تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۸۸ - ۱۰:۴۷  ، 
کد خبر : ۱۱۰۷۹۵

سقوط‌ در دام‌ بهائیت‌ ‌


 وزیر همایون، اواخر‌ عمر (دوران ورشکستگی‌ سیاسی) به‌ قول‌ بامداد: «انحراف‌ عقیده‌ مذهبی» یافت1، یعنی‌ «بابی‌ شد و ترتیبات‌ دیگری‌ در زندگانی‌ او به‌ وجود آمد و به‌ صورت‌ خیلی‌ عبرت‌ آور و تأ‌سف‌ انگیز درگذشت» 2 و کارش‌ (در پریشان‌ حالی‌) به‌ آنجا کشید که‌ حتی‌ قبرش‌ بر بازماندگان‌ مخفی‌ ماند.‌
قرائن تاریخی، حاکی‌ است‌ که‌ تمسّک‌ وی‌ به‌ عباس‌ افندی3 (پیشوای بهائیت) روی‌ ایمان‌ نبود و انگیزه‌ سیاسی‌ داشت. آیتی‌، مبلغ بهائی که از آن‌ فرقه‌ برگشت، می‌نویسد: «پوشیده‌ نماند که‌ چون‌ در تمام‌ ادوار بهائیت، یک‌ نفر قائم‌ مقام‌ وزیر همایون... بود که‌ بر اثر جنون‌ خمری‌ و اغتشاش‌ حواس، بهائی‌ شد و بهائی‌ شدنِ‌ او هم‌ با آن‌ جنون، از روی‌ عقیده‌ مذهبی‌ نبود، بلکه‌ بر اثر اشتباهات‌ سیاسی‌ بود، لهذا لازم‌ دانستم‌ که‌ شرح‌ حال‌ او را مختصری‌ اشاره‌ کنم... چه، شرح‌ بهائی‌ شدنِ‌ قائم‌ مقام‌ مذکور نزد نگارنده‌ است. حتی‌ الواحش‌ کلاًّ‌ نزد من‌ است‌ و من‌ خود واسطه‌ آنها بوده‌ام‌ و احدی‌ به‌ قدر بنده‌ از حالات‌ او آگاهی‌ ندارد. حتی‌ عبدالبهاء یکی‌ از فتوحات‌ مهمّه‌ مرا تبلیغ‌ این‌ وزیر قلمداد نموده‌ بود که‌ در مدت‌ هشتاد سال‌ هیچ‌ مبلّغی‌ نتوانست‌ یک‌ نفر وزیر را به‌ دام‌ بهائیت‌ بیندازد4 و از بس‌ در بهائی‌ شدن‌ او کیف‌ کرده‌ بود، در لوحی‌ که‌ به‌ عربی‌ برایم‌ فرستاده‌ می‌گوید: الهی، الهی، ان‌ عبدالحسین‌ قَد نادی‌ اهلَ‌ المشرقین‌ و ذَکرَ‌ بِذِکرِک‌ مَلَاء الخافِقَین...» .‌
آیتی سپس از درماندگی سیاسی وزیر همایون در مشروطه دوم [به علت همکاریش با محمدعلی شاه] و تلاش وی جهت ابقای مقام سیاسی پیشین در رژیم نوین مشروطه سخن گفته و توضیح می‌دهد که: روی این جهت، در زمان حکومت وزیر همایون بر اراک، «بهائیان آنجا دامی گسترده... توسط حاجی مونس درویش توانستند ذهنش را مشوب کرده به این اشتباه کاری خود [مبنی بر تبلیغ هم‌عنانی مشروطه با بهائیت] ترتیب اثر داده او را متیقن به بهائی بودن رؤسای مشروطه کنند و چون این تخم را در ارض وجودش کاشته بودند، پس از معزولی از... [اراک] و ورود به کاشان دوازده شبانه‌روز... در مزرعه حسکو که ملک خودش بود با نگارنده به سر برده، از بس او را از اوضاع تهران خائف و به وساطت باقراوف و ورقا و کلیه بهائیان تهران امیدوار دیدم و کاملاً آثار جنون از حرکات و سکناتش مشاهده کردم. خلاف رأفت و انسانیت دانستم که او را بار دیگر نومید و افسرده کرده بگویم همه این حرفها دروغ و حقه‌بازی است. بعلاوه، صلاح خود را هم نمی‌دانستم که بی‌مقدمه خویش را طرف هجوم و حمله... [بهائیان] قرار دهم.
لذا با او معاشرت‌ کرده‌ تا بر اثر معاشرت‌ با نگارنده‌ امیدش‌ تأ‌یید شد و از من‌ درخواست‌ توصیه‌ بر سر سپهسالار [تنکابنی، فاتح‌ تهران‌ در مشروطه‌ دوم] و سردار اسعد [بختیاری، دیگر فاتحِ‌ تهران] می‌کرد و من‌ در دل‌ بر او می‌خندیدم‌ که‌ گمان‌ می‌کند مکاتبه‌ دائمی‌ بین‌ من‌ و آن‌ آقایان‌ مستمرّ‌ است، ولی‌ صورتاً‌ امیدوارش‌ می‌کردم‌ و به‌ کجدار و مریز گذرانیده‌ بالاخره‌ روانه‌ تهرانش‌ کردم....
‌اما پس‌ از ورود به‌ طهران‌ بهائیان‌ چه‌ کردند؟ از عکا تا طهران، از عبدالبهاء تا حاج‌ غلامعلی‌ مبلّغ‌ کاشانی، به‌ هر اسم‌ و رسم‌ توانستند گوش‌ او را بریدند و هی‌ وعده‌ فتح‌ و نصرت‌ و شفا و صحت‌ دادند تا بالاخره‌ از هستی‌ ساقطش‌ کردند و پس‌ از دو سال، جسدش‌ را به‌ خاک‌ سپرده‌ و ارثش‌ را هم‌ به‌ گور کردند و رهایش‌ نمودند» .‌5

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات