی که عرفان جدای از معارف دینی بود.
پس از این آمیختگی حیثیتی شد که کسی دیگر نمی توانست ایراد بگیرد. ایشان در عین حال یک فقیه بسیار بزرگ بود. اعلم بودند، اصولی بودند، متکلم بودند، با این ابزار وارد عرفان شده و لذا در آن موفق شدند. تحول و کار عظیم دیگری که صورت گرفت و به نظر من کار برجسته ای بود؛ اینکه عرفا گوشه گیر بودند و منزوی از خلق. امام با عرفان آمد انقلاب کرد، حکومت تشکیل داد. با بزرگترین قدرت های جهانی درگیر شد تا آخر حرف خود را زد و ایستادگی کرد و تحول ایجاد کرد.
همان عارفی که در سیر و سلوک عملی و عرفان نظری درجه یک بود با استعمار و استعمارگران در ظرف این ۱۴، ۱۵ سال درگیر و پیروز شد و حکومت اسلامی تشکیل داد و نشان داد که سیاست جدای از عرفان نیست. برخلاف این برداشت غلطی که هر کس وارد عرفان می شود نباید وارد سیاست بشود یا اینکه از فقها اگر وارد عرفان شدند نباید به او نزدیک شد. امام سیاست و عرفان و فقه و فلسفه را به یکدیگر نزدیک کرد و نشان داد با یکدیگر تغایر و منافات ندارند و از هرکدام این علوم در جایش باید استفاده کرد.
* ولی امام گهگاه گریزی به فلسفه یونان و ارسطو داشته و آن را نقد کرده اند و نیز جملاتی دارند که فلسفه یونان ربطی به اسلام ندارد.
** آنها که شاگردهای امام بودند و مبانی ایشان را داشتند روش شان کاملاً جدید بود. نه روش ارسطو را به تنهایی می پذیرفتند و نه به کلی آن را انکار کرده اند. یکسری از مسائلی که ارسطو مطرح کرده واقعیات غیرقابل انکار است.
اما هرچه هم گفت نمی توان گوش کرد. پس معجونی به وجود آمد از فلسفه بوعلی، اشراق و ملاصدرا البته خود صدرالمتالهین این تقارب را ایجاد کرده بود. امام اسفار را تکمیل و نقص های این معجون را برطرف کرد. به نحوی که می توانیم بگوییم این فلسفه جدید امتیاز خاصی نسبت به دیگران دارد. این شامل متقن ترین آرا نسبت به معارف اسلامی و خداشناسی بود و آرای پیشین را نیز روشن تر و مستحکم تر ساخت. من اعتقاد دارم امام بحق بنیانگذار این فلسفه اسلامی است.
* با توجه به اینکه اصول فقه ما بر فلسفه ارسطویی بنا شده در حالی که امام به آن نقد داشته اند نوآوری های امام در مبانی فقه چه بوده است؟
** امام در نگاهش به فقه هیچ گاه فلسفه را مخلوط نمی کرد و نگاه او نگاه عرفی بود. فقه فلسفه عملی اسلام است. یعنی فقه متکفل است به بیان احکام و قوانینی در آنچه مورد ابتلای افراد جامعه است به طور روزمره. زمانی برای حل مسائل فردی فقه می نویسیم و به فکر جامعه نیستیم. مشکلات جامعه را نمی شناسیم. طبیعتاً چیزی که می نویسیم نمی تواند مشکلات جامعه را حل کند. روش امام عکس این بود. اول جامعه را می دید، بعد وارد فقه می شد. لذا نظر به عمق مشکلات جامعه داشت.
از سوی دیگر امام معتقد بود اسلام دینی جهانی است و از حیث جغرافیا و زمان محدود به مکان و زمانی خاص نیست و از گستردگی برخوردار است. پس یک مجتهد نمی تواند در طرز تفکرش برای احکام دینی از عینک ایران یا جزیره العرب نگاه کند. اسلام فوق این مرزها است و احکام به نحوی باید باشد که این دین را در اروپا، آسیا و همه جهان بتوان پیاده کرد. اگر با این دید وارد فقه شویم و عناصر زمان و مکان را در اجتهاد خود دخالت دهیم مسلماً دید ما تفاوت خواهد داشت. به همین جهت این دید را می توان از بزرگترین تحولاتی دانست که در فقه انجام شد. ایشان اعتقادشان این بود که اسلام سیستم حکومتی و نظام حکومتی دارد.
