تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۸۸ - ۱۱:۱۱  ، 
کد خبر : ۱۱۲۱۶۹

مطالعات فرهنگى و پست‌مدرنیسم


عباس جان‌نثارى ـ مطالعات فرهنگی، گرایشى است که ریشه در تفکرات بنیان‌گذاران مکتب بیرمنگام دارد که در دهه 1960 با مدیریت ریچارد هوگارت در انگلستان تاسیس شد. «ای. پی. تامپسون»، «ریچارد هوگارت» و «ریموند ویلیامز» بنیان‌هاى نظرى این گرایش را پى‌ریزى کردند و بعهد‌ها نحله‌هاى گوناگون و قرائت‌هاى مختلفى از مطالعات فرهنگى در عرصه دانش انسانى در نقاط مختلف جهان صورت گرفت. مطالعات فرهنگى در مکتب بیرمنگام با چند رویکرد اصلى شناخته مى‌شود.
- از نظر علایق تحقیقى و تاثیرات نظرى شدیدا میان رشته است. - اساسا به کند و کاو در فرهنگ‌ها به عنوان محلى مى‌پردازد که قدرت و مقاومت در آن ایفاى نقش مى‌کند. - به مطالعه فرهنگ مردمى‌و «فرهنگ والا» هر دو، بها مى‌دهد. - ‌تعهدات سیاسى به دل‌مشغولى‌هاى چپ، غالبا بر موضوعات تحقیق موثرند.
«آندرو میلنر» و «جف براویت» چهار معنى اصلى از مطالعات فرهنگى استنباط کرده‌اند، مطالعاتى بین رشته‌اى یا فرا رشته‌ای، نوعى مداخله سیاسى در سایر رشته‌هاى دانشگاهی، رشته‌اى کاملا جدید که بر مبناى موضوعى جدید تعریف مى‌شود و بالاخره رشته‌اى جدید که بر مبناى پارادایم نظرى جدیدى تعریف مى‌شود مطالعات فرهنگى در تعریف اول میلنر و براویت، بعنوان مطالعاتى بین رشته‌اى و فرا رشته‌اى معرفى مى‌شود، شاید به دلیل آنکه مطالعات فرهنگى از منابع فکرى گوناگون و متنوعى (مارکسیسم، نشانه‌شناسی، فمینیسم، نظریه انتقادى و...) از بدو تاسیس تا کنون برخوردار بوده است و همچنین حوزه‌هاى مطالعاتى مختلف و متفاوتى را مورد بررسى و کنکاش قرار داده است، بتوان این تعریف را پذیرفت. اما از سوى دیگر مى‌شود پا را فرا‌تر نهاد و مطالعات فرهنگى و رابطه‌اش را با همین رشته‌ها بررسى کرد «مطالعات فرهنگى پایان هریک از رشته‌هاى اصلى را در علوم انسانى مشخص مى‌کند کرى نلسون مطالعات فرهنگى را «گروه ضدرشته‌اى رشته‌هایی» مى‌داند که در حال محو شدن‌اند و آن را واکنش در برابر سرکوب رشته‌هایى بیش از حد اختصاصى و بیش از حد سنتى مى‌داند»
پس مطالعات فرهنگى رشته‌اى ضدرشته‌اى است که از دام تعاریف و انگاره‌هاى از پیش تعریف شده خود را مى‌رهاند و به ابعادى نظر مى‌افکند که تاکنون مغفول مانده است. «تونى بنت» از مطالعات فرهنگى بعنوان رشته‌اى که اساسا به بررسى «روابط بین فرهنگ و قدرت» مى‌پردازد یاد مى‌کند واز دیدگاه «تریچلر» و «گراسبرگ» مطالعات فرهنگى به مطالعه کلى دامنه هنرها، اعتقادات، نهادها و عمل اجتماعى مى‌پردازند. «استوارت‌هال» معتقد است که مطالعات فرهنگى گفتمان‌هاى چند گانه‌اى دارد. به عقیده وى مطالعات فرهنگی، همیشه مجموعه‌اى از صورت‌بندى‌هاى ناپایدار با خط‌مشى‌هاى بسیار بوده است. اما از دیدگاه «فرانسیس مولهرن» مطالعات فرهنگى به مفهوم درست آن، هرگز صرفا مطالعه سازمان یافته فرهنگ نبوده، بلکه از همان آغاز برنامه‌اى پژوهش نظرى و عملى جهت‌دار و آگاهانه اپوزوسیون بوده است. در تمام تعاریفى که از مطالعات فرهنگى ارائه شده است چیزى که مخرج مشترک تمام آنها است نوعى مقاومت در برابر استیلاى گفتمان مسلط در عرصه‌هاى مختلف علم و دانش و سیاست و فرهنگ است که از طریق بازنمایى و برجسته‌سازى فرهنگ وگفتمان‌هاى به حاشیه رانده شده و حذف شده دنیاى مدرن به وجود آمده است. توجه به فرهنگ عامه پسند و برداشتن خط تمایز بین فرهنگ والا و فرهنگ مردمى و علاقه به درک معنا در تمام متون و نه تنها متون هنرى والا، ایجاد «فضا براى آرا و عقاید مغفول مانده و جوامع بدنام شده» و «تولید دانش از نظرگاه‌هاى فراموش شده و زیردست فرهنگ عمومى‌، و گوش سپردن به آواهاى دوردست یا حاشیه‌ای» از ویژگى‌هاى اساسى مطالعات فرهنگى است جایى که فصل مشترک مطالعات فرهنگى با رویکرد پست‌مدرن به فرهنگ خود را نشان مى‌دهد.
