تاریخ انتشار : ۱۵ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۰  ، 
کد خبر : ۱۱۸۶۳۶

امام على(ع) و مخالفان (بخش اول)

مقدمه: رفتار سیاسى امیر مؤمنان، پرتوى از سیر و سلوک دینى و جلوه‏اى از سرسپردگى او در برابر فرمان الهى است. امام‏علیه السلام چه هنگامى که به سکوت و کناره‏گیرى بیست و پنج ساله تن مى‏دهد و چه آن زمان که رهبرى سیاسى جامعه اسلامى را بر عهده مى‏گیرد، در پى آن است که نشانه‏هاى دین را در جاى خود بنشاند و حدود الهى را از پایمال شدن برهاند. (1) از این رو، در سیره امام على‏علیه السلام ردپایى از رفتار صرفا سیاسى نمى‏توان یافت؛ (2) هر چند بیش‏تر مخالفان و برخى از هواداران، به چیزى جز سکوت نمى‏اندیشند و انگیزه‏هاى دینى را در قلمرو جهت‏گیرى‏هاى سیاسى خود راه نمى‏دهند. به هر حال، بررسى رفتار متقابل امام و مخالفان سیاسى را در دو بخش پى مى‏گیریم.

بخش اول: دوران خلفاى سه گانه
امام على‏علیه السلام از آغاز خلافت ابوبکر (11 ه .) تا قتل عثمان (35 ه .) دوران سخت و طاقت‏فرسایى را پشت سر گذاشت که حوادث آن به خار در چشم و استخوان در گلو مى‏مانست . از فعالیت‏هاى امام در این دوران طولانى، جز برهه‏اى از آغاز و انجام آن (جریان سقیفه و شورش علیه عثمان) گزارش چندانى به دست نرسیده و تاریخ از قهرمان بى‏هماورد سال‏هاى آغازین اسلام، زاهدى خانه‏نشین را به نمایش گذاشته است. با این همه، آنچه در گوشه و کنار کتاب‏هاى تاریخى و روایى آمده، اندکى از تلاش‏هاى دینى ـ سیاسى امیر مؤمنان را مى‏نمایاند و از آن حضرت، سیاستمدارى دین‏باور و مصلحى نیک‏اندیش به تصویر مى‏کشد. جا دارد ارزیابى اجمالى امام را از عملکرد خلفا و رفتار سیاسى خویش، طلیعه این گفتار سازیم : هان! به خدا سوگند فلان [ ابوبکر] جامه خلافت را پوشید و مى‏دانست خلاف جز مرا نشاید، که آسیاسنگ تنها گرد استوانه به گردش درآید... چون چنین دیدم، دامن از خلافت درچیدم و پهلو از آن پیچیدم و ژرف بیندیشیدیم که چه باید، و از این دو، کدام شاید؟ با دست تنها بستیزیم، یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم؟... چون نیک سنجیدم، شکیبایى را خردمندانه‏تر دیدم و به صبر گراییدم؛ حالى که دیده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شکسته... تا آن که نخستین، راهى را که باید پیش مى‏گرفت و دیگرى [ عمر] را جانشین خویش گرفت... شگفتا ! کسى که در زندگى مى‏خواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسید، کوشید تا آن را به عقد دیگرى درآرد. خلافت را چون شترى ماده دیدند و هر یک به پستانى از او چسبیدند و سخت دوشیدند و تا توانستند نوشیدند.
سپس آن را به راهى در آورد ناهموار، پرآسیب و جان‏آزار... من آن مدت دراز را با شکیبایى به سر بردم، رنج دیدم و خون دل خوردم. چون زندگى او به سر آمد، گروهى را نامزد کرد و مرا در جمله آنان درآورد. خدا را چه شورایى! من از نخستین چه کم داشتم که مرا در پایه او نپنداشتند و در صف اینان داشتند. ناچار با آنان انباز و با گفت و گوشان دمساز گشتم. اما یکى از کینه راهى گزید و دیگرى داماد خود را بهتر دید، و این دوخت و آن برید، تا سومین [ عثمان‏] به مقصود رسید و همچون چارپا بتاخت و خود را در کشتزار مسلمانان انداخت، و پیاپى دو پهلو را آکنده کرد و تهى ساخت. خویشاوندانش با او ایستادند و بیت‏المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر که مهار برد و گیاه بهاران چرد، چندان اسراف ورزید که کار به دست و پایش پیچید و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگونسارى کشید. (3)
امام و غصب خلافت
هنگامى که اندوه رحلت پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله، امیر مؤمنان را بى‏تاب ساخته و تدفین پیکر آن حضرت، وى را از هر اندیشه دیگرى باز داشته بود، (4) گروهى مهاجر و انصار در سقیفه بنى‏ساعده گرد آمدند و بر سر تعیین خلیفه و جانشینى پیامبر، به نزاع پرداختند. شایستگى امام براى خلافت به اندازه‏اى تردیدناپذیر بود که عبدالرحمن‏بن عوف، یکى از دلایل برترى مهاجران را براى تصدى خلافت، وجود على‏بن ابى‏طالب‏علیه السلام در میان آنان دانست و با زیرکى، نام ابوبکر و عمر را نیز در کنار نام على نشاند. انصار این سخن را تا اندازه‏اى پذیرفتنى یافتند و بر شایستگى امام على‏علیه السلام چنین تأکید ورزیدند: «آرى، در میان مهاجران شخصى است که اگر خلافت را بپذیرد، هیچ کس یاراى هماوردى با او را ندارد.» (5) با این همه، انگیزه‏هایى که در آینده به برخى از آنها اشاره خواهد شد، زمام حکومت را به دست کسان دیگرى داد (6) و امام‏علیه السلام را از دستیابى به حق خود بازداشت. موضع‏گیرى امام در برابر این رویداد، در قالب شیوه‏هاى زیر بود:
1. بیان دلایل برترى خویش
امام‏علیه السلام گاه با اشاره به حق شرعى خود براى خلافت، (7) مردم را به یاد سفارش‏هاى پیامبر مى‏انداخت، و گاه راه جدال احسن را پیش مى‏گرفت. مثلا در برابر کسانى که انتخاب خلیفه را شورایى مى‏دانستند، مى‏فرمود: فان کنت بالشورى ملکت امورهم / فکیف بهذا والمشیرون غیب؛ (8) «اگر با شورا کار آنان را به دست گرفتى، چه شورایى بود که رأى‏دهندگان در آن جا حاضر نبودند.» گاه نیز بر شایستگى‏هاى ذاتى خویش انگشت مى‏نهاد و اهل بیت را در دین و سیاست، آگاه‏تر از همگان به شمار مى‏آورد. (9)
2. اقدام عملى
امیر مؤمنان‏علیه السلام براى برگرداندن خلافت به مسیر واقعى خویش، به گفتار و نصیحت بسنده نمى‏کرد و با بهره‏گیرى از شخصیت معنوى همسر گرامى‏اش، فاطمه زهراعلیها السلام شبانه به در خانه مهاجران و انصار مى‏آمد و از آنان مى‏خواست تا سرهاى خود را به نشانه بیعت و از جان گذشتگى بتراشند و سحرگاهان آمادگى خود را آشکار سازند؛ اما جز چند نفر انگشت‏شمار، کسى به پیمان خود وفا نکرد. (10) بعدها، معاویه با یادآورى این رویداد، به نکوهش از اقدام امام علیه خلفا مى‏پردازد و عافیت‏طلبى و عهدشکنى مردم را نشانه باطل بودن امام مى‏شمارد! به یاد مى‏آورم زمانى را که با ابوبکر صدیق بیعت شد و تو همسرت را بر درازگوشى سوار کردى و دست در دست فرزندانت، حسن و حسین، تمام پیشینیان و اهل بدر را به یارى خود خواندى... و از آنان علیه یار و همنشین رسول خدا مدد خواستى. اما جز چهار یا پنج نفر هیچ کس به یاریت نشتافت؛ در حالى که اگر بر حق بودى، کسى از پاسخ مثبت روى برنمى‏تافت. (11) به همین دلیل، منزل امام على‏علیه السلام، پناهگاهى براى مخالفان سیاسى گردید و گروهى از کسانى که از بیعت با خلیفه سر باز مى‏زدند، در آن‏جا گرد آمده، به رایزنى پرداختند . کارگزاران حکومت در اقدامى شتابزده ـ که بعدها خود ابوبکر به‏شدت از آن واقعه، اظهار پشیمانى کرد ـ (12) به اجتماع اصحاب در خانه على یورش آوردند و تحصن‏کنندگان را به آتش زدن خانه و ساکنانش تهدید نمودند. (13) این برخورد خشونت‏آمیز نشان داد که منزل دختر گرامى رسول خداصلى الله علیه وآله نیز جاى امنى براى مخالفان خلیفه نیست و آنان راهى جز بیعت پیش روى خود ندارند.