برخلاف بعضی ادیان که می توان در هر سیستمی آنها را پیاده کرد. اسلام سیستم مخصوصی برای حکومت دارد و قائل است به حکومت قانون بر مردم. اسلام نظرش این است که هیچ گاه فرد حکومت نمی کند. قانون اسلام است که بر مردم حاکم است و قانونگذار خداست و بالطبع حاکم اصلی او است. در جامعه اسلامی، افراد مجری قانون اند همان طور که خود پیامبر(ص) بود.
حال اگر با این دید نگاه کنیم و بگوییم حکومت جزء احکام اولیه است و اسلام نظام حکومتی دارد آیا می شود فقه جدای از حکومت باشد و به مسائل فردی محدود شود؟ مقرراتی که در فقه ما مطرح است حکومتی است و نه فردی. این مسائل خیلی مهمی است که مبنا هستند و گاهی می بینیم با این نظر در موقع فتوا مسئله عوض می شود و فتواها به گونه ای دیگر صادر میشوند.
* این گفته امام که اجتهاد مصطلح در حوزه ها برای حکومت مناسب نیست ناظر بر همین مسئله است؟
یعنی فقها زمان و مکان یا اوضاع جامعه را درنظر نمی گرفتند و فقط براساس ادله تصمیم می گرفتند. مسلماً اگر بنده با آگاهی به ادله نگاه کنم برداشت من از آیه و روایت فرق خواهد داشت با کسی که از جامعه باخبر است. اجتهاد مصطلح اجتهاد سنتی است. امام معتقد بود فقه، فقه سنتی جواهری است اما اجتهاد اجتهاد پویا است. پویایی در اجتهاد یعنی باید همیشه حرکت اصلاحی داشته باشیم یعنی با دید باز به مسائل اسلام نگاه کنیم. اما وقتی ما معتقدیم اسلام هیچ وقت به بن بست نمی رسد و همه مشکلات را بیان می کند این متضمن این است که تمام مسائل جامعه را بدانیم.
موضوعشناسی مسئله مهمی است. شاید موضوعی به بنده مربوط نباشد پس باید به کارشناس مربوط به آن فن رجوع کنم. گاهی یک موضوع را روانشناس باید تشخیص دهد یا جامعه شناس، یا پزشک، یا فیزیولوژیست و حتی اقتصاددان نظر بدهد. فقیه در موضوع شناسی باید از کارشناسان علوم مختلف کمک بگیرد. پس از توضیحات آنان اظهارنظر کند. و در اظهار نظر خود از همان ادله ای که از فقه دارد با ابزار کتاب و سنت و عقل و اجماع استفاده کند. این اجتهاد پویاست و جامعه با کمک چنین اجتهادی به بن بست نمیرسد.
* از فتاوی امام که نو و جدید بود مسئله حضور زن در انتخابات و تظاهرات بود که از ضروریات اسلام خوانده شد و ایشان گقته بودند برای این امر کسب اجازه از همسر با پدر لازم نیست. اما الان با گذر زمان میبینیم حضور بانوان در فعالیتهای اجتماعی همچنان مستلزم کسب اجازه از دیگران است. نظرتان چیست؟
** در کل وظیفه همه اشخاص است که در مسائل اجتماعی شرکت و حضور داشته باشند. وقتی حضرت میفرمایند «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته» کل را خطاب میکنند. منظور فقط مردها نیست. مخاطب کل انسانها هستند اعم از زن و مرد. مسئله حضور در انتخابات مسئله واجبی است که همه سرنوشت خود را بتوانند تعیین کنند و وظیفه دارند حضور فعال در سرنوشت خود داشته باشند. وقتی چیزی وظیفه شد نه اجازه از پدر میخواهد و نه شوهر مثل نماز یا فلان تکلیف که واجب است و اجازه نمیخواهد. مشارکت در امر حاکمیت نیز همینگونه است.
* از دیگر نوآوریهای ایشان در احکام فقهی بگویید؟
** نوآوریهای امام به طور عمده در مبانی است و مهم نیز همان است. وقتی تئوری داشته باشیم آن را با خیلی از موارد میتوانیم تطبیق دهیم. ایشان چند مسئله را هم عملی کردند. یکی مسئله شطرنج بود. قبلاً میگفتند حتی اگر همراه با برد و باخت نباشد حرام است که امام به اعتبار زمان و مکان گفتند امروز شطرنج در جهان هم برای ورزش فکری استفاده میشود و هم برای قماربازی، پس دو جهت دارد. اگر اینطور شد دیگر نمیتوان گفت حرام است باید گفت استفاده حرام از آن نکنید. پس کلیت مسئله مباح است.
