معاویه و جریر بجلى فرستاده امام به شام
پس از یاران جنگ جمل و انتقال امام از مدینه به کوفه که خود داستان مفصلى دارد، امام تصمیم گرفت که کار معاویه را یکسره کند و به خود سرىهاى او در شام خاتمه دهد. در این هنگام جریربن عبدالله بجلى حاکم همدان وارد کوفه شده بود و چون از قصد امام آگاهى یافت پیشنهاد کرد که امام او را به سوى معاویه بفرستد تا معاویه را به راه آورد. او به امام گفت: من با معاویه دوستى دارم، بگذار پیش او بروم و او را به اطاعت تو دعوت کنم. مالک اشتر به امام گفت: او را نفرست که به خدا سوگند میل او به معاویه است. امام گفت: او را رها کن تا ببینیم چگونه به سوى ما بر مىگردد. (159)
امام پیشنهاد جریر را پذیرفت و چون خواست او را اعزام کند به او گفت: مىبینى که اصحاب پیامبر که اهل دین و اندیشه هستند در کنار من قرار گرفتهاند و من تو را براى اهل شام انتخاب کردم چون پیامبر درباره تو گفته است که تو از نیکان اهل یمن هستى. با نامه من نزد معاویه برو اگر به آنچه که مسلمانان وارد شدهاند وارد شد که هیچ و گرنه پیمان صلح را لغو کن و به او برسان که من به امیر بودن او راضى نیستم و مردم نیز به جانشینى او رضایت نمى دهند.
جریر با نامه امام به شام رفت و بر معاویه وارد شد و پس از حمد و ثناى الهى گفت:
اى معاویه مردم مکه و مدینه و بصره و کوفه و حجاز و یمن و مصر و عروض و عمان و بحرین و یمامه با پسر عمویت (على) بیعت کردهاند و کسى جز مردم این قلعههایى که تو در آن هستى باقى نمانده است، اگر سیلى از بیابانهاى آن جارى شود آن را غرق مىکند و من نزد تو آمدهام و تو را به آنچه باعث هدایت و رشد تو در بیعت با این مرد مى شود دعوت مىکنم . جریر پس از ذکر این سخنان، نامه امام را تحویل معاویه داد. (160)
نامه امام به معاویه که توسط جریر به او داده شد با تفاوت هایى اندکى در منابع تاریخى فراوانى آمده است. (161) و مرحوم سید رضى نیز قسمت هایى از آن را در نهج البلاغه آورده و ما اکنون ترجمه متن آن نامه را به نقل از وقعه صفین در زیر مىآوریم:
«بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد، بیعت با من در مدینه حجت را بر تو که در شام هستى تمام کرده است چون همان کسانى که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بوند به همان گونه با من بیعت کردهاند، به گونه اى که دیگر نه کسى که حاضر است مىتواند کس دیگر را انتخاب کند و نه کسى که غایب است مىتواند آن را نپذیرد، همانا شورى حق مهاجران وانصار است، پس اگر بر مردى اتفاق کردند و او را امام نامیدند خوشنودى خداوند در آن خواهد بود. پس اگر کسى به قصد اعتراض یا بدعت از آن بیرون شود، او را به آن بر مىگردانند و اگر امتناع کرد، با او به سبب پیروى از غیر راه مؤمنان مىجنگند و خدا او را به آنچه خود خواسته وادار مىکند و او را به جهنم مىبرد و چه بد جایگاهى است.
همانا طلحه و زبیر با من بیعت کردند آنگاه، بیعت مرا شکستند و پیمان شکنى آنها مانند رد آن بود و من با آنها جهاد کردم تا اینکه حق آمد و فرمان خدا آشکار شد دوست داشتنىترین کار براى من درباره تو عافیت توست مگر اینکه خودت، خودت را در معرض بلا قرار بدهى، پس اگر خود را در معرض آن قرار دهى با تو مىجنگیم و از خداوند کمک مىجویم.
تو درباره قاتلان عثمان بسیار سخن گفتى، پس به آنچه مسلمانان وارد شدهاند وارد شو آنگاه داورى آنان را به من واگذار کن تا تو و آنان را به کتاب خدا وارد سازم، ولى اینکه تو مىخواهى مانند فریب دادن کودک از شیر است. به جان خودم سوگند اگر با عقل خود بنگرى و هواى نفس خود را کنار بگذارى، مرا بى زارترین قریش نسبت به خون عثمان مىیابى.
و بدان که تو از «طلقا اسیر آزاد شده در اسلام» هستى که خلافت براى آنان حلال نیست و نمى توانند در شورا قرار گیرند. و به سوى تو و کسانى که نزد تو هستند، جریر بن عبدالله را که از اهل ایمان و هجرت است فرستادم، پس بیعت کن و نیرویى جز از خدا نیست» (162)
چون معاویه نامه را خواند، بلافاصله جریر به پا خاست و خطاب به معاویه و جمعیت حاضر در آنجا خطبهاى خواند، او در این خطبه سعى کرد که ابهامات موجود را از میان بردارد و حاضران را در جریان چگونگى بیعت مردم با على و چگونگى کار طلحه و زبیر و جنگى که در بصره با آنان اتفاق افتاد بگذارد و این بهانه معاویه را که عثمان او را حاکم شام کرده از او بگیرد. ا و پس از حمد و ثناى الهى و فرستادن درود بر پیامبر چنین گفت:
«اى مردم کار عثمان حاضران در مدینه را عاجز و ناتوان کرد تا چه رسد به کسانى که از آن غایب بودهاند، همانا مردم بى چون و چرا با على بیعت کردند و طلحه و زبیر هم از کسانى بودند که با او بیعت کردند آنگاه بى هیچ دلیلى بیعت خودرا شکستند. آگاه باشید که این دین فتنهها را تحمل نمىکند و عرب نیز شمشیر را نمى پذیرد، دیروز در بصره فاجعه اى رخ داد که اگر تکرار شود آرامشى براى مردم نخواهد بود، عموم مردم با على بیعت کردهاند و اگر خداوند کارها را به ما محول مىکرد جز او کس دیگرى را انتخاب نمىکردیم و هر کس با این کار مخالفت کند مورد مؤاخذه و عتاب قرار مىگیرد.
اى معاویه تو هم در آنچه مردم وارد شدهاند وارد شو، و اگر بگویى که عثمان مرا عامل خود کرده و هنوز عزل نکرده است، اگر این سخن روا باشد دین خدا برپا نمىشود و هر کس کارى را که در دست او است نگه مىدارد، ولى خداوند از خلیفه قبلى حقى بر خلیفه بعدى قرار نداده است و این کارها را به صورت حقوقى قرار داده که برخى از آن برخى دیگر را نسخ مىکند.»
پس از سخنان جریر، معاویه اظهار داشت که من و یارانم در این باره مىاندیشیم و خواست نظر اهل شام را بداند ولذا دستور داد که منادى ندا دهد که نماز بر پاست پس چون مردم در مسجد اجتماع کردند به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و تعریف از شام و مردم آن گفت:
اى مردم! شما مىدانید که من جانشین امیرالمؤمنین عمر بن خطاب و عثمان بر شما هستم، من درباره کسى کارى انجام ندادهام که شرمنده باشم، من ولى عثمان هستم که مظلوم کشته شد و خداوند مىگوید: «آن کسس که مظلوم کشته شود، ما به ولى او تسلط دادیم ولى در کشتن اسراف نشود» سپس گفت: من مىخواهم نظر شما را راجع به قتل عثمان بدانم.
در این هنگام کسانى که در مسجد حاضر بودند به پا خاستند و اظهار داشتند که ما خواستار انتقام خون عثمان هستیم و بر این کار با معاویه بیعت کردند و گفتند که در این راه جان و مال خود را فدا خواهند کرد. (163)
روز بعد، جریر بار دیگر از معاویه خواستار بیعت با على شد او گفت: اى جریر این یک کار آسانى نیست وعواقبى دارد بگذار در این باره بیندیشم پس ازآن افراد مورد اعتماد خود را فرا خواند و با آنها در باره مأموریت جریر مشورت کرد.
از جمله کسانى که معاویه با آنان مشورت کرد شرحبیل بن سمط زاهد معروف شهر حمص بود که در شام نفوذ فراوانى داشت. در همان ایام شرحبیل نزد معاویه آمده بود، معاویه درباره مأموریت جریر با او سخن گفت واضافه کرد که على بهترین مردم است جز اینکه او عثمان را کشته است، اکنون من خودم را آماده شنیدن سخنان تو کردهام و من مردى از اهل شام هستم هر چه را که آنان بپسندند مىپسندم و هر چه را که آنان مکروه بدارند من نیز مکروه مىدارم . شرحبیل گفت: من اکنون بیرون مىروم بعدا نظر خود را خواهم گفت.
او بیرون رفت و معاویه پیش از آن کسانى را در بیرون آماده کرده بود که با شرحبیل سخن بگویند و على را قاتل عثمان معرفى کنند، آنها همه شان به شرحبیل گفتند که عثمان را على کشته است وبدینگونه شرحبیل فریب خورد و خشمناک به سوى معاویه برگشت وگفت: اى معاویه همه مردم مىگویند که عثمان را على کشته است، به خدا سوگند اگر با على بیعت کنى تو را از شام بیرون مىکنیم و یا تو را مىکشیم، معاویه گفت: من با شما مخالفت نخواهم کرد و من جز مردى از اهل شام نیستم. شرحبیل گفت: پس این مرد را نزد رفیقش برگردان. (164)
توطئه معاویه در فریب دادن شرحبیل، او را گامى به هدف خود نزدیک ساخت و توانست شخص صاحب نفوذى مانند شرحبیل را کاملا با خود همسو کند و این در تشویق مردم شام به جنگ با على، تأثیر فراوانى داشت. البته پیش از این مجلس نیز معاویه به شرحبیل که در حمص بود نامه نوشته بود و رضایت او را در خونخواهى عثمان جلب کرده بود ولى این بار توفیق بیشترى نصیب او شده بود وشرحبیل کاملا براى جنگ با على به عنوان قاتل عثمان مصمم شده بود.
نصربن مزاحم روایت قبلى را چنین ادامه مىدهد:
شرحبیل از نزد معاویه به خانه حصین بن نمیر آمد و گفت: به جریر پیام بده که نزد ما آید و حصین به او پیام داد که شرحبیل نزد ماست تو هم بیا و جریر در خانه حصین با شرحبیل روبرو شد شرحبیل به او گفت: تو با موضوع مبهم نزد ما آمدهاى تا ما را در دهان شیر بیفکنى و مىخواهى شام را با عراق پیوند بدهى و على را مدح مىکنى در حالى که او قاتل عثمان است، خداوند در روز قیامت از آنچه گفتهاى پرسش خواهد کرد.
جریر گفت: اى شرحبیل اینکه گفتى با کار مبهمى نزد شما آمدهام، چگونه مبهم است در حالى که مهاجرین و انصار در آن اتفاق دارند و طلحه و زبیر به خاطر رد آن کشته شدند؛ و اما اینکه مىگویى شما را به دهان شیر افکندهام تو خودت خودت را به دهان شیر افکندهاى؛ و اما پیوند اهل شام به اهل عراق بر اساس حق بهتر از جدایى آنها بر اساس باطل است؛ و اینکه مىگویى على عثمان را کشته، به خدا سوگند این جز انداختن تیر تهمت از راه دور نیست، بلکه تو به دنیا میل کردى و در دل تو در زمان سعدبن ابى وقاص چیزى بود. گفتگوى این دو نفر به گوش معاویه رسید، کسى نزد جریر فرستاد و با او تندى کرد. (165)
جریر نامهاى به شرحبیل نوشت (166) و طى اشعارى اورا نصیحت کرد، این نامه در شرحبیل تأثیر نمود و با خود گفت: به خدا شتاب نخواهم کرد و نزدیک بود که از یارى معاویه کنار بکشد ولى معاویه کسانى را گماشت که مرتب نزد او رفت و آمد مىکردند و جریان قتل عثمان را بزرگ جلوه مىدادند و آن را به على منسوب مىکردند و نزد او شهادت دروغ مىدادند و نامههاى جعلى ارائه مىکردند تا جایى که نظر او را برگردانیدند و عزم او را محکم کردند. (167)
جالب اینکه هم شرحبیل و هم جریر هر دو اهل یمن بودند، شرحبیل از قبیله بنى کنده و جریر از قبیله بجیله بود (168) و اگرچه در نقل نصر بن مزاحم وابن ابى الحدید نیامده، ولى ابن اثیر گفته است که شرحبیل دشمن جریر بود و معاویه به همین جهت شرحبیل را دعوت کرد تا با جریر مناظره کند و کسانى چون بسربن ارطأة و یزیدبن اسد وابوالاعور سلمى ودیگران را سر راه او گذاشت تا نزد او شهادت دهند که على عثمان را کشته است. شرحبیل باجریر مناظره کرد سپس در شهرهاى شام مىگشت و مردم را به خونخواهى عثمان دعوت مىکرد، در این باره شعرهایى سروده شده از جمله نجاشى گفته است:
شرحبیل ماللدین فارقت امرناولکن ببغض المالکى جریر (169)
اى شرحبیل به خاطر دین از ما جدا نشدى، بلکه این کار براى دشمنى با جریر مالکى بود.
ابن اثیر در کتاب دیگرش علت دشمنى دیرینه جریر و شرحبیل را چنین مىنگارد که عمر بن خطاب شرحبیل را به کوفه نزد سعد وقاص فرستاد و سعد به او احترام زیادى کرد، اشعث بن قیس کندى به او حسد ورزید و جریر بجلى را وادار کرد که نزد عمر رود و از شرحبیل بدگویى کند و او نیز چنین کرد و عمر شرحیل را پیش خود خواند و او را به شام فرستاد. (170) شرحبیل از آن زمان در شام زندگى مىکرد و تا اینکه در این جریان پس از گفتگو با جریر و افتادن در دام فریب، نزد معاویه رفت واز او خواست که با على بجنگد و اگر او چنین نکند با کس دیگرى بیعت خواهند کرد و همراه با او با على خواهند جنگید تا انتقام خون عثمان را بگیرند، جریر که در آنجا حضور داشت گفت: آرام باش شرحبیل خداوند خون مردم را محترم شمرده است به پرهیز از اینکه میان مردم فساد کنى و پیش از آنکه این سخن میان مردم شایع شود آن را پس بگیر. شرحبیل گفت: نه به خدا سوگند آن را پنهان نخواهم کرد و به پاخاست و با مردم سخن گفت ومردم او را تصدیق کردند و جریر از معاویه و مردم شام ناامید شد. (171)
جریر چندین ماه در شام بود و معاویه جواب قاطعى به او نمى داد، البته معاویه تصمیم قاطع خود را گرفته بود ولى براى دفع الوقت، جریر را معطل مىکرد و گذشت زمان را به نفع خود مىدید او مىدانست که امام با سپاهیان خود در کوفه آماده حمله به شام و در انتظار بازگشت جریر از شام هستند، اوبراى اینکه مردم شام رابراى جنگ با امام کاملا توجیه کند و سپاه مجهزى را آماده سازد، احتیاج به زمان داشت و وجود جریر در شام را فرصت خوبى بر این کار مىدید.
از جمله نقشههاى او براى بیشتر معطل کردن جریر در شام این بود که روزى نزد جریر رفت و به او گفت: چیزى به فکر من رسیده است. جریر گفت: آن را بگو. معاویه گفت: به دوست خود بنویس که حکومت شام ومصر را به من بدهد و چون خواست بمیرد بیعت کس دیگرى را بر گردن من نگذارد، من این امر را به او تسلیم مىکنم و خلافت او را امضا مىکنم. جریر گفت: آنچه مىخواهى بنویس من نیز آن را تأیید مىکنم. معاویه این مطلب را به امام نوشت و امام در پاسخ آن به جریر چنین نوشت:
«اما بعد، معاویه مىخواهد مرا در گردن او بیعتى نباشد و هر چه را دوست دارد برگزیند و مىخواهد تو را معطل کند تا مردم شام را امتحان کند، هنگامىکه من در مدینه بودم، مغیرة بن شعبه به من پیشنهاد داد که معاویه را والى شام کنم و من پیشنهاد او را نپذیرفتم و هرگز چنین نخواهم بود که گمراهان را یاور قرار بدهم. اگر او با تو بیعت کرد که هیچ وگرنه برگرد و السلام» (172)
بدینگونه امام، سیاست دفع الوقت معاویه را به نماینده خود جریر گوشزد کرد و از او خواست که پیش از این در شام نماند و فریب معاویه را نخورد.
یاران امیرالمؤمنین پیش از این درنگ را روا نمى دانستند و به امام پیشنهاد مىکردند هر چه زودتر جنگ با معاویه را شروع کند ولى امام در پاسخ گفت:
«حمله من به مردم شام در حالى که جریر نزد آنها است، بستن درها به روى شام و بازدارى مردم آن از خیر و صلاح است البته اگر آن را بخواهند. من براى جریر وقت تعیین کردهام که پس از آن دیگر در شام نماند مگر اینکه فریب بخورد و یا نافرمانى کند. نظر من درنگ کردن است پس مهلت بدهید و شما را به آماده شدن به جنگ مجبور نمى کنم. البته من در این باره بسیار اندیشیدهام و ظاهر و باطن آن را بررسى کردهام و به این نظر رسیدهام که براى من راهى جز جنگ و یا کافر شدن به دین محمد باقى نمانده است...» (173)
تأخیر جریر در انجام مأموریت خود و درنگ بیش از حد او در شام باعث گردید یاران امام او را به سازش با معاویه متهم سازند، این بود که امام طى نامهاى از جریر خواست که هر چه زودتر شام را ترک کند و به سوى او بیاید، متن نامه امام چنین است:
«وقتى نامه من به تو رسید معاویه را به زدن حرف آخر وادار کن و نظر قطعى از او بگیر سپس او را میان جنگ خانمان برانداز و یا تسلیم خوار کننده مخیر کن اگر جنگ را انتخاب کرد هر نوع پیمانى را از او بردار و اگر تسلیم شد از او بیعت بگیر و السلام» (174)
با رسیدن این نامه، دیگر جریر نمى توانست، در شام توقف کند و او از معاویه خواستار پاسخ قطعى فورى شد و معاویه به جریر گفت: اى جریر به دوست خود ملحق شو و طى نامهاى که به امام نوشت، دم از جنگ زد و در پایان نامهاش این شعر کعب بن جعیل را نوشت:
أرى الشام تکره اهل العراق
و اهل العراق لهم کارهونا
جریر به کوفه نزد امیرالمؤمنین برگشت و خبر معاویه و اجتماع مردم شام در کنار او را به امام رسانید واظهار داشت که مردم شام بر عثمان گریه مىکنند و مىگویند: على او را کشته و به قاتلان او پناه داده است و آنان دست بردار نیستند مگر اینکه بکشند یا کشته شوند. مالک اشتر به امام گفت: من تو را از فرستادن جریر نهى کردم و گفتم او خیانت مىکند و اگر به جاى او مرا فرستاده بودى از این بهتر بود، جریر گفت: اگر تو نزد آنها بودى تو را مىکشتند چون مىگفتند تو یکى از قاتلان عثمان هستى و بدینگونه میان مالک اشتر و جریر سخنان تندى رد و بدل شد و چون جریر از آنجا بیرون آمد از کوفه به قرقیسیا رفت و به معاویه نامه نوشت و جریان را خبر داد و معاویه به او نوشت که نزد من بیا (175) و در نقلى آمده است که وقتى جریر از کوفه به قرقیسیا رفت، گفت در شهرى اقامت نمى کنم که در آن از عثمان بدگویى شود. (176)
هر چند که برخى از یاران امام به جریر سوء ظن داشتند و گمان مىکردند که او در مأموریت خود سستى کرده است ولى به نظر نمى رسد که جریر مرتکب خیانتى شده باشد، چون به طورى که نقل کردیم او تلاش بسیارى کرد تا معاویه را وادار به بیعت با امام کند و در هر مناسبتى امام را از کشتن عثمان تبرئه مىکرد و به خصوص صحبتهاى او با شرحبیل به روشنى وفادارى او به امام را ثابت مىکند و در جریان برخورد مالک اشتر با او امام سخنى بر ضد او نگفت درعین حال چنین هم نبود که جریر از یاران خاص و فداکار امام باشد؛ زیرا او سابقه استاندارى همدان از سوى عثمان را دارد و عثمان همیشه دوستان خود را به حکومت بلاد انتخاب مىکرد و حتى او به طورى که نقل کردیم، پیش از این جریان، با معاویه دشمن دیرینه امام دوستى داشت و حتى از او نقل حدیث کرده است (177) و وقتى هم که از مأموریت خودبر مىگردد وبا مالک درگیر مى شود، از امام کنارهگیرى مىکند و به معاویه نامه مىنویسد و این نشان دهنده ضعف ایمان او است. از اینها گذشته باید گفت هر چند که جریر از روى عمد و قصد در مأموریت خود خیانت نکرد ولى معطل شدن زیاد او در شام به ضرر امام و به نفع معاویه تمام شد و معاویه در مدت اقامت او در شام که صد و بیست روز طول کشید (178) کاملا خود را آماده جنگ با امام کرد.
کنارهگیرى جریر از امام آن هم همراه با عده اى از هم قبیلههاى خود نوعى فرار از خدمت به هنگام جنگ بود که گناهى بزرگ محسوب مى شود و اثر تخریب کننده اى در روحیه سپاه دارد بخصوص اینکه او پس از این جدایى به معاویه پیوست. به همین جهت به دستور امام خانه جریر و ثویربن عامر را که به جریر پیوسته بود سوزاندند (179) تا عبرتى براى دیگران باشد و کسى از جنگ فرار نکند.
پیوستن عمروعاص به معاویه
هنگامى که جریر بجلى از سوى امیرالمؤمنین به شام رفت و معاویه را به بیعت با على(ع) دعوت کرد، معاویه از او مهلت خواست و افراد مورد اعتماد خود را فرا خواند و با آنان مشورت کرد، برادر ش عتبة بن ابى سفیان گفت: در این باره با عمرو عاص تماس بگیر و دین او را بخر چون او را خوب مىشناسى و او در جریان عثمان از او کنارهگیرى کرد و از تو بیشتر کنارهگیرى مىکند. (180)
معاویه عمروعاص را به خوبى مىشناخت و از سیاست بازىها و حلیه گرىها او آگاه بود و نیز مىدانست که او مردى دنیاپرست و جاهطلب است و به آسانى مىتوان او را خرید و از فکر و تدبیر او استفاده کرد. این بود که معاویه به عمروعاص که در فلسطین زندگى مىکرد نامهاى به این شرح نوشت:
«اما بعد، کار على و طلحه و زبیر حتما به تو رسیده است و مروان بن حکم با جمعى از اهل بصره به ما پیوستهاند و نیز جریر بن عبدالله بجلى نیز جهت گرفتن بیعت براى على نزد ما آمده است، من از هر گونه تصمیمى خوددارى کردهام تا تو پیش من آیى، اینجا بیا تا با تو راجع به این کار گفتگو کنیم». (181)
چون نامه معاویه به عمروعاص رسید در این باره با دو فرزندش عبدالله و محمد مشورت کرد عبدالله او را از پیوستن به معاویه بر حذر داشت ولى محمد او را به این کار تشویق کرد عمرو گفت: تو اى عبدالله مرا به چیزى دعوت کردى که از نظر دینى صلاح من در آن است و تو اى محمد صلاح دنیاى مرا در نظر گرفتى، من در این باره فکر خواهم کرد، شب را فکر کرد و طى اشعارى نظر خود را اعلام نمود و تصمیم گرفت که به معاویه بپیوندد و فرزند کوچک خود وردان را خواست و گفت: راه برو اى وردان! وردان گفت: مىخواهى آنچه را که در قلب توست بگویم؟ گفت: بگو. گفت: دنیا و آخرت بر قلب تو هجوم آورده است، آخرت با على و دنیا با معاویه است تو نمىدانى کدام را انتخاب کنى، عمرو گفت: راست گفتى. در عین حال عمرو طرف معاویه را گرفت و روانه شام شد. (182)
عمرو عاص مردى مال دوست (183) و ریاست طلب و در عین حال بسیار با تدبیر و سیاست باز بود، او همواره در آرزوى حکومت مصر بود، او اکنون فرصت مناسبى را پیدا کرده بود که با همکارى با معاویه به آرزوهاى خود برسد و مىدانست که معاویه سخت به او نیازمند است و هر چه از او بخواهد قبول خواهد کرد.
عمروعاص هنگامى به شام رسید که معاویه از سوى جریر فرستاده امام تحت فشار بود که جواب روشنى بدهد و به گفته دینورى عمروعاص را در این سفر دو فرزندش عبدالله و محمد همراهى مىکردند. (184) عمروعاص با معاویه ملاقات کرد و با او به گفتگو نشست در حالى که هر یک از آنان مىخواست طرف دیگر را در حیله و تدبیر کوچک جلوه دهد. معاویه به عمرو گفت: ما اکنون سه مشکل داریم : یکى اینکه محمد بن ابى حذیفه از زندان مصر فرار کرده و مردم را به شورش مىخواند؛ دوم اینکه قیصر پادشاه روم قصد حمله به شام را دارد؛ سوم اینکه على به کوفه آمده و آماده حمله به ماست.
عمروعاص گفت: همه آنچه گفتى مهم نیست، درباره محمد بن ابى حذیفه کسانى را بفرست تا او را بکشند یا دستگیر کنند و درباره پادشاه روم هدایاى نفیسى به جانب او بفرست و او را به صلح دعوت کن که قبول خواهد کرد؛ و اما درباره على هیچ یک از عربها او را با تو در هیچ چیز برابر نمى دانند و آشنایى او با فنون جنگ به گونهاى است که هیچ یک از قریش همسنگ او نیست، او او صاحب حکومتى است که دارد مگر اینکه تو به او ستم کنى. (185)
معاویه از عمروعاص خواست که با او در جنگ با على همکارى کند.
عمرو عاص: گفت اى معاویه به خدا سوگند تو و على مساوى نیستید تو نه هجرت او ونه سابقه او و نه مصاحبت او با پیامبر و نه فقه و علم او را ندارى و او بینشى تیز و تلاشى بسیار و بهرهاى زیاد و امتحانى خوب از خدا دارد. (186) و نیز گفت: اى معاویه اگر همراه تو بجنگم با کسى مىجنگم که فضلیت و قرابت او را نسبت به پیامبر مىدانى ولى ما این دنیا را اراده کردهایم. (187)
اینکه عمروعاص این گونه از على (ع) تعریف مىکند به خاطر خدا و حقیقتطلبى نیست هر چند که گفتههاى او حق است بلکه هدف او از این سخنان مهم جلوه داده قضیه براى معاویه است تا معاویه در برابر همکارى عمروعاص با او بهاى بیشترى بدهد و البته هر بهایى مىداد اندک بود.
عمروعاص پس از تعریف هایى که از امام کرد، به معاویه گفت: اگر درجنگ با على با تو همراهى کنم با توجه به خطراتى که دارد، به من چه خواهى داد؟ معاویه گفت هر چه تو بخواهى. عمروعاص گفت: من حکومت مصر را مىخواهم. معاویه تکانى خورد و از روى مکر گفت: دوست ندارم عرب درباره تو چنین قضاوت کند که این کار را براى دنیا انجام مىدهى.
عمروعاص گفت: این حرفها را رها کن. معاویه گفت: اگر بخواهم تو را فربب بدهم؟ عمروعاص گفت: به خدا سوگند کسى مانند من فریب تو را نمىخورد، من زیرکتر از آن هستم. معاویه گفت: گوشت را جلو بیار تا یک سخن سرى به تو بگویم وقتى عمرو چنین کرد معاویه گوش او را گاز گرفت و گفت: این یک فریب بود آیا در خانه جز من و تو کس دیگرى بود؟ (188)
ابن ابى الحدید پس از نقل این قسمت از مذاکرات معاویه و عمروعاص مىگوید:
«شیخ ما ابو القاسم بلخى گفت: این سخن عمروعاص که این حرفها را رها کن کنایه از الحاد اوست بلکه تصریح به آن است. منظورش این بود سخن آخرت را رها کن. عمروعاص همواره ملحد بود و در الحاد و زندقه تردیدى نداشت و معاویه هم مانند او بود. (189)
معاویه پس از چانه زدنهاى بسیار وبا توصیه برادرش عتبه قول دادکه اگر پیروز شود حکومت مصر را به عمروبن عاص واگذار کند، عمرو از او خواست که آن را بنویسد معاویه نوشت ولى در آخر آن اضافه کرد مشروط بر اینکه شرطى اطاعتى را نشکند عمروعاص نیز نوشت مشروط بر اینکه طاعتى شرطى را نشکند منظور معاویه این بود که بیعت عمرو بدون قید وشرط است و منظور عمرو این بود که بیعت با معاویه شرط را از بین نمى برد و بدینگونه آنها از حیله و نیرنگ یکدیگر وحشت داشتند. (190)
عمرواز مجلس معاویه بیرون آمد و دو فرزندش که منتظر او بودند، گفتند: چه کردى؟ گفت: حکومت مصر را به ما داد آنها گفتند: در برابر ملک عرب، مصر چیزى نیست. عمرو گفت: خدا شکم شما را سیر نکند اگر مصر شما را سیر ننماید. (191)
عمروعاص پسر عمویى داشت که جوان هوشمندى بود به عمرو گفت: چگونه مىخواهى در میان قریش زندگى کنى؟ دین خود را دادى و فریب دنیاى دیگرى را خوردى، آیا گمان مىکنى که اهل مصر که قاتلان عثمان هستند، مصر را به معاویه مىدهند در حالى که على زنده است؟ و اگر معاویه به حرف خود عمل نکند چه مىکنى؟ عمروعاص گفت: کار دست خداست نه على و نه معاویه. آن جوان درباره فریب کارى معاویه و عمروعاص اشعارى سرود و سخن او به گوش معاویه رسید، او را خواست ولى او فرار کرد و به على ملحق شد و جریان خود را با امام در میان گذاشت و امام خوشحال شد و او را احترام نمود.
وقتى مروان بن حکم جریان داد و ستد سیاسى معاویه و عمروعاص را شنید ناراحت شد و گفت : چرا مرا هم مانند عمرو نمى خرى؟! معاویه در پاسخ گفت: کسانى مانند عمرو براى تو خریدارى مىشوند. (192)
اقدامات معاویه در آستانه جنگ صفین
پس از پیوستن عمروعاص به معاویه و شکست مأموریت جریر نماینده امام در شام و بازگشت او به کوفه، میان امام و معاویه راهى جز جنگ باقى نمانده بود از این رو هر دو طرف خود راآماده جنگ مىکردند.
معاویه پیش از شروع جنگ اقداماتى را به عمل آورد تا خود را در وضع بهترى قرار دهد ازجمله اینکه با مشورت عمروعاص، مالک بن هبیره کندى را در طلب محمد بن ابى حذیفه که در مصر بر علیه معاویه شورش کرده بود فرستاد و او محمد را کشت و نیز براى اینکه فکرش از طرف روم راحت شود هدایایى به پادشاه روم فرستاد و با او صلح کرد. (193) و به او قول داد که صد هزار دینار به او بدهد. (194)
اقدام دیگر معاویه نوشتن نامههایى براى برخى از شخصیتهاى با نفوذ و نیز خطاب به مردم مکه و مدینه بود. او در این باره با عمروعاص مشورت کرد و عمروعاص آن را صلاح ندانست و گفت: اینان سه گروه هستند یا راضى به خلافت على هستند که نامه ما جز افزون بر محبت آنها تأثیرى ندارد و یا دوستدار عثمان هستند که نامه ما چیزى بر آن نمىافزاید و یا گوشه گیر هستند که به تو بیشتر از على اعتماد ندارند. معاویه سخن عمروعاص را نپذیرفت و گفت: همه اینها بر عهده من آنگاه نامهاى به امضاى خود و عمروعاص به مردم مدینه نوشت به این شرح:
«اما بعد، هر چه از ما پوشیده باشد، این حقیقت از ما پوشیده نیست که عثمان را على کشته است و دلیل آن موقعیت قاتلان او نزد على است. و ما خون ا و را مىطلبیم تا وقتى که آن قاتلان را به ما تحویل دهد و ما آنها را بر اساس کتاب خدا بکشیم. اگر آنها را به ما تحویل داد با على کارى نداریم و خلافت را میان مسلمانان به شورا مىگذاریم همان کارى که عمر بن خطاب کرد و ما هرگز خواهان خلافت نیستیم، پس ما را در این کار یارى کنید و شما نیز به پا خیزید که اگر دستهاى ما و شما در یک چیز متحد شود على مرعوب مىگردد .» (195)
عبدالله بن عمر در پاسخ نوشت:
«به جان خودم سوگند که شما دو نفر در پیدا کردن محل یارى کردن خطا رفتهاید و آنرا از مکانى دور مىجویید، نامه شما جز شکى بر شک نیفزود و شما کجا و مشورت کجا شما کجا و خلافت کجا و تو اى معاویه اسیر آزاد شده هستى و تو اى عمرو شخصى متهم هستى از این کار دست بردارید براى شما در میان ما دوست ویاورى نیست، و السلام». (196)
پاسخى که نقل کردیم در نقل نصر بن مزاحم و ابن ابى الحدید آمده و گویا عبدالله بن عمر از طرف مردم مدینه این پاسخ را داده است ولى ابن قتیبه که متن نامه معاویه و عمر و بن عاص را به مردم مکه و مدینه به همان صورت که نقل گردید آورده، پاسخ آن را نه از زبان عبدالله بن عمر بلکه از سوى مردم مدینه نقل کرده و متن آن نیز با متن نقل شده از عبدالله عمر متفاوت است. او مىگوید: وقتى نامه معاویه به مردم خوانده شد آنان تصمیم گرفتند که پاسخ را به مسور بن مخرمه واگذار کنند و او از طرف مردم به معاویه چنین نوشت:
«اما بعد، تو اشتباه بزرگى کردهاى و در پیدا کردن جایگاه هان نصرت به خطا رفتهاى، اى معاویه تو را با خلافت چه کار؟ در حالى که تو اسیر آزاد شده هستى و پدر تو از شرکت کنندگان در جنگ احزاب بود، دست از سر ما بردار که در میان ما براى تو دوست و یاورى نیست. (197)
چه پاسخ نامه معاویه و عمروعاص را عبدالله بن عمر داده باشد یا مسوربن مخرمه، معاویه نامه دیگرى خطاب به عبدالله بن عمر نوشت و جز او به سعدبن ابى وقاص و محمد بن مسلمه انصارى نیز نامه نوشت. او براى جلب رضایت فرزند عمر به او چنین نوشت «اما بعد، هیچ کس از قریش از نظر من شایستهتر از تو نبود که مردم بعد ازعثمان گرد او جمع شوند، البته خوار کردن عثمان و طعن زدن بر یاران او از طرف تو را به یاد آوردم و بر تو خشمگین شدم ولى مخالفت تو با على آن را بر من آسان کرد، و بعضى از آنها را از بین برد.
خدا تو را رحمت کند در گرفتن حق این خلیفه مظلوم با ما یارى کن، من نمىخواهم بر تو امیر باشم بلکه امارت را براى تو مىخواهم و اگر نخواستى میان مسلمانان به شور گذاشته شود.» معاویه به پیوست این نامه اشعارى هم فرستاد و در آن عبدالله بن عمر را نصیحت کرد که به خونخواهى عثمان قیام کند. (198)
عبد الله بن عمر که از امیرالمؤمنین جدا شده بود، در پاسخ معاویه چنین نوشت:
«اما بعد، همانا نظرى که تو را راجع به من به طمع انداخته تو را وادار به کارى کرده که انجام دادهاى تا من على را در میان مهاجران وانصار و طلحه و زبیر و عائشه ام المؤمنین را رها کنم و تابع تو شوم! و اما اینکه گمان کردهاى که من به على ایراد گرفتهام، سوگند به جان خودم من در ایمان و هجرت و داشتن موقعیت نزد پیامبر خدا و سرکوبى مشرکان به مقام على نمىرسم ولى در باره این سخن چیزى از پیامبر به من نرسیده بود و من مجبور به توقف و بى طرفى شدم و گفتم اگر مایه هدایت است فضلیتى را از دست دادهام و اگر مایه گمراهى است از شرى نجات یافتهام. پس خودت را از ما بى نیاز بدان، و السلام.» و اشعارى هم ضمیمه این نامه کرد که مردى از انصار آن را سرورده بود. (199)
هر چند عذر فرزند عمر در جدایى از امیرالمؤمنین پذیرفته نیست ولى در اینجا پاسخ قاطعى به معاویه داده و او را از خود مأیوس کرده است او بعدها از جدا شدن از على(ع) پشیمان شد و وقتى شهادت عمار یاسر را به دست معاویه شنید، تأسف خورد که چرا با آنها نجنگیده است چون به او ثابت شده بود که آنان همان «فئه باغیه گروه ستمگر» هستند چون پیامبر فرموده بود: عمار را فئه باغیه مىکشد. (200)
معاویه نامه دیگرى به سعدبن ابى قاص که او نیز از امیرالمؤمنین جدا شده بود نوشت متن این نامه چنین است:
«اما بعد شایستهترین مردم براى کمک به عثمان اهل شورا از قریش است همانها که حق او را اثبات کردند و او را بر دیگران ترجیح دادند، طلحه و زبیر به او کمک کردند و آن دو با تو در در این کار (شورا) شریک و همانند تو دراسلام بودند، ام المؤمنین (عایشه) نیز به او کمک کرد، پس تو آنچه را که آنان پسندیدند، مکروه مدار و آن را که آنان پذیرفتند رد مکن، ما آن را به شورا بر مىگردانیم.»