3. هوشیارى در برابر فرصت‏طلبان
اختلاف مسلمانان در تعیین جانشین پیامبرصلى الله علیه وآله، فرصت‏طلبانى چون ابوسفیان را به این طمع خام انداخت که از موقعیت پیش‏آمده براى اهداف خود بهره بگیرند و با جانبدارى از امام على‏علیه السلام نهال تفرقه را بکارند و میوه براندازى نظام نوپاى اسلامى را بچینند. (14) به گمان ابوسفیان، فضاى جامعه را گرد و غبارى فرا گرفته بود که جز با بارش خون فرو نمى‏نشست؛ (15) از این رو، با خواندن اشعارى تحریک‏آمیز، امام على‏علیه السلام را سزاوارترین مردم براى حکومت شمرد و بنى‏هاشم را به مخالفت با پیمان سقیفه فرا خواند. به آنان نوید مى‏داد که در این راه، مدینه را از جنگجویان پیاده و سواره پر خواهد کرد و... . امام على‏علیه السلام که پیش از هر چیز به بقاى اسلام و وحدت جامعه مى‏اندیشید، دست رد به سینه ابوسفیان زده، با جمله‏اى آتشین او را به جاى خود نشاند: به خدا قسم، تو جز فتنه‏انگیزى مقصود دیگرى ندارى و دیر زمانى است که بدخواهى را براى اسلام پیشه خود ساخته‏اى. ما را به خیرخواهى تو نیازى نیست. (16)
بهانه‏هاى مخالفان براى کنار گذاشتن امام
در طول دوران خلفا و به‏ویژه در نشست سقیفه و رویدادهاى پس از آن، دلایل گوناگونى براى کنار گذاشتن حضرت على‏علیه السلام از خلافت مطرح گردیده که با معیارهاى اسلامى سازگارى چندانى نداشته، به ارزش‏هاى جاهلى برمى‏گردد. در این جا اشاره‏اى گذرا به این دلایل مى‏کنیم:
1. پرهیز از خویشاوندسالارى
عمربن خطاب در گفت‏وگو با عبدالله‏بن عباس، دلیل کنار گذاشته شدن بنى‏هاشم را از حکومت، کراهت قریش از اجتماع نبوت و خلافت در یک خاندان مى‏شمارد. (17) گویا آنان بر این باور بودند که این امر، زمینه فخرفروشى بنى‏هاشم را فراهم مى‏آورد . (18) ابن‏عباس این استدلال که اجتهاد در برابر نص است و خواه ناخواه، معیار گزینش پیامبر را نیز به زیر سؤال مى‏برد، چنین پاسخ گفت: «در این صورت، آنان از حکم خدا روى برتافته و فرمان الهى را ناپسند شمرده‏اند.» حقیقت این است که منزلت والاى امام على‏علیه السلام چنان که خود نیز فرموده‏اند، (19) نه فقط به دلیل خویشاوندى با پیامبر، که براساس شایستگى‏هاى او نیز بوده است؛ شایستگى‏هایى که دوست و دشمن بدان معترفند. بعدها خلیفه دوم، به رغم دیدگاه قبلى خویش، امام على‏علیه السلام را یکى از شش نفرى مى‏شمرد که شایسته خلافتند و باید از میان خود، خلیفه بعدى را برگزینند. امام‏علیه السلام، هر چند پیشاپیش از نتیجه تصمیمات شورا آگاه بود، براى نشان دادن تناقض گفتار با کردار خلیفه دوم، (20) از ورود در آن خوددارى نفرمود. (21)
2. جلوگیرى از بحران
نقش‏آفرینان سقیفه با وجود اعتقاد به شایستگى امام على‏علیه السلام، انتخاب وى را زمینه‏ساز فتنه و آشوب شمرده، دستیابى امام را به خلافت به مصلحت جامعه اسلامى ندانستند. (22) دشمنى دیرینه اعراب با امیر المؤمنان، یکى از دلایلى است که به گمان اینان، مدعاى پیش‏گفته را موجه مى‏سازد. (23) ابن عباس ـ که همدم خلیفه دوم و روایتگر بسیارى از سخنان او است ـ در پاسخ به عمر که دشمنى قریش را با امام‏علیه السلام یکى از دلایل کنار گذاشتن وى مى‏شمرد، مى‏گوید: با این سخن، از چه کسى عیب‏جویى مى‏کنى؟ از خدایى که پیامبر را بر آنان برانگیخت؟ یا از پیامبر(ص) که حق رسالت را به جا آورد؟ یا از على‏علیه السلام که در راه خدا با آنان به جهاد پرداخت؟ (24) به‏راستى، کسانى که خود را خلیفه و جانشین رسول خداصلى الله علیه وآله مى‏دانند، چگونه مى‏توانند جهاد را با مشرکان، ارزشى منفى به شمار آورده، به ترویج کینه‏هاى جاهلى بپردازند ! آیا مى‏توان به رهاورد بعثت رسول خداصلى الله علیه وآله پایبند بود و همچنان سخنانى از این دست بر زبان جارى ساخت: «چه کنم که قریش تو را دوست نمى‏دارد؛ زیرا [تنها] در بدر هفتاد نفر از آنان را به هلاکت رساندى». (25)
3. سختگیرى امام در اجراى عدالت
امام على‏علیه السلام بارها در زمان رسول خداصلى الله علیه وآله نشان داده بود که در اجراى عدالت اهل تساهل و مداهنه نیست و در این راه از هیچ کوششى دریغ نمى‏ورزد. سختگیرى امام در مصرف اموال عمومى تا آن جا بود که گروهى از مردم از آن حضرت به پیشگاه رسول خداصلى الله علیه وآله شکایت برده، و از تندى و خشنونت ایشان گله کردند. اما پاسخ رسول خداصلى الله علیه وآله سند افتخارى دیگر براى امیر المؤمنان بود و حق‏محورى وى را در یادها زنده کرد: لاتشکوا علیا فوالله انه لختى فى ذات الله؛ (26) «از على شکایت نکنید؛ زیرا او در امور الهى سختگیر و سازش‏ناپذیر است.» با این حال، پس از رحلت پیامبر گرامى اسلام، این ویژگى امام على‏علیه السلام یکى از عواملى بود که وى را از دستیابى به خلافت بازداشت، چنان که خلیفه دوم مى‏گوید: على،... سزاوارترین مردم براى حکومت است، ولى قریش تاب عدالت او را ندارد؛ زیرا اگر حکومت را بر عهده گیرد، راهى براى گریز از حق باقى نمى‏گذارد، و در آن صورت، مردم بیعت خود را مى‏شکنند و در برابر او مى‏ایستند. (27)
4. جوانى و کم‏تجربگى
یکى از نکاتى که آشنایان با فرهنگ و تاریخ اسلامى را به شگفتى وامى‏دارد، این است که در سقیفه و پس از آن، بارها شایستگى افراد را با معیارهایى همچون کهنسالى و ریش‏سفیدى سنجیده‏اند (28) و سیره و سخنان رسول خداصلى الله علیه وآله را در این باره نادیده گرفته‏اند. پیامبر گرامى اسلام‏صلى الله علیه وآله در واپسین روزهاى زندگى خویش، اسامةبن زید، نوجوان 18 ساله را به فرماندهى سپاه مسلمانان گماشت و پیرمردان شصت ساله را به اطاعت از او خواند . (29) پیش از آن نیز رسول خداصلى الله علیه وآله بارها چنین گزینش‏هایى کرده و حق‏جویان را با ارزش‏هاى اسلامى آشنا ساخته بود. (30) با این همه، ابوعبیده جراح یکى از کسانى است که بر جوانى و کم‏تجربگى امیر مؤمنان تأکید مى‏ورزد! و با لحنى دلسوزانه، وى را به بیعت با ابابکر فرا مى‏خواند، و سپس به سخنان خویش این نوید را مى‏افزاید که اگر على پس از ابابکر زنده بماند و عمر طولانى بیابد، مردم شایستگى‏هاى علمى و دینى وى را نادیده نمى‏گیرند و به حکومتش مى‏گمارند. (31) عمر نیز بارها این نکته را خاطر نشان مى‏کرد و سالخوردگى ابابکر را دلیل بر شایستگى وى براى خلافت مى‏شمارد. اما بر اساس منابع تاریخى، از پاسخ به این سؤال‏ها در مى‏ماند که چرا رسول خداصلى الله علیه وآله آن هنگام که على را در پى ابابکر فرستاد تا پیام برائت را از او بستاند و خود بر مشرکان بخواند، سن آن حضرت را کوچک نشمرد؟ (32) چرا خداوند از میان مسلمانان، على‏علیه السلام را به برادرى رسول خویش برگزید؟ (33) چرا پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله بارها با گفتار و کردار خود بر برترى وى تأکید ورزید؟ و... .
5. شوخ‏طبعى
خلیفه دوم که در عیب‏جویى از امام على‏علیه السلام به زمامداران پیش و پس از خود یارى فراوان رسانده، شوخ‏طبعى آن حضرت را بهانه کرده، هیبت و صلابت خلافت را با طبع شوخ آن گرامى ناسازگار مى‏خواند. (34) این در حالى بود که همگان شوخى‏هاى لطیف و موقرانه رسول خداصلى الله علیه وآله را به یاد مى‏آوردند، و کسانى نیز جرأت کرده، با استناد به سیره پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله دستاویز عمر را سست مى‏نمودند. (35) سستى این بهانه آن گاه روشن‏تر مى‏گردد که شوخ‏طبعى امام را با عیوبى که عمر براى دیگران بر شمرده است، بسنجیم. خلیفه دوم آن گاه که به تعیین جانشینى براى خود مى‏اندیشید، شش نفر را شایسته‏تر از دیگران خواند و با این حال، عیب‏هایى نیز براى آنان برشمرد: عبدالرحمن در سست رأیى چنان است که انگشتر حکومت را به دست زنش خواهد کرد؛ سعدبن ابى‏وقاص مرد جنگ است، نه مرد حکومت؛ عثمان اگر به حکومت دست یابد، خویشاوندانش را بر گرده مردم سوار مى‏کند و ... در این میان، براى کسى چون على‏بن ابى‏طالب، چه عیبى مى‏توان یافت جز آن که امرؤ فیه دعابه! (36) گفتنى است که عمروبن عاص یکى از کسانى است که بعدها از این عیب‏تراشى سود مى‏جوید و تلاش مى‏کند تا براى شامیان ناآگاه، از امام على‏علیه السلام فردى یاوه گو و خوشگذران ترسیم کند. در خطبه‏اى از نهج‏البلاغه در این باره چنین آمده است: شگفتا از پسر نابغه ! شامیان را گفته است من مردى بیهوده‏گویم با لعب بسیار؛ عبث کارم و کوشا در این کار . همانا آنچه گفته نادرست بوده و به گناه دهان گشوده... به خدا سوگند، یاد مرگ مرا از بیهوده‏گویى باز مى‏دارد و فراموشى آخرت او را نگذارد که سخن حق بر زبان آرد. (37)
6. نامزد شدن براى خلافت
افزون بر دلایل پیشین که بیشتر از سوى نخبگان و سیاست‏بازان مطرح شده است، بسیارى از مردمان عادى با برداشتى نادرست از مسأله بیعت، (38) تنها گذاشتن امیر مؤمنان را با این دلیل ساده، موجه مى‏ساختند که پیش از آن که على به سراغ ما بیاید، با ابوبکر بیعت نموده‏ایم، (39) و سر در گرو فرمانبردارى از وى نهاده‏ایم. (40) براى نمونه، پس از رویداد سقیفه، امام‏علیه السلام در برابر کسانى که از او بیعت با خلیفه را مى‏خواستند، فضایل خویش را برشمرد و از مردم خواست تا خلافت را به مسیر واقعى‏اش برگردانند. در این هنگام، بیش‏تر ابن‏سعد انصارى به سخنان امام‏علیه السلام این گونه پاسخ داد: به خدا قسم اگر مردم پیش از بیعت با ابابکر این سخنان را مى‏شنیدند، همه با تو بیعت مى‏کردند و راه اختلاف را نمى‏پیمودند؛ اما تو در خانه نشستى و در سقیفه حاضر نبودى. مردم گمان کردند که به حکومت تمایلى ندارى. اکنون دیگر کار از کار گذشته است و بیعت ما با دیگرى صورت گرفته است. (41) امام على‏علیه السلام در رد استدلال آنان به بیان این نکته بسنده کرد که سزاوار نبود جنازه پیامبر را در خانه واگذارد و بر سر جانشینى وى با مردم به نزاع برخیزد.
7. بى‏اعتنایى به سیره خلفا
پس از آن که خلیفه دوم، تعیین جانشینى خود را بر عهده شوراى شش‏نفره نهاد، و به رأى عبدالرحمن‏بن عوف امتیازى ویژه بخشید، (42) عبدالرحمن تدبیرى اندیشید که بر اساس آن، از یک سو همچنان امام على‏علیه السلام را از دستیابى به حکومت باز دارد، و از سوى دیگر، افکار عمومى را نیز قانع سازد. از این رو، این شرط تازه را مطرح ساخت که خلیفه آینده باید تعهد کند که افزون بر عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر، سیره ابوبکر و عمر را نیز در پیش گیرد. (43) چنان که انتظار مى‏رفت، امام از پذیرش این شرط خوددارى کرد، و سرانجام خلافت به عثمان رسید. به حتم اگر امام‏علیه السلام شرط عبدالرحمن را هم مى‏پذیرفت، همچنان با بهانه‏هایى واهى، وى را از دستیابى به خلافت باز مى‏داشتند و تنها نتیجه‏اى که به‏دست مى‏آمد، تأیید عملکرد دو خلیفه پیشین بود. (44) به هر حال، توده مردم بدون آن که به فریبکارى عبدالرحمن واکنشى نشان دهند، براى بیعت با خلیفه جدید ازدحام کردند و امام‏علیه السلام در حالى که صف مردم را مى‏شکافت و از روى ناچارى براى بیعت به سوى خلیفه مى‏شتافت مى‏فرمود: «نیرنگ؛ چه نیرنگى!» (45) شگفتا از سخن نویسنده بزرگ اهل سنت که گفته است: «ترس امام‏علیه السلام از آن بود که مبادا شرایط به گونه‏اى باشد که از پیروى سیره ابوبکر و عمر باز ماند و طاقت و توان آن دو را در خود نیابد؛ هر چند حوادث آینده نشان داد که توانایى على‏علیه السلام همسان توانایى ابوبکر و عمر و بلکه بیش از آنان است.» (46) این تحلیل با سخنانى که از امام‏علیه السلام گزارش شده، سازگار نیست؛ چنان که در برخى از منابع، پاسخ امام به عبدالرحمن چنین نقل شده است: با وجود کتاب خدا و سنت پیامبر، نیاز به سیره کسى نیست. مقصود تو از این شرط آن است که خلافت را از من دور گردانى. (47)
دلایل امام براى کناره‏گیرى
امام على‏علیه السلام پس از آن که از دستیابى به حق شرعى خود باز ماند، سکوت و کناره‏گیرى را پیشه خود ساخت و از قیام مسلحانه تن زد. شجاعت و دلاورى امیر مؤمنان که در جنگ‏هاى صدر اسلام به اثبات رسیده است، تردیدى در این نکته باقى نمى‏گذارد که دلیل این سکوت تلخ را باید در عواملى غیر از ترس از مرگ جست‏و جو کرد؛ چنان که خود آن حضرت در این باره مى‏فرماید: اگر بگویم، گویند خلافت را آزمندانه خواهان است، و اگر خاموش باشم، گویند از مرگ هراسان است. هرگز! من و از مرگ ترسیدن؟ پس از آن همه ستیز و جنگیدن. به خدا سوگند، انس پسر ابوطالب به مرگ بیش از دلبستگى کودک به پستان مادر خویش است. اما [من‏] چیزى مى‏دانم که بر شما پوشیده است و گوشتان هرگز نشنیده است. (48) از سخنان امام على‏علیه السلام این نکته به‏روشنى برمى‏آید که اگر آن حضرت به اندازه کافى یار و همراه مى‏داشتند، دست به قیام مى‏زدند، و حق غصب‏شده خویش را مى‏ستاندند؛ (49) چنان که در پاسخ به ابوسفیان، که امام را به قیام دعوت مى‏نمود. فرمود: لو وجدت اربعین ذوى عزم لناهضت القوم؛ (50) «اگر چهل نفر با اراده مرا همراهى مى‏کرد، برمى‏خاستم.» پس از بیعت با عثمان، جندب‏بن عبدالله از امیر مؤمنان خواست تا با بیان فضایل خویش، دست به روشنگرى زند و مردم را به یارى خویش طلبد. وى بر این گمان بود که از هر صد نفر، دست‏کم ده نفر به نداى امام پاسخ مثبت خواهند داد. اما تحلیل امام ـ که بعدها خود جندب بر درستى آن گواهى داد ـ این بود که از هر صد نفر، دو نفر نیز به یارى حق نمى‏شتابند و عافیت‏طلبى را پیشه خود مى‏سازند. (51) این وضعیت، امام را بر سر دو راهى سختى قرار داد؛ چنان که در خطبه شقشقیه مى‏گوید: هان ! به خدا سوگند فلان [ ابابکر] جامه خلافت را پوشید و مى‏دانست خلافت جز مرا نشاید.. . چون چنین دیدم دامن از خلافت درچیدم و ژرف بیندیشیدم که چه باید، و از این دو، کدام شاید؟ با دست تنها بستیزم، یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم؟... چون نیک سنجیدم، شکیبایى را خردمندانه‏تر دیدم و به صبر گراییدم. (52) از مجموعه سخنان امام على‏علیه السلام دو دلیل اساسى براى این سکوت مى‏توان یافت؛ بدین شرح:
یک. حفظ وحدت جامعه نوپاى اسلامى: اگر امیر المؤمنان‏علیه السلام براى ستاندن حق خویش به شمشیر دست مى‏برد، بى‏گمان، گروهى از روى ایمان و عقیده و پاره‏اى دیگر از سر انگیزه‏هاى غیر دینى، از وى جانبدارى مى‏کردند و آتش جنگى را شعله‏ور مى‏ساختند؛ آتشى که فرو نشاندن آن جز با پرداخت بهاى سنگین ممکن نمى‏گشت، و چه بسا منافقان داخلى و دشمنان خارجى فرصت را غنیمت شمرده، در پى خشکاندن ریشه اسلام برمى‏آمدند.
از این رو، امام علیه السلام بارها بر این نکته تأکید مى‏کرد که سکوت و خانه‏نشینى‏اش براى آن است که مبادا میان مسلمانان اختلاف افتد و خون‏هاى بسیار بر زمین ریزد. (53) امیر مؤمنان‏علیه السلام حکومت را نه به انگیزه ریاست‏طلبى و خواهش‏هاى نفسانى، که براى برپا داشتن حدود الهى مى‏خواست؛ از این رو، به‏راحتى حق شخصى خویش را فداى مصلحت جامعه اسلامى کرد و حکومتى را که دستیابى به آن بهایى به گرانى فروپاشى نظام اسلامى فراهم گردد، پوچ و بى‏ارزش مى‏دانست. نیک مى‏دانید که من به خلافت از دیگران سزاوارترم. به خدا سوگند بدانچه کردید گردن مى‏نهم، چند که مرزهاى مسلمانان ایمن بود، و کسى را جز من ستمى نرسد، من خود این ستم را مى‏پذیرم و اجر این گذشت و فضیلتش را چشم مى‏دارم، و به زر و زیورى که در آن بر یکدیگر پیشى مى‏گیرید، دیده نمى‏گمارم. (54)
دو. جلوگیرى از تزلزل عقیدتى: یکى دیگر از دلایل چشم‏پوشى امام از خلافت، جلوگیرى از تزلزل عقیدتى و بازگشت سست‏ایمانان به آیین‏هاى جاهلى است. (55) بسیارى از قبایلى که به دور از مدینه مى‏زیستند و از مسلمانى آنان چند صباحى بیش نمى‏گذشت، براى ارتداد و پشت کردن به آموزه‏هاى نبوى، آمادگى فراوانى داشتند و اندک تزلزلى در حکومت مرکزى، کافى بود تا آنان را به دین جدید بدبین کند و به آیین‏هاى پیشین خود باز گرداند. افزون بر این، پس از رحلت رسول خداصلى الله علیه وآله، مدعیان دروغین پیامبرى عرصه را براى تاخت و تاز آماده‏تر مى‏دیدند و مسیحیان و یهودیان نیز از هیچ کوششى براى تبلیغ دین خویش و تضعیف اسلام دریغ نمى‏کردند. (56)
بر آنچه گفته شد، این نکته را نیز باید افزود که بسیارى از مسلمانان، ایمان و اعتقاد خود را به حیات شخص رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله گره زده بودند و با رحلت ایشان در برابر تندباد حوادث سخت مى‏لغزیدند؛ چنان که قرآن کریم در نکوهش گروهى از رزم‏آوران جنگ احد، مى‏فرماید: وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افإن مات او قتل انقلبتم على اعقبکم. (57) و محمد جز فرستاده‏اى نیست که پیش از او [هم‏] پیامبرانى [آمده‏] و گذشته‏اند. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود برمى‏گردید؟ این حقایق موجب گردید که ابوبکر در ماه‏هاى آغازین خلافتش با بحرانى به نام بحران ارتداد رو به رو گردد (58) و براى سرکوبى مرتدان از امام على‏علیه السلام یارى جوید. هر چند برخى از اندیشمندان معاصر تلاش کرده‏اند تا این ارتداد را صرفا قیامى علیه دولت مرکزى بخوانند، (59) پاره‏اى از آنها این توجیه را بر نمى‏تابد و جز بازگشت به کفر و بت‏پرستى، معناى دیگرى نمى‏یابد. در واقع، یکى از عواملى که بر بیعت امام على‏علیه السلام با خلیفه اول تأثیر فراوان نهاد، این بود که کارگزاران خلیفه بر این نکته تأکید مى‏ورزیدند که اگر امام بیعت نکند، هیچ کس خود را براى نبرد با مرتدان آماده نمى‏سازد و به جنگ آنان نمى‏رود . (60)
امیر مؤمنان‏علیه السلام با اشاره به این رویداد و یادآورى نقشى که براى حفظ اسلام بر عهده داشت، (61) فرمود: به خدا در دلم نمى‏گذشت و به خاطرم نمى‏رسید که عرب خلافت را پس از پیامبر(ص) از خاندان او برآرد؛ یا مرا پس از وى از عهده‏دار شدن آن باز دارد. و چیزى مرا نگران نکرد و به شگفتم نیاورد، جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بیعت کردن با او. پس دست خود باز کشیدم، تا آن که دیدم گروهى در دین خود نماندند، و از اسلام روى بر گرداندند و مردم را به نابود ساختن دین محمد(ص) خواندند. پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یارى نکنم، رخنه‏اى در آن ببینم یا ویرانیى که مصیبت آن بر من سخت‏تر از محروم ماندن از خلافت است... پس در میان آن آشوب و غوغا برخاستم، تا جمع باطل بپراکنید و محور نابود گردید، و دین استوار شد و بر جاى بیارمید. (62)
شیوه امام در ابراز مخالفت
کناره‏گیرى و خانه‏نشینى امیر مؤمنان‏علیه السلام به معناى آن نبود که آن حضرت لب از سخن فرو بندند و در برابر عملکرد خلفا جز تسلیم و سرسپارى، راهى دیگر پیش نگیرند؛ بلکه امام علیه السلام با شیوه‏هاى گوناگون، مخالفت خود را اعلام مى‏داشتند و بدون آن که به وحدت و انسجام جامعه خدشه‏اى برسانند، همواره معترض سیاسى شناخته مى‏شدند. در این جا برخى از شگردهاى امام را در ابراز مخالفت، از نظر مى‏گذرانیم:
1. خوددارى از بیعت داوطلبانه
براساس عرف سیاسى زمان خلفا، تمامى کسانى که حکومت را به رسمیت مى‏شناختند، وفادارى خود را با انجام بیعت، نشان مى‏دادند و خوددارى از این کار، به‏ویژه از سوى افراد سرشناس و نام‏آور، گناهى نابخشودنى به شمار مى‏آمد. امیر مؤمنان‏علیه السلام با هیچ کدام از خلفا از سر شوق و رغبت بیعت نکرد و جز بر اثر تهدید و شمشیر، دست بیعت نداد. هر چند وقایع‏نگار مغرض و دروغ‏پردازى چون سیف‏بن عمر (63) بیعت امام را با خلیفه اول به گونه‏اى به تصویر مى‏کشد که گویا ایشان براى این کار سر از پا نمى‏شناخته و تأخیر را در آن روا نمى‏دانسته‏اند؛ (64) اما این روایت جز در گوشه‏اى از کتاب‏هاى تاریخى جایگاهى نیافته و همچون دیگر حکایات این راوى، بر بى‏اعتبارى وى افزوده است. بیش‏تر اندیشمندان سنى بر این باورند که بیعت امام، یقینا پس از شهادت همسرش روى داده است و برخى از اینان تاریخ تقریبى آن را شش ماه پس از آغاز خلافت ابابکر دانسته‏اند. (65) امیر مؤمنان خود در پاسخ به نامه‏اى از معاویه، به چگونگى این بیعت اشاره کرده و پیشاپیش تلاش برخى از نویسندگان را براى اختیارى انگاشتن آن ناکام گذاشته است: گفتى مرا چون شترى بینى‏مهار کرده مى‏راندند تا بیعت کنم. به خدا که خواستى نکوهش کنى، ستودى، و رسوا سازى و خود را رسوا نمودى. مسلمان را چه نقصان که مظلوم باشد و در دین خود بى‏گمان؟ یقینش استوار و از دودلى بر کنار؟ (66) بیعت امام با دو خلیفه دیگر نیز، پس از تهدید و اکراه بود. به تعبیر دقیق، اساسا بیعت وفادارى نبوده است؛ چنان که پس از انتخاب عثمان، عبد الرحمن‏بن عوف شمشیر از نیام بیرون کشید و همراه با چند تن دیگر امام را ـ که با حالتى خشمگین نشست شورا را ترک مى‏گفت ـ از نیمه راه باز گرداند و به بیعت با عثمان فرا خواند. (67) امام‏علیه السلام ـ که همچون گذشته راهى جز بیعت پیش روى خود نمى‏دید ـ بر ناخشنودى خود با این سخن تأکید ورزید: «این، اولین بار نیست که علیه ما بسیج مى‏شوید.» (68)
2. انتقاد از عملکرد خلفا
امام على‏علیه السلام در دوره بیست و پنج ساله خانه‏نشینى، در نقد عملکرد خلفا کوتاهى نکرد و تکلیف شرعى خود را در این باره نیز ادا فرمود. چنان که وقتى خلیفه دوم اموال برخى از کارگزاران متخلف را مصادره مى‏کرد و سپس با باز گرداندن نیمى از اموال به آنان، در مسئولیت‏هاى پیشین‏شان باقى گذاشت، با این اعتراض امام روبه‏رو شد که اگر آنان با خلافکارى به این ثروت دست یافته‏اند، چگونه همچنان نیمى از آن را در اختیار مى‏گیرند و به کار پیشین خود باز مى‏گردند؟
این انتقادها در زمان عثمان ـ که کج‏روى را از حد گذرانده و زمینه آشوب عمومى را فراهم ساخته بود ـ به اوج خود رسید و در قالب‏هاى گوناگونى رخ مى‏نمود. بارها امام على‏علیه السلام صداى اعتراض مردم را به گوش عثمان مى‏رسانید و عزل والیان خطاکار را از وى مى‏طلبید، (69) و در این راستا خشم خود را از عملکرد خلیفه این چنین آشکار مى‏ساخت: حق سنگین و تلخ است و باطل سبک و دلپسند. تو کسى هستى که از سخن راست به خشم مى‏آیى و از سخن دروغ خشنود مى‏شوى... از خدا بترس و از اعمالى که مردم را به ستوه آورده است، توبه نما. (70) چرا دست سفیهان بنى‏امیه را از ناموس مسلمانان و اموال آنان کوتاه نمى‏گردانى؟ به خدا قسم، اگر در غرب عالم یکى از کارگزاران تو ستمى نماید، تو نیز در گناه او سهیمى. (71) بذل و بخشش بى‏حساب بیت المال، (72) خوددارى از اجراى حدود الهى، (73) گرایش به خویشاوندسالارى، (74) و انتخاب مروان‏بن حکم براى مشاورت و رایزنى، (75) از دیگر کجروى‏هاى عثمان بود که اعتراض شدید امام را برانگیخت. مروان کسى بود که در زمان پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله و دو خلیفه نخست به همراه پدرش در تبعید به سر مى‏برد؛ (76) اما همو در دربار خلیفه سوم چنان منزلتى یافت که با کارشکنى‏هاى خود تلاش‏هاى اصلاح گرایانه امیر مؤمنان را بى‏ثمر مى‏ساخت و به فرموده امام، جز به تباه ساختن عقل و دین خلیفه خرسند نبود. مروان آن گاه از تو راضى مى‏گردد که دین و عقلت را برباید و همچون شتر کجاوه‏کش هر جا که خواهدت بکشاند. به خدا قسم، مروان دین و اندیشه درستى ندارد و در نیمه راه تنهایت مى‏گذارد. (77) معاویه در یکى از نامه‏هاى خود به امام على‏علیه السلام رفتار آن حضرت را با خلفا به‏شدت نکوهش مى‏کند و به‏ویژه بر عیب‏جویى امام از دین و عقل عثمان تأکید مى‏ورزد. (78) تلاش معاویه بر آن است که از خلفا چهره‏اى نقدناپذیر ترسیم کند و رفتار امام رابا آنان از سر انگیزه‏هاى نفسانى بشمارد. امیر مؤمنان‏علیه السلام در پاسخ، با اشاره به این که معاویه شایستگى آن را ندارد که از امام بازخواست نماید، بر حقانیت راه خویش و به جا بودن انتقادها تأکید مى‏ورزد. و پنداشتى که من بد همه خلیفه‏ها را خواستم و به کین آنان برخاستم. اگر چنین است ـ و سخنت راست است ـ تو را چه جاى بازخواست است؟ جنایتى بر تو نیاید تا از تو پوزش خواستن باید... و از این که بر عثمان به خاطر برخى بدعت‏ها خرده مى‏گرفتم، پوزش نمى‏خواهم. اگر ارشاد و هدایتى که او را کردم، گناه است، «بسا کسا که سرزنش شود و او را گناهى نیست.» (79)
3. حمایت از منتقدان سیاسى
امیر مؤمنان، على‏علیه السلام هم خود به کجروى‏هاى خلفا اعتراض مى‏کرد و هم منتقدان سیاسى را در چتر حمایتى خویش قرار مى‏داد و هر چه را در توان داشت براى یارى آنان به کار مى‏گرفت. خلیفه سوم از این شیوه امام چنین به مردم شکایت مى‏برد: «او نه تنها خود از من خرده مى‏گیرد، بلکه از عیب‏جویان دیگر نیز پشتیبانى مى‏کند.» (80) یکى از این منتقدان، ابوذر غفارى است که عملکرد دستگاه خلافت را بر نمى‏تابد و بى‏مهابا خلیفه و کارگزارانش را به فساد مالى متهم مى‏سازد و در این باره، این حدیث را از پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله روایت مى‏کند: «هر گاه فرزندان ابوالعاص به سى نفر برسند، اموال الهى را دست به دست مى‏گردانند و بندگان خدا را غلامان خود مى‏سازند و از دین، تنها، براى فریب مردم بهره مى‏گیرند.» (81) عثمان درباره این حدیث نظر امیر مؤمنان‏علیه السلام را جویا شد و ناباورانه این پاسخ را دریافت کرد: من این حدیث را از پیامبر نشنیده‏ام؛ با این حال، اباذر درست مى‏گوید؛ زیرا از رسول خدا(ص) شنیدم که مى‏فرمود: «آسمان بر راستگوتر از اباذر سایه نیفکنده و زمین صریح‏گوتر از وى به خود ندیده است.» به هر حال، افشاگرى‏هاى اباذر عرصه را بر خلیفه تنگ ساخت و راهى جز تبعید وى پیش رویش نگذاشت. امام على‏علیه السلام به همراه گروهى از فرزندان و یاران خویش، اباذر را در آخرین لحظه‏هاى جدایى همراهى کرد و فرمان خلیفه را در این باره نادیده گرفت. مروان‏بن حکم که از سوى عثمان مأموریت داشت تا مردم را از بدرقه اباذر باز دارد، با تازیانه و نهیب امام روبه‏رو گردید و از ترس پا پس کشید . تندى امیر مؤمنان‏علیه السلام با خلیفه، آخرین بدرقه راه ابوذر بود.
عثمان گفت: «باید قصاص مروان را بدهى.» امام فرمود: «چه قصاصى؟» گفت: «پیشانى مرکبش را با تازیانه نواخته و ناسزایش گفته‏اى... .» على‏علیه السلام فرمود: «این مرکب من است، اگر بخواهد مى‏تواند قصاصش نماید. اما اگر به من ناسزا گوید، به خدا قسم من نیز نظیر آن را به تو باز خواهم گرداند و البته جز سخن راست و حقیقت بر زبان نخواهم راند» . عثمان گفت: «وقتى تو او را ناسزا گفته‏اى، چرا او نگوید؟ به خدا قسم، جایگاه تو نزد من برتر از مروان نیست.» در این هنگام على‏علیه السلام به خشم آمد و فرمود: «آیا با من چنین سخن مى‏گویى و مرا با مروان برابر مى‏انگارى! به خدا قسم، من از تو برترم و پدر و مادرم از پدر و مادر تو گرامى‏ترند.» (82) رحلت غریبانه و جانگداز اباذر، عثمان را از ادامه کارش باز نداشت و همچنان اندیشه تبعید کسان دیگرى چون عماربن یاسر را در سر مى‏پرورید. (83) امام على‏علیه السلام که در پى افزایش آگاهى مردم، افکار عمومى را با خود همراه مى‏دید ـ بر حمایت خود از منتقدان سیاسى افزود و از تبعید عمار جلوگیرى کرد. البته این کار، پس از آن بود که گفت و گوهاى تندى میان امام و عثمان رخ داد. عثمان: تو خود براى تبعید سزاوارترى؛ زیرا عمار و دیگران را کسى جز تو بر من نشورانده است.
على‏علیه السلام: به خدا قسم تو توانایى این کار را ندارى و هرگز بر عمار دست نمى‏یابى ... اما این که مردم بر تو مى‏شورند، چیزى جز اعمال ناشایست تو آنان را به این کار وا نمى‏دارد. (84) جندب‏بن کعب، (85) ابا ربیعه، (86) عبدالرحمن‏بن حنبل (87) و عبدالله‏بن مسعود (88) نیز از شمار کسانى‏اند که از حمایت امام برخوردار شدند و با میانجى‏گرى ایشان از شکنجه و زندان رهیدند؛ هر چند پیش از آن که امام‏علیه السلام به یارى ابن‏مسعود، قارى بزرگ قرآن و صحابى جلیل‏القدر پیامبر اسلام، بشتابد، هواداران خلیفه او را از مسجد بیرون رانده، به‏شدت بر زمین کوبیدند و دنده‏هاى پهلویش را خرد کردند. (89)
4. نادیده گرفتن فرمان خلفا
یکى دیگر از جلوه‏هاى مخالفت امام على‏علیه السلام با خلفا، نادیده گرفتن فرمان آنان بود. امام‏علیه السلام جز در مواردى که به مصلحت جامعه اسلامى بود، از همکارى با خلفا خوددارى مى‏ورزید و نه تنها امر و نهى‏هاى خلاف شریعت، (90) بلکه هر فرمانى را که سودش تنها به دستگاه خلافت مى‏رسید، نادیده مى‏انگاشت. ابابکر تمایل فراوانى داشت که از دلاورى و نام‏آورى على ـ علیه السلام ـ بهره گیرد و در جنگ‏ها فرماندهى سپاهش را به وى سپارد؛ اما مشاورانى چون عمروعاص با این استدلال که على‏علیه السلام از تو فرمان نمى‏برد، (91) خلیفه را از طرح پیشنهادش باز مى‏داشتند. در همین باره گفت و گوى میان ابابکر و عمر را از نظر مى‏گذرانیم. [ابابکر] گفت: «در خاطر من مى‏آید که على‏بن ابى‏طالب را به حرب اشعث‏بن قیس و اتباع او فرستم که او به رأى و رأفت و فضل و شجاعت و علم و فراست و رویت و هدایت معین و ممتاز است. این قفل او گشاید و این کار از دست او برآید.» فاروق گفت : «راست فرمایى. على بدین صفات متجلى است. اما من از یک چیز ترسانم و چاره آن نمى‏دانم . و آن این است که دانم على در این کار احتیاط تمام واجب دارد و اگر عیاذ بالله او به جنگ آن جماعت رغبت ننماید... هیچ آفریده رغبت مخاصمت ایشان نکند و به حرب ایشان مبادرت ننماید.» (92) خلیفه دوم نیز از سرپیچى امام از فرمان وى گله‏مند بود، (93) و چه بسا کسانى را واسطه مى‏ساخت تا امام را به همکارى با حکومت وادارند؛ اما امیر مؤمنان جز به مصلحت اسلام نمى‏اندیشید و در صورت نیاز، از ارائه نظرهاى کارشناسانه دریغ نمى‏ورزید؛ ولى همچنان درخواست خلفا را براى همکارى همه جانبه با آنان، نادیده مى‏گرفت. (94) این شیوه امام در دوران خلیفه سوم نیز ادامه یافت و حتى شدت بیش‏ترى نیز گرفت؛ چنان که در ماجراى تبعید ابوذر، امیر مؤمنان در پاسخ به این سخن عتاب‏آلود عثمان که «مگر نمى‏دانستى من همگان را از همراهى و مشایعت اباذر باز داشته‏ام» فرمود: گمان مى‏کنى هر فرمانى که دهى، هرچند با حکم الهى و راه حق ناسازگار باشد، ما از آن پیروى مى‏کنیم ! به خدا چنین نخواهیم کرد. (95)
جایگاه امام در حکومت خلفا
در دوران زمامدارى خلفاى سه‏گانه، امام على‏علیه السلام به مقتضاى مصلحت جامعه اسلامى، نقش‏هاى گوناگونى را بر عهده مى‏گرفت: گاه گره از مشکلات علمى خلفا مى‏گشود و زمانى به بهترین تدبیر ره مى‏نمود. در کنار این همکارى، در دفاع از حدود الهى و سنت نبوى تلاشى فراوان داشت و در برابر آشوب‏هاى داخلى، پرچم صلح و وحدت برمى‏افراشت. در این‏جا به برخى از این نقش‏ها اشاره مى‏کنیم:
1. بالاترین مرجع علمى
سیره پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله آمیختگى دین و سیاست را به مردم آموخته و این توقع را پدید آورده بود که خلیفه پیامبر نیز باید افزون بر اجراى برنامه‏هاى اقتصادى، سیاسى و نظامى، مشکلات دینى آنان را پاسخ گوید و درباره خطاکاران براساس عدالت و با میزان شرع داورى کند. خلفاى سه‏گانه به اعتراف خود، بارها در این مسائل در مى‏ماندند و چاره‏اى جز پناه بردن به امام على‏علیه السلام نداشتند. قضاوت‏هاى شگفت‏انگیز امیر مؤمنان، (96) نمونه‏اى از امداد علمى آن امام گرامى به خلفا است که بارها سخنانى از این دست را بر زبان خلیفه دوم جارى مى‏ساخت: لولا على لهلک عمر؛ (97) «اگر على نبود، نابودى عمر قطعى بود.» و اعوذ بالله من معضلة لیس لها ابوالحسن؛ (98) «به خدا پناه مى‏برم از مشکلى که ابوالحسن آن را نگشاید.»
