* جناب آقای دکتر نقیبزاده بهنظر شما میتوان پسوند «ایسم» را برای ترور به کار برد؟
** ترور به معنای ایجاد وحشت میباشد و پسوند «ایسم» هم که به آن اضافه شده تقریباً یک مکتب را بهوجود آورده است؛ یعنی کسانیکه قائلاند برای رسیدن به هدف باید به خشونت متوسل شد و ترس و رعب بهوجود آورد، طبعاً برای توجیه این اندیشه استدلالهایی هم میآورند. این اندیشه را بیشتر گروههای مارکسیستی انقلابی مطرح میساختند. آنها اظهار میکردند ساختار قدرت طوری است که بدون خشونت از بین نخواهد رفت و وظیفه نیروهای پیشرو (مثلاً پرولتاریا) است که این قدرت حاکم را بشکنند تا نیروهای انقلابی بتوانند حرکت کنند. پس از مدتی بهتدریج این روش گسترش پیدا کرد و گروههای غیرمارکسیست را هم دربرگرفت. بدین ترتیب، اکثر کسانی که میخواستند با حکومتهای غالب مبارزه کنند از این شیوه استفاده کردند. بنابراین ترور کاملاً میتواند یک مکتب هم تلقی شود؛ یعنی میتوان پسوند «ایسم» را برای آن به کار برد.
* پدیده ترور مربوط به دوران مدرن است یا اینکه سوابقی در قرون قبل هم دارد؟
** پدیده ترور ریشههای تاریخی بسیار گستردهای دارد؛ بهعنوان نمونه میتوان به قتل ژولیوس سزار و سایر افراد بنام در تاریخ اشاره کرد، اما در دوره مدرنیته همینطور که قالب مسائل سیاسی تغییر نمود و هر مسالهای جایگاه خاصی پیدا کرد، گستره تروریسم هم عوض شد و جنبه جهانشمول به خود گرفت، مساله تروریسم هم ابعاد وسیعتری پیدا کرد و به مکتبی با تعریف مشخصتر تبدیل گشت. با وجود این، ترور هم، مانند دیگر پدیدههای سیاسی و اجتماعی، ریشههای تاریخی بسیار گستردهای دارد و حتی سابقه آن به زمانی بازمیگردد که جوامع بشری به وجود آمدند.
* آیا تروریسم، خود یک مکتب است یا اینکه ابزاری و روشی در خدمت مکتبها و ایدئولوژیها؟
** تروریسم مانند سایر ایدئولوژیهایی نیست که خودشان را جهانشمول و برای همه اعصار مناسب میدانند. از این لحاظ با تسامح میتوان تروریسم را یک ایدئولوژی هم تفسیر کرد؛ درواقع روشهای تروریستی مختلفی که تاکنون به کار رفته ابزاری بوده است برای رسیدن به قدرت، و بعد از قدرت طبعاً این روشها به کار نمیرفت یا اگر به کار میرفت، جنبههای قانونی و حقوقی به خود میگرفت؛ بهعنوان نمونه، در طی تاریخ، بسیاری از دولتهای جهان، نظام تروریستی بسیار سختگیرانهای ایجاد کردند. از آن جمله میتوان به حکومت استالین اشاره کرد که حکومت وحشت و ترور بود. با این همه، این دولتها در این مرحله دیگر از واژه تروریسم استفاده نمیکردند، آنها تروریسم را در پرتو حقانیتی که برای خودشان قائل بودند توجیه میکردند و آن حقانیت، در آن زمان، بر فلسفهای مبتنی بود که معمولاً از هستیشناسی شروع میشد و به خط خاصی میرسید. این وجه ایدئولوژیک اساساً در دوره مدرنیته غلبه پیدا کرد. ایدئولوژیها، همانطور که ریمون آرون میگوید، مذاهب جدیدی بودند با پیامبران خدانشناسی که دقیقاً میخواستند نظریات خودشان را جانشین مذاهب یا ادیانی کنند که از نظر آنها در جوامع امروز کاربرد نداشتند. ایدئولوژی بهطور دقیق بر جهانشمولی و هستیشناسی مبتنی است، اما اغلب، واژه ایدئولوژی در مورد پارهای از نظریههایی به کار میرود که بیشتر شبیه یک الگوست یا جنبه دکترینال دارد؛ یعنی یک نظریه جزئی است در مورد یک وضعیت خاص. ریمون آرون، در مقاله بسیار خوبی، ایدئولوژی و تئوری را تعریف کرده است. وی در این مقاله متذکر میگردد که باید دو وجه از نظریه و ایدئولوژی را از یکدیگر تفکیک نمود؛ یکی واقعی و مبتنی بر جهانبینی است و دیگری الگویی است برای تحلیل.
* آیا تا به حال دستهبندی خاصی از حرکتهای تروریستی مطرح شده است؟
** دستهبندیهای مختلفی، بر حسب زمان و مکان، از تروریسم انجام شده است، مانند: تروریسم دولتی، تروریسم غیردولتی، تروریسم تبهکارانه و تروریسم سیاسی. ولی در دنیای حاضر، تروریسم به دلیل وضعیت خاصی که جهان از نظر ارتباطات و ساختار نظام بینالمللی پیدا کرده، مشغله عمده دولتها شده، و در این وضعیت جدید ممکن است تروریسم به تنها راه مبارزه علیه وضعیت موجود تبدیل شود؛ به عبارت دیگر، در جهانی که تمام گروهها به یکدیگر متصل میشوند گروههای تروریستی هم از این فرصت استفاده میکنند، و این بُعد از تروریسم کاملاً جدید است؛ یعنی تقریباً به دهه 1980 به بعد مربوط میشود، و «تروریسم بینالمللی» نام دارد. در گذشته اکثر گروههایی که به ترور دست میزدند در وضعیت و محدوده جغرافیایی خاص، مثلاً علیه یک دولت، قوم یا وضعیتی ویژه اقدام میکردند، ولی الان این اقدامات جنبه بینالمللی پیدا کرده است. بهعلاوه این تروریسم هدف خاصی هم ندارد؛ یعنی اینکه در پی آن نیست که حکومتی تشکیل دهد یا امتیاز خاصی اخذ کند، و این موارد در برنامههای این نوع تروریسم وجود ندارد. این وجه از تروریسم هم بسیار نگرانکننده است و هم تقریباً گریزی از آن نیست؛ برای اینکه تنها حربه مبارزة گروههای مختلف برای تغییر وضعیت، همین توسل به ترور است، زیرا در دنیای کنونی مرکز واحد قدرتی وجود ندارد و قدرتها در حوزهها و نقاط جغرافیایی مختلف پراکندهاند و تروریسم هم، به تبع این وضعیت خاص سیاسی، تغییر شکل داده و یک حالت کور و درواقع بیهدف به خود گرفته که بسیار نگرانکننده است.
* در یک بررسی مقایسهای میتوان گفت تحولی در اقدامات تروریستی از نظر عاملان، اهداف، ابزار و نتایج بهوجود آمده است؟
** بله. استفاده از وسایل تکنولوژیک و سلاحهای بسیار پیشرفته و منابع عظیم مالی، که معلوم نیست از کجا میآید (بسیاری از منابع تروریستها از آسیا تأمین میشود، به اروپا میرود و از اروپا به امریکا، و سپس دوباره به اروپا برمیگردد و از آنجا دوباره به منطقهای خاص سرازیر میشود)، و نیز پیامهایی که از طریق اینترنت و وسایل ارتباطی جدید ارسال میشود، تمامی این موارد بُعد خاصی به تروریسم معاصر بخشیده است. فیلمهایی هم که در این دوره ساخته شده در پی تشریح این وضعیت است که چرا چنین پدیدهای بهوجود آمده، و چه ایدئولوژی یا استراتژی خاصی را دنبال میکند؟ بنابراین همانطور که مشاهده میکنیم، با پیشرفت در وسایل و ابزار ارتباطی، جنگی و...، وسایل و اقدامات تروریستی هم تحول یافته و تروریسم ابعاد وسیعی پیدا کرده است.
* با توجه به نظریههای بینالمللی که دانشمندانی مانند هانتینگتون مطرح کردهاند، از جمله بحث برخورد تمدنها، ظهور تمدنهای جدید شرقی یا تمدنهای دینی، چنین به نظر میآید که تروریسم در موقعیت کنونی الزاماً بیشتر در چارچوبهای بینالمللی تعریفشدنی است تا چارچوبهای داخلی. اگر در دوران قدیم اقدامات تروریستی در محدوده حاکمیت یک دولت تعریف میشد، الان این دولتها خود در بحث جهانیشدن و دهکده جهانی تعریف خاصی دارند، و زیرمجموعه یک کانون قدرت در صحنه بینالمللی به حساب میآیند. نظر شما در این باره چیست؟
** بله، همینطور است. البته در وضعیت جدید بینالمللی نوع کلاسیک تروریسم از بین نرفته و در واقع تروریسم ملی هم وجود دارد که از آن میان میتوان به باسکها، یا اِتا در ایرلند اشاره کرد که در محدوده خاصی مبارزه میکنند، اما در کنار آن، نوع جدید تروریسم هم اتفاق افتاده و شبکه جهانی تروریسم را به وجود آورده است. این مساله تا اندازهای به نوع ارتباطات جدید و وسایل ارتباطی پیشرفته مربوط میشود که تروریستها هم مانند سایر مردم از آنها استفاده میکنند. بهعلاوه، فقدان کانون قدرت نیز یکی دیگر از عواملی است که در بهوجود آمدن تروریسم تاثیر داشته است؛ یعنی الان برای مبارزه با امریکا شاید لازم نباشد که تروریستها به امریکا بروند، آنها میتوانند در جاهای دیگر هم با امریکا مبارزه کنند، درعینحال شرکتهای امریکایی در بسیاری از کشورهای دنیا گسترده و نامرئی هم هستند. بنابراین تروریسم هم به همینسان پیچیده میشود. البته در کنار این، کانونهای قدرت هم به طراحیهای جدیدی دست میزنند. ژیل کپل، نویسنده فرانسوی متخصص مسائل خاورمیانه، در کتاب «فتنه» معتقد است که امریکاییها دامنه فتنه را به کشورهای اسلامی کشاندهاند، بهخصوص به عراق؛ برای اینکه تروریستها دیگر عملیات تروریستی خود را در امریکا اجرا نسازند، بلکه در درون خاک عراق با امریکا مبارزه کنند. بدینترتیب، تمامی ضایعات این حملات را عراقیها باید تحمل کنند. در این حملات از سربازان عراقی بهعنوان «گوشت دمِ توپ» استفاده میشود، البته چند سرباز امریکایی هم کشته میشوند. بنابراین همزمان با این وضعیت جدید، استراتژیها هم در هر دو اردوگاه، هم در اردوگاههای دولتی و هم در اردوگاه تروریستها، تغییر میکند. حتی ممکن است آن قدرتها خودشان، برای منحرف کردن قضیه یا برای استفادههای دیگر، به ایجاد گروههای تروریستی اقدام کنند، کما اینکه همه میدانند که القاعده ساخته و پرداخته امریکاییهاست، اما بهتدریج از کنترل این قدرت خارج گشت و به تخریب آن اقدام کرد؛ همانگونه که در بعضی از فیلمهای امریکایی مشاهده میشود. در این فیلمها عدهای ربوتی میسازند، اما پس از مدتی آن ربوت به سازندگانش حمله میکند و از کنترل خارج میشود و بعد یک هوش غیرارادی پیدا میکند؛ هوشی که سازندگانش به آن ندادند. اینها همه تصاویر ذهنی و انگارههایی است که فیلمساز از وضعیت کنونی جهان دارد.
* بعد از حمله امریکا به منطقه خاورمیانه (افغانستان و عراق) میبینیم که اقدامات تروریستی در غرب هم بسیار کاهش پیدا کرد، این نکته شاید این معنی را بدهد که اقدامات تروریستی قبلی بهنحوی به دولتهای منطقه مرتبط بود. زیرا دولتهای منطقه بعد از این حمله و لشکرکشی امریکا بود که تاحدودی سر تسلیم فرود آوردند، تضعیف شدند و از مواضع اولیه خودشان دست کشیدند. اگر این حرکتهای تروریستی ماقبل یازدهم سپتامبر یا حول و حوش آن حرکتهایی مستقل از دولتهای منطقه بودند؛ یعنی خارج از آن تعاریف هانتینگتون در مورد برخورد تمدنها، اینها باید کماکان در دوران تسلط امریکا بر منطقه هم ادامه پیدا میکرد، ولی عملاً میبینیم که این حرکتها در دهه اخیر به حداقل خودش رسیده است. نظر شما در این باره چیست؟
** همانطور که عرض کردم، طرح امریکاییها این بود که این عملیات تروریستی را به کشورهای دیگر منتقل کنند. بهعلاوه، ترورهایی که در دهههای 1990 و 1980 انجام شد و بمبگذاریهایی که برای خود اروپاییها هم بسیار مشکوک بود، بهعنوان نمونه بمبگذاری در پاریس، مادرید، و لندن، که یک بُعدش میتوانست این باشد که امریکاییها در حقیقت این کشورها را با خود همراه کنند، ولی قبل از آن مواردی دیده شده است که امریکاییها در حقیقت برای مجازات اروپاییها و گاهی برای فرار سرمایهها، از همین ابزارها استفاده میکردهاند. بنابراین وقتی نیرویی ایجاد میشود، تمام دولتها به فکر استفاده از آن هستند و مساله تبدیل تهدید به فرصت در دستور کار بسیاری از دولتها قرار میگیرد. گاهی کشورها، برای در پیش گرفتن یک استراتژی جدید، به تهدیدات دروغین روی میآورند. وضعیت یازدهم سپتامبر در نظر عدهای مشکوک بود و آنها چنین بیان میکردند که شاید خود امریکاییها برای طراحی استراتژی جدیدشان این کار را انجام دادهاند، ولی واقعیت این است که براساس فیلم بسیار مستندی که در اینباره ساخته شده است باید گفت با مسامحة نیروهای امنیتی امریکا اینکار انجام شد. شاید آنها ابعاد قضیه را دستکم گرفته بودند و شاید هم نارضایتیهایی که در درون کشور امریکا وجود داشت، دست به دست هم داد و باعث وقوع این حادثه شد. این نکته را نباید فراموش کرد که در کشورهای غربی هم افراد ناراضی بسیار زیاد هستند و همین نارضایتیها ممکن است به ایجاد شبکههای جهانی تروریستی منجر شود، کمااینکه شده است؛ بسیاری از افرادی که در این خصوص بازداشت شدهاند، تابعیت بلژیکی، هلندی یا انگلیسی دارند و از نسل مهاجران هم نیستند و کاملاً بومی این کشورهایند. از قبل، جامعهشناسان این وضعیت را پیشبینی میکردند و فیلمهایی چون فیلم شبح آزادی که تقریباً حدود بیست، بیستوپنج سال پیش ساخته شد، وضعیت الان را کاملاً ترسیم میکرد که چطور گروههای ناراضی به عملیاتی دست میزنند و مردم هم کمکم به این وضعیت بیتوجه میشوند.
* یک بحثی است به نام واقعیتبخشی به نظریهها؛ یعنی اینکه هر نظریهای که خصوصاً در بُعد فراملی و بینالمللی مطرح میشود، عوامل مختلفی دست به دست هم میدهند تا این نظریه به واقعیت نزدیک شود؛ یعنی واقعیت را تاحدی تقلیل میدهند که به این نظریه نزدیک شود و بتواند تعریف جدیدی از سیستم بینالمللی بدهد. آیا بحث تروریسم، افزایش تروریسم و سرکوب تروریسم از طرف غربیها را میتوان در این قالب بررسی کرد؟
** امریکاییها متخصص این کار هستند؛ نظریههایی میدهند و بعد جهان را با آن نظریه منطبق میسازند، البته همیشه هم موفق نیستند. در این میان، این نکته را باید مدنظر قرار داد که منظور از امریکاییها کل امریکا نیست، بلکه منظور گروههایی در داخل این کشور است؛ یعنی گروههای افراطی داخل این کشور که به چنین کارهایی دست میزنند. بهعنوان مثال، همین تئوری هانتینگتون و فوکویاما، همزمان با شکلگیری نئومحافظهکاران در امریکا، مطرح شد. نئومحافظهکاران گروهی بودند که در دهه 1960 شکل گرفتند و زخمخورده از جنگ ویتنام و عقبنشینی امریکا در مقابل شوروی بودند. آنها درصدد برآمدند که کادر محافظهکاری امریکا را هم بشکنند و یک قدم فراتر بگذارند و در کنار طراحیهایی که میکردند طبعاً یک ایدئولوژی هم شکل میگرفت. در کنار این ایدئولوژی کسانی هم تشویق میشدند که نظریههایی را پردازش کنند که به کار این گروه بیاید. افرادی چون فوکویاما و هانتینگتون از همین گروهاند، ولی نئومحافظهکاران صبر ندارند که نظریه فوکویاما خودبهخود عملی شود؛ یعنی نمیتوانند آنقدر صبر کنند که لیبرالیسم غربی بر جهان حاکم شود، آنها معتقدند که ما وظیفه داریم که خودمان وارد عمل شویم و این کار را تسریع کنیم؛ دقیقاً مانند کمونیستها در نیمه اول قرن بیستم. کمونیستها هم معتقد بودند جهان به سمت کمونیسم پیش میرود، ولی ما نیروهای انقلابی کارگری وظیفه داریم که این مساله را تسریع کنیم تا زودتر اتفاق بیفتد. پایان کار این نظریهپردازان هم مانند پایان کار کمونیستها خواهد بود؛ یعنی شکست همه این نظریهها و ایدئولوژیها، برای اینکه با واقعیت سازگار نیست.
* با توجه به تحولات بینالمللی در دو دهه اخیر آیا تروریسم کارکردهای تازهای پیدا کرده است؛ یعنی زمانی تروریسم تنها به دنبال برهم زدن تعادل ذهنی و سیاسی جامعه بود، اما الان ممکن است دیگر در پی تحقق چنین هدفی هم نباشد، بلکه هدف دور دستتر یا یک هدف تئوریک، اجتماعی، و بهطورکل اهدافی خارج از مقاصدی که سابق بر این از عملیاتهای تروریستی مورد انتظار بود، در نظرشان باشد؟
** ما الان در دورهای به سر میبریم که از آن به نام پستمدرن یاد میکنند. دوره پستمدرن وضعیت خاصی است و هیچ هدفی در این دوره مطرح نیست و این طور نمیباشد که هر عنصری هدف خاصی هم داشته باشد، بلکه بسیاری از مسائل بیهدف تعبیر و توصیف میشود. بهنظر من تروریسم هم تاحدی تحتتاثیر این مساله است؛ یعنی عصیان زمانه علیه خود زمانه، بدون اینکه واقعاً دنبال هدف خاصی باشد، البته کارکردهای پنهان دارد. بهعنوان نمونه در سالهای گذشته دولتهای ملی در حال فروپاشی بودند ــ نه فروپاشی به معنای وقوع یک انقلاب یا کودتا بلکه به این معنا که در حال از دست دادن بسیاری از کارکردهایشان بودند. به عبارت دیگر کارکردهای دولتها زیر سوال رفته و این سوال مطرح شده بود که دولتها چه فایدهای دارند؟ آیا میخواهند نظم و امنیت را برقرار کنند، یا اینکه رفت و آمدها را کنترل نمایند؟ در این میان، تروریسم دوباره این کارکردهای سابق را به دولتها بازگرداند. بر همین اساس بودجة نظامی ــ امنیتی بسیاری از کشورهای غربی از سال 2001 تاکنون دو برابر یا سه برابر شده است؛ یعنی نهادهای امنیتی که داشتند به حاشیه رانده میشدند، دوباره به میدان آمدند. بنابراین نباید تاثیر این نهادهای امنیتی را دست کم گرفت؛ این نهادها هر وقت رو به ضعف هستند، خودشان به اقداماتی دست میزنند که دوباره قدرتشان را باز پس گیرند، مثلاً در ترور کندی، همه میدانند که سازمان سیا (CIA) دست داشت؛ برای اینکه این سازمان و پنتاگون از قِبَل مبارزه با کمونیسم قدرت میگرفتند، اما در آن زمان کندی سعی داشت رابطه دوستانهای میان امریکا و شوروی برقرار کند، چنانکه دیگر احتیاجی به اختصاص بودجههای کلان برای سازمان سیا نبود، زیرا دوستی دو کشور خود به خود کاهش هزینههای امنیتی را به دنبال میآورد. بنابراین آن ترور انجام شد؛ برای اینکه آن دو سازمان بتوانند قدرت خودشان را تثبیت کنند. این روش در حال حاضر هم به کار میرود، به گونهای که در پرتو عملیات تروریستی، بودجه بسیاری از سازمانهای امنیتی دوبرابر شده است و این سازمانها در جامعه قدرت بیشتری یافتهاند، بهعلاوه دولتها نیز دوباره فلسفه وجودی خودشان را پیدا کردند برای اینکه بگویند وجود دولتها برای مقابله با تهدیدات تروریستی ضروری است. همه اینها تاثیراتی بود که تروریسم بر جای گذاشت. مثلاً کنترل در فرودگاهها کاملاً از بین رفته بود، اما با وقوع حملات تروریستی با شدت و حدّت به وجود آمد. مردم پیش از آن در مقابل کنترلها اعتراض میکردند، زیرا حاضر نبودند کسی چمدان آنها را بازرسی، و آنها را معطل کند، ولی الان بهناچار میپذیرند، حتی خودشان هم خواهان این هستند که کنترل بیشتری اعمال شود، برای اینکه امنیت آنها در خطر است. به نظر من، بزرگترین کارکرد پنهان تروریسم، در زمان معاصر، این میباشد که دولتهای ملی را نجات داده است، و از این طریق دولتهای ملی دوباره قدرت گرفته و سیطره خودشان را برقرار کردهاند، آن هم با دستگاههای امنیتی و پلیسی قویتر.
* در کنار این کارکردی که تروریسم برای دولتها و حاکمیتهای ملی داشت ــ که یک کارکرد مثبت هم به حساب میآید، چون دولتها توانستند اقتدار خودشان را دوباره بازپروری کنند ــ آیا این مساله در درازمدت یک پارادوکس ذهنی و فرهنگی بهخصوص در جوامع لیبرال به وجود نمیآورد مبنی بر اینکه دولت دارای مواضعی میگردد مغایر با آنچه به عنوان فلسفه وجودیاش طرح شده بود؟
** این تضاد از ناحیه سرمایهداری به وجود آمده بود. آن چیزی که مارکس پیشبینی کرده بود به گونهای دیگر اتفاق افتاد؛ یعنی یک اقلیت ثروتمند در جهان و اکثریت فقیر. آن لیبرالیسمی که شما به آن اشاره کردید بر پایه یک قشر متوسط گسترده استوار بود که در دو طرفش یک قشر بسیار کمجمعیت فقیر و یک قشر کمجمعیت سرمایهدار وجود داشت. جهانیشدن، که ابتدا در حوزه اقتصاد مطرح شد، قبل از هرچیزی این وضعیت را به هم زد، به گونهای که در حال حاضر طبقه متوسط در همه کشورها رو به افول است. شمار اندکی از آنها به طبقه بالا گذار میکنند و شمار کثیری از آنها به طبقه پایین، و قدرت خرید خود را از دست میدهند و در پی آن همه جوامع به سرعت در حال تقسیم شدناند. تقسیمِ جهان به این شکل خودبهخود لیبرالیسم را بیپایه و بیاساس میکند. برای حفظ اقلیت ثروتمند و قدرتمند، ضرورت داشت قدرت سرکوبگری بهوجود آید، اما برای ایجاد آن بهانهای مورد نیاز بود. در این زمان تروریسم به این دولتها کمک کرد که بیهیچ توجیهی بتوانند وضعیت سرکوبگری را برقرار سازند. بدین صورت، دوباره دولتهای گذشته احیا شدند. بنابراین تروریسم تا حد زیادی به این دولتها کمک کرد؛ زیرا ایدئولوژی حاکم بر آنها هنوز لیبرالیسم و دموکراسی است و در این وضعیت توجیه این مساله که دولت به سرکوبگری میپردازد و با طبقه کارگر و از همه مهمتر طبقه بیکار مبارزه میکند و اسم خودش را هم دولت لیبرال ــ دموکرات میگذارد، با مشکل روبرو میگردد، اما وقتی مساله تروریسم پیش میآید، چون اولین مشغله هر جامعهای ثبات و امنیت آن است، خودبهخود این مساله توجیه میشود. حوادثی که در حومه لندن و پاریس اتفاق افتاده و میافتد، اگر در شرایط عادی اتفاق میافتاد، دولت به آسانی نمیتوانست آن را سرکوب کند، برای اینکه نهادهای حقوق بشر معارض دولت میشدند، ولی الان دولتها برای جلوگیری از مهاجرت، و بسیاری از تدابیر دیگری که لازم است در شرایط جدید اجرا کنند، به مساله مبارزه با تروریسم متوسل میشوند و از این طریق برنامههای خود را به راحتی اجرا میکنند.
* بهنظر شما فرایندی که به اتخاذ تصمیم تروریستی منتهی میگردد، بیشتر جنبه شخصی دارد یا اجتماعی؟ بیشتر از یک اضطرار ناشی شده، یا اینکه اختیاری در کار است؟ در نظر برخی، یک اقدام تروریستی در شرایطی انجام میشود که آن شخص یا گروه تروریست در نهایت فشار قرار گیرد و راهی دیگر به غیر از این برایش وجود نداشته باشد. نظر شما در این باره چیست؟
** اقدامات تروریستی یک بُعد ندارد. همانطور که عرض کردم، گروههایی تروریستی در داخل برخی از کشورها وجود دارند که به دلایل خاصی میجنگند، مثل تکفیریها در مراکش. در کازابلانکا، محله فقیرنشینی است که بهکلی از یاد دولت رفته بود ولی، یکباره در کانون توجه دولت مراکش قرار گرفت؛ برای اینکه متوجه شدند یک گروه تکفیری در آنجا بهوجود آمده که به سمت تروریسم در حال حرکت است. تنها عاملی که این گروه را به سمت این قبیل اقدامات سوق داد، فقر بود. اما در خیلیجاها که چنین فقری وجود ندارد، باز گروههای تروریستی بهوجود میآیند، باوجود اینکه این گروهها در رفاه به سر میبرند. بنابراین علل و عوامل مختلفی وجود دارد. اما در این میان، آنچه بیش از همه اهمیت دارد این است که در بسیاری از این گروهها، ایدئولوژی خاصی به افراد گروه القا میگردد، به گونهای که دنیای مجازی آنها در نظر این افراد دنیای حقیقی تلقی میشود. روش بهکاررفته در القاعده نیز همین است. این گروه اغلب، کسانی را از امریکا و دیگر کشورهای پیشرفته، تحت تعلیمات قرار میدهند و آنقدر به آنها القا میکنند و در ذهنشان مسائلی را جای میدهند که دیگر دنیای واقعی از چشم آنها محو میشود. البته در کنار این، گروههایی هم هستند که تبعیضها یا وضعیت خاص را میبینند. انسان، موجود بسیار پیچیدهای است و هریک از این عوامل ممکن است حرکتی در او به وجود آورد، ولی آنچه اهمیت دارد این است که تروریستها یا کانونهای تروریسمپرور به امکاناتی دست یافتهاند که در گذشته وجود نداشت، از جمله: پول، امکانات تکنولوژیک و آموزشی و بسیاری ابزار دیگر که اینها مواردی است که در بحث مبارزه با تروریسم باید مدنظر قرار گیرد.