معایه به پیوست این نامه اشعارى هم به سعدوقاص فرستاد و او را تشویق به همکارى با خود کرد. سعدوقاص در پاسخ نامه معاویه چنین نوشت:
«اما بعد، عمر جز کسى را که خلافت بر او روا بود وارد شورا نکرد و یکى شایستهتر از دیگرى نبود مگر اینکه همه در او اتفاق کنیم. جز اینکه اگر ما چیزى داشتیم على هم داشت ولى او چیزى داشت که در ما نبود. و این کارى بود که هم آغاز آن را نمىپسندیدیم وهم پایان آن را و اما طلحه و زبیر، اگر در خانههاى خود مىنشستند براى آنان بهتر بود خدا ام المؤمنین (عایشه) را در برابر آنچه کرد بیامرزد. سپس شعرهایى را که معاویه در نامه خود نوشته بود با شعر پاسخ داد. (201)
بدین گونه سعد وقاص ضمن رد نظر معاویه که عثمان را برتر از سایر اعضاى شش نفرى شوراى عمر قلمداد مىکرد، از فضایل على سخن گفت و طلحه وزبیر و عایشه را مورد انتقاد قرار داد و این در حالى بود که او با امیرالمؤمنین همراهى نداشت و از او جدا شده بود.
معاویه در تعقیب هدفهاى تبلیغى خود نامه دیگرى هم به محمد بن مسلمه نوشت و ازاینکه او و قومش عثمان را خوار کرده از او انتقاد نمود و درعین حال از او تعریف کرد و به عنوان «فارس الانصار» سوار کار انصار، و ذخیره مهاجران یاد کرد، معاویه مىخواست او را که از على جدا شده بود به سوى خود جلب کند ولى محمد بن مسلمه پاسخ قاطعى به معاویه داد و طى آن نوشت:
«.. و تو اى معاویه به جان خودم سوگند که جز دنیا چیزى را نمىخواهى و جز هواى نفس از چیزى پیروى نمىکنى، اگر عثمان را در حال مرگش یارى مىکنى تو او را در حالى که زنده بود خوار کردى...» (202)
علاوه بر نامه پرانى هایى که قسمتى از آن را آوردیم، معاویه از هر فرصتى براى جلب افراد به سوى خود استفاده مىکرد و از هر حادثهاى استفاده تبلیغى مىکرد و بر ضد امیرالمؤمنین جنگ روانى و تبلیغى به راه انداخته بود.
یکى دیگر از مواردى که معاویه افراد با نفوذ را بر ضد امام تحریک مىکرد جریان ابومسلم خولانى (عبدالله بن ثوب) بود او که در اصل از یمن بود، در شام اقامت داشت و از زاهدان و عابدان به شمار مىرفت (203)
و او را از طبقه دوم از تابعین شام به شمار مىآورند. (204) ابومسلم در آستانه جنگ صفین با گروهى از قاریان شام نزد معاویه آمد و به او گفت: تو چرا با على جنگ مىکنى در حالى که تو از نظر مصاحبت با پیامبر و هجرت و قرابت و سابقه در اسلام همانند او نیستى؟
معاویه گفت: من با على جنگ نمىکنم در حالى که ادعا کنم که من هم در مصاحبت و هجرت و قرابت و سابقه در اسلام همانند او هستم، ولى به من خبر بدهید: آیا شما نمىدانید که عثمان مظلوم کشته شد؟ گفتند: آرى. گفت: على قاتلان او را در اختیار ما بگذارد تا آنها را بکشیم در این صورت جنگى میان ما و او وجود ندارد.
آنها فریب سخنان معاویه را خوردند و گفتند: نامهاى به على بنویس که بعضى از ما آن را نزد او ببرد و معاویه نامهاى نوشت و همرا ابومسلم خولانى به امام فرستاد، وقتى ابو مسلم در کوفه به خدمت امام رسید، خطبهاى خواند و از جمله گفت: اما بعد، تو تولیت کارى را بر عهده گرفتهاى که به خدا سوگند دوست نداریم که آن براى غیر تو باشد، مشروط بر اینکه حق را اجرا کنى، عثمان در حالى که مسلمان بود و خونش حرام بود مظلوم کشته شد، پس قاتلان او را به ما تحویل بده و تو رهبر ما هستى و اگر کسى با تو مخالفت کند دستان ما به کمک تو مىشتابد و زبانهاى ما به نفع تو شهادت مىدهد و تو صاحب عذر و حجت هستى»امام در پاسخ ابو مسلم گفت: فردا بیا پاسخ نامهات را بگیر، او رفت و فرداى آن روز آمد تا پاسخ بگیرد. دید که سخنان او به گوش مردم رسیده و پیروان امام اسلحه برداشتهاند و مسجد را پر کردهاند و ندا سر مىدهند که همه ما عثمان را کشتهایم. (205) به ابو مسلم اجازه داده شد و نزد امام آمد و امام نامهاى را که در پاسخ معاویه نوشته بود به او داد ابومسلم گفت: گروهى را دیدم که تو با آنان کارى ندارى امام گفت: چه دیدى؟ گفت: این خبر به مردم رسیده که تو مىخواهى قاتلان عثمان را به ما تحویل بدهى هیاهو مىکنند و لباس جنگ پوشیدهاند و شعار مىدهند که همه آنان قاتلان عثمان هستند. امام فرمود: «به خدا سوگند هیچ لحظهاى نخواستهام که آنان را تحویل تو بدهم، من زیر و روى این کار را بررسى کردم و دیدم که شایسته نیست من آنها را به تو و یا غیر تو بدهم» ابو مسلم نامه را گرفت و بیرون آمد و با خود گفت: اکنون جنگ روا شده است. (206)
یکى دیگر از مواردى که معاویه در جنگ روانى بر ضد امام از آن بهره بردارى مىکرد آمدن عبیدالله بن عمر به شام بود، او که فرزند کوچکتر عمر بن خطاب بود پس از کشته شدن پدرش عمر به دست ابولؤلؤ و فرار او، هرمزان و دخترش رابه جاى پدرش کشته بود وامیرالمؤمنین همان موقع قصاص او را خواستار شد ولى عثمان او را قصاص نکرد و در محلى دور از مدینه زمینى به او داد و او در آنجا مشغول به کار بود. (207)
عبید الله از ترس اجراى عدالت توسط امیرالمؤمنین به شام گریخت وقتى خبر ورود او به شام به گوش معاویه رسید با مشورت عمروعاص، خواست از حضور او در شام بر ضد امیرالمؤمنین بهره بردارى کند و او را به حضور طلبید و از او خواست که به منبر برود و على را دشنام بگوید و شهادت بدهد که او قاتل عثمان است؛ ولى عبیدالله با وجود دشمنى که با امام داشت حاضر نشد به امام دشنام بدهد ولى قول داد که درباره نسبت دادن قتل عثمان به او چیزى بگوید اما در مجلسى که براى سخنرانى او برپا شده بود، در سخنرانى خود چیزى در این باره نگفت . معاویه به او پیغام داد که تو یا ترسیدهاى و یا به ما خیانت کردهاى و او به معاویه سفارش داد که دوست نداشتم بر ضد مردى که عثمان را نکشته شهادت بدهم. معاویه او را طرد کرد و اهمیتى به او نداد. ولى او براى جلب توجه معاویه اشعارى سرود و در آن گواهى داد که قاتلان عثمان در گرد على قرار گرفتهاند و عثمان مظلوم و بى گناه کشته شد وقتى این اشعار به معاویه رسید، او را گرامى داشت و از نزدیکان خود قرار داد. (208)
یکى دیگر از اقدامات معاویه در ایجاد جنگ روانى و تضعیف امام و تقویت خود، رفتار او با قیس بن سعد عامل امیرالمؤمنین در مصر بود، قیس یکى از هوشمندان عرب بود و در جنگهاى زمان پیامبر پرچم انصار را بر عهده داشت (209) امیرالمؤمنین او را والى مصر کرد و او با حسن تدبیرى که داشت توانست به اوضاع مصر مسلط شود و مردم مصر در اطاعت امیرالمؤمنین بود.
معاویه در یک اقدام مکارانه نامهاى به قیس بن سعد نوشت و از او خواست که به او پیوندند و در خونخواهى عثمان شرکت کند، نامه هایى میان این دو رد وبدل شد و آخر کار قیس در یک نامه شدید اللحنى به معاویه نوشت:
«اما بعد، مایه شگفتى است که تو در من طمع کردى و مرا فریب مىدهى! آیا مىخواهى از اطاعت کسى که شایستهترین مردم به خلافت و گویاترین آنان به حق و هدایت یافتهترین آنان در راه و نزدیکترین آنان به رسول خدا، بیرون شوم و به اطاعت تو در آیم؟ اطاعت کسى که دورترین مردم از خلافت و زورگوترین وگمراهترین آنان و دورترین مردم از پیامبر خدا و پسر گمراهان و طاغوتى از طاغوتهاى شیطان است!...»
وقتى معاویه نامه قیس را خواند، از او ناامید شد و دید که حیله او در قیس کارگر نشد خواست میان او و امام را به هم بزند و هم به مردم شام روحیه بدهد از این رو به مردم شام گفت: به قیس دشنام ندهید او تابع ماست و مخفیانه به من نامه مىنویسد، آنگاه از زبان قیس نامهاى جعل کرد که گویا قیس به ا و نوشته است که او هم خواهان خون عثمان است و با معاویه همکارى خواهد کرد! و ا ین نامه جعلى را براى مردم شام خواند.
این خبر به امیرالمؤمنین و یاران او رسید و آنان به قیس بدگمان شدند و یاران امام به او پیشنهاد کردند که قیس را عزل کند ولى امام فرمود: من این خبر را درباره قیس باور نمىکنم ولى اصرار اصحاب باعث شد که امام محمد بن ابى بکر را به مصر فرستاد و جریانات تلخى پیش آمد که در کتابهاى تاریخى آمده است. (210)
یکى دیگر از اقدامات معاویه در جنگ روانى بر ضد امیرالمؤمنین فرستادن عوامل نفوذى به میان اصحاب امیرالمؤمنین بود آنها مأموریت داشتند که هم از تحرکات امام گزارش بفرستند و هم در مواقع لازم به جبهه امام ضربه بزنند، نمونه آن جریان شخصى به نام اربد بود که در آستانه جنگ صفین اتفاق افتاد. به هنگام آمادگى سپاه امام جهت حرکت به سوى شام، امام خطبهاى خواند و طى آن فرمود:
«به سوى دشمنان خدا و دشمنان سنتها و قرآن و باقى مانده احزاب و قاتلان مهاجرین و انصار حرکت کنید».
در این هنگام شخصى به نام اربد از قبیله بنى فزار بر خاست و گفت: تو مىخواهى ما را به سوى شام حرکت دهى تا با برادران دینى خود جنگ کنیم همان گونه که در بصره با برادران خود جنگ کردیم؟ به خدا سوگند که چنین نخواهیم کرد. در این موقع مالک اشتر برخاست و گفت : گوینده این سخن کیست؟ پس از آن مردم به سوى او هجوم آوردند و او فرار کرد و مردم خشمگین او را دنبال کردند و در محله کناسه با مشت لگد و غلاف شمشیر آن قدر زدند تا او مرد و چون این خبر به امام رسید ناراحت شد و فرمود: نباید او را مىکشتید و چون معلوم نشد که قاتل او کیست امام دیه او را از بیت المال داد (211)
همچنین دو نفر به نامهاى عبدالله عبسى و حنظله تمیمى خدمت امام آمدند و از او خواستند که به سوى معاویه حرکت نکند و از جنگ با او بپرهیزد، امام در پاسخ آنها گفت: من سخن کسانى را مىشنوم که نمىخواهند معروفى را بشناسند و منکرى را انکار کنند. در این هنگام معقل ریاحى گفت: این دو نفر به عنوان خیرخواهى به سوى تو نیامدهاند بلکه قصد فریفتن تو را دارند آنان از دشمنان تو هستند، یکى دیگر از یاران امام گفت ک حنظله با معاویه مکاتبه دارد بگذار او را بازداشت کنیم. غیر از عبدالله و حنظله دو نفر دیگر به نامهاى عیاش و قائد نیز که هر دو از قبیله عبس بودند افشا شدند و معلوم گردید که با معاویه سر و سرى دارند. (212) ادامه دارد...