بخش اول: دوران خلفاى سه گانه
امام علىعلیه السلام از آغاز خلافت ابوبکر (11 ه .) تا قتل عثمان (35 ه .) دوران سخت و طاقتفرسایى را پشت سر گذاشت که حوادث آن به خار در چشم و استخوان در گلو مىمانست . از فعالیتهاى امام در این دوران طولانى، جز برههاى از آغاز و انجام آن (جریان سقیفه و شورش علیه عثمان) گزارش چندانى به دست نرسیده و تاریخ از قهرمان بىهماورد سالهاى آغازین اسلام، زاهدى خانهنشین را به نمایش گذاشته است. با این همه، آنچه در گوشه و کنار کتابهاى تاریخى و روایى آمده، اندکى از تلاشهاى دینى ـ سیاسى امیر مؤمنان را مىنمایاند و از آن حضرت، سیاستمدارى دینباور و مصلحى نیکاندیش به تصویر مىکشد. جا دارد ارزیابى اجمالى امام را از عملکرد خلفا و رفتار سیاسى خویش، طلیعه این گفتار سازیم : هان! به خدا سوگند فلان [ ابوبکر] جامه خلافت را پوشید و مىدانست خلاف جز مرا نشاید، که آسیاسنگ تنها گرد استوانه به گردش درآید... چون چنین دیدم، دامن از خلافت درچیدم و پهلو از آن پیچیدم و ژرف بیندیشیدیم که چه باید، و از این دو، کدام شاید؟ با دست تنها بستیزیم، یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم؟... چون نیک سنجیدم، شکیبایى را خردمندانهتر دیدم و به صبر گراییدم؛ حالى که دیده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شکسته... تا آن که نخستین، راهى را که باید پیش مىگرفت و دیگرى [ عمر] را جانشین خویش گرفت... شگفتا ! کسى که در زندگى مىخواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسید، کوشید تا آن را به عقد دیگرى درآرد. خلافت را چون شترى ماده دیدند و هر یک به پستانى از او چسبیدند و سخت دوشیدند و تا توانستند نوشیدند.
سپس آن را به راهى در آورد ناهموار، پرآسیب و جانآزار... من آن مدت دراز را با شکیبایى به سر بردم، رنج دیدم و خون دل خوردم. چون زندگى او به سر آمد، گروهى را نامزد کرد و مرا در جمله آنان درآورد. خدا را چه شورایى! من از نخستین چه کم داشتم که مرا در پایه او نپنداشتند و در صف اینان داشتند. ناچار با آنان انباز و با گفت و گوشان دمساز گشتم. اما یکى از کینه راهى گزید و دیگرى داماد خود را بهتر دید، و این دوخت و آن برید، تا سومین [ عثمان] به مقصود رسید و همچون چارپا بتاخت و خود را در کشتزار مسلمانان انداخت، و پیاپى دو پهلو را آکنده کرد و تهى ساخت. خویشاوندانش با او ایستادند و بیتالمال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر که مهار برد و گیاه بهاران چرد، چندان اسراف ورزید که کار به دست و پایش پیچید و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگونسارى کشید. (3)
امام و غصب خلافت
هنگامى که اندوه رحلت پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله، امیر مؤمنان را بىتاب ساخته و تدفین پیکر آن حضرت، وى را از هر اندیشه دیگرى باز داشته بود، (4) گروهى مهاجر و انصار در سقیفه بنىساعده گرد آمدند و بر سر تعیین خلیفه و جانشینى پیامبر، به نزاع پرداختند. شایستگى امام براى خلافت به اندازهاى تردیدناپذیر بود که عبدالرحمنبن عوف، یکى از دلایل برترى مهاجران را براى تصدى خلافت، وجود علىبن ابىطالبعلیه السلام در میان آنان دانست و با زیرکى، نام ابوبکر و عمر را نیز در کنار نام على نشاند. انصار این سخن را تا اندازهاى پذیرفتنى یافتند و بر شایستگى امام علىعلیه السلام چنین تأکید ورزیدند: «آرى، در میان مهاجران شخصى است که اگر خلافت را بپذیرد، هیچ کس یاراى هماوردى با او را ندارد.» (5) با این همه، انگیزههایى که در آینده به برخى از آنها اشاره خواهد شد، زمام حکومت را به دست کسان دیگرى داد (6) و امامعلیه السلام را از دستیابى به حق خود بازداشت. موضعگیرى امام در برابر این رویداد، در قالب شیوههاى زیر بود:
1. بیان دلایل برترى خویش
امامعلیه السلام گاه با اشاره به حق شرعى خود براى خلافت، (7) مردم را به یاد سفارشهاى پیامبر مىانداخت، و گاه راه جدال احسن را پیش مىگرفت. مثلا در برابر کسانى که انتخاب خلیفه را شورایى مىدانستند، مىفرمود: فان کنت بالشورى ملکت امورهم / فکیف بهذا والمشیرون غیب؛ (8) «اگر با شورا کار آنان را به دست گرفتى، چه شورایى بود که رأىدهندگان در آن جا حاضر نبودند.» گاه نیز بر شایستگىهاى ذاتى خویش انگشت مىنهاد و اهل بیت را در دین و سیاست، آگاهتر از همگان به شمار مىآورد. (9)
2. اقدام عملى
امیر مؤمنانعلیه السلام براى برگرداندن خلافت به مسیر واقعى خویش، به گفتار و نصیحت بسنده نمىکرد و با بهرهگیرى از شخصیت معنوى همسر گرامىاش، فاطمه زهراعلیها السلام شبانه به در خانه مهاجران و انصار مىآمد و از آنان مىخواست تا سرهاى خود را به نشانه بیعت و از جان گذشتگى بتراشند و سحرگاهان آمادگى خود را آشکار سازند؛ اما جز چند نفر انگشتشمار، کسى به پیمان خود وفا نکرد. (10) بعدها، معاویه با یادآورى این رویداد، به نکوهش از اقدام امام علیه خلفا مىپردازد و عافیتطلبى و عهدشکنى مردم را نشانه باطل بودن امام مىشمارد! به یاد مىآورم زمانى را که با ابوبکر صدیق بیعت شد و تو همسرت را بر درازگوشى سوار کردى و دست در دست فرزندانت، حسن و حسین، تمام پیشینیان و اهل بدر را به یارى خود خواندى... و از آنان علیه یار و همنشین رسول خدا مدد خواستى. اما جز چهار یا پنج نفر هیچ کس به یاریت نشتافت؛ در حالى که اگر بر حق بودى، کسى از پاسخ مثبت روى برنمىتافت. (11) به همین دلیل، منزل امام علىعلیه السلام، پناهگاهى براى مخالفان سیاسى گردید و گروهى از کسانى که از بیعت با خلیفه سر باز مىزدند، در آنجا گرد آمده، به رایزنى پرداختند . کارگزاران حکومت در اقدامى شتابزده ـ که بعدها خود ابوبکر بهشدت از آن واقعه، اظهار پشیمانى کرد ـ (12) به اجتماع اصحاب در خانه على یورش آوردند و تحصنکنندگان را به آتش زدن خانه و ساکنانش تهدید نمودند. (13) این برخورد خشونتآمیز نشان داد که منزل دختر گرامى رسول خداصلى الله علیه وآله نیز جاى امنى براى مخالفان خلیفه نیست و آنان راهى جز بیعت پیش روى خود ندارند.
3. هوشیارى در برابر فرصتطلبان
اختلاف مسلمانان در تعیین جانشین پیامبرصلى الله علیه وآله، فرصتطلبانى چون ابوسفیان را به این طمع خام انداخت که از موقعیت پیشآمده براى اهداف خود بهره بگیرند و با جانبدارى از امام علىعلیه السلام نهال تفرقه را بکارند و میوه براندازى نظام نوپاى اسلامى را بچینند. (14) به گمان ابوسفیان، فضاى جامعه را گرد و غبارى فرا گرفته بود که جز با بارش خون فرو نمىنشست؛ (15) از این رو، با خواندن اشعارى تحریکآمیز، امام علىعلیه السلام را سزاوارترین مردم براى حکومت شمرد و بنىهاشم را به مخالفت با پیمان سقیفه فرا خواند. به آنان نوید مىداد که در این راه، مدینه را از جنگجویان پیاده و سواره پر خواهد کرد و... . امام علىعلیه السلام که پیش از هر چیز به بقاى اسلام و وحدت جامعه مىاندیشید، دست رد به سینه ابوسفیان زده، با جملهاى آتشین او را به جاى خود نشاند: به خدا قسم، تو جز فتنهانگیزى مقصود دیگرى ندارى و دیر زمانى است که بدخواهى را براى اسلام پیشه خود ساختهاى. ما را به خیرخواهى تو نیازى نیست. (16)
بهانههاى مخالفان براى کنار گذاشتن امام
در طول دوران خلفا و بهویژه در نشست سقیفه و رویدادهاى پس از آن، دلایل گوناگونى براى کنار گذاشتن حضرت علىعلیه السلام از خلافت مطرح گردیده که با معیارهاى اسلامى سازگارى چندانى نداشته، به ارزشهاى جاهلى برمىگردد. در این جا اشارهاى گذرا به این دلایل مىکنیم:
1. پرهیز از خویشاوندسالارى
عمربن خطاب در گفتوگو با عبداللهبن عباس، دلیل کنار گذاشته شدن بنىهاشم را از حکومت، کراهت قریش از اجتماع نبوت و خلافت در یک خاندان مىشمارد. (17) گویا آنان بر این باور بودند که این امر، زمینه فخرفروشى بنىهاشم را فراهم مىآورد . (18) ابنعباس این استدلال که اجتهاد در برابر نص است و خواه ناخواه، معیار گزینش پیامبر را نیز به زیر سؤال مىبرد، چنین پاسخ گفت: «در این صورت، آنان از حکم خدا روى برتافته و فرمان الهى را ناپسند شمردهاند.» حقیقت این است که منزلت والاى امام علىعلیه السلام چنان که خود نیز فرمودهاند، (19) نه فقط به دلیل خویشاوندى با پیامبر، که براساس شایستگىهاى او نیز بوده است؛ شایستگىهایى که دوست و دشمن بدان معترفند. بعدها خلیفه دوم، به رغم دیدگاه قبلى خویش، امام علىعلیه السلام را یکى از شش نفرى مىشمرد که شایسته خلافتند و باید از میان خود، خلیفه بعدى را برگزینند. امامعلیه السلام، هر چند پیشاپیش از نتیجه تصمیمات شورا آگاه بود، براى نشان دادن تناقض گفتار با کردار خلیفه دوم، (20) از ورود در آن خوددارى نفرمود. (21)
2. جلوگیرى از بحران
نقشآفرینان سقیفه با وجود اعتقاد به شایستگى امام علىعلیه السلام، انتخاب وى را زمینهساز فتنه و آشوب شمرده، دستیابى امام را به خلافت به مصلحت جامعه اسلامى ندانستند. (22) دشمنى دیرینه اعراب با امیر المؤمنان، یکى از دلایلى است که به گمان اینان، مدعاى پیشگفته را موجه مىسازد. (23) ابن عباس ـ که همدم خلیفه دوم و روایتگر بسیارى از سخنان او است ـ در پاسخ به عمر که دشمنى قریش را با امامعلیه السلام یکى از دلایل کنار گذاشتن وى مىشمرد، مىگوید: با این سخن، از چه کسى عیبجویى مىکنى؟ از خدایى که پیامبر را بر آنان برانگیخت؟ یا از پیامبر(ص) که حق رسالت را به جا آورد؟ یا از علىعلیه السلام که در راه خدا با آنان به جهاد پرداخت؟ (24) بهراستى، کسانى که خود را خلیفه و جانشین رسول خداصلى الله علیه وآله مىدانند، چگونه مىتوانند جهاد را با مشرکان، ارزشى منفى به شمار آورده، به ترویج کینههاى جاهلى بپردازند ! آیا مىتوان به رهاورد بعثت رسول خداصلى الله علیه وآله پایبند بود و همچنان سخنانى از این دست بر زبان جارى ساخت: «چه کنم که قریش تو را دوست نمىدارد؛ زیرا [تنها] در بدر هفتاد نفر از آنان را به هلاکت رساندى». (25)
3. سختگیرى امام در اجراى عدالت
امام علىعلیه السلام بارها در زمان رسول خداصلى الله علیه وآله نشان داده بود که در اجراى عدالت اهل تساهل و مداهنه نیست و در این راه از هیچ کوششى دریغ نمىورزد. سختگیرى امام در مصرف اموال عمومى تا آن جا بود که گروهى از مردم از آن حضرت به پیشگاه رسول خداصلى الله علیه وآله شکایت برده، و از تندى و خشنونت ایشان گله کردند. اما پاسخ رسول خداصلى الله علیه وآله سند افتخارى دیگر براى امیر المؤمنان بود و حقمحورى وى را در یادها زنده کرد: لاتشکوا علیا فوالله انه لختى فى ذات الله؛ (26) «از على شکایت نکنید؛ زیرا او در امور الهى سختگیر و سازشناپذیر است.» با این حال، پس از رحلت پیامبر گرامى اسلام، این ویژگى امام علىعلیه السلام یکى از عواملى بود که وى را از دستیابى به خلافت بازداشت، چنان که خلیفه دوم مىگوید: على،... سزاوارترین مردم براى حکومت است، ولى قریش تاب عدالت او را ندارد؛ زیرا اگر حکومت را بر عهده گیرد، راهى براى گریز از حق باقى نمىگذارد، و در آن صورت، مردم بیعت خود را مىشکنند و در برابر او مىایستند. (27)
4. جوانى و کمتجربگى
یکى از نکاتى که آشنایان با فرهنگ و تاریخ اسلامى را به شگفتى وامىدارد، این است که در سقیفه و پس از آن، بارها شایستگى افراد را با معیارهایى همچون کهنسالى و ریشسفیدى سنجیدهاند (28) و سیره و سخنان رسول خداصلى الله علیه وآله را در این باره نادیده گرفتهاند. پیامبر گرامى اسلامصلى الله علیه وآله در واپسین روزهاى زندگى خویش، اسامةبن زید، نوجوان 18 ساله را به فرماندهى سپاه مسلمانان گماشت و پیرمردان شصت ساله را به اطاعت از او خواند . (29) پیش از آن نیز رسول خداصلى الله علیه وآله بارها چنین گزینشهایى کرده و حقجویان را با ارزشهاى اسلامى آشنا ساخته بود. (30) با این همه، ابوعبیده جراح یکى از کسانى است که بر جوانى و کمتجربگى امیر مؤمنان تأکید مىورزد! و با لحنى دلسوزانه، وى را به بیعت با ابابکر فرا مىخواند، و سپس به سخنان خویش این نوید را مىافزاید که اگر على پس از ابابکر زنده بماند و عمر طولانى بیابد، مردم شایستگىهاى علمى و دینى وى را نادیده نمىگیرند و به حکومتش مىگمارند. (31) عمر نیز بارها این نکته را خاطر نشان مىکرد و سالخوردگى ابابکر را دلیل بر شایستگى وى براى خلافت مىشمارد. اما بر اساس منابع تاریخى، از پاسخ به این سؤالها در مىماند که چرا رسول خداصلى الله علیه وآله آن هنگام که على را در پى ابابکر فرستاد تا پیام برائت را از او بستاند و خود بر مشرکان بخواند، سن آن حضرت را کوچک نشمرد؟ (32) چرا خداوند از میان مسلمانان، علىعلیه السلام را به برادرى رسول خویش برگزید؟ (33) چرا پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله بارها با گفتار و کردار خود بر برترى وى تأکید ورزید؟ و... .
5. شوخطبعى
خلیفه دوم که در عیبجویى از امام علىعلیه السلام به زمامداران پیش و پس از خود یارى فراوان رسانده، شوخطبعى آن حضرت را بهانه کرده، هیبت و صلابت خلافت را با طبع شوخ آن گرامى ناسازگار مىخواند. (34) این در حالى بود که همگان شوخىهاى لطیف و موقرانه رسول خداصلى الله علیه وآله را به یاد مىآوردند، و کسانى نیز جرأت کرده، با استناد به سیره پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله دستاویز عمر را سست مىنمودند. (35) سستى این بهانه آن گاه روشنتر مىگردد که شوخطبعى امام را با عیوبى که عمر براى دیگران بر شمرده است، بسنجیم. خلیفه دوم آن گاه که به تعیین جانشینى براى خود مىاندیشید، شش نفر را شایستهتر از دیگران خواند و با این حال، عیبهایى نیز براى آنان برشمرد: عبدالرحمن در سست رأیى چنان است که انگشتر حکومت را به دست زنش خواهد کرد؛ سعدبن ابىوقاص مرد جنگ است، نه مرد حکومت؛ عثمان اگر به حکومت دست یابد، خویشاوندانش را بر گرده مردم سوار مىکند و ... در این میان، براى کسى چون علىبن ابىطالب، چه عیبى مىتوان یافت جز آن که امرؤ فیه دعابه! (36) گفتنى است که عمروبن عاص یکى از کسانى است که بعدها از این عیبتراشى سود مىجوید و تلاش مىکند تا براى شامیان ناآگاه، از امام علىعلیه السلام فردى یاوه گو و خوشگذران ترسیم کند. در خطبهاى از نهجالبلاغه در این باره چنین آمده است: شگفتا از پسر نابغه ! شامیان را گفته است من مردى بیهودهگویم با لعب بسیار؛ عبث کارم و کوشا در این کار . همانا آنچه گفته نادرست بوده و به گناه دهان گشوده... به خدا سوگند، یاد مرگ مرا از بیهودهگویى باز مىدارد و فراموشى آخرت او را نگذارد که سخن حق بر زبان آرد. (37)
6. نامزد شدن براى خلافت
افزون بر دلایل پیشین که بیشتر از سوى نخبگان و سیاستبازان مطرح شده است، بسیارى از مردمان عادى با برداشتى نادرست از مسأله بیعت، (38) تنها گذاشتن امیر مؤمنان را با این دلیل ساده، موجه مىساختند که پیش از آن که على به سراغ ما بیاید، با ابوبکر بیعت نمودهایم، (39) و سر در گرو فرمانبردارى از وى نهادهایم. (40) براى نمونه، پس از رویداد سقیفه، امامعلیه السلام در برابر کسانى که از او بیعت با خلیفه را مىخواستند، فضایل خویش را برشمرد و از مردم خواست تا خلافت را به مسیر واقعىاش برگردانند. در این هنگام، بیشتر ابنسعد انصارى به سخنان امامعلیه السلام این گونه پاسخ داد: به خدا قسم اگر مردم پیش از بیعت با ابابکر این سخنان را مىشنیدند، همه با تو بیعت مىکردند و راه اختلاف را نمىپیمودند؛ اما تو در خانه نشستى و در سقیفه حاضر نبودى. مردم گمان کردند که به حکومت تمایلى ندارى. اکنون دیگر کار از کار گذشته است و بیعت ما با دیگرى صورت گرفته است. (41) امام علىعلیه السلام در رد استدلال آنان به بیان این نکته بسنده کرد که سزاوار نبود جنازه پیامبر را در خانه واگذارد و بر سر جانشینى وى با مردم به نزاع برخیزد.
7. بىاعتنایى به سیره خلفا
پس از آن که خلیفه دوم، تعیین جانشینى خود را بر عهده شوراى ششنفره نهاد، و به رأى عبدالرحمنبن عوف امتیازى ویژه بخشید، (42) عبدالرحمن تدبیرى اندیشید که بر اساس آن، از یک سو همچنان امام علىعلیه السلام را از دستیابى به حکومت باز دارد، و از سوى دیگر، افکار عمومى را نیز قانع سازد. از این رو، این شرط تازه را مطرح ساخت که خلیفه آینده باید تعهد کند که افزون بر عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر، سیره ابوبکر و عمر را نیز در پیش گیرد. (43) چنان که انتظار مىرفت، امام از پذیرش این شرط خوددارى کرد، و سرانجام خلافت به عثمان رسید. به حتم اگر امامعلیه السلام شرط عبدالرحمن را هم مىپذیرفت، همچنان با بهانههایى واهى، وى را از دستیابى به خلافت باز مىداشتند و تنها نتیجهاى که بهدست مىآمد، تأیید عملکرد دو خلیفه پیشین بود. (44) به هر حال، توده مردم بدون آن که به فریبکارى عبدالرحمن واکنشى نشان دهند، براى بیعت با خلیفه جدید ازدحام کردند و امامعلیه السلام در حالى که صف مردم را مىشکافت و از روى ناچارى براى بیعت به سوى خلیفه مىشتافت مىفرمود: «نیرنگ؛ چه نیرنگى!» (45) شگفتا از سخن نویسنده بزرگ اهل سنت که گفته است: «ترس امامعلیه السلام از آن بود که مبادا شرایط به گونهاى باشد که از پیروى سیره ابوبکر و عمر باز ماند و طاقت و توان آن دو را در خود نیابد؛ هر چند حوادث آینده نشان داد که توانایى علىعلیه السلام همسان توانایى ابوبکر و عمر و بلکه بیش از آنان است.» (46) این تحلیل با سخنانى که از امامعلیه السلام گزارش شده، سازگار نیست؛ چنان که در برخى از منابع، پاسخ امام به عبدالرحمن چنین نقل شده است: با وجود کتاب خدا و سنت پیامبر، نیاز به سیره کسى نیست. مقصود تو از این شرط آن است که خلافت را از من دور گردانى. (47)
دلایل امام براى کنارهگیرى
امام علىعلیه السلام پس از آن که از دستیابى به حق شرعى خود باز ماند، سکوت و کنارهگیرى را پیشه خود ساخت و از قیام مسلحانه تن زد. شجاعت و دلاورى امیر مؤمنان که در جنگهاى صدر اسلام به اثبات رسیده است، تردیدى در این نکته باقى نمىگذارد که دلیل این سکوت تلخ را باید در عواملى غیر از ترس از مرگ جستو جو کرد؛ چنان که خود آن حضرت در این باره مىفرماید: اگر بگویم، گویند خلافت را آزمندانه خواهان است، و اگر خاموش باشم، گویند از مرگ هراسان است. هرگز! من و از مرگ ترسیدن؟ پس از آن همه ستیز و جنگیدن. به خدا سوگند، انس پسر ابوطالب به مرگ بیش از دلبستگى کودک به پستان مادر خویش است. اما [من] چیزى مىدانم که بر شما پوشیده است و گوشتان هرگز نشنیده است. (48) از سخنان امام علىعلیه السلام این نکته بهروشنى برمىآید که اگر آن حضرت به اندازه کافى یار و همراه مىداشتند، دست به قیام مىزدند، و حق غصبشده خویش را مىستاندند؛ (49) چنان که در پاسخ به ابوسفیان، که امام را به قیام دعوت مىنمود. فرمود: لو وجدت اربعین ذوى عزم لناهضت القوم؛ (50) «اگر چهل نفر با اراده مرا همراهى مىکرد، برمىخاستم.» پس از بیعت با عثمان، جندببن عبدالله از امیر مؤمنان خواست تا با بیان فضایل خویش، دست به روشنگرى زند و مردم را به یارى خویش طلبد. وى بر این گمان بود که از هر صد نفر، دستکم ده نفر به نداى امام پاسخ مثبت خواهند داد. اما تحلیل امام ـ که بعدها خود جندب بر درستى آن گواهى داد ـ این بود که از هر صد نفر، دو نفر نیز به یارى حق نمىشتابند و عافیتطلبى را پیشه خود مىسازند. (51) این وضعیت، امام را بر سر دو راهى سختى قرار داد؛ چنان که در خطبه شقشقیه مىگوید: هان ! به خدا سوگند فلان [ ابابکر] جامه خلافت را پوشید و مىدانست خلافت جز مرا نشاید.. . چون چنین دیدم دامن از خلافت درچیدم و ژرف بیندیشیدم که چه باید، و از این دو، کدام شاید؟ با دست تنها بستیزم، یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم؟... چون نیک سنجیدم، شکیبایى را خردمندانهتر دیدم و به صبر گراییدم. (52) از مجموعه سخنان امام علىعلیه السلام دو دلیل اساسى براى این سکوت مىتوان یافت؛ بدین شرح:
یک. حفظ وحدت جامعه نوپاى اسلامى: اگر امیر المؤمنانعلیه السلام براى ستاندن حق خویش به شمشیر دست مىبرد، بىگمان، گروهى از روى ایمان و عقیده و پارهاى دیگر از سر انگیزههاى غیر دینى، از وى جانبدارى مىکردند و آتش جنگى را شعلهور مىساختند؛ آتشى که فرو نشاندن آن جز با پرداخت بهاى سنگین ممکن نمىگشت، و چه بسا منافقان داخلى و دشمنان خارجى فرصت را غنیمت شمرده، در پى خشکاندن ریشه اسلام برمىآمدند.
از این رو، امام علیه السلام بارها بر این نکته تأکید مىکرد که سکوت و خانهنشینىاش براى آن است که مبادا میان مسلمانان اختلاف افتد و خونهاى بسیار بر زمین ریزد. (53) امیر مؤمنانعلیه السلام حکومت را نه به انگیزه ریاستطلبى و خواهشهاى نفسانى، که براى برپا داشتن حدود الهى مىخواست؛ از این رو، بهراحتى حق شخصى خویش را فداى مصلحت جامعه اسلامى کرد و حکومتى را که دستیابى به آن بهایى به گرانى فروپاشى نظام اسلامى فراهم گردد، پوچ و بىارزش مىدانست. نیک مىدانید که من به خلافت از دیگران سزاوارترم. به خدا سوگند بدانچه کردید گردن مىنهم، چند که مرزهاى مسلمانان ایمن بود، و کسى را جز من ستمى نرسد، من خود این ستم را مىپذیرم و اجر این گذشت و فضیلتش را چشم مىدارم، و به زر و زیورى که در آن بر یکدیگر پیشى مىگیرید، دیده نمىگمارم. (54)
دو. جلوگیرى از تزلزل عقیدتى: یکى دیگر از دلایل چشمپوشى امام از خلافت، جلوگیرى از تزلزل عقیدتى و بازگشت سستایمانان به آیینهاى جاهلى است. (55) بسیارى از قبایلى که به دور از مدینه مىزیستند و از مسلمانى آنان چند صباحى بیش نمىگذشت، براى ارتداد و پشت کردن به آموزههاى نبوى، آمادگى فراوانى داشتند و اندک تزلزلى در حکومت مرکزى، کافى بود تا آنان را به دین جدید بدبین کند و به آیینهاى پیشین خود باز گرداند. افزون بر این، پس از رحلت رسول خداصلى الله علیه وآله، مدعیان دروغین پیامبرى عرصه را براى تاخت و تاز آمادهتر مىدیدند و مسیحیان و یهودیان نیز از هیچ کوششى براى تبلیغ دین خویش و تضعیف اسلام دریغ نمىکردند. (56)
بر آنچه گفته شد، این نکته را نیز باید افزود که بسیارى از مسلمانان، ایمان و اعتقاد خود را به حیات شخص رسول اکرمصلى الله علیه وآله گره زده بودند و با رحلت ایشان در برابر تندباد حوادث سخت مىلغزیدند؛ چنان که قرآن کریم در نکوهش گروهى از رزمآوران جنگ احد، مىفرماید: وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افإن مات او قتل انقلبتم على اعقبکم. (57) و محمد جز فرستادهاى نیست که پیش از او [هم] پیامبرانى [آمده] و گذشتهاند. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود برمىگردید؟ این حقایق موجب گردید که ابوبکر در ماههاى آغازین خلافتش با بحرانى به نام بحران ارتداد رو به رو گردد (58) و براى سرکوبى مرتدان از امام علىعلیه السلام یارى جوید. هر چند برخى از اندیشمندان معاصر تلاش کردهاند تا این ارتداد را صرفا قیامى علیه دولت مرکزى بخوانند، (59) پارهاى از آنها این توجیه را بر نمىتابد و جز بازگشت به کفر و بتپرستى، معناى دیگرى نمىیابد. در واقع، یکى از عواملى که بر بیعت امام علىعلیه السلام با خلیفه اول تأثیر فراوان نهاد، این بود که کارگزاران خلیفه بر این نکته تأکید مىورزیدند که اگر امام بیعت نکند، هیچ کس خود را براى نبرد با مرتدان آماده نمىسازد و به جنگ آنان نمىرود . (60)
امیر مؤمنانعلیه السلام با اشاره به این رویداد و یادآورى نقشى که براى حفظ اسلام بر عهده داشت، (61) فرمود: به خدا در دلم نمىگذشت و به خاطرم نمىرسید که عرب خلافت را پس از پیامبر(ص) از خاندان او برآرد؛ یا مرا پس از وى از عهدهدار شدن آن باز دارد. و چیزى مرا نگران نکرد و به شگفتم نیاورد، جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بیعت کردن با او. پس دست خود باز کشیدم، تا آن که دیدم گروهى در دین خود نماندند، و از اسلام روى بر گرداندند و مردم را به نابود ساختن دین محمد(ص) خواندند. پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یارى نکنم، رخنهاى در آن ببینم یا ویرانیى که مصیبت آن بر من سختتر از محروم ماندن از خلافت است... پس در میان آن آشوب و غوغا برخاستم، تا جمع باطل بپراکنید و محور نابود گردید، و دین استوار شد و بر جاى بیارمید. (62)
شیوه امام در ابراز مخالفت
کنارهگیرى و خانهنشینى امیر مؤمنانعلیه السلام به معناى آن نبود که آن حضرت لب از سخن فرو بندند و در برابر عملکرد خلفا جز تسلیم و سرسپارى، راهى دیگر پیش نگیرند؛ بلکه امام علیه السلام با شیوههاى گوناگون، مخالفت خود را اعلام مىداشتند و بدون آن که به وحدت و انسجام جامعه خدشهاى برسانند، همواره معترض سیاسى شناخته مىشدند. در این جا برخى از شگردهاى امام را در ابراز مخالفت، از نظر مىگذرانیم:
1. خوددارى از بیعت داوطلبانه
براساس عرف سیاسى زمان خلفا، تمامى کسانى که حکومت را به رسمیت مىشناختند، وفادارى خود را با انجام بیعت، نشان مىدادند و خوددارى از این کار، بهویژه از سوى افراد سرشناس و نامآور، گناهى نابخشودنى به شمار مىآمد. امیر مؤمنانعلیه السلام با هیچ کدام از خلفا از سر شوق و رغبت بیعت نکرد و جز بر اثر تهدید و شمشیر، دست بیعت نداد. هر چند وقایعنگار مغرض و دروغپردازى چون سیفبن عمر (63) بیعت امام را با خلیفه اول به گونهاى به تصویر مىکشد که گویا ایشان براى این کار سر از پا نمىشناخته و تأخیر را در آن روا نمىدانستهاند؛ (64) اما این روایت جز در گوشهاى از کتابهاى تاریخى جایگاهى نیافته و همچون دیگر حکایات این راوى، بر بىاعتبارى وى افزوده است. بیشتر اندیشمندان سنى بر این باورند که بیعت امام، یقینا پس از شهادت همسرش روى داده است و برخى از اینان تاریخ تقریبى آن را شش ماه پس از آغاز خلافت ابابکر دانستهاند. (65) امیر مؤمنان خود در پاسخ به نامهاى از معاویه، به چگونگى این بیعت اشاره کرده و پیشاپیش تلاش برخى از نویسندگان را براى اختیارى انگاشتن آن ناکام گذاشته است: گفتى مرا چون شترى بینىمهار کرده مىراندند تا بیعت کنم. به خدا که خواستى نکوهش کنى، ستودى، و رسوا سازى و خود را رسوا نمودى. مسلمان را چه نقصان که مظلوم باشد و در دین خود بىگمان؟ یقینش استوار و از دودلى بر کنار؟ (66) بیعت امام با دو خلیفه دیگر نیز، پس از تهدید و اکراه بود. به تعبیر دقیق، اساسا بیعت وفادارى نبوده است؛ چنان که پس از انتخاب عثمان، عبد الرحمنبن عوف شمشیر از نیام بیرون کشید و همراه با چند تن دیگر امام را ـ که با حالتى خشمگین نشست شورا را ترک مىگفت ـ از نیمه راه باز گرداند و به بیعت با عثمان فرا خواند. (67) امامعلیه السلام ـ که همچون گذشته راهى جز بیعت پیش روى خود نمىدید ـ بر ناخشنودى خود با این سخن تأکید ورزید: «این، اولین بار نیست که علیه ما بسیج مىشوید.» (68)
2. انتقاد از عملکرد خلفا
امام علىعلیه السلام در دوره بیست و پنج ساله خانهنشینى، در نقد عملکرد خلفا کوتاهى نکرد و تکلیف شرعى خود را در این باره نیز ادا فرمود. چنان که وقتى خلیفه دوم اموال برخى از کارگزاران متخلف را مصادره مىکرد و سپس با باز گرداندن نیمى از اموال به آنان، در مسئولیتهاى پیشینشان باقى گذاشت، با این اعتراض امام روبهرو شد که اگر آنان با خلافکارى به این ثروت دست یافتهاند، چگونه همچنان نیمى از آن را در اختیار مىگیرند و به کار پیشین خود باز مىگردند؟
این انتقادها در زمان عثمان ـ که کجروى را از حد گذرانده و زمینه آشوب عمومى را فراهم ساخته بود ـ به اوج خود رسید و در قالبهاى گوناگونى رخ مىنمود. بارها امام علىعلیه السلام صداى اعتراض مردم را به گوش عثمان مىرسانید و عزل والیان خطاکار را از وى مىطلبید، (69) و در این راستا خشم خود را از عملکرد خلیفه این چنین آشکار مىساخت: حق سنگین و تلخ است و باطل سبک و دلپسند. تو کسى هستى که از سخن راست به خشم مىآیى و از سخن دروغ خشنود مىشوى... از خدا بترس و از اعمالى که مردم را به ستوه آورده است، توبه نما. (70) چرا دست سفیهان بنىامیه را از ناموس مسلمانان و اموال آنان کوتاه نمىگردانى؟ به خدا قسم، اگر در غرب عالم یکى از کارگزاران تو ستمى نماید، تو نیز در گناه او سهیمى. (71) بذل و بخشش بىحساب بیت المال، (72) خوددارى از اجراى حدود الهى، (73) گرایش به خویشاوندسالارى، (74) و انتخاب مروانبن حکم براى مشاورت و رایزنى، (75) از دیگر کجروىهاى عثمان بود که اعتراض شدید امام را برانگیخت. مروان کسى بود که در زمان پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله و دو خلیفه نخست به همراه پدرش در تبعید به سر مىبرد؛ (76) اما همو در دربار خلیفه سوم چنان منزلتى یافت که با کارشکنىهاى خود تلاشهاى اصلاح گرایانه امیر مؤمنان را بىثمر مىساخت و به فرموده امام، جز به تباه ساختن عقل و دین خلیفه خرسند نبود. مروان آن گاه از تو راضى مىگردد که دین و عقلت را برباید و همچون شتر کجاوهکش هر جا که خواهدت بکشاند. به خدا قسم، مروان دین و اندیشه درستى ندارد و در نیمه راه تنهایت مىگذارد. (77) معاویه در یکى از نامههاى خود به امام علىعلیه السلام رفتار آن حضرت را با خلفا بهشدت نکوهش مىکند و بهویژه بر عیبجویى امام از دین و عقل عثمان تأکید مىورزد. (78) تلاش معاویه بر آن است که از خلفا چهرهاى نقدناپذیر ترسیم کند و رفتار امام رابا آنان از سر انگیزههاى نفسانى بشمارد. امیر مؤمنانعلیه السلام در پاسخ، با اشاره به این که معاویه شایستگى آن را ندارد که از امام بازخواست نماید، بر حقانیت راه خویش و به جا بودن انتقادها تأکید مىورزد. و پنداشتى که من بد همه خلیفهها را خواستم و به کین آنان برخاستم. اگر چنین است ـ و سخنت راست است ـ تو را چه جاى بازخواست است؟ جنایتى بر تو نیاید تا از تو پوزش خواستن باید... و از این که بر عثمان به خاطر برخى بدعتها خرده مىگرفتم، پوزش نمىخواهم. اگر ارشاد و هدایتى که او را کردم، گناه است، «بسا کسا که سرزنش شود و او را گناهى نیست.» (79)
3. حمایت از منتقدان سیاسى
امیر مؤمنان، علىعلیه السلام هم خود به کجروىهاى خلفا اعتراض مىکرد و هم منتقدان سیاسى را در چتر حمایتى خویش قرار مىداد و هر چه را در توان داشت براى یارى آنان به کار مىگرفت. خلیفه سوم از این شیوه امام چنین به مردم شکایت مىبرد: «او نه تنها خود از من خرده مىگیرد، بلکه از عیبجویان دیگر نیز پشتیبانى مىکند.» (80) یکى از این منتقدان، ابوذر غفارى است که عملکرد دستگاه خلافت را بر نمىتابد و بىمهابا خلیفه و کارگزارانش را به فساد مالى متهم مىسازد و در این باره، این حدیث را از پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله روایت مىکند: «هر گاه فرزندان ابوالعاص به سى نفر برسند، اموال الهى را دست به دست مىگردانند و بندگان خدا را غلامان خود مىسازند و از دین، تنها، براى فریب مردم بهره مىگیرند.» (81) عثمان درباره این حدیث نظر امیر مؤمنانعلیه السلام را جویا شد و ناباورانه این پاسخ را دریافت کرد: من این حدیث را از پیامبر نشنیدهام؛ با این حال، اباذر درست مىگوید؛ زیرا از رسول خدا(ص) شنیدم که مىفرمود: «آسمان بر راستگوتر از اباذر سایه نیفکنده و زمین صریحگوتر از وى به خود ندیده است.» به هر حال، افشاگرىهاى اباذر عرصه را بر خلیفه تنگ ساخت و راهى جز تبعید وى پیش رویش نگذاشت. امام علىعلیه السلام به همراه گروهى از فرزندان و یاران خویش، اباذر را در آخرین لحظههاى جدایى همراهى کرد و فرمان خلیفه را در این باره نادیده گرفت. مروانبن حکم که از سوى عثمان مأموریت داشت تا مردم را از بدرقه اباذر باز دارد، با تازیانه و نهیب امام روبهرو گردید و از ترس پا پس کشید . تندى امیر مؤمنانعلیه السلام با خلیفه، آخرین بدرقه راه ابوذر بود.
عثمان گفت: «باید قصاص مروان را بدهى.» امام فرمود: «چه قصاصى؟» گفت: «پیشانى مرکبش را با تازیانه نواخته و ناسزایش گفتهاى... .» علىعلیه السلام فرمود: «این مرکب من است، اگر بخواهد مىتواند قصاصش نماید. اما اگر به من ناسزا گوید، به خدا قسم من نیز نظیر آن را به تو باز خواهم گرداند و البته جز سخن راست و حقیقت بر زبان نخواهم راند» . عثمان گفت: «وقتى تو او را ناسزا گفتهاى، چرا او نگوید؟ به خدا قسم، جایگاه تو نزد من برتر از مروان نیست.» در این هنگام علىعلیه السلام به خشم آمد و فرمود: «آیا با من چنین سخن مىگویى و مرا با مروان برابر مىانگارى! به خدا قسم، من از تو برترم و پدر و مادرم از پدر و مادر تو گرامىترند.» (82) رحلت غریبانه و جانگداز اباذر، عثمان را از ادامه کارش باز نداشت و همچنان اندیشه تبعید کسان دیگرى چون عماربن یاسر را در سر مىپرورید. (83) امام علىعلیه السلام که در پى افزایش آگاهى مردم، افکار عمومى را با خود همراه مىدید ـ بر حمایت خود از منتقدان سیاسى افزود و از تبعید عمار جلوگیرى کرد. البته این کار، پس از آن بود که گفت و گوهاى تندى میان امام و عثمان رخ داد. عثمان: تو خود براى تبعید سزاوارترى؛ زیرا عمار و دیگران را کسى جز تو بر من نشورانده است.
علىعلیه السلام: به خدا قسم تو توانایى این کار را ندارى و هرگز بر عمار دست نمىیابى ... اما این که مردم بر تو مىشورند، چیزى جز اعمال ناشایست تو آنان را به این کار وا نمىدارد. (84) جندببن کعب، (85) ابا ربیعه، (86) عبدالرحمنبن حنبل (87) و عبداللهبن مسعود (88) نیز از شمار کسانىاند که از حمایت امام برخوردار شدند و با میانجىگرى ایشان از شکنجه و زندان رهیدند؛ هر چند پیش از آن که امامعلیه السلام به یارى ابنمسعود، قارى بزرگ قرآن و صحابى جلیلالقدر پیامبر اسلام، بشتابد، هواداران خلیفه او را از مسجد بیرون رانده، بهشدت بر زمین کوبیدند و دندههاى پهلویش را خرد کردند. (89)
4. نادیده گرفتن فرمان خلفا
یکى دیگر از جلوههاى مخالفت امام علىعلیه السلام با خلفا، نادیده گرفتن فرمان آنان بود. امامعلیه السلام جز در مواردى که به مصلحت جامعه اسلامى بود، از همکارى با خلفا خوددارى مىورزید و نه تنها امر و نهىهاى خلاف شریعت، (90) بلکه هر فرمانى را که سودش تنها به دستگاه خلافت مىرسید، نادیده مىانگاشت. ابابکر تمایل فراوانى داشت که از دلاورى و نامآورى على ـ علیه السلام ـ بهره گیرد و در جنگها فرماندهى سپاهش را به وى سپارد؛ اما مشاورانى چون عمروعاص با این استدلال که علىعلیه السلام از تو فرمان نمىبرد، (91) خلیفه را از طرح پیشنهادش باز مىداشتند. در همین باره گفت و گوى میان ابابکر و عمر را از نظر مىگذرانیم. [ابابکر] گفت: «در خاطر من مىآید که علىبن ابىطالب را به حرب اشعثبن قیس و اتباع او فرستم که او به رأى و رأفت و فضل و شجاعت و علم و فراست و رویت و هدایت معین و ممتاز است. این قفل او گشاید و این کار از دست او برآید.» فاروق گفت : «راست فرمایى. على بدین صفات متجلى است. اما من از یک چیز ترسانم و چاره آن نمىدانم . و آن این است که دانم على در این کار احتیاط تمام واجب دارد و اگر عیاذ بالله او به جنگ آن جماعت رغبت ننماید... هیچ آفریده رغبت مخاصمت ایشان نکند و به حرب ایشان مبادرت ننماید.» (92) خلیفه دوم نیز از سرپیچى امام از فرمان وى گلهمند بود، (93) و چه بسا کسانى را واسطه مىساخت تا امام را به همکارى با حکومت وادارند؛ اما امیر مؤمنان جز به مصلحت اسلام نمىاندیشید و در صورت نیاز، از ارائه نظرهاى کارشناسانه دریغ نمىورزید؛ ولى همچنان درخواست خلفا را براى همکارى همه جانبه با آنان، نادیده مىگرفت. (94) این شیوه امام در دوران خلیفه سوم نیز ادامه یافت و حتى شدت بیشترى نیز گرفت؛ چنان که در ماجراى تبعید ابوذر، امیر مؤمنان در پاسخ به این سخن عتابآلود عثمان که «مگر نمىدانستى من همگان را از همراهى و مشایعت اباذر باز داشتهام» فرمود: گمان مىکنى هر فرمانى که دهى، هرچند با حکم الهى و راه حق ناسازگار باشد، ما از آن پیروى مىکنیم ! به خدا چنین نخواهیم کرد. (95)
جایگاه امام در حکومت خلفا
در دوران زمامدارى خلفاى سهگانه، امام علىعلیه السلام به مقتضاى مصلحت جامعه اسلامى، نقشهاى گوناگونى را بر عهده مىگرفت: گاه گره از مشکلات علمى خلفا مىگشود و زمانى به بهترین تدبیر ره مىنمود. در کنار این همکارى، در دفاع از حدود الهى و سنت نبوى تلاشى فراوان داشت و در برابر آشوبهاى داخلى، پرچم صلح و وحدت برمىافراشت. در اینجا به برخى از این نقشها اشاره مىکنیم:
1. بالاترین مرجع علمى
سیره پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله آمیختگى دین و سیاست را به مردم آموخته و این توقع را پدید آورده بود که خلیفه پیامبر نیز باید افزون بر اجراى برنامههاى اقتصادى، سیاسى و نظامى، مشکلات دینى آنان را پاسخ گوید و درباره خطاکاران براساس عدالت و با میزان شرع داورى کند. خلفاى سهگانه به اعتراف خود، بارها در این مسائل در مىماندند و چارهاى جز پناه بردن به امام علىعلیه السلام نداشتند. قضاوتهاى شگفتانگیز امیر مؤمنان، (96) نمونهاى از امداد علمى آن امام گرامى به خلفا است که بارها سخنانى از این دست را بر زبان خلیفه دوم جارى مىساخت: لولا على لهلک عمر؛ (97) «اگر على نبود، نابودى عمر قطعى بود.» و اعوذ بالله من معضلة لیس لها ابوالحسن؛ (98) «به خدا پناه مىبرم از مشکلى که ابوالحسن آن را نگشاید.»
نمونهاى دیگر از کمکهاى علمى امام به خلفا، تعیین مبدأ تاریخ است. خلیفه دوم در سال شانزدهم هجرى، درباره مبدأ تاریخ اسلامى به رایزنى پرداخت. گروهى میلاد پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله و پارهاى دیگر مبعث آن حضرت را پیشنهاد نمودند؛ اما امام علىعلیه السلام گزینه سومى را پیش نهاد؛ هجرت. خلیفه این پیشنهاد را پسندید و هجرت پیامبر را مبدأ تاریخ اسلامى کرد. (99)
2. مدافع سنت نبوى
امیر مؤمنانعلیه السلام بارها با یادآورى سنت پیامبر گرامى اسلامصلى الله علیه وآله، خلفا را از کجروى باز مىداشت؛ چنان که وقتى در زمان خلیفه دوم اموال فراوانى به سوى خزانه مسلمین سرازیر شد، از عمر خواست تا این اموال را پیش خود نگه ندارد و میان مسلمانان تقسیم کند؛ زیرا پیامبرصلى الله علیه وآله تا زمانى که دینارى در بیتالمال بود، آرامش و آسودگى نداشت. (100) چگونگى بهره بردارى از زر و زیورهاى آویخته به کعبه، از دیگر امورى بود که اگر درباره آنها به راهنمایى امامعلیه السلام عمل نمىشد، به مخالفت با سنت پیامبر مىانجامید و به تعبیر خلیفه، به افتضاح و رسوایى مىکشید: لولاک لافتضحنا. در این باره در نهجالبلاغه چنین آمده است: و گفتهاند که در روزگار خلافت عمربن خطاب از زیور کعبه و فراوانى آن نزد وى سخن رفت. گروهى گفتند: «اگر آن را به فروش رسانى و به بهایش سپاه مسلمانان را آماده گردانى، ثوابش بیشتر است. کعبه را چه نیاز به زیور است؟» عمر قصد چنین کار کرد و از امیرالمؤمنین پرسید، فرمود: «قرآن بر پیامبر(ص) نازل گردید و... در آن روز، کعبه زیور داشت و خدا آن را بدان حال که بود گذاشت. آن را از روى فراموشى رها ننمود و جایش بر خدا پوشیده نبود. تو نیز آن را در جایى بنه که خدا و پیامبر او مقرر فرمود.» (101)
با این حال، درباره برخى از بدعتها، مخالفت امام علىعلیه السلام سودى نبخشید و مصلحتسنجىهاى سطحىنگرانه سنت پیامبر را زیر پا نهاد. عمره تمتع یکى از کارهایى بود که عمر ـ با اعتراف به این که در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله روا بوده است ـ فتوا به حرمتش داد و مردم را از آنجا بازداشت. (102) چنین فرمانهایى توده مردم را از سنت پیامبر دور مىساخت، اما اعمال کسانى چون امیر مؤمنان همواره نمایانگر اسلام راستین بود و حقجویان را به سوى سنت نبوى ره مىنمود . در همین مسئله، امامعلیه السلام در پاسخ به عثمان که بدعت خلیفه دوم را بر سنت نبوى مقدم مىداشت، فرمود: «من سنت رسول خداصلى الله علیه وآله را براى خشنودى خاطر هیچ کس رها نمىکنم.» (103) سنت پیامبر در زمان عثمان، چنان نحیف شده بود که خلیفه سوم خطبه نماز عید را ـ برخلاف سنت پیامبر و سیره دو خلیفه پیشین ـ بر نماز مقدم داشت؛ در سفر به منى، به جاى دو رکعت، چهار رکعت نماز به جا آورد؛ (104) در حال احرام، خوردن گوشت صید را براى خود حلال شمرد و... . (105) اعتراض امام علىعلیه السلام به این بدعتها، پاسخهایى این چنین را به دنبال داشت: رأى رأیته؛ (106) «این، نظرى بود که من به آن رسیدم.» وانک لکثیر الخلاف علینا؛ (107) «تو همواره بر آنى که با ما مخالفت ورزى»
3. پشتیبان حدود الهى
از دیدگاه امام علىعلیه السلام همه مردم در پیشگاه قانون برابرند و عواملى همچون وابستگى به دستگاه خلافت، نمىتواند گروهى را از مجازات برهاند و حکم الهى را به تعطیلى کشاند . حکومت کوتاه امیر مؤمنان، نشاندهنده سازشناپذیرى آن حضرت در اجراى عدالت است و موضعگیرىهاى امام در زمان خلفا نیز ستیز ایشان را با تبعیضهاى ناروا نیک مىنمایاند. در اینجا به بیان دو حکایت در این باره بسنده مىکنیم.
وقتى خلیفه دوم بر اثر ضربات کارى ابو لؤلؤ در بستر بیمارى افتاد، فرزند خلیفه، عبید اللهبن عمر، چند نفر از جمله دختر ابولؤلؤ را به اتهام توطئه براى کشتن خلیفه به قتل رساند. (108) عمر وصیت کرد که پس از مرگش عبیدالله را محاکمه کنند و در صورتى که نتوانست ادعاى خود را اثبات کند، او را قصاص کنند. (109) پس از مرگ عمر، عثمان نظر صحابه رسول خداصلى الله علیه وآله را در این باره جویا شد و بیشتر آنان بر اجراى وصیت خلیفه دوم تأکید کردند؛ اما عثمان با پذیرش این توجیه که سزاوار نیست خانواده عمر در یک زمان به سوگ دو نفر نشینند، از اجراى حکم الهى سر باز زد و عبیدالله را زیر چتر حمایتهاى خود گرفت. (110) امام علىعلیه السلام بهشدت از این ماجرا بر آشفت و فرمود که اگر بر عبیدالله دست یابد، قصاص بىگناهان را از وى مىستاند. (111) این عزم در زمان خلیفه سوم جامه عمل نپوشید. پس از نشستن حضرت بر کرسى خلافت، عبید الله از ترس اجراى عدالت به معاویه پناه برد و سرانجام در جنگ صفین به هلاکت رسید. (112)
حکایت دیگر، داستان معروف شرابخوارى ولیدبن عقبه است. وى ـ که برادر رضاعى خلیفه بود و حکومت کوفه را نیز بر عهده داشت ـ رسوایى را به آنجا رساند که شبى را تا صبح با ندیمان و همپیالههاى خویش به نوشیدن شراب گذراند و سپس با حالت مستى قدم به محراب مسجد نهاد و به امامت جماعت ایستاد. گمان مردم به ناهوشیارى ولید آن گاه به یقین رسید که دیدند امام جماعتشان نماز صبح را چهار رکعت اقامه کرد و سپس گفت: «اگر خواهید، باز هم خواهم افزود!» این اعمال ناشایست مردم را به اعتراض واداشت؛ به گونهاى که گروهى بر وى حمله بردند و در حالى که مست و لایعقل بر تخت افتاده بود، انگشترش را از دستش خارج ساخته، براى شکایت به خلیفه روى آوردند. خلیفه به جاى آن که به گواهى شاهدان گوش دهد و ولید را محاکمه کند، شاکیان را از خود راند و ادعاى آنان را دروغ خواند. آنان ناچار نزد امام علىعلیه السلام آمدند و آنچه بر ایشان گذشته بود، باز گفتند. امیر مؤمنانعلیه السلام، عثمان را در این باره نکوهید و فرمود: «شاهدان را از خود راندى و حدود الهى را میراندى .» سرانجام خلیفه چارهاى جز تن دادن به محاکمه ولید نیافت و پس از آن که گناهکارى او به اثبات رسید، اجراى حد الهى را فرمان داد. هیچ یک از حاضران، آمادگى آن را نداشت که خشم و غضب خلیفه را بر جان بخرد و حد الهى را بر ولید جارى سازد. سرانجام امیر مؤمنان، خود تازیانه را به دست گرفت و آماده اجراى حد گردید. ولید خواست بگریزد؛ اما قهرمان بىهماورد اسلام بىدرنگ او را بر زمین کوبید و در برابر اعتراض عثمان که گفت: «تو حق چنین کارى را ندارى» فرمود: «وقتى فسق ورزد و از اجراى حد الهى را برنتابد، از اعمال تندتر از این نیز خوددارى نخواهم کرد.» (113)
4. منادى صلح و وحدت
چنان که پیشتر یادآور شدیم، یکى از دلایل اصلى سکوت بیست و پنج ساله امامعلیه السلام حفظ وحدت و یکپارچگى جامعه اسلامى بود. توانایى امام براى ایجاد آشوب و بلوا کمتر از کسانى نبود که در دوران حکومت پنج ساله آن حضرت دست به شورش زدند و جامعه اسلامى را با زیانهاى جبرانناپذیر روبهرو ساختند. اما آنان به چیزى جز اهداف شخصى خود نمىاندیشند؛ در حالى که امامعلیه السلام مصلحت جامعه اسلامى را بر همه چیز مقدم مىداشت. امیر مؤمنانعلیه السلام، در گفتارى درباره طلحه و زبیر، بر این تفاوت انگشت نهاده، پس از اشاره به سکوت طولانى خویش، یادآور مىشوند که آن دو، بدون آن که شایسته خلافت باشند، یک سال و حتى یک ماه نیز تاب نیاوردند و باب تفرقه را در حکومت اسلامى گشودند. (114) شورش عمومى علیه خلیفه سوم، از آن دسته رویدادهایى بود که مىتوانست مورد بهره بردارى مخالفان سیاسى حضرت قرار گیرد و راه رسیدن به مقصودشان را هموار سازد؛ اما امیر مؤمنانعلیه السلام ـ که منادى صلح و وحدت است ـ به جاى آن که به آتش این فتنه دامن زند، تمام تلاش خود را براى فرو نشاندن آن به کار گرفت. (115) از یک سو از مردم مىخواست که خشم خود را فرو نشانند و به خلیفه فرصت دهند تا آب رفته را به جوى باز گرداند و عدل و دادگرى را پیشه خود سازد، و از سوى دیگر، خلیفه را بیم مىداد که مبادا با پافشارى بر اعمال ناشایست خود، پیشواى مقتول این امت باشد و در جنگ و خونریزى را به روى مردم بگشاید. من تو را به خدا سوگند مىدهم تا امام کشتهشده این امت مباشى؛ چه گفته مىشد که: «در این امت، امامى کشته گردد و با کشته شدن او، در کشت و کشتار تا روز رستاخیز باز شود، و کارهاى امت بدو مشتبه ماند، و فتنه میان آنان بپراکند؛ چنان که حق را از باطل نشناسند، و در آن فتنه با یکدیگر بستیزند و در هم آمیزند.» براى مردان همچون چاروایى به غارت گرفته مباش که تو را به هر جا خواست براند؛ آن هم پس از سالیانى که بر تو رفته و عمرى که از تو گذشته. (116)
5. کارشناس امور سیاسى
خلفا نه تنها در امور فقهى و قضایى، بلکه در مسائل سیاسى و نظامى نیز از دانش گسترده امام علىعلیه السلام بهرههاى فراوان مىبردند و خود را بىنیاز از آن نمىشمردند. براى نمونه، امامعلیه السلام در پاسخ به رایزنى ابابکر براى نبرد با رومیان، وى را به این کار تشویق کرد و به او بشارت پیروزى داد. (117) این بشارت، افزون بر پیشگویى غیبى، بیانگر دیدگاه کسى بود که بینش نظامى او بارها از آزمونهاى گوناگون سرفراز بیرون آمده و عزت را براى مسلمانان به ارمغان آورده بود. خلیفه دوم ـ که بیشتر جنگها و فتوحات اسلامى در زمان او روى داد ـ در بهرهگیرى از دانش و بینشهاى امام، پیشتاز دیگر خلفا بود، و افزون بر آن، از ایمان استوار و پایدارى آن حضرت در برابر تهدید دشمنان، فراوان دلگرمى یافته است. براى مثال، هنگامى که عمر از فراهم آمدن سپاه عظیم ایرانیان براى نبرد با مسلمانان آگاه گردید، بیم و اضطراب فراوانى بر او مستولى گشت و از مردم درباره چگونگى برخورد با این رویداد هراسانگیز نظرخواهى کرد. چند تن از سران مهاجر و انصار، دیدگاه خود را در این باره اعلام داشتند؛ اما به تعبیر خود خلیفه، هیچکدام نتوانستند در این زمینه با ابوالحسن برابرى کنند. (118) امام در بخشى از سخنان خود، از خلیفه مىخواهد خود در مدینه بماند و کس دیگرى را به فرماندهى سپاه بگمارد. دلیل این دیدگاه کارشناسانه در سخنان امام بهخوبى تبیین گردیده است: جایگاه زمامدار در این کار، جایگاه رشتهاى است که مهرهها را به هم فراهم آورد و برخى را ضمیمه برخى دیگر دارد. اگر رشته ببرد، مهرهها پراکنده شود و از میان رود، و دیگر بهتمامى فراهم نیاید. و عرب امروز اگر چه اندکند در شمار، اما با یکدلى و یکسخنى در اسلام، نیرومندند و بسیار. تو همانند قطب بر جاى بمان و عرب را چون آسیاسنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان؛ که اگر تو از این سرزمین برون شوى، عرب از هر سو تو را رها کند، و پیمان بسته را بشکند، و چنان شود که نگاهدارى مرزها که پشت سر مىگذارى، براى تو مهمتر باشد از آنچه پیش روى دارى.
همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گوید: «این ریشه عرب است؛ اگر آن را بریدید، آسوده گردیدید»، و همین سبب شود که فشار آنان به تو سختتر گردد و طمع ایشان در تو بیشتر .
این که گفتى آنان به راه افتادهاند تا با مسلمانان پیکار کنند، ناخشنودى خداى سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بیشتر است و او بر دگرگون ساختن آنچه خود ناپسند مىدارد، تواناتر. اما آنچه از شمار آنان گفتى، ما، در گذشته نمىجنگیدیم به نیروى بسیارى، بلکه مىجنگیدیم با چشمداشتن به پیروزى و یارى. (119) ادامه دارد...