«به طورکلى نگرش پست‌مدرن نسبت به فرهنگ از دهه 1960 در غرب شکل گرفت و بر نفى تمایز میان فرهنگ برتر و فرهنگ توده‌اى تاکید داشت» شکى نیست که رویکرد پست مدرن محصول از بین رفتن تمایز بین امر والا و امر پست، امر نخبه‌گرا و امر عامه پسند است. مرز یا تمایز بین اینها، مثل هر تمایز دیگری، در فرهنگ پست مدرن از بین مى‌رود. پست مدرنیسم و مطالعات فرهنگى از لحاظ پیدایش داراى تاریخ نزدیکى به یکدیگر مى‌باشند. «پست مدرن در دهه 1960 تا 70 میان منتقدان و هنرمندان آمریکایى پا به عرصه وجود نهاد و نظریه‌پردازان اروپایى آن را در کارهاى خویش استفاده کردند». «مطالعات فرهنگى نیز پس از تاسیس در سال 1960 در دهه 70 با مدیریت استوارت‌هال جایگاه برجسته‌اى در بین علوم یافت» از جمله ویژگى‌هاى پست‌مدرن «حذف مرز بین هنر و زندگى روزمره، فروریختن تمایز سلسله مراتبى بین فرهنگ نخبگان و فرهنگ عامه، التقاط‌گرایى یا گلچین‌گرایى سبک ادبى و آمیختن قاعدها است» ویژگى‌هاى که از صفات بارز و اصلى مطالعات فرهنگى نیز بشمار مى‌آید.
بنابراین مى‌توان پست‌مدرنیسم و مطالعات فرهنگى را از خیلى جهات (موضوع، روش، رویکرد و...) همانند یکدیگر دانست. از این‌رو، چرایى و چگونگى پیدایش هر یک مى‌تواند به دلایل پیدایش دیگرى به ما کمک شایانى بکند. فرانسوا لیوتار نویسنده کتاب وضعیت پست مدرن در کتاب خود پست‌مدرن را جریانى مى‌داند که در مدرن، امر غیرقابل عرضه را در نفس عرضه پیشنهاد و ارائه مى‌کند،.... جریانى که در جست‌وجوى عرضه‌هاى جدید است، نه به منظور بهره بردن از آنها بلکه، به منظور بیان و رساندن مفهوم قدرتمندى از امر غیرقابل عرضه. پست مدرن بنابر این در دنیاى مدرن به وجود آمد و جنبه‌ها و ابعاد نادیده گرفته شده را موضوع کار خویش قرار داد. پس هم باور با زیگمونت باومن پست مدرنیته را مى‌توان مدرنیته‌اى تصویر کرد که از ماهیت حقیقى خویش آگاه است، مدرنیته‌اى براى خود که از آگاهى کاذب خویش رهایى یافته و از سوى دیگر به عنوان نوع تازه‌اى از وضعیت اجتماعى در نظر گرفت.‌‌‌وضعیت اجتماعى که مدرنیته در طرح‌ها و کنش‌هاى مدیریتى خود در پى حذف و پنهان کردن آن بوده است. رویکرد پست مدرن نوک تیز حملات خویش را متوجه فرا روایت‌ها و گفتمان‌هاى مسلط دانش جهانى مى‌کند چنان که لیوتار مى‌گوید «ما دیگر نمى‌توانیم از ایده خرد کلیت سازtotalizing صحبت کنیم زیرا یک خرد وجود ندارد بلکه آنچه وجود دارد خردهاى متکثر است». پس آنچه باعث نادیده انگاشتن و حذف گفتمان‌هایى در جهان شده است همان گفتمان‌ها و فراروایت‌هاى مسلط در هر دوره تاریخى از جمله دوره مدرن بوده است.
میشل فوکو در دهه 1960 مفهوم زبان غیرگفتمانى را پرورانید، که مى‌تواند براى واکنش یا مقاومت در برابر گفتمان مسلط مورد استفاده قرار گیرد. فوکو بر حسب مفاهیم «همان» و «دیگری» به تشریح مدل فضایى خویش مى‌پردازد، از دیدگاه او فضاى همانى با روشنایى مشخص مى‌شود این فضا، فضاى گفتمان است. عناصرى که فضاى دیگرى را مشخص مى‌کنند – قلمرو تاریکى – عناصرى هستند که توسط گفتمان یا همان حذف مى‌شوند. فضاى همان پارادایم مسلط علمى‌و اجتماعی، تاریخی، سیاسى و فرهنگى هر دوره است که بر اساس اولویت‌ها و بنیان‌هاى فلسفى و اخلاقى خود به حذف و به قول باومن پنهان کردن سایر فضاهاى غیرگفتمانى یا دیگرى است. فضاى گفتمانى داراى ادبیات خود است همان ادبیاتى که نظریه‌ها و رویکردهاى علمى و... با آن خود را مطرح مى‌کنند اما فضاى دیگرى زبان و ادبیات ندارد یا بهتر است بگوییم گفتمان و فضاى همان اجاز داشتن ادبیات و زبان را به او نداده است. از جمله فضاهاى غیرگفتمانى در دوره کلاسیک مى‌توان به جنون، روابط جنسی، میل و مرگ در دوره کلاسیک اشاره کرد که فوکو، دلوز، گاتارى به بررسى و تبارشناسى آنها پرداخته است. همان کارى که نیچه در مورد اخلاق انجام مى‌دهد. اما این مهم چگونه صورت مى‌گیرد. در دنیاى مدرن، دنیاى تازه سومى‌یا فضاى «لایه» تازه‌اى به بوجود آمد که ممیز از فضاى همان و فضاى دیگرى است که با زیباشناسى کانت امکان‌پذیرى آن ثابت و با زیباشناسى ساد تحقق یافتن آن. ممکن است این فضاى لایه‌اى که در حد وسط فضاى همان یا روشنایى و فضاى دیگرى یا قلمرو تاریکى است به وجود مى‌آید در اینجاست که پست مدرنیسم معنى مى‌یابد؛ در واقع فضاى لایه‌اى همان رویکرد پست‌مدرن مى‌باشد؛ این فضا ادبیات فضاى غیرگفتمانى است. که قادر به ارائه توصیفى سراپا تازه و متفاوت از گفتمان و همان است. این فضا همچنین میتواند درباره دیگرى (دیوانگی، مرگ و...) با روشى ماهیتا متفاوت از آنچه که گفتمان قادربه سخن گفتن درباره آن است صحبت‌‌کند. فضاى لایه‌اى خود را در ادبیات به وضوح نشان مى‌دهد در جایى که گفتمان مسلط «لو» داده مى‌شود.
مانند سکس و مرگ در آثار ساد، جنون در آثار آرتو، زن در تاریخ فمنیستى و در تک‌گویى مولی. و در این فضاست که مطالعات فرهنگى شکل مى‌گیرد در واقع مطالعات فرهنگى زاده فضاى لایه‌اى است و متعلق به این فضا ست. فرهنگ به حاشیه رانده شده و نادیده گرفته شده و جنبه‌هاى حذف شده فرهنگ در ادبیات و رویکرد مطالعات فرهنگى مورد بررسی، کنکاش و بازنمایى قرار مى‌گیرد ودر فضاى لایه‌اى‌است که معناى مقاومت، وجه سیاسی، موضوع جدید و پارادایم جدید مطالعات فرهنگى در تعریف چهارگانه آندرو میلنر و جف براویت روشن مى‌گردد. بر این اساس مى‌توان گفت: مطالعات فرهنگى و پست‌مدرنیسم با هم همزادند. در یک فضا - فضاى لایه‌اى – متولد شده‌اند و با رویکرد‌هاى مشابه و موضوعاتى از جنس هم (به حاشیه رانده شده) به ابژهاى مورد مطالعه خود مى‌پردازند. بنابراین آنچه که اهمیت مى‌یایبد ادبیات است، ادبیاتى که فضاى لایه‌اى یا در واقع زبان پست مدرنیسم و مطالعات فرهنگى است. اینجا ادبیات؛ زبان تولید مى‌کند زبانى که نیچه از آن تاسى مى‌جوید و او را مجبور به پیروى از زبانى ادبى مى‌کند یا فوکو کل نوشته‌هاى خویش را داستان مى‌خواند. چیزى که در مطالعات فرهنگى مهم است زبان است و مطالعات فرهنگى باید بتواند به زبان خویش دست پیدا کند زبانى که زاده، تقویت‌کننده و لو‌دهنده فضاى همان یا گفتمان است. این زبان مى‌تواند زبان ادبیات باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات