حسین فرخی
واقعیت این است که ما فاقد روحیه جمع گرایی هستیم و تجربه و سابقه حزبی نیز نداریم. تاریخ ما و تفکر ما چنان تمرین و تجربه ای را منعکس نمی کند، در حالی که دموکراسی در غرب محصول قرن ها تکامل تدریجی و تجربه های اجتماعی است. مسئله این است که ما خو کرده استبداد هستیم و جامعه ایرانی از همان آغاز روابطی را تنظیم کرده که به قول مختاری از آن به عنوان «شبان -رمگی» می توان یاد کرد.
انسان پراکنده جایی به بها و بهانه امنیت اختیار به کف سلطان قاهر داده است. همان پدر، رهبر، حاکم و سلطان و مرادی که مقدس هم به شمار می رود. اربابان فکری اش نیز غزالی ها و ابن سیناها بودند که رنگ الهی به حاکمان دادند و حسابشان را از خلایق جدا ساختند. طبعاً کهنگی روابط و ارزش ها نگذاشت تحول تازه ای که زاده مشروطیت بود سرعت بگیرد، سهل است، راه انحراف هم رفت و به سنت های پدرسالارانه - تمرین شده- پیشین بازگشت. نظام کهنه البته فرو ریخت. قانون اساسی هم تدوین شد، اما جانشین نظام کهنه دوباره همان ساخت دیرینه ای بود که جان نه، لباس در رضاشاه نو کرد. یعنی مشروطه برای ما خواب یک شبه ای بود که تعبیر خوش نداشت. قدرت در تمرکز قاهره خود اصرار می ورزید و تقلید بی حساب و ظهور دموکراسی خلق الساعه ما را نمی توانست به جایی برساند.
در واقع اینجا نظام های سیاسی نیز حاضر نبوده اند به تجربه های تازه ای از دموکراسی دست بزنند و به فضای عمومی و جامعه مدنی مجال بر بالیدن بدهند تا طبقات مختلف اجتماعی ناتوان، توان بازیابند و تقسیم و تعدیل قدرت را عملی کنند. تعدیل قدرت اگرچه در مشروطیت خواسته می شود اما دولت های ایرانی هر تجربه معطوف به تقسیم قدرت را حتی به قهر و حذف رد می کنند. از این رو حزب نیز که به ساماندهی افکار عمومی، عقاید اجتماعی و روابط اقتصادی و اجتماعی می پردازد تا طبقه ای را و افکار آنها را به قدرت برساند نادیده گرفته می شود، چرا که حزب هم وجودی مستقل از نهاد دولت است و هم بر جامعه و قدرت اثر می گذارد. لذا آنچه شکل می گیرد نیز به تدریج به مناسبت همان فقر روحیه و تجربه و سابقه رنگ می بازد یا از فعالیت بازمی ماند و یا به سازمانی دولتی تبدیل می شود که مظهر تمایلات و نیازهای ملت نیست.
۲
در فقدان روحیه و سابقه ای که اشاره اش رفت، تجربه نهضت ملی بسیار گویا است. مصدق که از همان آغاز کار رسالت خود و جبهه ملی را «بسط دموکراسی» و تامین آزادی دانست و متاسفانه نهضت را عرصه جاه طلبی، برتری جویی، رقابت های ناسالم و منفعت طلبی می دید، نتوانست راهی برای خروج از خودمداری باز کند تا ملتی خسته باقی بماند. توده بی شکلی سرگردان که با امواج مصنوعی ایجاد شده توسط براندازان می رفت و در اوج هیجانی کور، صدا در صدای تماشائیان بر صحنه آمده می انداخت و با قافله غوغا همراه می شد. پاداش طلبان نخبه اینجا هم توفیقی در جمع گرایی نداشتند. جمعیت های هوادار دولت مانند حزب ایران، نیروی سوم، جمعیت آزادی و حزب ملت ایران بر بنیاد پان ایرانیسم حتی قادر نبودند به جز بر محور شخصیت مصدق ملت را جمع کنند. جبهه ملی نیز حزبی نبود که بتواند قدرت و توانایی هر فرد را از همان یک رای که موقع رفراندوم به دولت می داد فراتر ببرد و طرحی بریزد تا برنامه و اهداف نهضت را به تصویر بکشد، مگر در زمان تنگی و تشویش مسئولیتی بپذیرند و از نهضت ملی خود دفاع کنند. جبهه نتوانست ملت را به آگاهی اجتماعی و فهم سیاسی مسلح کند تا در دوراهه آزادی یا امنیت، خسته و افسرده از آشوب و هرج و مرج به استبداد سلطان جائر گردن نگذارد. مصدق حتی در هنگامه ای که هر کس راه خود می رفت و تفرقه صحنه سیاسی کشور را آشفته کرده بود ایران را نیازمند «حزبی منضبط با برنامه دقیق» ندانست و تنها ائتلاف سازمان ها را در همان جبهه ملی می پسندید. او نمی خواست «یک حزب سیاسی درست» کند و بیشتر به حمایت افرادی چون فاطمی و شایگان دل خوش داشت تا با تشتت و نفاق و ندانم کاری ابتکار کار به دست توطئه چینان اندازد و نهضت ملی را درهم شکند. اگرچه یکی چون شایگان بر لزوم تشکیل حزب تاکید می کرد و از تکمیل مشروطیت ایران و از پایان دغل بازی ها و توطئه ها سخن می راند تا مگر برنامه اصلاحی جامعی تدارک ببینند، اما مصدق به تشکیل حزب علاقه نشان نداد و اثری از مشارکت ملت در حیات سیاسی و اجتماعی کشور باقی نماند و به مجراهای جدید مشارکت سیاسی اجازه رشد داده نشد و دوباره خودمداری جا باز کرد.