نمونه‏اى دیگر از کمک‏هاى علمى امام به خلفا، تعیین مبدأ تاریخ است. خلیفه دوم در سال شانزدهم هجرى، درباره مبدأ تاریخ اسلامى به رایزنى پرداخت. گروهى میلاد پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله و پاره‏اى دیگر مبعث آن حضرت را پیشنهاد نمودند؛ اما امام على‏علیه السلام گزینه سومى را پیش نهاد؛ هجرت. خلیفه این پیشنهاد را پسندید و هجرت پیامبر را مبدأ تاریخ اسلامى کرد. (99)
2. مدافع سنت نبوى
امیر مؤمنان‏علیه السلام بارها با یادآورى سنت پیامبر گرامى اسلام‏صلى الله علیه وآله، خلفا را از کجروى باز مى‏داشت؛ چنان که وقتى در زمان خلیفه دوم اموال فراوانى به سوى خزانه مسلمین سرازیر شد، از عمر خواست تا این اموال را پیش خود نگه ندارد و میان مسلمانان تقسیم کند؛ زیرا پیامبرصلى الله علیه وآله تا زمانى که دینارى در بیت‏المال بود، آرامش و آسودگى نداشت. (100) چگونگى بهره بردارى از زر و زیورهاى آویخته به کعبه، از دیگر امورى بود که اگر درباره آنها به راهنمایى امام‏علیه السلام عمل نمى‏شد، به مخالفت با سنت پیامبر مى‏انجامید و به تعبیر خلیفه، به افتضاح و رسوایى مى‏کشید: لولاک لافتضحنا. در این باره در نهج‏البلاغه چنین آمده است: و گفته‏اند که در روزگار خلافت عمربن خطاب از زیور کعبه و فراوانى آن نزد وى سخن رفت. گروهى گفتند: «اگر آن را به فروش رسانى و به بهایش سپاه مسلمانان را آماده گردانى، ثوابش بیش‏تر است. کعبه را چه نیاز به زیور است؟» عمر قصد چنین کار کرد و از امیرالمؤمنین پرسید، فرمود: «قرآن بر پیامبر(ص) نازل گردید و... در آن روز، کعبه زیور داشت و خدا آن را بدان حال که بود گذاشت. آن را از روى فراموشى رها ننمود و جایش بر خدا پوشیده نبود. تو نیز آن را در جایى بنه که خدا و پیامبر او مقرر فرمود.» (101)
با این حال، درباره برخى از بدعت‏ها، مخالفت امام على‏علیه السلام سودى نبخشید و مصلحت‏سنجى‏هاى سطحى‏نگرانه سنت پیامبر را زیر پا نهاد. عمره تمتع یکى از کارهایى بود که عمر ـ با اعتراف به این که در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله روا بوده است ـ فتوا به حرمتش داد و مردم را از آن‏جا بازداشت. (102) چنین فرمان‏هایى توده مردم را از سنت پیامبر دور مى‏ساخت، اما اعمال کسانى چون امیر مؤمنان همواره نمایانگر اسلام راستین بود و حق‏جویان را به سوى سنت نبوى ره مى‏نمود . در همین مسئله، امام‏علیه السلام در پاسخ به عثمان که بدعت خلیفه دوم را بر سنت نبوى مقدم مى‏داشت، فرمود: «من سنت رسول خداصلى الله علیه وآله را براى خشنودى خاطر هیچ کس رها نمى‏کنم.» (103) سنت پیامبر در زمان عثمان، چنان نحیف شده بود که خلیفه سوم خطبه نماز عید را ـ برخلاف سنت پیامبر و سیره دو خلیفه پیشین ـ بر نماز مقدم داشت؛ در سفر به منى، به جاى دو رکعت، چهار رکعت نماز به جا آورد؛ (104) در حال احرام، خوردن گوشت صید را براى خود حلال شمرد و... . (105) اعتراض امام على‏علیه السلام به این بدعت‏ها، پاسخ‏هایى این چنین را به دنبال داشت: رأى رأیته؛ (106) «این، نظرى بود که من به آن رسیدم.» وانک لکثیر الخلاف علینا؛ (107) «تو همواره بر آنى که با ما مخالفت ورزى»
3. پشتیبان حدود الهى
از دیدگاه امام على‏علیه السلام همه مردم در پیشگاه قانون برابرند و عواملى همچون وابستگى به دستگاه خلافت، نمى‏تواند گروهى را از مجازات برهاند و حکم الهى را به تعطیلى کشاند . حکومت کوتاه امیر مؤمنان، نشان‏دهنده سازش‏ناپذیرى آن حضرت در اجراى عدالت است و موضع‏گیرى‏هاى امام در زمان خلفا نیز ستیز ایشان را با تبعیض‏هاى ناروا نیک مى‏نمایاند. در این‏جا به بیان دو حکایت در این باره بسنده مى‏کنیم.