* الان ما شاهدیم نوعی اجماع جهانی، حداقل در سطح دولتها و افکار عمومی، درخصوص مواجهه با تروریسم بهوجود آمده است. با توجه به اینکه دولتها و ملتهای دنیا به لحاظ طبیعی، انسانی و منافع ملی با یکدیگر به شدت تضاد دارند، اجماع همگانی در مساله تروریسم چه فلسفه و توجیهی دارد؟
** تروریسم هیچ توجیهی ندارد؛ کسی که دزدی میکند خودش هم نمیگوید دزدی امر خوبی است، ولی این کار را انجام میدهد، دولتها هم همین کار را میکنند؛ یعنی همه علناً و رسماً تروریسم را تقبیح میکنند؛ برای اینکه ترور امری است که به هیچوجه نمیتوان آن را توجیه کرد، زیرا در صورت توجیه تروریسم، خودشان هم هدف قرار میگیرند. بنابراین همه کشورها تروریسم را محکوم میکنند، ولی واقعیت این است که اکثر کشورها از آن علیه یکدیگر استفاده مینمایند و حتی گاهی خودشان به ایجاد گروههای تروریستی اقدام میکنند. دراینباره نمونههای بسیار زیادی وجود دارد؛ همة آنچه در چچن میگذرد، از جانب چچنیها نیست، بلکه بعضی اوقات خود روسها این حوادث را به وجود میآورند؛ برای اینکه برای سرکوب کردن آنها بهانه داشته باشند. اغلب اوقات دولتهای رقیب از این گروهها استفاده میکنند، مثلاً: گروههای متمایل به وهابیت در دست عربستان سعودی به مانند ابزاری است که آن را علیه رقبای منطقهای خود و غرب به کار میبرد و حتی گاهی غربیها هم از آن گروهها علیه کشور دیگری استفاده میکنند. متاسفانه چون این نیرو فراگیر شده، همه دولتها بهنحوی به فکر کسب فایده از آن هستند و از آن به صورت برگ برنده در مذاکره با سایر دولتها استفاده مینمایند. آنچه در عراق میگذرد دقیقاً همینطور است؛ یعنی دولتهایی در این حوادث مداخله دارند و از همین وضعیت هم فایده میبرند؛ برای اینکه ماکیاولیسم از بین نرفته است و همه دولتها در پی افزایش قدرت خود هستند و از هر حربهای هم استفاده میکنند و گاهی هم پیروز میشوند؛ یعنی بیشتر اوقات میتوانند از همین طریق کارهایی بکنند که از طرق عادی نمیتوانند. همه دولتها ادعای دموکراسی و رعایت حقوق بشر دارند، ولی همانها اولین لطمهزنندگان به حقوق بشر هستند و بعد از آنها ممکن است فرهنگ، سنت و گروههای اجتماعی به این حقوق لطمه وارد سازند. به عبارت دیگر، مخالفت واقعی و قلبی با تروریسم از آنِ ملتهاست و اکثر دولتها، در ظاهر، با این قبیل اقدامات مخالفت میکنند.
* رابطهای که رسانههای غربی بین اسلام و تروریسم ایجاد کردند و باعث شد که اصطلاحی به نام تروریسم اسلامی رایج شود، به چه نحو به وجود آمد و آنها چه منافعی از این کار میبردند؟
** واقعیت این است که متاسفانه درحالحاضر گروههای تروریستیِ مدعی اسلام وجود دارند و این اولین بهانه بود. دوم اینکه بعد از یازدهم سپتامبر، که تصور میشد جهانیان اساساً نظرشان از اسلام برخواهد گشت، هزاران جوان اروپایی به اسلام گرویدند و در کشورهای غربی موجی از اسلامگرایی بهوجود آمد که وحشت دولتهای غربی را در پی داشت. در این موقعیت، آنها نمیتوانستند به شهروندشان بگویند که حق ندارند به اسلام بگروند؛ برای اینکه خودشان اعلام کرده بودند که هرکس میتواند به هر دینی گرایش پیدا کند. بنابراین باید کاری میکردند که افراد خجالت بکشند از اینکه نام اسلام را ببرند. در مورد گرایش به اسلام که در میان اروپاییان به وجود آمد، باید گفت که آنچه این عده را به اسلام متمایل کرد، بُعد جماعتگرایی اسلام و اخوت اسلامی بود. درواقع این عامل باعث شد اقشار سرخورده و سرکوبشده در کشورهای غربی به اسلام جلب شوند. البته برخی از آنها به گروههای تروریستی وارد میشدند. اغلب اوقات غربیها برای اینکه از شرّ آنها خلاص شوند، ممکن است آنها را به سمت جریانات تروریستی متمایل ساخته باشند تا از این طریق آنها را نابود کنند. البته در اینباره مدرکی در دست نیست، ولی مدارکی وجود دارد مبنی بر اینکه در گذشته کشورهای اروپایی، کمونیستهای خودشان را به دام کشورهای دیکتاتوری جهان سوم میانداختند، برای اینکه از شر آنها خلاص شوند. بهعنوان نمونه، بسیاری از تروتسکیستهای آلمان به شیلی میرفتند و در آنجا دستگیر میشدند، به زندان میافتادند و هرگز هم به آلمان بازنمیگشتند. برای اینکه این دولتها اگر میخواستند آنها را در آلمان محاکمه، و زندانی نمایند یا به اعدام محکوم کنند، با مشکلات بسیاری روبرو میشدند، ولی در کشور شیلی به واسطه وجود یک دیکتاتوری نظامی این کار خیلی راحت انجام میشد و دولت آلمان هم سکوت میکرد. بنابراین قضیه خیلی پیچیده است؛ یعنی آنهایی که طراحی میکنند، خطر را درک مینمایند، چشمانداز آینده را خوب میبینند و سپس به این اقدامات دست میزنند. در حال حاضر نفع آن کشورها در این است که اسلام را تخریب کنند و ما باید حواسمان را جمع کنیم و بهانه به دستشان ندهیم و تاحدودی جوامع این کشورها و تبلیغات را هم مدنظر قرار دهیم تا واکنشهای ما به عنوان ابزاری علیه خود ما استفاده نگردد و زمینه برای گرایش به اسلام باز هم بیشتر شود.
* چه گروههایی در غرب تلاش میکنند تصویری خشونتآمیز و تروریستی از اسلام ارائه دهند؟ گروههای صهیونیستی در این خصوص تا چه اندازه تاثیر گذاراند؟
** گروههای صهیونیستی در اروپا بسیار فعال هستند و بر این مساله بسیار تاثیر دارند، ولی ملیگرایان این کشورها نیز تأثیر گذاراند؛ یعنی آنهایی که قائلاند باید فرهنگ و هویت خود را حفظ نمایند، احساس وحشت میکنند. بنابراین راستگرایان اروپا هم دخیل هستند، اما این راستگرایان با یهودیان هم درگیری دارند. این اشتباه است که تصور کنیم چون راستگرایان اروپا با یهودیان رابطه خوبی ندارند، با ایران خوب هستند؛ بهواقع اینطور نیست. آنها با یهودیان بد هستند و با ایران هم همینطور. همانگونه که جمهوری اسلامی از تهاجم فرهنگی صحبت میکند و سعی دارد جلوی آن را بگیرد، کشورهای غربی هم خودشان با همین تهاجم فرهنگی مواجهاند.
* چرا غرب در مواجهه با کمونیسم به تروریسم توجه نکرد؛ یعنی چرا زمانیکه کمونیستها تهدیدی علیه غرب محسوب میشدند، تروریسم ابزار قدرتمندی به حساب نمیآمد، اما در مواجهه با اسلام و زمانی که آنها احساس کردند که قدرتی به نام اسلام در حال شکلگیری است، تروریسم را مطرح کردند؟
** آن زمان مقابله با کمونیسم کاملاً متفاوت بود و آنها خطر کمونیسم را به گونه دیگری پاسخ میدادند، زیرا اولاً کمونیسم مسالهای فرهنگی نبود، بلکه ایدئولوژیک و سیاسی بود و از راههای سیاسی و اقتصادی هم از گسترش آن جلوگیری میکردند. تمام احزاب کمونیست اروپا تحت کنترل بودند و هرگز هم به قدرت نمیرسیدند، اما مساله اسلام، فرهنگی است، بنابراین تخریب آن از طریق تبلیغات و فضای ذهنی خیلی بهتر میسر میشود تا مثلاً از طریق اقدام نظامی، که برعکس مسلمانها را مظلوم جلوه میدهد و باعث میشود در غرب طرفدارانی هم پیدا کنند. این مساله طبیعی است و استراتژی آنها مناسب با هر دوره و با هر نیرویی طراحی میشود.
* چه چیز باعث شد که غربیان احساس کنند اسلام، حتی قبل از اینکه به قدرت واقعی در سطح جهان تبدیل شود، ممکن است جامعه غرب را تهدید کند؟
** مسلمانها در جوامع غربی، پراکندهاند و بیشتر از آنکه نیرویی سیاسی باشند، نیروی فرهنگی ــ اجتماعی هستند و میتوانند به راحتی خود را پنهان کنند و اساساً اسلام یک نیروی فراملی است؛ یعنی از مرزها عبور میکند، کنترلشدنی نیست، بسیار پراکنده و وسیع است و به همین دلیل آن را تخریب میکنند، درحالیکه کمونیسم درعینحال امری متجددانه و مدرن هم بود؛ یعنی عده بسیاری اینگونه تعبیر میکردند که مارکسیسم، مدرنیته را به اروپای شرقی برد، البته همینطور هم بود. بنابراین اساساً رقابت میان لیبرالیسم غرب و کمونیسم، رقابت دو برادر بود. این مساله را باید مدنظر قرار داد که غربیها به ژاپن حمله اتمی میکنند، اما در مورد آلمان نه. اینگونه اقدامات را باید از دیدگاه تمدنی تحلیل کرد. نگاه آنها به فرهنگ غرب، با نگاهی که به شرق و اسلام دارند، به کلی متفاوت است. درواقع غربیان کمونیسم و مارکسیسم را دنباله تفکر و تمدن غرب میدانستند و بالاخره آن را راه علاجی برای نقصانهای لیبرالیسم و کاپیتالیسم محسوب میکردند، ولی اساساً اسلام را مقوله متضادی تلقی میکنند.
کمونیسم طرز فکر فرد اروپایی را نسبت به خیلی چیزها عوض نمیکرد، بهگونهای که یک کمونیست فرانسوی و یک کاپیتالیسم فرانسوی خیلی راحت میتوانستند با هم صحبت کنند، اما در مورد اسلام و غرب، مساله دو سیستم فرهنگی کاملاً متخالف مطرح است.
* چه چیزی در اسلام و جنبشهای اسلامی، در نظر غرب، تهدید اصلی محسوب میشود؟
** به نظر من کل اسلام برای آنها دشمن محسوب میشود. من اساساً اسلام را خطری برای غرب میدانم، برای اینکه سیستم را تغییر میدهد، از سیستم دکوراسیون منزل تا آنچه در خیابان اتفاق میافتد. البته گاهی مسلمان این کار را کاملاً در حوزه خصوصی خودش انجام میدهد که از نظر غرب مسالهای نیست و کنترل و تحقیر هم میشود، اما اگر فرد مسلمان سر بلند کند و وارد عرصه اجتماعی شود، اینجا دیگر خطر فوراً احساس میشود. شما فرض کنید مسلمانان فرانسه، که پنج تا هفت میلیون تخمین زده میشوند، یک روز تصمیم بگیرند در خیابان شانزهلیزه نماز جمعه بخوانند، ببینید فرانسه چه وضعی پیدا میکند. این را با تظاهراتی مقایسه کنید که مثلاً حزب کمونیست فرانسه انجام میدهد. این تظاهرات تهدیدی نیست و پلیس آن را کنترل میکند، اما اگر مسلمانان چنان کاری انجام دهند، تهدیدی که علیه غرب در پی دارد بسیار عمیقتر است.
* آیا این نظر که غرب مدرن در قرون جدید متافیزیک را از زندگی بشر حذف کرده است و به همین دلیل با اسلام ــ که اساساً، به متافیزیک در زندگی انسان بها میدهد ــ مقابله مینماید، صحیح است؟
** شاید. بازگشت به دین در اروپا هم مشاهده میشود و آن فلسفه دیگری دارد؛ وقتیکه تمام ایدئولوژیها شکست خوردند و وقتی فلسفه علم شکست خورد، غرب به آخر خط میرسد و در این میان عدهای دوباره به مذهب و آرامش مذهبی روی آورند، اما عدهای دیگر به پوچگرایی یا نیهیلیسم رسیدند و به همین دلیل است که در دوره پستمدرن فرهیختگان و دانشمندان ــ کسانیکه درسخواندهاند و نمیتوانند به مذهب برگردند ــ به نیهیلیسم میگروند و تودههای مردم که به اصطلاح موانع ذهنی ندارند، به مذهب بازمیگردند. بدینترتیب، انواع مذاهب در اروپا رواج مییابد که از آن جمله میتوان به بودیسم اشاره کرد که رواج گستردهای مییابد و معابد بودیسمی بسیاری برپا میگردد، اما برخلاف اسلام، بودیسم سیاسی نیست و خطری ندارد تا با آن مقابله شود.
* در ادبیات سیاسی کدامیک از کشورهای غربی تروریسم اسلامی بیشتر مطرح شده است؟
** در کشورهای خیلی لیبرال، از جمله هلند، دانمارک، سوئد و نروژ. درحالیکه در کشورهایی که مسلمانان اقلیت مهمی محسوب میشوند، مثل فرانسه و انگلستان، تا حدی با احتیاط بیشتری با آنها رفتار میشود. این است که شما در فرانسه میبینید خیلی با احتیاط صحبت میکنند و اصلاً توهین نمیشود، ولی در هلند، دانمارک، نروژ توهین به مسلمانان بیشتر است.
* اقدامات تروریستی بیشتر در حوزه سیاسی تحلیل و بررسی میشود، بهنظر شما اهمیت فرهنگ در آنها تا چه حد مشهود است؟
** اساساً در جهان کنونی، دولتها الگوهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را پشت سر گذاشتهاند و روابط میان آنها بُعد فرهنگی یافته است. این نکتهای است که آلن تورن در آخرین کتاب خود بازگو کرده است. بنابراین همهچیز رنگ و بوی فرهنگی به خود میگیرد که تروریسم هم از این قاعده خارج نیست. مثلاً القاعده ادعای اسلام دارد، باسک ادعای فرهنگی خاص خودش را دارد و به طورکلی ادعاهای فرهنگی در آینده خیلی بیشتر مطرح خواهد شد.
* جناب آقای نقیبزاده از شما بهخاطر حضور در این مصاحبه تشکر میکنم.
** من هم از شما و سایر همکارانتان متشکرم.