مسئله دیگر موسیقی و غناست که بحث مهمی است که با آن مواجهیم. باید گفت کل جهان موسیقی است. طبیعت موسیقی است. قرآن مجید و اوزان آیات آن موسیقیاند، موسیقی یعنی چه؟ موسیقی ترجمه یونانی غناست به معنای صدای موزون. آهسته کردن، بلند کردن یا کشاندن صدا. بهترین آلت موسیقی حنجره انسان است. صدای آبشارها، برگ درختان، پرندگانی که میخوانند بهترین انواع موسیقیاند. اسلام نمیتواند امری که نیکوست و هیچ مفسدهای ندارد بگوید حرام است.
حرام آن امری است که دنبالهاش مفسده دارد. اگر روایات را بررسی کنیم میبینیم این حرمت به خاطر مقارناتش هست. مثلاً جلساتی که در زمان بنیامیه و بنیعباس بود، رقص و شربخمر، زنا و اختلاط زن و مردم هم در کنارش بود و معاصی جنسی همراه با موسیقی انجام میشد و در کنار آن. به خاطر این مقارنات روایات موسیقی را نهی کردهاند. از طرفی هم داریم «اقروا القرآن بصوت الحسن» با صدای نیکو قرآن بخوانید. یا در عروسی و اعیاد میتوانید غنا بخوانید یعنی همان موسیقی و صدای موزون.
صدای موزون انسان را از یاد خدا خارج نمیکند مگر اینکه با چیزهای دیگر مقرون شود. مثلاً اگر با صدای نیکویی اشعار حافظ را بخوانیم این بیدارکننده است. یکسری اشعار هم هست که باعث انحراف میشود. آنها بدون موسیقی هم بد است. وقتی حضرت میفرماید قرآن را با صدای خوب بخوانید یا در عروسی خواندن عیب ندارد معلوم میشود حرمت آن به علت مقارنات است امام با شجاعت تمام فرمود اینها اشکال ندارد مگر آنکه به تغییر حالت انسان منجر شود. بعضی موسیقیها انسان را خوابآلود میکنند، برخی خندهدارند، برخی حالت انسان را به نوعی تغییر میدهند که گویی شرب مسکر کرده و مست شده است.
این نوعِ اخیر بد است اما اگر موسیقی آرامشبخش باشد و کسی که بیخوابی دارد از آن استفاده کند حکم دارو دارد. آیا اگر حکم دارو داشت حرام است؟ مسلماً احکام اسلام تابع مفاسد و مصالح است. ما تابع حسن و قبح عقلی هستیم. میگوییم چیزی که از طرف قانونگذار اسلام طرح میشود حسنش در خود فعل است. نیکوست قبل از آنکه واجب شود و امر ناپسند، ناپسند است قبل از اینکه اسلام نهی کند. یعنی افعال انسان دارای ارزشهای ذاتی هستند و براساس این ارزشهای ذاتی قانونگذار وجوب و حرمت تعیین میکند.
امام هم این را به خوبی تشخیص داده و مطرح کرده بودند. اما اساس تحول همچنان باید گفت همان نوآوری در مبانی است که عناصر اساسیاند و امیدواریم حوزههای علمیه از این مبنای امام پیروی کنند. که تحول عظیمی در عالم فقه پدید میآید.
* امام در یکی دو دهه اخیر عمر خود مسئله اسلام آمریکایی را بارها مطرح کردهاند و گفته بودند در جامعه رواج دارد و در حوزهها نیز رسوخ کرده و معتقد بودند از حوزه جامعه و آموزههای خود باید آن را پاک کنیم. واژه اسلام آمریکایی نشاندهنده یک جریان است. درباره آن چه توضیحی دارید و آیا در زمینه پاکسازی این نگرش تلاشی انجام میگیرد؟
** امام اسلام ناب محمدی را مطرح کرده بودند که اسلام حقیقی بود. همان اسلام حسینی و اسلام علوی و بنده میخواهم عرض کنم همان اسلام خمینی. همه اینها حقیقت اسلام را بیان کردهاند. این اسلام همان است که کتاب و سنت آن را میگوید، همان که قرآن آن را میگوید، آنکه ذات باری تعالی آن را میگوید. آنکه ذات انسان آن را میپذیرد و فطرت انسان آن را میگوید.
آمریکا به عنوان سمبل شیطان بزرگ و سمبل انحراف مطرح شده است. حالا اگر اسلامی داشته باشیم همراه با دید انحرافی به آن اسلام آمریکایی میگوییم. حال آنکه اسلام دین روشنی است و نباید مسائل انحرافی، خرافی و مسائلی که خلاف عقل سلیم و فطرت است با آن مخلوط شود. اینها اسلام آمریکایی هستند.