وقتى خلیفه دوم بر اثر ضربات کارى ابو لؤلؤ در بستر بیمارى افتاد، فرزند خلیفه، عبید الله‏بن عمر، چند نفر از جمله دختر ابولؤلؤ را به اتهام توطئه براى کشتن خلیفه به قتل رساند. (108) عمر وصیت کرد که پس از مرگش عبیدالله را محاکمه کنند و در صورتى که نتوانست ادعاى خود را اثبات کند، او را قصاص کنند. (109) پس از مرگ عمر، عثمان نظر صحابه رسول خداصلى الله علیه وآله را در این باره جویا شد و بیشتر آنان بر اجراى وصیت خلیفه دوم تأکید کردند؛ اما عثمان با پذیرش این توجیه که سزاوار نیست خانواده عمر در یک زمان به سوگ دو نفر نشینند، از اجراى حکم الهى سر باز زد و عبیدالله را زیر چتر حمایت‏هاى خود گرفت. (110) امام على‏علیه السلام به‏شدت از این ماجرا بر آشفت و فرمود که اگر بر عبیدالله دست یابد، قصاص بى‏گناهان را از وى مى‏ستاند. (111) این عزم در زمان خلیفه سوم جامه عمل نپوشید. پس از نشستن حضرت بر کرسى خلافت، عبید الله از ترس اجراى عدالت به معاویه پناه برد و سرانجام در جنگ صفین به هلاکت رسید. (112)
حکایت دیگر، داستان معروف شراب‏خوارى ولیدبن عقبه است. وى ـ که برادر رضاعى خلیفه بود و حکومت کوفه را نیز بر عهده داشت ـ رسوایى را به آن‏جا رساند که شبى را تا صبح با ندیمان و هم‏پیاله‏هاى خویش به نوشیدن شراب گذراند و سپس با حالت مستى قدم به محراب مسجد نهاد و به امامت جماعت ایستاد. گمان مردم به ناهوشیارى ولید آن گاه به یقین رسید که دیدند امام جماعتشان نماز صبح را چهار رکعت اقامه کرد و سپس گفت: «اگر خواهید، باز هم خواهم افزود!» این اعمال ناشایست مردم را به اعتراض واداشت؛ به گونه‏اى که گروهى بر وى حمله بردند و در حالى که مست و لایعقل بر تخت افتاده بود، انگشترش را از دستش خارج ساخته، براى شکایت به خلیفه روى آوردند. خلیفه به جاى آن که به گواهى شاهدان گوش دهد و ولید را محاکمه کند، شاکیان را از خود راند و ادعاى آنان را دروغ خواند. آنان ناچار نزد امام على‏علیه السلام آمدند و آنچه بر ایشان گذشته بود، باز گفتند. امیر مؤمنان‏علیه السلام، عثمان را در این باره نکوهید و فرمود: «شاهدان را از خود راندى و حدود الهى را میراندى .» سرانجام خلیفه چاره‏اى جز تن دادن به محاکمه ولید نیافت و پس از آن که گناه‏کارى او به اثبات رسید، اجراى حد الهى را فرمان داد. هیچ یک از حاضران، آمادگى آن را نداشت که خشم و غضب خلیفه را بر جان بخرد و حد الهى را بر ولید جارى سازد. سرانجام امیر مؤمنان، خود تازیانه را به دست گرفت و آماده اجراى حد گردید. ولید خواست بگریزد؛ اما قهرمان بى‏هماورد اسلام بى‏درنگ او را بر زمین کوبید و در برابر اعتراض عثمان که گفت: «تو حق چنین کارى را ندارى» فرمود: «وقتى فسق ورزد و از اجراى حد الهى را برنتابد، از اعمال تندتر از این نیز خوددارى نخواهم کرد.» (113)
4. منادى صلح و وحدت
چنان که پیش‏تر یادآور شدیم، یکى از دلایل اصلى سکوت بیست و پنج ساله امام‏علیه السلام حفظ وحدت و یکپارچگى جامعه اسلامى بود. توانایى امام براى ایجاد آشوب و بلوا کم‏تر از کسانى نبود که در دوران حکومت پنج ساله آن حضرت دست به شورش زدند و جامعه اسلامى را با زیان‏هاى جبران‏ناپذیر روبه‏رو ساختند. اما آنان به چیزى جز اهداف شخصى خود نمى‏اندیشند؛ در حالى که امام‏علیه السلام مصلحت جامعه اسلامى را بر همه چیز مقدم مى‏داشت. امیر مؤمنان‏علیه السلام، در گفتارى درباره طلحه و زبیر، بر این تفاوت انگشت نهاده، پس از اشاره به سکوت طولانى خویش، یادآور مى‏شوند که آن دو، بدون آن که شایسته خلافت باشند، یک سال و حتى یک ماه نیز تاب نیاوردند و باب تفرقه را در حکومت اسلامى گشودند. (114) شورش عمومى علیه خلیفه سوم، از آن دسته رویدادهایى بود که مى‏توانست مورد بهره بردارى مخالفان سیاسى حضرت قرار گیرد و راه رسیدن به مقصودشان را هموار سازد؛ اما امیر مؤمنان‏علیه السلام ـ که منادى صلح و وحدت است ـ به جاى آن که به آتش این فتنه دامن زند، تمام تلاش خود را براى فرو نشاندن آن به کار گرفت. (115) از یک سو از مردم مى‏خواست که خشم خود را فرو نشانند و به خلیفه فرصت دهند تا آب رفته را به جوى باز گرداند و عدل و دادگرى را پیشه خود سازد، و از سوى دیگر، خلیفه را بیم مى‏داد که مبادا با پافشارى بر اعمال ناشایست خود، پیشواى مقتول این امت باشد و در جنگ و خونریزى را به روى مردم بگشاید. من تو را به خدا سوگند مى‏دهم تا امام کشته‏شده این امت مباشى؛ چه گفته مى‏شد که: «در این امت، امامى کشته گردد و با کشته شدن او، در کشت و کشتار تا روز رستاخیز باز شود، و کارهاى امت بدو مشتبه ماند، و فتنه میان آنان بپراکند؛ چنان که حق را از باطل نشناسند، و در آن فتنه با یکدیگر بستیزند و در هم آمیزند.» براى مردان همچون چاروایى به غارت گرفته مباش که تو را به هر جا خواست براند؛ آن هم پس از سالیانى که بر تو رفته و عمرى که از تو گذشته. (116)
5. کارشناس امور سیاسى
خلفا نه تنها در امور فقهى و قضایى، بلکه در مسائل سیاسى و نظامى نیز از دانش گسترده امام على‏علیه السلام بهره‏هاى فراوان مى‏بردند و خود را بى‏نیاز از آن نمى‏شمردند. براى نمونه، امام‏علیه السلام در پاسخ به رایزنى ابابکر براى نبرد با رومیان، وى را به این کار تشویق کرد و به او بشارت پیروزى داد. (117) این بشارت، افزون بر پیش‏گویى غیبى، بیانگر دیدگاه کسى بود که بینش نظامى او بارها از آزمون‏هاى گوناگون سرفراز بیرون آمده و عزت را براى مسلمانان به ارمغان آورده بود. خلیفه دوم ـ که بیش‏تر جنگ‏ها و فتوحات اسلامى در زمان او روى داد ـ در بهره‏گیرى از دانش و بینش‏هاى امام، پیشتاز دیگر خلفا بود، و افزون بر آن، از ایمان استوار و پایدارى آن حضرت در برابر تهدید دشمنان، فراوان دلگرمى یافته است. براى مثال، هنگامى که عمر از فراهم آمدن سپاه عظیم ایرانیان براى نبرد با مسلمانان آگاه گردید، بیم و اضطراب فراوانى بر او مستولى گشت و از مردم درباره چگونگى برخورد با این رویداد هراس‏انگیز نظرخواهى کرد. چند تن از سران مهاجر و انصار، دیدگاه خود را در این باره اعلام داشتند؛ اما به تعبیر خود خلیفه، هیچ‏کدام نتوانستند در این زمینه با ابوالحسن برابرى کنند. (118) امام در بخشى از سخنان خود، از خلیفه مى‏خواهد خود در مدینه بماند و کس دیگرى را به فرماندهى سپاه بگمارد. دلیل این دیدگاه کارشناسانه در سخنان امام به‏خوبى تبیین گردیده است: جایگاه زمامدار در این کار، جایگاه رشته‏اى است که مهره‏ها را به هم فراهم آورد و برخى را ضمیمه برخى دیگر دارد. اگر رشته ببرد، مهره‏ها پراکنده شود و از میان رود، و دیگر به‏تمامى فراهم نیاید. و عرب امروز اگر چه اندکند در شمار، اما با یکدلى و یک‏سخنى در اسلام، نیرومندند و بسیار. تو همانند قطب بر جاى بمان و عرب را چون آسیاسنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان؛ که اگر تو از این سرزمین برون شوى، عرب از هر سو تو را رها کند، و پیمان بسته را بشکند، و چنان شود که نگاهدارى مرزها که پشت سر مى‏گذارى، براى تو مهم‏تر باشد از آنچه پیش روى دارى.
همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گوید: «این ریشه عرب است؛ اگر آن را بریدید، آسوده گردیدید»، و همین سبب شود که فشار آنان به تو سخت‏تر گردد و طمع ایشان در تو بیش‏تر .
این که گفتى آنان به راه افتاده‏اند تا با مسلمانان پیکار کنند، ناخشنودى خداى سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بیش‏تر است و او بر دگرگون ساختن آنچه خود ناپسند مى‏دارد، تواناتر. اما آنچه از شمار آنان گفتى، ما، در گذشته نمى‏جنگیدیم به نیروى بسیارى، بلکه مى‏جنگیدیم با چشم‏داشتن به پیروزى و یارى. (119)           ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات